نقد و بررسی
نقد ویساژ (Visage) | 2009
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
چهرهای میان آینه و فقدان «ویساژ» ساختهٔ تسای مینگلیانگ، فیلمی دربارهٔ ساختن فیلم است؛ اما این توصیف، فقط سطح نخست اثر را روشن میکند. هسیائو کانگ، کارگردانی تایوانی، برای فیلمبرداری روایتی برگرفته از افسانهٔ سالومه به پاریس و موزهٔ لوور میرود. آنچه در ادامه شکل میگیرد، نه قصهای سرراست از تولید یک اثر هنری، بلکه آمیزهای از پشتصحنه، رؤیا، یادآوری و اندوه است.
دشواریهای زبانی و خبر مرگ مادر هسیائو کانگ، تجربهٔ او از غربت را از سطح موقعیت حرفهای فراتر میبرند و به خلأیی عاطفی پیوند میزنند. «ویساژ» از همان ابتدا تماشاگر را به جای دنبالکردن یک رشته رویداد روشن، به مشاهده و مکث دعوت میکند. قصهای که به حاشیه میرود فیلم در ظاهر چارچوبی داستانی دارد: گروهی در لوور میکوشند فیلمی دربارهٔ سالومه بسازند.
اما این چارچوب بهتدریج از مرکز توجه کنار میرود. گفتوگوها، انتظارها، دشواریهای کار و لحظههایی که ظاهراً به پیشبرد روایت کمکی نمیکنند، هموزنِ خودِ فیلم درون فیلم میشوند. تسای به جای آنکه مسیر تولید را به زنجیرهای از موانع و راهحلها تبدیل کند، آن را همچون وضعیتی ممتد مینگرد؛ وضعیتی که شخصیتها در آن گاه میکوشند با یکدیگر ارتباط بگیرند و گاه در سکوت از کنار هم میگذرند.
این انتخاب ممکن است برای تماشاگرانی که به روایت علتومعلولی و پاسخهای روشن خو گرفتهاند، گیجکننده باشد. بخشهایی از فیلم چنان بههمپیوستگی معمول تن نمیدهند که معنای هر صحنه بلافاصله فهمیده شود. بااینحال، ابهام در اینجا صرفاً پوششی برای پنهانکردن یک معمای داستانی نیست؛ بیشتر بازتاب تجربهای است که در آن آدمها، مکانها و خاطرات بهسادگی در نظمی قابلتوضیح جای نمیگیرند.
« ویساژ» از همان ابتدا تماشاگر را به جای دنبالکردن یک رشته رویداد روشن، به مشاهده و مکث دعوت میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
لوور؛ موزه بهمثابه صحنه لوور در «ویساژ» فقط پسزمینهای باشکوه یا نشانهای از اعتبار هنری نیست. موزه، با تالارها و بازتابهایش، به بخشی از زبان تصویری فیلم بدل میشود. تسای از شکوه شناختهشدهٔ این فضا برای ساختن تقابلی ظریف بهره میبرد: گنجینههای هنری و تاریخ انباشتهٔ موزه در برابر آدمهایی قرار میگیرند که در اکنون خود با تنهایی، نگرانی و ناتوانی در برقراری پیوند دستوپنجه نرم میکنند.
عظمت مکان نهتنها شخصیتها را کوچک میکند، بلکه فاصلهٔ آنان از محیط را نیز محسوستر میسازد. قاببندیهای دقیق و گاه نامتعارف، همراه با استفاده از آینهها و سطوح بازتابنده، فضایی میسازند که هم واقعی است و هم اندکی رؤیایی. انعکاسها چهره را تکثیر میکنند یا آن را در دل فضای اطراف محو میسازند؛ گویی هویت، چیزی ثابت و یکپارچه نیست، بلکه تصویری است که در هر موقعیت به شکلی دیگر پدیدار میشود.
به این ترتیب، عنوان فیلم نیز معنایی گستردهتر مییابد: «چهره» هم موضوعی دیداری است و هم پرسشی دربارهٔ آنچه از آدمها میتوان شناخت. چهرهها و سکوت یکی از مهمترین امتیازهای فیلم، توجه ویژهاش به چهرههاست. نماهای نزدیک، برخلاف فاصلهگذاری و قابهای باز رایج در بخش بزرگی از سینمای کند، ما را به حریم عاطفی بازیگران نزدیک میکنند.
صورت در اینجا محل وقوع رخداد است: اضطراب، خستگی، بیحوصلگی یا اندوه ممکن است پیش از آنکه در کلام بیان شوند، در مکثی کوتاه و تغییری اندک در نگاه آشکار شوند. چنین شیوهای به بازیها فرصت میدهد تا به جای تکیه بر توضیح و تأکید، با ظرافت و مهار پیش بروند. سکوت نیز در «ویساژ» صرفاً نبود گفتوگو نیست.
« لوور؛ موزه بهمثابه صحنه لوور در «ویساژ» فقط پسزمینهای باشکوه یا نشانهای از اعتبار هنری نیست. »
شخصیتها و اجرا
گاهی سکوت فاصلهٔ میان زبانها را برجسته میکند؛ گاهی نشان میدهد شخصیتها نمیدانند چگونه احساس خود را بیان کنند؛ و گاهی فضایی میسازد که تماشاگر بتواند به جزئیات تصویر و حرکت توجه کند. بازی لی کانگشنگ، فانی آردان، ژانپیر لئو و دیگر بازیگران در این بافت، به جای آنکه همهچیز را به یک لحن واحد فروبکاهد، کیفیتهای متفاوتی از حضور و غیاب را پیش چشم میگذارد.
اندوه شخصی و بیگانگی خبر مرگ مادر هسیائو کانگ، نقطهٔ عاطفی مهمی در جهان فیلم است، اما تسای آن را به ابزاری برای ساختن ملودرامی آشکار تبدیل نمیکند. اندوه در میان وقفهها و روزمرگیهای فیلم جاری میشود؛ نه الزاماً در قالب اعتراف یا گریه، بلکه در شکل تغییری نامحسوس در نسبت شخصیت با زمان و محیط.
کار ادامه دارد، آدمها رفتوآمد میکنند و صحنهها شکل میگیرند، اما فقدان همچون چیزی حلنشده در پسِ این فعالیتها باقی میماند. بیگانگی هسیائو کانگ نیز چندلایه است. او در کشوری دیگر کار میکند، با زبانی دستوپاگیر روبهروست و در عین حال باید از درونِ گروهی پرجنبوجوش فیلم بسازد. فاصلهٔ زبانی، بنابراین، تنها دشواری ارتباط روزمره نیست؛ به تصویری از ناتوانی در انتقال کامل تجربه بدل میشود.
فیلم در این زمینه پیوندی مییابد میان امر بسیار شخصی، یعنی سوگ، و امر اجتماعیتر، یعنی غربت. این دو تجربه همدیگر را توضیح نمیدهند، اما در کنار هم بر سنگینی تنهایی شخصیت میافزایند. سالومه و سینما در دل سینما داستان سالومه، با بار تاریخی و هنری خود، لایهای دیگر به فیلم میافزاید.
« فاصلهٔ زبانی، بنابراین، تنها دشواری ارتباط روزمره نیست؛ به تصویری از ناتوانی در انتقال کامل تجربه بدل میشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
اما «ویساژ» کمتر میکوشد تا افسانه را به روایتی نمایشی و یکپارچه تبدیل کند؛ بیشتر از آن بهعنوان مادهای برای اندیشیدن به تصویر، بدن، میل و اجرا بهره میگیرد. بازیگران درون فیلم، هم نقشهایی برگرفته از قصهای کهن را ایفا میکنند و هم در فضای ساخت فیلمی معاصر حضور دارند. این رفتوآمد میان نقش و زندگی، واقعیت و بازنمایی را از هم جدا نمیگذارد.
خودآگاهی اثر دربارهٔ سینما نیز از همینجا نیرو میگیرد. تماشاگر نهفقط با آنچه در برابر دوربین رخ میدهد روبهروست، بلکه با فرایند ساختهشدن تصویر و دشواری ساماندادن به آن نیز مواجه میشود. نتیجه، فیلمی نیست که رمزهایش را مرتب و مرحلهبهمرحله بگشاید؛ بلکه اثری است که به تماشاگر اجازه میدهد میان تصویرها پیوند بسازد، یا حتی بپذیرد که برخی پیوندها عمداً ناتمام باقی میمانند.
ریتم، گسست و محدودیتها ریتم آرام «ویساژ» برای شکلگیری فضای تأملی فیلم ضروری است. نماها مجال ماندن پیدا میکنند و بسیاری از لحظهها پیش از آنکه به نقطهای دراماتیک برسند، در حالت انتظار یا سکون باقی میمانند. این مکثها با منطق عاطفی اثر سازگارند: اندوه و بیگانگی اغلب در رویدادهای بزرگ خلاصه نمیشوند، بلکه در زمانهای خالی و تکرارهای روزمره حضور دارند.
بااینحال، همین راهبرد میتواند صبر تماشاگر را بیازماید. وقتی روایت نشانههای اندکی برای جهتیابی میدهد، گسست میان صحنهها گاه نه رازآمیز، بلکه صرفاً پراکنده به نظر میرسد. افزون بر این، تعدد لحنها و رفتوآمد میان موقعیتهای گوناگون، ممکن است تمرکز عاطفی اثر را در بخشهایی کاهش دهد.
« این رفتوآمد میان نقش و زندگی، واقعیت و بازنمایی را از هم جدا نمیگذارد. »
قوتها و کاستیها
برخی صحنهها بهجای آنکه در یک قوس روایی روشن بنشینند، همچون تصویرهایی مستقل باقی میمانند. این پراکندگی برای مخاطبی که سینما را بهمثابه جریان پیوستهٔ داستان میخواهد، نقطهضعفی واقعی است؛ اما برای بینندهای که با سینمای تأملی و تصویرمحور همراه میشود، میتواند بخشی از منطق تجربه باشد، نه نقصی که باید حتماً برطرف شود.
باید توجه داشت که نکاتی مانند مدیریت ابزار، جابهجایی در محیط یا باگهای مراحل به این اثر تعلق ندارند: «ویساژ» فیلم سینمایی است، نه بازی ویدئویی. جمعبندی «ویساژ» اثری آسانگشا نیست و نباید از آن انتظار داشت هر نشانه را به معنایی قطعی و هر صحنه را به حلقهای روشن در زنجیرهٔ قصه تبدیل کند.
ارزش فیلم بیش از آنکه در گرهگشایی یا پیشروی داستانی باشد، در نحوهٔ نگاهکردن آن است: نگاه به چهرهای که پشت بازتابها گم میشود، به اندوهی که در سکوت ادامه مییابد و به گروهی که میکوشد در فضایی بیگانه تصویری بسازد. قاببندیهای چشمنواز، نماهای نزدیک و بازیهای کنترلشده، به فیلم کیفیتی مسحورکننده میدهند؛ در مقابل، ریتم کند و ساختار گسسته ممکن است بخشی از مخاطبان را از آن دور کند.
تسای مینگلیانگ در این فیلم بیش از آنکه پاسخ بدهد، فرصت دیدن فراهم میآورد. «ویساژ» برای تماشاگر صبور، تجربهای اندیشناک و متفاوت است: اثری که سینما را هم موضوع خود میکند و هم وسیلهای برای نزدیکشدن به آنچه با کلمات بهسختی بیان میشود.
« برخی صحنهها بهجای آنکه در یک قوس روایی روشن بنشینند، همچون تصویرهایی مستقل باقی میمانند. »



ثبت دیدگاه