نقد و بررسی
نقد دارکولا (Dracula) | 2020
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازخوانی افسانهای آشنا با نگاهی تازه مینیسریال «دراکولا» محصول ۲۰۲۰، ساختهٔ مارک گیتیس و استیون موفات، سراغ یکی از آشناترین چهرههای ادبیات وحشت میرود؛ شخصیتی که بارها در سینما و تلویزیون بازآفرینی شده و کمتر فرصتی برای غافلگیرکردن مخاطب باقی گذاشته است. اثر، بهجای بازگویی وفادارانه و خطی رمان برام استوکر، از آن همچون مادهٔ خامی برای بازی با افسانهها، قواعد ژانر و انتظار تماشاگر بهره میگیرد.
نتیجه، روایتی سهقسمتی است که گاه به وحشت گوتیک وفادار میماند و گاه با لحنی بازیگوش، عمداً از آن فاصله میگیرد. همین دوگانگی سرچشمهٔ جذابیت و در عین حال یکی از محدودیتهای اصلی سریال است. ترانسیلوانیا؛ قلعهای برای زایش دلهره آغاز داستان در ترانسیلوانیای سال ۱۸۹۷، از مؤثرترین بخشهای مجموعه است.
قلعهٔ دراکولا نه فقط مکانی دورافتاده و هراسانگیز، بلکه فضایی است که قواعد عادی زندگی در آن بهتدریج از اعتبار میافتد. راهروهای تاریک، سکوتهای کشدار و حس گرفتارشدن در قلمرویی ناشناخته، تماشاگر را با همان نیرویی جذب میکند که شخصیتها را به درون دام کنت میکشاند. طراحی صحنه و نورپردازی بهجای آنکه صرفاً پسزمینهای زیبا فراهم کنند، در ساختن حس تهدید سهم دارند: گویی خود قلعه نیز چیزی را پنهان میکند و هر گوشهاش میتواند نشانهای از خطر باشد.
این بخش از سریال بیش از هر جای دیگر به سنت وحشت گوتیک تکیه دارد؛ سنتی که ترس را از ناشناخته، انزوا و ناتوانی در فهمیدن آنچه رخ میدهد میسازد. روایت بهتدریج سرنخ میدهد و تعلیق را از دل جزئیات و ابهام بیرون میکشد. این انتخاب، شروعی گیرا به اثر میبخشد و مخاطب را برای رویارویی با دراکولایی آماده میکند که هم هیولایی واقعی است و هم حضوری افسانهوار و اغواگر.
« همین دوگانگی سرچشمهٔ جذابیت و در عین حال یکی از محدودیتهای اصلی سریال است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
از قلعه تا لندن؛ گسترش جغرافیای تهدید سفر دراکولا به سوی لندن، تغییر صحنهای ساده نیست؛ تغییر مقیاس تهدید است. وحشتی که ابتدا در حصار قلعه و فضای محصور ترانسیلوانیا شکل گرفته، اکنون راهی جهان مدرنتر و شلوغتر میشود. تقابل میان سرمای رازآلود اروپای شرقی و لندنِ عصر ویکتوریا، یکی از جذابترین تمهیدهای مجموعه است: جهانی که خود را متمدن و عقلانی میپندارد، در برابر نیرویی قرار میگیرد که منطقش را به چالش میکشد.
روایت این سفر، تعلیقی پیوسته میسازد و دراکولا را از هیولایی محلی به خطری فراگیر بدل میکند. ایدهٔ حرکت مردگان با شتابی نامعمول نیز به همین گسترش حس خطر کمک میکند. این عنصر، افسانهٔ خونآشامی را از تصویرهای آشنای کندی و سکون دور میسازد و جنبشی ناآرام به آن میدهد؛ بااینحال، گاهی چنان ناگهانی به کار میرود که بیش از آنکه نتیجهٔ طبیعی جهان داستان باشد، وسیلهای برای غافلگیرکردن مخاطب به نظر میرسد.
نوآوری وقتی بیشترین اثر را دارد که قواعدش بهاندازهٔ کافی روشن باشند تا تماشاگر بتواند پیامدهایش را باور کند؛ سریال همیشه در این زمینه موفق نیست. دراکولا؛ هیولا، بازیگر و موضوع گفتوگو اجرای کلس بنگ، محور اصلی حضور دراکولاست. او کنت را نه صرفاً موجودی خونخوار و تهدیدآمیز، بلکه شخصیتی برخوردار از هوش، شوخطبعی و میل به تسلط میسازد.
این دراکولا از حضور خود آگاه است و میداند چگونه با دیگران بازی کند؛ گاهی با وقار و جذابیت، گاهی با خشونتی بیپرده. بنگ میان این کیفیتها رفتوآمد میکند و از تبدیل شخصیت به یک هیولای تکبعدی میگریزد. با این همه، سریال در پرداخت دراکولا گاهی بیش از اندازه به هوشمندی کلامی و نمایش شخصیت تکیه میکند.
« از قلعه تا لندن؛ گسترش جغرافیای تهدید سفر دراکولا به سوی لندن، تغییر صحنهای ساده نیست؛ تغییر مقیاس تهدید است. »
شخصیتها و اجرا
او در لحظاتی چنان حاضر و مسلط است که سایهٔ ترسناک و ناشناختهٔ آغازینش کمرنگ میشود. این انتخاب، امکان ساختن شخصیتی پیچیدهتر را فراهم میکند، اما از هیبت رازآلود او نیز میکاهد. دراکولا وقتی هولناکتر است که تماشاگر نتواند بهسادگی ذهنیت و انگیزههایش را صورتبندی کند؛ هرچه بیشتر در قالب گفتوگو و توضیح قرار میگیرد، بخشی از نیروی مبهم و اسطورهایاش را از دست میدهد.
ون هلسینگ؛ جدال هوشها و کشمکش فکری در برابر دراکولا، خواهر آگاتا ون هلسینگ با بازی دالی ولز قرار میگیرد؛ شخصیتی که نه با زور بازو، بلکه با کنجکاوی، استدلال و ارادهای سرسختانه به میدان میآید. تقابل او با کنت از بهترین ایدههای مجموعه است. این دو بیش از آنکه صرفاً شکارچی و شکار باشند، درگیر جدالی فکریاند: هرکدام میکوشد دیگری را بخواند، ضعفش را کشف کند و قواعد بازی را به سود خود تغییر دهد.
گفتوگوهای آنان گاه حالوهوای شطرنجی پیدا میکند؛ حرکتها کلامیاند، اما پیامدهایشان میتواند مرگبار باشد. ولز به آگاتا تیزی و طنزی کنترلشده میبخشد و از او شخصیتی میسازد که در برابر هیبت دراکولا منفعل نمیماند. حضورش به اثر امکان میدهد رابطهای فراتر از تقابل سادهٔ خیر و شر بسازد.
بااینحال، در میان پیچشهای روایی و تغییر مسیرهای پیاپی، همهٔ شخصیتها فرصت مشابهی برای شکلگیری پیدا نمیکنند. برخی بیشتر به کارکردی در طرح داستان محدود میمانند تا آنکه به آدمهایی با زندگی درونی مستقل بدل شوند. این نابرابری، بهویژه در بخشهایی که سریال با شتاب به سوی افشاگری یا چرخش بعدی میرود، محسوس است.
« او در لحظاتی چنان حاضر و مسلط است که سایهٔ ترسناک و ناشناختهٔ آغازینش کمرنگ میشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
لحن؛ میان وحشت و شوخی یکی از تصمیمهای بحثبرانگیز سریال، آمیختن ترس با طنز و بازیگوشی است. شوخیها گاهی به اثر تازگی میبخشند و آن را از بازآفرینیهای سنگین و آشنای دراکولا جدا میکنند. طنز همچنین با اعتمادبهنفس و خودآگاهی کنت تناسب دارد؛ شخصیتی که انگار از افسانهٔ خودش نیز خبر دارد و از بازی با انتظارات دیگران لذت میبرد.
اما این لحن همیشه بهخوبی مهار نمیشود. بعضی شوخیها در لحظههایی ظاهر میشوند که فضای داستان به سکوت، اضطراب و سنگینی نیاز دارد و در نتیجه، اثرگذاری ترس فروکش میکند. مشکل آن نیست که وحشت نباید طنز داشته باشد؛ مسئله، توازن میان این دو است. سریال در بخشهایی موفق میشود خنده را به دلهره پیوند بزند، اما گاهی شوخی و غافلگیری جای ساخت تدریجی ترس را میگیرند.
وقتی هر صحنه میکوشد هم مخاطب را بترساند و هم با چرخشی غیرمنتظره سرگرمش کند، فرصت مکث و رسوبکردن اضطراب کمتر میشود. از همین رو، اثر در بعضی لحظات بیشتر پرهیجان و سرگرمکننده است تا واقعاً هولناک. ساختار و ریتم روایت ساختار سهقسمتی، به مجموعه امکان میدهد هر بخش را همچون مرحلهای تازه در افسانهٔ دراکولا پیش ببرد.
هر قسمت فضای ویژهٔ خود را دارد و تغییر مکان و زمان، روایت را از تکرار یک الگوی واحد دور میکند. این انعطاف، به سریال انرژی و تنوع میبخشد؛ مخاطب پیوسته با پرسشهایی تازه روبهرو میشود و رابطهاش با اسطورهٔ آشنا تغییر میکند. در عوض، همین ساختار گاه به شتابی بیش از اندازه میانجامد.
« لحن؛ میان وحشت و شوخی یکی از تصمیمهای بحثبرانگیز سریال، آمیختن ترس با طنز و بازیگوشی است. »
قوتها و کاستیها
داستان با علاقهای آشکار به پیچاندن مسیر و برهمزدن پیشبینیها پیش میرود، اما هر چرخش الزاماً به گسترش شخصیتها یا تعمیق مضمون کمک نمیکند. در نتیجه، برخی توضیحها بیش از حد مستقیم به نظر میرسند و بعضی رخدادها پیش از آنکه فرصت یابند معنای کامل خود را پیدا کنند، جای خود را به اتفاق بعدی میدهند.
این مسئله بهویژه بر شخصیتهای فرعی اثر میگذارد؛ آنان گاهی ابزار پیشبرد روایتاند، نه حضوری ماندگار در جهان داستان. با وجود این، ریتم متغیر مجموعه به آن حس حرکت میدهد و نمیگذارد بازگویی افسانهٔ کهن به تجربهای ایستا تبدیل شود. جمعبندی «دراکولا» مجموعهای است پرجسارت و نابرابر: در ساخت فضای گوتیک، زندهکردن تقابل میان ترانسیلوانیا و لندن و شکلدادن به جدال فکری کنت با آگاتا دستاوردهای چشمگیری دارد.
بازی کلس بنگ و دالی ولز به جهان قصه جان میبخشد و ایدهٔ سفر مردگان، دستکم در سطح مفهومی، راهی تازه برای نگریستن به افسانهای دیرپا میگشاید. در سوی دیگر، شتاب بعضی رخدادها، کمرنگشدن برخی شخصیتها و تکیهٔ گاهبهگاه بر شوخی و غافلگیری، از انسجام و سنگینی وحشت میکاهد. بااینحال، ارزش اثر در این است که به جای بازسازی بیخطر و آشنا، خطر تغییرکردن را میپذیرد.
این مینیسریال نه در همهٔ انتخابهایش کامیاب است و نه میکوشد دراکولا را به هیولایی صرفاً ترسناک محدود کند؛ آن را به شخصیتی برای گفتوگو دربارهٔ میل، قدرت، مرگ و افسانه بدل میسازد. حاصل، بازخوانیای دیدنی و گاه نامتوازن است که بیش از آنکه وحشت ناب عرضه کند، با ترکیبی از تعلیق، طنز و بازی روایی کنجکاویبرانگیز میماند.
« بااینحال، ارزش اثر در این است که به جای بازسازی بیخطر و آشنا، خطر تغییرکردن را میپذیرد. »



ثبت دیدگاه