نقد و بررسی
نقد تولد دوباره (Rebirth) | 2020
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به قلمرو آشنای وحشت «Rebirth» که با نام «Night of the Living Dead: Rebirth» نیز شناخته میشود، بازخوانیای از یکی از الگوهای بنیادین سینمای زامبی است؛ فیلمی که از موقعیتی ساده آغاز میکند: دیدار سالانهٔ دو برادر از آرامگاه خانوادگی. اما آرامش این آیین خیلی زود جای خود را به هجوم خشونت و تقلا برای بقا میدهد.
فیلم بهجای آنکه وحشت را صرفاً در هیئت موجوداتی مهاجم و خونخواه خلاصه کند، میکوشد آن را در برخورد آدمها با یکدیگر نیز بجوید؛ در ترسهایشان، اختلافهایشان و داوریهایی که زیر فشار خطر دربارهٔ هم میکنند. این انتخاب، بالقوه میتوانست راهی برای بازآفرینی جدی و معاصر یک قصهٔ آشنا باشد.
حاصل، اثری است که گاه از این امکان بهره میبرد و گاه زیر سایهٔ الگوی پرنفوذ خود میماند. کارگردانی و نگارش فیلم را Roger Conners بر عهده دارد و خود او نیز در جمع بازیگران حضور دارد. قصهای آشنا، با کوششی برای تغییر زاویه پیشفرض فیلم یادآور روایتهای کلاسیک محاصره در سینمای زامبی است: گروهی از آدمها در برابر موجی از مهاجمان گرفتار میشوند و باید در فضایی محدود، هم برای زندهماندن و هم برای حفظ انسجام جمعی بکوشند.
اهمیت چنین الگویی فقط به خطر بیرونی آن نیست؛ تنش اصلی زمانی شکل میگیرد که افراد درون جمع، دربارهٔ اعتماد، مسئولیت و شیوهٔ دفاع از خود به توافق نمیرسند. «Rebirth» نیز از همین ظرفیت بهره میگیرد و در کنار تهدید زامبیها، کشمکشهای شخصیتی و اجتماعی را به صحنه میآورد. نقطهٔ قوت این رویکرد آن است که بقا را به مسئلهای صرفاً جسمانی تقلیل نمیدهد.
« اما آرامش این آیین خیلی زود جای خود را به هجوم خشونت و تقلا برای بقا میدهد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
شخصیتها تنها با این پرسش روبهرو نیستند که چگونه از حمله جان سالم به در ببرند؛ آنان باید با ترسها، پیشداوریها و اختلافهای درونی نیز مواجه شوند. این لایهها به روایت مجال میدهد تا از مسیر مرسوم تعقیب و گریز فراتر رود. بااینحال، کوشش برای افزودن معنا همیشه به گسترش واقعی داستان نمیانجامد؛ برخی ایدهها بیش از آنکه در بافت روایت بهخوبی پرورده شوند، همچون نشانههایی از نیتی مهم باقی میمانند.
سایهٔ سنگین یک پیشینهٔ سینمایی بزرگترین چالش فیلم در نسبت آن با «شب مردگان زنده» آشکار میشود. «Rebirth» آشکارا با میراث این اثر وارد گفتوگو میشود و در بسیاری از انتخابهای روایی، به سرچشمهٔ الهام خود وفادار میماند. وفاداری به یک الگوی کلاسیک فینفسه عیب نیست؛ بازخوانی زمانی ارزش مییابد که از دل آن وفاداری، زاویهای تازه، برداشتی شخصی یا تغییری معنادار پدید آید.
مشکل آنجاست که فیلم در بخشهایی چنان نزدیک به ساختار آشنا حرکت میکند که تفاوتهایش نمیتوانند بهسادگی هویتی مستقل برای آن بسازند. این نزدیکی گاهی بهمنزلهٔ ادای احترام عمل میکند و برای تماشاگر آشنا با سینمای زامبی، لذت شناسایی الگوها را به همراه دارد. اما در سوی دیگر، همان آشنایی میتواند حس پیشبینیپذیری ایجاد کند.
تماشاگر ممکن است پیش از آنکه فیلم فرصت کافی برای غافلگیری یا بازتعریف موقعیتها پیدا کند، مسیر کلی روایت را حدس بزند. در نتیجه، پرسش اصلی نه این است که فیلم از یک اثر مهم تأثیر پذیرفته، بلکه این است که آیا این تأثیر را به زبانی تازه تبدیل میکند یا نه. پاسخ «Rebirth» در این زمینه یکدست نیست: گاهی تغییرات اجتماعی و شخصیتی به روایت جان میبخشند، اما گاهی ساختار آشنا دست بالا را دارد.
« این لایهها به روایت مجال میدهد تا از مسیر مرسوم تعقیب و گریز فراتر رود. »
شخصیتها و اجرا
شخصیتها و نیروی بازیها برای فیلمی که بخش قابل توجهی از تنش خود را بر واکنش آدمها بنا میکند، باورپذیری شخصیتها اهمیتی اساسی دارد. بازیگران باید بتوانند اضطراب، خشم و تردید را بهگونهای منتقل کنند که رفتارهایشان از دل موقعیت برآید، نه آنکه صرفاً در خدمت پیشبرد لحظههای پرتنش باشد.
در بهترین لحظات، بازیها به این هدف نزدیک میشوند: حضور بازیگران، کشمکش میان شخصیتها را ملموس میکند و به تهدید بیرونی بُعد انسانی میبخشد. در چنین صحنههایی، وحشت از آنجا نیرو میگیرد که افراد نهفقط با مهاجمان، بلکه با تفاوتهای خود نیز دستبهگریباناند. البته کیفیت اجراها در سراسر فیلم یکنواخت نیست.
برخی بازیها و دیالوگها کمرمق به نظر میرسند و همین ضعف، گاهی از شدت موقعیت میکاهد. وقتی گفتوگویی که باید ترس یا اختلاف را برجسته کند، طبیعی و زنده از کار درنمیآید، تماشاگر فاصلهای میان خود و شخصیتها احساس میکند. این فاصله در فیلمی کمهزینه و متکی بر موقعیتهای محدود، اهمیت بیشتری پیدا میکند؛ زیرا بازیگران و کلامشان باید بخشی از بار فضاسازی را نیز بر دوش بکشند.
بنابراین، توان بازیها در برخی لحظهها نقطهٔ اتکای فیلم است، اما ناهمگونی اجرا مانع از آن میشود که این نقطهٔ قوت در تمام مدت حفظ شود. فضاسازی و محدودیتهای فنی فضای آرامگاه خانوادگی، با پیوند طبیعیاش به مرگ و سوگواری، بستر مناسبی برای آغاز داستانی دربارهٔ زامبیها فراهم میکند.
« البته کیفیت اجراها در سراسر فیلم یکنواخت نیست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم از تضاد میان آیین یادبود و خشونت ناگهانی بهره میگیرد: مکانی که بهطور معمول با سکون و خاطره پیوند دارد، به صحنهٔ هراس و آشفتگی بدل میشود. این تقابل، در سطح ایده مؤثر است و به فیلم امکان میدهد از همان ابتدا فضایی ناآرام بسازد. بااینهمه، اجرای فنی همواره همسطح این امکان نیست.
جلوهٔ چشمان درخشان زامبیها یکی از نمونههای آشکار این ناهماهنگی است؛ تأثیری که قرار است بر غیرطبیعیبودن مهاجمان بیفزاید، اما مصنوعی از کار درمیآید و میتواند تماشاگر را از فضای فیلم بیرون بکشد. چنین لحظههایی بهتنهایی برای بیاثرکردن همهٔ عناصر ترسناک کافی نیستند، اما در کنار مشکلات دیگر، محدودیتهای تولید را به رخ میکشند.
فیلم در مواردی میتواند بر حس تهدید و وضعیت محاصره تکیه کند، ولی هرگاه جلوههای بصری نامتقاعدکننده میشوند، ساختن توهم خطر دشوارتر میشود. تنش اجتماعی در دل فیلم زامبی یکی از جنبههای امیدوارکنندهٔ «Rebirth» تلاش آن برای پیوندزدن وحشت با تنشهای اجتماعی است. در بسیاری از آثار این گونه، زامبیها استعارهای از فروپاشی نظم یا تهدیدی بیچهرهاند؛ اما خطر اصلی اغلب از رفتار بازماندگان نیز برمیخیزد.
فیلم با آوردن اختلافهای شخصیتی و اجتماعی به متن روایت، میکوشد نشان دهد که بحران فقط قواعد زندگی روزمره را از میان نمیبرد، بلکه شکافهایی را که پیشتر وجود داشتهاند آشکارتر میکند. این مضمون زمانی بیشترین اثر را دارد که از رفتار شخصیتها و انتخابهایشان برآید، نه آنکه صرفاً در قالب پیامی آشکار عرضه شود.
« این تقابل، در سطح ایده مؤثر است و به فیلم امکان میدهد از همان ابتدا فضایی ناآرام بسازد. »
قوتها و کاستیها
«Rebirth» در این زمینه لحظههایی درگیرکننده میآفریند، اما پرورش ایدهها همیشه به اندازهٔ طرح آنها قانعکننده نیست. گاه فیلم توجه خود را میان تعلیق، اختلافهای انسانی و ارجاع به الگوی کلاسیک تقسیم میکند و هیچیک را تا نهایت امکان گسترش نمیدهد. بااینحال، همین کوشش برای افزودن لایهای اجتماعی به روایت زامبی، آن را از یک بازسازی صرفاً مکانیکی متمایز میکند.
جمعبندی «Rebirth» فیلمی است که در مرز میان ادای احترام و تکرار حرکت میکند. از یکسو، فضای محاصره، تقابل میان شخصیتها و تلاش برای واردکردن تنشهای اجتماعی به روایت، ظرفیتهایی واقعی برای درگیرکردن مخاطب دارند. بازیهای باورپذیر در لحظات موفق، به این کشمکشها جان میبخشند و پیشفرض آرامگاه خانوادگی نیز آغاز مناسبی برای ورود به جهان وحشت فراهم میکند.
از سوی دیگر، وابستگی پررنگ به «شب مردگان زنده»، کمبود نوآوری روایی، ناهماهنگی برخی اجراها و جلوههای فنی نهچندان متقاعدکننده، مانع از آن میشوند که فیلم به بازآفرینیای کاملاً مستقل بدل شود. ارزش تماشای اثر، بیش از آنکه در تازگی کامل قصه باشد، در برخورد میان الگوی کلاسیک و تلاش برای افزودن دغدغههای اجتماعی نهفته است.
تماشاگرانی که به روایتهای زامبی و بازخوانیهای وفادارانه علاقه دارند، ممکن است در بخشهایی با فیلم همراه شوند؛ کسانی که به دنبال جهشی بزرگ در این گونهاند، احتمالاً فاصلهٔ میان نیت فیلم و دستاورد نهایی آن را احساس خواهند کرد. «Rebirth» اثری بینقص نیست، اما در کوشش برای پیوند وحشت با تنش انسانی، لحظههایی دارد که نشان میدهند حتی روایتی آشنا نیز میتواند زمینهای برای طرح پرسشهای تازه باشد.
« جمعبندی «Rebirth» فیلمی است که در مرز میان ادای احترام و تکرار حرکت میکند. »

ثبت دیدگاه