نقد و بررسی
نقد عزیزم نیکی (Darling Nikki) | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
رؤیایی که پیوندهایش سست است فیلم «Darling Nikki» ساختهٔ Gregory Hatanaka، در ظاهر از قصهای سرراست آغاز میکند: نیکی، زنی سرزنده و خوشگذران، در جستوجوی عشقی کامل میان مردان زندگیاش رفتوآمد میکند؛ اما کمکم به جهانی خیالی پا میگذارد که مرز آن با زندگی پنهانیاش محو میشود. فیلم از همین ایدهٔ لغزان، راهی به سوی روایتی نامتعارف میگشاید؛ روایتی که بیش از آنکه بر پیشرفت داستانی استوار باشد، بر حالوهوا، گسست و سردرگمی تکیه دارد.
«Darling Nikki» در سال ۲۰۱۹ عرضه شد و در ساختار خود نیز بهنحوی آشکار از داستان «آلیس در سرزمین عجایب» الهام میگیرد؛ پیوندی که به فیلم امکان میدهد واقعیت را نه همچون بستری ثابت، بلکه همچون سطحی قابللغزش به تصویر بکشد. نیکی؛ میان سرخوشی و آشفتگی نیکی در آغاز با انرژی و میل به تجربهکردن شناخته میشود.
او شخصیتی نیست که بتوان بهآسانی در قالب «زنِ در جستوجوی عشق» خلاصهاش کرد؛ زیرا جنبوجوش بیرونیاش بهتدریج از بیقراری درونی خبر میدهد. فیلم میکوشد این دوگانگی را حفظ کند: نیکی هم میل به صمیمیت دارد و هم از نظمی که رابطهٔ پایدار میتواند بر زندگیاش تحمیل کند میگریزد. بنابراین، مردانی که در پیرامون او قرار میگیرند صرفاً اجزای یک مثلث یا چندضلعی عاشقانه نیستند؛ هرکدام بخشی از آشفتگی و آرزوی او را بازتاب میدهند.
« نیکی؛ میان سرخوشی و آشفتگی نیکی در آغاز با انرژی و میل به تجربهکردن شناخته میشود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
Nicole D’Angelo، بازیگر نقش اصلی، در مرکز این طرح قرار دارد و بخش عمدهای از بار عاطفی فیلم را بر دوش میکشد. بازی او در بهترین لحظهها به نیکی کیفیتی چندوجهی میدهد: زنی که میتواند در یک لحظه جذاب و بازیگوش به نظر برسد و لحظهای بعد نشانی از گمگشتگی در خود آشکار کند. بااینحال، فیلم همیشه به او ابزار کافی نمیدهد تا این تغییرها را به تحولی روانشناختی و پیوسته بدل سازد.
ازاینرو، گاه فاصلهای میان شخصیتِ موردنظر و تصویری که روی پرده شکل میگیرد احساس میشود. رنگ، فضا و منطق رؤیا مهمترین دستاورد بصری فیلم، تلاش برای ساختن فضایی رؤیاگون است. رنگبندی چشمگیر و قابهایی که از واقعگرایی روزمره فاصله میگیرند، به جهان نیکی حالتی ناپایدار میبخشند؛ گویی هر صحنه ممکن است در آستانهٔ تبدیلشدن به خاطره، خیال یا کابوسی رنگین باشد.
این انتخاب با مضمون اصلی فیلم هماهنگ است: وقتی شخصیت دیگر قادر نیست بهسادگی میان زندگی آشکار و زندگی پنهانش تمایز بگذارد، تصویر نیز از قطعیت معمول فاصله میگیرد. بااینهمه، فضاسازی بهتنهایی برای پدیدآوردن تجربهای خیالانگیز کافی نیست. رؤیا در سینما، حتی زمانی که از منطق خطی پیروی نمیکند، معمولاً از نوعی منطق عاطفی بهره میبرد؛ رابطهای نامرئی که سبب میشود پرشها، تکرارها و تصاویر غریب به درونیات شخصیت متصل شوند.
« Nicole D’Angelo، بازیگر نقش اصلی، در مرکز این طرح قرار دارد و بخش عمدهای از بار عاطفی فیلم را بر دوش میکشد. »
شخصیتها و اجرا
«Darling Nikki» در برخی لحظهها چنین پیوندی را القا میکند، اما پیوستگی آن ناپایدار است. در نتیجه، تصویرهای رنگارنگ گاهی بیشتر نقش تزئین دارند تا اینکه معنای تازهای به وضعیت نیکی بیفزایند. روایت پراکنده و مسئلهٔ انسجام فیلم از روایت خطی و روشن فاصله میگیرد، اما این گریز همیشه به پیچیدگی ثمربخش نمیانجامد.
بخشهای داستانی گاه چنان از یکدیگر جدا میشوند که تماشاگر برای فهم نسبت آنها ناچار است حدس بزند: آیا با رخدادی واقعی روبهروست، با خاطرهای دگرگونشده، یا با تصویری که از ذهن نیکی سرچشمه میگیرد؟ این ابهام در ذات طرح فیلم قرار دارد و میتواند جذاب باشد؛ مشکل زمانی پدید میآید که ابهام بهجای افزایش معنا، جای خالی پیوندهای روایی را پر کند.
الهام از «آلیس در سرزمین عجایب» نیز دو لبه دارد. از یک سو، به فیلم اجازه میدهد از منطق روزمره فاصله بگیرد و به دگردیسی، جابهجایی هویت و ورود به جهانی دیگر اشاره کند. از سوی دیگر، ارجاع به آن داستان، بهخودیخود انسجام نمیآفریند. برای آنکه سفر خیالین نیکی تأثیرگذار باشد، باید هر ایستگاه آن چیزی دربارهٔ خواستهها، ترسها یا تناقضهای شخصیت روشن کند.
« Darling Nikki» در برخی لحظهها چنین پیوندی را القا میکند، اما پیوستگی آن ناپایدار است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم در این زمینه همیشه موفق نیست و گاهی به مجموعهای از نشانهها و موقعیتهای نامتجانس بدل میشود؛ نشانههایی که جذابیت بالقوه دارند، اما بهطور کامل در یک مسیر واحد جمع نمیشوند. مونتاژ و ضرباهنگ مونتاژ در «Darling Nikki» فقط ابزاری برای گذر از یک صحنه به صحنهٔ دیگر نیست؛ یکی از شیوههای اصلی فیلم برای انتقال آشفتگی و گسست ذهنی است.
کنار هم نشاندن تصویرها و جابهجاییهای سریع میتوانند احساس بیثباتی را تقویت کنند و تجربهٔ ذهنی نیکی را به ساختار خود اثر وارد سازند. اما همین شیوه با تکرار زیاد، از نیروی نخستین خود فاصله میگیرد. هنگامی که مونتاژ مدام جای صحنههای بسطیافته را میگیرد، فرصت اندکی برای شکلگیری رابطهها، تنشها و پیامدهای عاطفی باقی میماند.
نتیجه، ریتمی است که بهجای شتابدادن به روایت، در بخشهایی آن را کشدار میکند. تناقض ظاهری اینجاست که فراوانی برشها الزاماً به معنای تندی ضرباهنگ نیست: تصویرها ممکن است پیاپی تغییر کنند، اما اگر هرکدام اطلاعات یا دگرگونی تازهای به همراه نداشته باشند، تجربهٔ تماشاگر همچنان ایستا میماند.
« اما همین شیوه با تکرار زیاد، از نیروی نخستین خود فاصله میگیرد. »
قوتها و کاستیها
فیلم با کمکردن برخی تکرارها و سپردن زمان بیشتر به لحظههای کلیدی میتوانست هم بر آشفتگی ذهنی نیکی تأکید کند و هم حس حرکت روایی را حفظ کند. بازیها و گفتوگوها بازی Nicole D’Angelo، چنانکه گفته شد، در مرکز توجه قرار دارد؛ اما کیفیت اجراها در سراسر فیلم یکدست نیست. در بعضی صحنهها، گفتوگوها و واکنشها حالتی تصنعی پیدا میکنند و فاصلهٔ میان شخصیتها و بازیگران آشکار میشود.
این ناهماهنگی بهویژه در اثری که به فضای ذهنی و رازآلود متکی است، اهمیت دارد: هرقدر روایت کمتر توضیح میدهد، بازیها باید بیشتر از راه نگاه، مکث و لحن، رابطه و احساس را منتقل کنند. هرگاه این عناصر باورپذیر نباشند، ابهام بهجای رازآلودگی به سردرگمی بدل میشود. بااینحال، ناهماهنگی اجراها را نباید تنها مانع فیلم دانست.
مسئلهٔ بنیادیتر آن است که متن و میزانسن گاه به بازیگران موقعیتهایی میدهند که بیش از اندازه به تأکید یا بیان مستقیم متکیاند. در چنین لحظههایی، شخصیتها کمتر همچون آدمهایی با زندگی درونی مستقل جلوه میکنند و بیشتر به مهرههایی برای پیشبردن فضای عجیب فیلم بدل میشوند. با وجود این، حضور پررنگ نیکی و توانایی بازیگر نقش او در نمایش سرخوشیِ آمیخته به پریشانی، نقطهٔ اتکایی برای تماشاگر باقی میگذارد.
« در بعضی صحنهها، گفتوگوها و واکنشها حالتی تصنعی پیدا میکنند و فاصلهٔ میان شخصیتها و بازیگران آشکار میشود. »
جمعبندی
جمعبندی «Darling Nikki» فیلمی است با ایدهای روشن اما اجرایی ناهموار: زنی در جستوجوی عشق، آرامآرام در جهانی خیالین و زندگی پنهانی خود گرفتار میشود و دیگر نمیتواند مرز میان آنها را مطمئن تشخیص دهد. فضاسازی رؤیاگونه، رنگهای برجسته و بازی مرکزی Nicole D’Angelo به اثر هویتی متمایز میبخشند؛ در مقابل، روایت پراکنده، پیوندهای داستانی کمرمق، مونتاژهای تکرارشونده و لحظههایی از بازی و گفتوگوی تصنعی مانع میشوند که ظرفیت ایده به تجربهای کاملاً منسجم تبدیل شود.
ارزش فیلم بیش از آنکه در پاسخدادن به پرسشهایش باشد، در ساختن حالتی از ناپایداری و بیاطمینانی است. تماشاگر ممکن است از همراهی با این جهان رنگین و گسسته لذت ببرد، اما برای آنکه این تجربه به تأثیری عمیقتر برسد، به انسجام عاطفی بیشتری نیاز دارد. «Darling Nikki» ازاینرو اثری کنجکاویبرانگیز اما نابرابر است: فیلمی که تصویری بهیادماندنی از مرزهای لغزان واقعیت و خیال عرضه میکند، ولی همیشه نمیتواند این تصویر را به روایتی به همان اندازه استوار پیوند بزند.
« ارزش فیلم بیش از آنکه در پاسخدادن به پرسشهایش باشد، در ساختن حالتی از ناپایداری و بیاطمینانی است. »



ثبت دیدگاه