نقد و بررسی
نقد بازی جدی (A Serious Game) | 2016
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
عشقی که به جای سرانجام، به انتخابها میرسد «A Serious Game» ساختهٔ پرنیلا آگوست، اقتباسی سوئدی از رمان «بازی جدی» اثر یالمار سودربرگ است؛ اثری که عشق را نه همچون وعدهای برای رهایی، بلکه بهمثابه نیرویی مینگرد که در برخورد با پول، منزلت اجتماعی و مسئولیتهای روزمره شکل عوض میکند.
فیلم در استکهلم دههٔ ۱۹۱۰ آغاز میشود؛ جایی که آروید، روزنامهنگاری جوان، و لیدیا، دختر نقاشی که با او آشنا میشود، به یکدیگر دل میبندند. اما دلبستگی آنان در خلأ اتفاق نمیافتد: تنگدستی، ملاحظات طبقاتی و تصمیمهای شخصی، راه مشترکشان را از هم جدا میکند. سالها بعد، دیدار دوباره این پرسش را پیش میکشد که آیا عشق قدیمی میتواند از زیر لایههای زندگیِ سپریشده سالم بیرون بیاید یا نه.
فیلم از همان ابتدا روشن میکند که با قصهٔ عاشقانهای سرراست و آرمانی روبهرو نیستیم. «بازی» عنوان فیلم هم به همین فضای دوگانه اشاره دارد: احساسات واقعیاند، اما آدمها در برابر یکدیگر و در برابر زندگی، گاه چنان رفتار میکنند که انگار قواعدی پنهان را دنبال میکنند؛ قواعدی که بهایشان را فقط خودشان نمیپردازند.
عشق در برابر واقعیت اجتماعی یکی از امتیازهای اثر آن است که جدایی نخستین دو شخصیت را صرفاً به مانعی تصادفی یا سوءتفاهمی داستانی فرو نمیکاهد. آروید با درآمد و موقعیتی نامطمئن روبهروست و همین واقعیت بر تصوری که از آیندهٔ مشترک میتواند داشته باشد سایه میاندازد. عشق در جهان فیلم مهم است، اما بهتنهایی قادر نیست نابرابری اقتصادی و محدودیتهای اجتماعی را محو کند.
« فیلم از همان ابتدا روشن میکند که با قصهٔ عاشقانهای سرراست و آرمانی روبهرو نیستیم. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در سوی دیگر، لیدیا نیز تصمیمهایی میگیرد که او را از تصویر سادهٔ «معشوقی که فقط منتظر مانده» دور میسازد. او صاحب اراده است، هرچند انتخابهایش پیامدهایی دارد که در گذر زمان سنگینتر میشوند. بازگشت این دو به یکدیگر، بنابراین، صرفاً بازگشت به جوانی نیست. آنان با خود خاطره، حسرت و سالهایی را میآورند که در آنها زندگیهای دیگری ساختهاند.
این فاصله به رابطه عمق میدهد و در عین حال آن را از نوعی تقدیس بیچونوچرای عشق دور میکند. فیلم با ظرافت نشان میدهد که خاطرهٔ یک امکان ازدسترفته میتواند از خود آن امکان زیباتر به نظر برسد؛ اما زیستن دوبارهٔ آن، ناگزیر با آدمهایی گره میخورد که در آن خاطره حضور نداشتهاند. شخصیتهایی که دوستداشتنیبودنشان تضمین نشده است آروید و لیدیا محور عاطفی روایتاند، ولی فیلم از تماشاگر نمیخواهد که بیچونوچرا طرف آنان را بگیرد.
شور میانشان ملموس است؛ بااینحال، رفتارشان با همسران و نزدیکان خود میتواند خودخواهانه، ناعادلانه و آزارنده به نظر برسد. این فاصله میان احساس پرشور و مسئولیت اخلاقی، مهمترین تنش درام را میسازد. عشق در اینجا بهخودیخود فضیلت نیست و شدت دلبستگی نیز همهٔ انتخابها را توجیه نمیکند.
همین ویژگی ممکن است برای برخی تماشاگران نقطهٔ قوت و برای برخی مانعی جدی باشد. اگر انتظار داشته باشیم فیلم ما را به آرزوی وصال دو شخصیت اصلی سوق دهد، ممکن است در برابرش مقاومت کنیم؛ زیرا اثر بهجای پنهانکردن آسیبهایی که رابطهٔ پنهانی به دیگران وارد میکند، آنها را در مرکز داوری اخلاقی میگذارد.
« در سوی دیگر، لیدیا نیز تصمیمهایی میگیرد که او را از تصویر سادهٔ «معشوقی که فقط منتظر مانده» دور میسازد. »
شخصیتها و اجرا
شخصیتهای پیرامونی صرفاً مانع راه عاشقان نیستند، بلکه زندگی و نیازهای خود را دارند. البته پرداخت آنان همیشه به یک اندازه پرمایه نیست و گاه بیشتر در نسبت با انتخابهای آروید و لیدیا تعریف میشوند؛ بااینهمه، حضورشان مانع میشود که قصه به رؤیایی خودبسنده دربارهٔ عشق ممنوع فروکاسته شود.
بازیگری؛ روایت احساس با مکث و نگاه بازیهای سوِریر گودناسون در نقش آروید و کارین فرانتس کورلوف در نقش لیدیا از نقاط اتکای فیلماند. بخش مهمی از رابطهٔ میان آن دو در گفتوگوهای صریح خلاصه نمیشود؛ نگاههایی که بیش از اندازه طول میکشند، مکثهایی که معنای گفتهها را تغییر میدهند و واکنشهایی که گویی پیش از تصمیمگیری از چهره عبور میکنند، بار عاطفی صحنهها را بر دوش دارند.
همین بازیِ کمادا با لحن آرام فیلم تناسب دارد و حسرت را بدون اغراق به تصویر میکشد. در نقشهای مکمل نیز بازیگران به جهان اثر بافت میبخشند. حضور مایکل نیکویست، بهویژه، به فضای حرفهای روزنامهنگاری و روابط پیرامون آروید وزنی انسانی میدهد؛ و لیو مْیونهس در نقش داگمار، همسر آروید، یادآوری میکند که پیامدهای انتخابهای شخصیت اصلی فقط در محدودهٔ رابطهٔ عاشقانهاش باقی نمیمانند.
بااینحال، آرامش و خویشتنداری اجراها گاهی به فاصلهای عاطفی میانجامد: تماشاگر میتواند احساسات را در چهرهها بخواند، اما همیشه به آنها نزدیک نمیشود. این فاصله با سبک کلی فیلم سازگار است، ولی ممکن است از شدت تأثیرگذاری بعضی لحظات بکاهد. قابهایی چون صحنهٔ نمایش کارگردانی پرنیلا آگوست بر نظم بصری و ترکیببندی دقیق تکیه دارد.
« شخصیتهای پیرامونی صرفاً مانع راه عاشقان نیستند، بلکه زندگی و نیازهای خود را دارند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
خانهها، اتاقها و سالن اپرا نهتنها پسزمینهٔ رخدادها، بلکه بخشی از معنای آنها هستند. فضاهای داخلیِ چشمنواز، با شکوهی سنجیده، گاه آدمها را درون قابهایی منظم و محدود جای میدهند؛ گویی شخصیتها در صحنهای حضور دارند که نقشهای اجتماعی از پیش برایشان نوشته شده است. در چنین جهانی، حرکت کوچک یک دست یا تغییر جهت نگاه ممکن است بیش از یک خطابه معنا پیدا کند.
قاببندیهای سنجیده و طراحی صحنه، از زیباییهای برجستهٔ فیلماند، اما این زیبایی صرفاً آرایش سطحی تصویر نیست. خانهها و سالن اپرا یادآور جایگاه و نمایشاند؛ همانطور که آدمها نیز در برابر دیگران نقشهایی بر عهده دارند و همیشه نمیتوانند آنچه را واقعاً میخواهند آشکار کنند. موسیقی و لباسها نیز به بازآفرینی دوره کمک میکنند و حالوهوایی دلنشین میسازند.
فیلم در لحظههایی که از فضاهای بسته فاصله میگیرد و به منظرهها و رنگهای طبیعی نزدیک میشود، کیفیتی شاعرانهتر پیدا میکند؛ تضادی که به چشمانداز اجتماعیِ محدودکنندهٔ روایت عمق میدهد. ریتم آرام و کشآمدن روایت مهمترین کاستی فیلم، ریتم بیش از اندازه آرام آن است. مکثها و حرکت تدریجی روایت در آغاز به ساختن فضای حسرتبار کمک میکنند، اما این روش در تمام مسیر با نیروی یکسانی پیش نمیرود.
بعضی بخشها بیش از آنچه برای پرورش شخصیتها لازم است امتداد مییابند و تکرار حالوهوای عاطفی، گاه جای تحول تازه را میگیرد. در نتیجه، بیننده ممکن است احساس کند فیلم همان حسرت و تردید را چند بار از زاویهای نزدیک بازگو میکند، بیآنکه هر بار لایهٔ تازهای به آن بیفزاید. این کندی صرفاً مسئلهٔ سرعت رخدادها نیست؛ به میزان فاصلهگذاری احساسی نیز مربوط میشود.
« خانهها، اتاقها و سالن اپرا نهتنها پسزمینهٔ رخدادها، بلکه بخشی از معنای آنها هستند. »
قوتها و کاستیها
فیلم بهندرت بر لحظهای تأکید آشکار میگذارد یا با اوجگیری موسیقی و تدوین، احساس را به تماشاگر تحمیل میکند. خویشتنداری آن میتواند ستودنی باشد، اما در بخشهایی سبب میشود کشمکشها به جای آنکه هر بار تشدید شوند، در فضایی یکنواخت باقی بمانند. مخاطبی که با درامهای دورهای آرام و شخصیتمحور مأنوس است، احتمالاً از فرصت تأمل بهره میبرد؛ تماشاگر دیگری ممکن است در انتظار پیشرفتی محسوستر بماند.
اقتباس و معنای «بازی جدی» فیلم به رمانی از اوایل سدهٔ بیستم وفادار است، اما ارزش آن در بازسازی بیواسطهٔ متن ادبی خلاصه نمیشود. سینما احساسات ناگفتهٔ شخصیتها را از طریق چهره، فضای معماری و فاصلهٔ میان بدنها منتقل میکند؛ و آگوست بیش از آنکه روایت را به سلسلهای از توضیحها بدل کند، به تصویر و رفتار تکیه دارد.
این انتخاب برای داستانی دربارهٔ رابطهای که بخش مهمی از نیروی خود را از سکوت و پنهانکاری میگیرد، مناسب است. «جدی» بودن بازی نیز از این واقعیت میآید که خواستههای عاطفی، هرقدر شدید، بیهزینه نیستند. شخصیتها گاهی چنان درگیر تمنای خود میشوند که اثر انتخابهایشان بر دیگران را کوچک میشمارند؛ اما جهان فیلم اجازه نمیدهد این بیاعتنایی بیپیامد بماند.
اثر نه عشق را محکوم میکند و نه آن را تبرئه؛ بیشتر میپرسد وقتی آدمی میخواهد هم به اشتیاق خود وفادار باشد و هم از مسئولیتهایش بگریزد، چه چیزی در زندگی دیگران و در تصویر خودش از خویشتن آسیب میبیند. پاسخ فیلم، خوشبینانه یا تسلیبخش نیست، اما با فضای درونیاش سازگاری دارد. جمعبندی «A Serious Game» در بهترین لحظاتش روایتی ظریف و بصری از عشق دیرپا، حسرت و انتخابهایی است که از گذشته جدا نمیمانند.
« فیلم بهندرت بر لحظهای تأکید آشکار میگذارد یا با اوجگیری موسیقی و تدوین، احساس را به تماشاگر تحمیل میکند. »
جمعبندی
بازیهای کنترلشده، نگاههای پرمعنا، قاببندیهای زیبا و طراحی چشمنواز فضاها به اثر هویتی مستقل میبخشند. در مقابل، ریتم کند و کشآمدن برخی بخشها از انسجام عاطفی آن میکاهد و شخصیتهای اصلی نیز چنان بیخطا و آرمانی ترسیم نمیشوند که تماشاگر بیدرنگ با آنان همدل شود. این فیلم برای مخاطبی مناسبتر است که از درام عاشقانه انتظار تأمل اخلاقی و ابهام عاطفی دارد، نه صرفاً شور رمانتیک و وعدهٔ وصال.
نیروی آن در طرح پرسشی ساده اما دشوار نهفته است: آیا بازگشت یک عشق، بهتنهایی میتواند تصمیمهای گذشته را بیاثر کند؟ فیلم بیآنکه پایان یا پاسخ نهایی را پیشاپیش آشکار سازد، نشان میدهد که بعضی دلبستگیها درست به این دلیل «جدی»اند که هیچکس از آنها بیزخم بیرون نمیآید.
« بازیهای کنترلشده، نگاههای پرمعنا، قاببندیهای زیبا و طراحی چشمنواز فضاها به اثر هویتی مستقل میبخشند. »



ثبت دیدگاه