نقد و بررسی
نقد ماما میا! دوباره شروع کنیم (Mamma Mia! Here We Go Again) | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان گذشته و اکنون «Mamma Mia! Here We Go Again» دنبالهای است که بهجای تکرار سادهٔ فرمول فیلم نخست، میان دو زمان رفتوآمد میکند: در زمان حال، سوفی شریدان برای گشودن هتلی در جزیرهٔ کالوکایری آماده میشود؛ در گذشته، دونای جوان سفر زندگیاش را آغاز میکند و با سه مردی روبهرو میشود که بعدها هر یک بخشی از داستان خانوادگی سوفی خواهند بود.
این ساختار دوگانه، امکان میدهد فیلم هم دربارهٔ میراث عاطفی مادر و دختر باشد و هم دربارهٔ شور جوانی، انتخاب و آزادی. اما پیوند این دو خط داستانی همیشه به یک اندازه محکم نیست؛ گاه گذشته بهتنهایی جان میگیرد و گاه روایت امروز بیشتر حکم قاب و بهانهای برای رسیدن به ترانهٔ بعدی را پیدا میکند.
عنوان فیلم وعدهٔ بازگشت میدهد و اثر نیز از همان آغاز بر آشنایی و خاطره تکیه میکند: شخصیتها و فضاهایی که تماشاگر پیشتر دیده، این بار با چهرههای جوانتر یا در موقعیتی تازه بازمیگردند. بنابراین فیلم برای مخاطب ناآشنا با قسمت نخست هم قابلفهم است، اما بخش مهمی از لذت آن از حس آشنایی میآید.
این دنباله نه میخواهد معمایی پیچیده بسازد و نه در پی واقعگرایی سختگیرانه است؛ جهانش قلمرویی نمایشی، روشن و عاطفی است که در آن آدمها گاهی پیش از آنکه حرف بزنند، آواز میخوانند. دونای جوان؛ نیروی محرک روایت یکی از بهترین انتخابهای فیلم، سپردن نقش دونای جوان به لیلی جیمز است. او صرفاً نسخهای کمسنتر از مریل استریپ نیست؛ در اجرا، سرزندگی و بیپروایی خاص خود را دارد و شخصیت را با نوعی سبکبالی و کنجکاوی پیش میبرد.
« بنابراین فیلم برای مخاطب ناآشنا با قسمت نخست هم قابلفهم است، اما بخش مهمی از لذت آن از حس آشنایی میآید. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
تماشای دونا در آستانهٔ استقلال، در حال تجربهکردن مکانها و رابطههای تازه، به فیلم بُعدی میدهد که خط روایی زمان حال گاهی از آن محروم است. جیمز با حضور بدنی پرتحرک و چهرهای گشوده، به ترانهها حالتی طبیعیتر میبخشد و در لحظههایی که آواز با حرکت و فضای باز همراه میشود، از عناصر بصری فیلم بهخوبی بهره میگیرد.
صحنهٔ رقص او در دشت از لحظههای دلنشین اثر است؛ نه فقط بهخاطر زیبایی قاب، بلکه بهسبب هماهنگی میان حرکت، موسیقی و حال درونی شخصیت. دوربین، طبیعت را به بخشی از شور دونا بدل میکند و اجازه میدهد تصویر برای لحظهای بدون توضیح اضافی، سرخوشی او را منتقل کند. این صحنه نمونهای از آن چیزی است که فیلم در بهترین لحظاتش انجام میدهد: روایت را از مسیر گفتوگو بیرون میآورد و احساس را به حرکت و موسیقی میسپارد.
ترانهها؛ خاطره، انرژی و گاه تکرار موسیقی آبا ستون اصلی فیلم است؛ ترانهها تنها تزئین صحنهها نیستند، بلکه زبان عاطفی شخصیتها و ابزار پیوند میان دورههای زمانیاند. آشنایی مخاطب با این ملودیها به فیلم نیرویی فوری میبخشد: کافی است چند نت آغاز شود تا فضای اثر از یک درام خانوادگی سبک به جشنی پرتحرک تغییر کند.
قطعات پرانرژی، بهویژه در جمعهای دوستانه و موقعیتهای نمایشی، گرمایی میآفرینند که با فضای آفتابی جزیره سازگار است. موسیقی همچنین به فیلم کمک میکند اندوه و شادی را در کنار هم نگه دارد؛ ترانهها گاهی شادند، اما زیر سطحشان دلتنگی و فقدان نیز جریان دارد. با این حال، استفادهٔ مداوم از آواز همیشه به سود روایت نیست.
« با این حال، استفادهٔ مداوم از آواز همیشه به سود روایت نیست. »
شخصیتها و اجرا
برخی ترانهها چنان ناگهانی وارد میشوند که حس میشود شخصیتها برای رسیدن به اجرای بعدی، از مسیر طبیعی داستان کنار زده شدهاند. در بعضی لحظات نیز تکرار الگو آزارنده میشود: گفتوگویی کوتاه، نشانهای از احساس، سپس آواز و رقصی که مضمون صحنه را دوباره بیان میکند. این رویکرد برای مخاطبی که از پیش با منطق موزیکال همراه است، بخشی از لذت و قرارداد ژانر به شمار میآید؛ اما برای تماشاگرانی که انتظار پیوستگی روایی بیشتری دارند، میتواند تصنعی باشد.
فیلم بیش از آنکه ترانهها را همیشه از دل کنش بیرون بکشد، گاه آنها را بر کنش سوار میکند. دو زمان، یک خانواده موازیسازی گذشته و حال از نظر موضوعی ایدهٔ مناسبی دارد. داستان دونا نشان میدهد زندگی مستقل او چگونه شکل گرفته و در زمان حال، سوفی میکوشد جایگاه خود را در جهانی که مادرش ساخته است پیدا کند.
از این منظر، هتل فقط یک پروژهٔ اقتصادی نیست؛ میراثی عاطفی است که سوفی میخواهد حفظ کند و در عین حال به نام و هویت خودش پیوند بزند. این تقابل، امکان پرداختن به تفاوت میان بهیادآوردن یک انسان و ادامهدادن راه او را فراهم میکند. مشکل آن است که فیلم گاهی میان این دو خط تعادل نمییابد.
بخش گذشته پرجنبوجوش و متمرکز است و کشف تجربههای دونا، خود بهتنهایی کشش دارد؛ در مقابل، داستان زمان حال گاهی پراکنده میشود و شخصیتهای فرعی در آن بیش از آنکه مسیر مستقلی داشته باشند، برای ایجاد شوخی، نوستالژی یا زمینهسازی یک اجرای موسیقایی ظاهر میشوند. افزون بر این، ترتیب رویدادها و آشنایی شخصیتها با یکدیگر همیشه کاملاً هموار به نظر نمیرسد.
« فیلم بیش از آنکه ترانهها را همیشه از دل کنش بیرون بکشد، گاه آنها را بر کنش سوار میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
چنین لغزشهایی شاید در فیلمی که بیش از واقعنمایی به احساس و نمایش اولویت میدهد، برای همه تعیینکننده نباشد، اما از انسجام جهان داستان کم میکند. بازیگران و حضورهای بهیادماندنی گروه بازیگران از مهمترین سرمایههای فیلم است. آماندا سایفرد به سوفی لطافتی آمیخته با نگرانی میبخشد؛ او باید هم شادی افتتاح هتل را پیش ببرد و هم بار عاطفی فقدانی را که در مرکز زندگیاش قرار گرفته، حمل کند.
پیرس برازنان، کالین فرث و استلان اسکارشگورد بار دیگر با شخصیتهایی بازمیگردند که بخشی از جذابیتشان از رابطهٔ دیرینه و شوخطبعانهٔ میان آنها میآید. در بخش گذشته نیز بازیگران جوان، بهویژه جیمز، انرژی لازم را به خاطرهها میافزایند و مانع میشوند گذشته صرفاً مجموعهای از بازسازیهای بیروح باشد.
حضور شر از نقاط برجستهٔ فیلم است. او با کاریزمایی که بهسرعت توجه را به خود جلب میکند، به بخش پایانی اثر نیروی تازهای میدهد و لحظههای مشترکش با اندی گارسیا از نظر موسیقایی و نمایشی جذاباند. حضور او فقط یک غافلگیری برای تماشاگر نیست؛ با موضوع فیلم دربارهٔ خانواده و پیوندهای دیرپا نیز تناسب دارد.
البته همین قدرت اجرایی میتواند ضعف تعادل را آشکار کند: وقتی شر وارد قاب میشود، گاه دیگران به حاشیه میروند و فیلم بیش از اندازه بر جاذبهٔ حضور او تکیه میکند. تصویر، فضا و جهان نمایشی جزیرهٔ یونانی در فیلم بیش از یک مکان جغرافیایی است؛ تصویری آرمانی از گریز، آزادی و امکان آغاز دوباره.
« بازیگران و حضورهای بهیادماندنی گروه بازیگران از مهمترین سرمایههای فیلم است. »
قوتها و کاستیها
رنگهای روشن، فضای باز، دریا و ساختمانهای سفید، محیطی میسازند که با واقعگرایی روزمره فاصله دارد و از همان ابتدا اعلام میکند تماشاگر وارد جهانی خیالپردازانه شده است. در چنین فضایی، حرکت گروهی و رقص جمعی بهسادگی پذیرفتنی میشود، زیرا خود محیط گویی برای نمایش موزیکال طراحی شده است.
کارگردانی اول پارکر در لحظات پرتحرک، بهویژه هنگام پیوند دادن جمعیت، منظره و موسیقی، از ریتم مناسبی برخوردار است. با این حال، زیبایی بصری همیشه جای خالی عمق روایی را پر نمیکند. فیلم گاهی به تصویر کارتپستالی خود بسنده میکند و کمتر به تناقضهای شخصیتها یا پیامدهای تصمیمهایشان مکث میکند.
نتیجه، اثری خوشتماشا و خوشرنگ است که در عین جذابیت، کمتر فرصت مییابد از سطح سرخوشی عبور کند. احساس، فقدان و اندازهٔ تأثیر زیر لایهٔ پرزرقوبرق فیلم، سوگی آرام حضور دارد. داستان حال، با خاطرهٔ دونا و جای خالی او در زندگی سوفی شکل گرفته و همین فقدان است که به بعضی ترانهها و دیدارها معنایی فراتر از نوستالژی میدهد.
فیلم در لحظات عاطفیاش موفق است، زیرا بهجای آنکه همهچیز را در اندوه فرو ببرد، اجازه میدهد شادی و دلتنگی همزمان وجود داشته باشند. این همنشینی با منطق خانوادگی اثر سازگار است: خاطرهٔ یک عزیز نه فقط مایهٔ غم، بلکه سرچشمهٔ پیوند و ادامهٔ زندگی نیز هست. بااینهمه، احساسگرایی فیلم گاه بیش از اندازه آشکار و هدایتشده است.
« با این حال، زیبایی بصری همیشه جای خالی عمق روایی را پر نمیکند. »
جمعبندی
موسیقی، واکنش بازیگران و لحظههای بازگشت، همگی بهطور همزمان به تماشاگر میگویند اکنون باید متأثر شود. برای بسیاری، این صراحت بخشی از جذابیت فیلم است؛ برخی دیگر ممکن است آن را دستکاری عاطفی یا اتکای بیش از حد به نوستالژی بدانند. اثر در نهایت بیش از آنکه با ظرافتی کمصدا تأثیر بگذارد، با انباشت موسیقی، چهرههای محبوب و لحظات نمایشی به احساسات مخاطب نزدیک میشود.
جمعبندی «Mamma Mia! Here We Go Again» فیلمی است که ارزش اصلیاش را باید در انرژی موسیقایی، فضای دلپذیر و بازی پرشور لیلی جیمز جستوجو کرد. روایت دوگانهٔ مادر و دختر ظرفیت عاطفی خوبی دارد و حضور شر نیز به فیلم جلوهای فراموشنشدنی میبخشد؛ اما داستان در بخشهایی کمعمق میماند، پیوند زمانها همیشه دقیق نیست و بعضی اجراهای موسیقایی بیش از آنکه از دل روایت بجوشند، به آن تحمیل میشوند.
این دنباله برای تماشاگرانی که با جهان موزیکال و ترانههای آبا همراهاند، تجربهای گرم و سرگرمکننده است؛ برای کسانی که بیش از همه به انسجام درام اهمیت میدهند، احتمالاً فیلمی دوستداشتنی اما نابرابر خواهد بود.
« موسیقی، واکنش بازیگران و لحظههای بازگشت، همگی بهطور همزمان به تماشاگر میگویند اکنون باید متأثر شود. »



ثبت دیدگاه