نقد و بررسی
نقد چارسو (Charsoo) | 2014
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
مواجهه با اثری محصور «چارسو» درامی روانشناختی و دلهرهآمیز است که نقطهٔ عزیمتش، گرفتاری مردی در وضعیتی دشوار و ناخواسته است. فیلم از همان ابتدا تماشاگر را با پرسشی محوری روبهرو میکند: وقتی انسان از جهان آشنای خود جدا میشود، تا چه اندازه میتواند به برداشتهایش از خویشتن و واقعیت اعتماد کند؟
موقعیت ربودهشدن شخصیت اصلی، بیش از آنکه صرفاً وسیلهای برای ساخت تعلیق باشد، امکان ورود به ذهن آشفتهٔ او را فراهم میآورد؛ ذهنی که خاطره، هراس و کشمکش شخصی در آن بهتدریج درهم میتنند. عنوان فیلم نیز تداعیکنندهٔ گذر از فضایی به فضای دیگر است؛ گویی قهرمان در میان چهار سوی یک موقعیت بسته گرفتار شده و راه خروج را نه فقط در محیط اطراف، بلکه در مواجهه با گذشته و داوریهایش دربارهٔ خود جستوجو میکند.
این برداشت، ظرفیت تمثیلی جذابی به داستان میدهد، هرچند فیلم همیشه نمیتواند این ظرفیت را به ساختاری روایی همسنگ تبدیل کند. تعلیق و فضای رازآلود مهمترین امتیاز «چارسو» در ایجاد حس ناآرامی و تعلیق نهفته است. اطلاعات داستان بهتدریج در اختیار مخاطب قرار میگیرد و همین محدودیت آگاهی، او را به جستوجوی نشانهها و بازنگری در برداشتهای نخستین وامیدارد.
رازآلودگی فیلم از یک پرسش ساده فراتر میرود: تنها مسئله این نیست که چه رخ داده، بلکه این هم هست که شخصیت اصلی چگونه به موقعیت خود معنا میدهد و آیا نگاه او به رویدادها قابل اتکاست یا نه. در چنین روایتی، تعلیق زمانی مؤثر میشود که از دل شخصیت و انتخابهای او بجوشد، نه آنکه صرفاً با پنهانکردن اطلاعات دوام بیاورد.
« تعلیق و فضای رازآلود مهمترین امتیاز «چارسو» در ایجاد حس ناآرامی و تعلیق نهفته است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
«چارسو» در بخشهایی از فیلم از ابهام برای حفظ کنجکاوی بهره میگیرد و فضای ناپایدار و مشوش خود را با درونمایهٔ روانشناختی پیوند میزند. بااینحال، هرجا ابهام جای پرداخت دقیق را میگیرد، کنجکاوی مخاطب ممکن است به سردرگمی بدل شود. فاصلهٔ میان رازآلودگی سازنده و گنگی روایی، یکی از مرزهایی است که فیلم همواره بهخوبی از آن عبور نمیکند.
شخصیت محوری و کشمکش درونی موقعیت دشوار قهرمان، زمینهای مناسب برای کاوش در ترس، تنهایی و بازنگری در خویشتن فراهم میکند. او در شرایطی قرار گرفته که نمیتواند بهسادگی از فشار بیرونی فاصله بگیرد؛ در نتیجه، رویارویی با محیط ناگزیر به رویارویی با ذهن خود او نیز تبدیل میشود. این تقابل میتوانست هستهٔ عاطفی نیرومندی برای فیلم بسازد: شخصیتی که در ظاهر در پی فهمیدن وضعیت خویش است، اما در باطن باید تصویری را که از خودش ساخته دوباره بسنجد.
بااینحال، اهمیت یک کشمکش درونی فقط به شدت موقعیت وابسته نیست؛ تماشاگر باید انگیزهها، ترسها و تناقضهای شخصیت را نیز در رفتار و تصمیمهایش لمس کند. در «چارسو»، پرداخت شخصیت اصلی و کسانی که در مدار بحران او قرار میگیرند، به اندازهٔ ظرفیت داستان ژرف و روشن نیست. بعضی انگیزهها کمتر از آنچه برای باورپذیری کشمکش لازم است بسط مییابند و ازاینرو، دگرگونیهای ذهنی شخصیت گاه بیش از آنکه حاصل مسیری تدریجی باشند، نتیجهٔ اقتضای پیشرفت روایت به نظر میرسند.
به این ترتیب، فیلم ایدهٔ مناسبی برای شناخت قهرمان دارد، اما در تبدیل آن به رابطهای عمیق و پیوسته با مخاطب، به موفقیتی کامل نمیرسد. فیلمنامه و انسجام روایت ضعف اصلی فیلم را باید در انسجام فیلمنامه جستوجو کرد. روایت از عناصر بالقوهٔ جذابی برخوردار است: گرفتاری، تردید، خاطره و مواجههٔ فرد با خویشتن.
« بااینحال، هرجا ابهام جای پرداخت دقیق را میگیرد، کنجکاوی مخاطب ممکن است به سردرگمی بدل شود. »
شخصیتها و اجرا
اما این عناصر همیشه در امتداد یک خط دراماتیک روشن حرکت نمیکنند. برخی لحظات به فضای رازآلود کمک میکنند، بیآنکه ارتباطشان با مسیر اصلی شخصیت بهقدر کافی محکم شود؛ برخی دیگر نیز بهجای افزودن لایهای تازه به داستان، صرفاً احساس تکرار یا توقف ایجاد میکنند. در نتیجه، فیلم میان چند میل متفاوت در نوسان میماند: میخواهد دلهرهای بیرونی بسازد، به ذهن شخصیت نزدیک شود و همزمان تأملی دربارهٔ زندگی و خودشناسی عرضه کند.
این هدفها بهخودیخود با هم ناسازگار نیستند، اما نیازمند نظمی دقیقاند تا هر بخش، بخش دیگر را تقویت کند. در «چارسو»، پیوند میان این لایهها گاهی سست میشود و برخی گرهها یا موقعیتها بیش از آنکه از تصمیمهای شخصیتها برآیند، کارکردی برای ادامهٔ روایت پیدا میکنند. همین ناپیوستگی، اثر را از آن انسجامی محروم میکند که میتوانست ایدهٔ مرکزیاش را به تجربهای ماندگارتر بدل سازد.
ریتم و دیالوگها ریتم فیلم کند است؛ کندیای که در یک درام روانشناختی میتواند انتخابی سنجیده باشد، بهشرط آنکه مکثها حامل معنا، تغییر یا فشار عاطفی باشند. سکون و انتظار گاهی به تماشاگر فرصت میدهند تا اضطراب شخصیت را احساس کند و به فضای محصور داستان خو بگیرد. اما در بخشهایی از «چارسو»، مکثها الزاماً به تعمیق تجربه نمیانجامند و بیشتر از آنکه تنش را انباشته کنند، حرکت روایت را کُند میسازند.
وقتی اطلاعات تازه یا تحول شخصیتی در پی یک صحنه نمیآید، انتظار بهتدریج نیروی خود را از دست میدهد. دیالوگها نیز همیشه به اندازهٔ فضای جدی فیلم صیقلخورده نیستند. گفتوگو در چنین اثری میتواند همزمان اطلاعات بدهد، شخصیت را آشکار کند و لایهای از پنهانکاری یا تقابل بسازد؛ اما برخی جملهها گاه مستقیمتر از حد لازم بیان میشوند یا لحن طبیعی و یکدستی ندارند.
« اما این عناصر همیشه در امتداد یک خط دراماتیک روشن حرکت نمیکنند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این ناپختگی در لحظاتی که فیلم به گفتوگو برای انتقال فشار روانی تکیه میکند، بیش از پیش به چشم میآید. نتیجه آن است که مخاطب بعضی اوقات بهجای آنکه در کشمکش شخصیت غرق شود، متوجه سازوکار روایت و تصنع کلام میشود. پیوند دلهره و درام روانشناختی ترکیب دلهره و درام روانشناختی، وجه متمایز و درعینحال دشوار فیلم است.
دلهره به روایت نیروی پیشبرنده میدهد و وضعیت ناامن قهرمان را به مسئلهای ملموس بدل میکند؛ درام روانشناختی نیز میکوشد این بحران را به پرسشی دربارهٔ ذهن و هویت پیوند دهد. بهترین لحظات فیلم زمانی شکل میگیرند که این دو وجه از هم جدا نیستند: فشار موقعیت بیرونی، ذهن شخصیت را متلاطم میکند و آشفتگی ذهنی او نیز دریافت ما از موقعیت را پیچیدهتر میسازد.
اما این توازن در سراسر فیلم یکسان نمیماند. هرگاه تعلیق بر ابهام تکیه میکند، بیآنکه آن ابهام به کشف عاطفی یا معنایی بینجامد، درام روانشناختی کمجان میشود. از سوی دیگر، هرگاه گفتوگو یا تأمل از فضای پرتنش فاصله میگیرد، نیروی دلهره افت میکند. فیلم ایدهٔ پیوند این دو فضا را در اختیار دارد، ولی اجرای ناهماهنگ فیلمنامه و ضعف نسبی شخصیتپردازی باعث میشود پیوندشان همیشه طبیعی و اقناعکننده نباشد.
جایگاه فیلم و داوری نهایی «چارسو» اثری است که ارزش آن بیش از هر چیز در ایدهٔ مرکزی و فضای مشکوک و ناآرامش قرار دارد. داستان مردی که در شرایطی دشوار ناچار به بازنگری در خود و زندگیاش میشود، بالقوه زمینهٔ مناسبی برای تعلیق و درامی درونی فراهم میکند. فیلم همچنین با آمیختن دلهره و روانشناسی، میکوشد از قالب یک روایت صرفاً حادثهمحور فاصله بگیرد.
« این ناپختگی در لحظاتی که فیلم به گفتوگو برای انتقال فشار روانی تکیه میکند، بیش از پیش به چشم میآید. »
قوتها و کاستیها
کارگردانی فیلم بر عهدهٔ فرهاد نجفی بوده و حمید سلیمی نویسندگی آن را انجام داده است؛ در میان بازیگران نیز محمدرضا فروتن و نیوشا ضیغمی حضور دارند. «چارسو» در بهمن ۱۳۹۲ به نمایش درآمد؛ تاریخی که در گاهشماری میلادی در سال ۲۰۱۴ قرار میگیرد. بااینهمه، ظرفیت داستانی اثر از پرداخت نهایی آن فراتر میرود.
پراکندگی روایت، عمق ناکافی شخصیتها، انگیزههایی که بهاندازهٔ کافی روشن نمیشوند، ریتمی که گاه از تعلیق فاصله میگیرد و دیالوگهایی که همیشه طبیعی و پخته نیستند، مانع میشوند تا ایدهٔ اصلی به تمامی شکوفا شود. این کاستیها اثر را بیارزش نمیکنند؛ بلکه نشان میدهند میان داشتن طرحی جذاب و ساختن تجربهای منسجم، فاصلهای وجود دارد که فیلم نتوانسته در همهٔ لحظات آن را پر کند.
جمعبندی «چارسو» برای مخاطبی که به روایتهای رازآلود و موقعیتهای روانی پرتنش علاقه دارد، اثری قابل تأمل است. فضای تعلیقآمیز و امکانِ دنبالکردن آشفتگیهای ذهنی قهرمان، کنجکاوی را زنده نگه میدارند و به فیلم هویتی متمایز میبخشند. در مقابل، فیلمنامهٔ کمانسجام، شخصیتپردازی محدود و ریتم کند، از قدرت تأثیرگذاری آن میکاهند.
حاصل، فیلمی است با هستهای جذاب اما اجرایی نابرابر: اثری که پرسشهای درستی دربارهٔ خودشناسی و مواجهه با بحران مطرح میکند، ولی در بسط آنها به اندازهٔ ظرفیتش موفق نمیشود.
« چارسو» در بهمن ۱۳۹۲ به نمایش درآمد؛ تاریخی که در گاهشماری میلادی در سال ۲۰۱۴ قرار میگیرد. »


ثبت دیدگاه