نقد و بررسی
نقد وحشی (Sauvage) | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
تنهایی در حاشیهٔ شهر «Sauvage» ساختهٔ Camille Vidal-Naquet، درامی فرانسوی دربارهٔ لئو، جوانی بیستودوساله است که در خیابانهای استراسبورگ تنفروشی میکند و در میان رفتوآمد مشتریان، همکاران و آدمهای گذری، چشمبهراه نوعی محبت پایدار میماند. فیلم از همان ابتدا بهجای آنکه زندگی او را به روایتی پرپیچوخم یا مجموعهای از حوادث نمایشی تبدیل کند، به وضعیت روزمرهاش نزدیک میشود: خیابان، انتظار، برخوردهای کوتاه و تلاش برای گذراندن روز.
همین انتخاب، جهان فیلم را از بیرون تماشا نمیکند؛ آن را به تجربهای پیوسته و ملموس بدل میسازد. عنوان فیلم، که در زبان فرانسه معنای «وحشی» دارد، بیش از آنکه حکمی دربارهٔ لئو باشد، به تنشی میان او و نظم اجتماعی اشاره میکند. لئو بیرون از چارچوبهای معمول زندگی میکند، اما فیلم او را به موجودی رازآلود یا افسانهای تبدیل نمیسازد.
او انسانی است با نیازهای ابتدایی، عادتهای آسیبزا و آرزویی ساده که در محیطی بیثبات تحققش دشوار است: آنکه دوست داشته شود. این نگاه، در عین پرهیز از بزککردن واقعیت، از فروکاستن شخصیت به یک «نمونه» نیز دوری میکند. روایتی بر پایهٔ حضور «Sauvage» بیشتر از آنکه قصهای با مسیر روشن و گرهگشاییهای پیاپی باشد، مطالعهای شخصیتمحور است.
روایت، تماشاگر را به دنبال پاسخهای قطعی دربارهٔ گذشتهٔ لئو نمیفرستد و همهٔ انگیزههایش را نیز توضیح نمیدهد. بهجای شرححال کامل، بر رفتارها و لحظههای روزمره تکیه میکند؛ بر فاصلهای که میان بدنِ در معرض نگاه دیگران و میل درونی به نزدیکی وجود دارد. این شیوه به فیلم امکان میدهد که شخصیت را نه با گفتارهای توضیحی، بلکه با حضورش بسازد.
« همین انتخاب، جهان فیلم را از بیرون تماشا نمیکند؛ آن را به تجربهای پیوسته و ملموس بدل میسازد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
البته همین رویکرد ممکن است برای مخاطبی که انتظار طرح داستانی منظم و پیشرفت چشمگیر دارد، کند یا پراکنده جلوه کند. برخی موقعیتها حالتی تکرارشونده دارند و فیلم همیشه برای این تکرارها معنای تازهای نمیسازد. بااینحال، این یکنواختی تا اندازهای با جهان لئو تناسب دارد: روزهایی که تفاوتشان کمرنگ است و امید، نه در یک حادثهٔ بزرگ، بلکه در برخوردی گذرا یا لحظهای از توجه انسانی پدیدار میشود.
فیلم از مخاطب میخواهد بهجای انتظار برای یک پاسخ نهایی، در کنار شخصیت بماند. Félix Maritaud و بدنِ روایتگر ستون اصلی اثر، بازی Félix Maritaud در نقش لئو است. او شخصیتی کمحرف را با جزئیات بدنی میسازد: در شیوهٔ راهرفتن، مکثکردن، نزدیکشدن به دیگران و واکنش به مهربانی یا تحقیر.
این بازی، شکنندگی لئو را به نمایش میگذارد، اما او را به قربانیای بیاراده محدود نمیکند. در او سرزندگی، میل و نوعی سرسختی نیز هست؛ کیفیتهایی که مانع میشوند تماشاگر فقط از فاصلهٔ ترحم به او نگاه کند. مهمتر آنکه Maritaud تضاد مرکزی شخصیت را باورپذیر نگه میدارد: لئو در حرفهای مشغول است که صمیمیت را به معامله پیوند میزند، اما خود همچنان خواهان رابطهای است که معامله نباشد.
این تمنّا به زبان احساساتی و صریح بیان نمیشود؛ بیشتر در لحظههای کوچک و در انتظارِ پاسخی متقابل حس میشود. فیلمساز گفته است که لئو گفتار اندکی دارد و انتخاب بازیگر نیز تا حدی بر توانایی او در انتقال احساس از راه حرکت و رفتار استوار بوده است. نتیجه، اجرایی است که نه به نمایشگری پرزرقوبرق متکی است و نه برای جلب همدلی، شخصیت را بیش از اندازه معصوم میکند.
« برخی موقعیتها حالتی تکرارشونده دارند و فیلم همیشه برای این تکرارها معنای تازهای نمیسازد. »
شخصیتها و اجرا
صراحتی که آسان نیست یکی از انتخابهای بحثبرانگیز فیلم، نمایش بیپردهٔ رابطهٔ لئو با بدن و کارش است. صحنههای جنسی نه حاشیهای کوتاه برای پیشبردن قصه، بلکه بخشی از جهان روزمرهٔ او هستند. این صراحت با نیتِ عادیسازیِ تجربهٔ کار جنسی و پرهیز از نگاه پنهانکارانه به آن همراه است؛ اما لزوماً تماشای اثر را آسان نمیکند.
گاه جزئیات صحنهها میتواند ناخوشایند یا طاقتفرسا باشد، و شدت نمایش ممکن است برای برخی تماشاگران بهجای نزدیککردنشان به شخصیت، فاصله ایجاد کند. در اینجا پرسشی مهم دربارهٔ مرز میان واقعگرایی و بهرهبرداری از رنج مطرح میشود. آیا دوربین صرفاً به تجربهای نگاه میکند که معمولاً از دید پنهان میماند، یا در برخی لحظهها از شدت آن برای شوکهکردن استفاده میکند؟
فیلم پاسخ یکدستی به این پرسش نمیدهد. بسیاری از صحنهها در بافت کلی اثر معنا پیدا میکنند، زیرا نشان میدهند رابطهٔ جنسی برای لئو هم کار است و هم گاه تلاشی برای یافتن تماس انسانی. بااینهمه، صراحت بصری همیشه به عمق عاطفی بیشتر منجر نمیشود و ممکن است بخشی از مخاطبان آن را افراطی بدانند.
تصویری خام از شهر و بدن دوربین دستی و فضاسازی خام، ظاهر مشاهدهگرانهای به فیلم میبخشند. خیابان و محیط پیرامون لئو صرفاً پسزمینهای برای کنش نیستند؛ فضاییاند که زندگی او در آن جریان دارد، متوقف میشود و دوباره از سر گرفته میشود. دوربین گاه فاصلهای محتاطانه حفظ میکند و گاه به شخصیت نزدیک میشود، بیآنکه به تصاویر صیقلی و زیباشده پناه ببرد.
« صراحتی که آسان نیست یکی از انتخابهای بحثبرانگیز فیلم، نمایش بیپردهٔ رابطهٔ لئو با بدن و کارش است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این نوسان میان فاصله و نزدیکی، حس تماشای یک زندگی واقعی را تقویت میکند، اما همزمان خطرِ تبدیلشدن به نگاهِ کنجکاوانه را نیز با خود دارد. نورپردازی و صدای محیط به طبیعیبودن فضا کمک میکنند. موسیقی کمتر نقش راهنمای احساسی را بر عهده میگیرد؛ ازاینرو، تماشاگر فرصت دارد سکوتها، مکثها و صدای مکان را بشنود.
این انتخاب، لحظههای لطیف را نیز برجستهتر میکند. در جهانی که تماس بدنی گاه بخشی از کار است، یک رفتار سادهٔ مهربانانه میتواند معنایی متفاوت پیدا کند. فیلم در این لحظهها بهخوبی نشان میدهد که نزدیکی فقط در شدت و صراحت جسمانی خلاصه نمیشود؛ گاهی معنای آن در توجهی کوتاه یا در پذیرفتهشدن حضور دیگری است.
همدلی با شخصیتی خودویرانگر لئو همیشه رفتاری ندارد که همدلی تماشاگر را آسان کند. بعضی انتخابهای او آسیبزنندهاند و گاهی چنان به چرخهٔ تکرار نزدیک میشوند که میل به تغییر در او مبهم به نظر میرسد. فیلم نیز این رفتارها را به راهحلی ساده یا نشانهای از ضعف اخلاقی تبدیل نمیکند. بااینحال، فاصلهٔ میان فهمیدن شرایط یک شخصیت و تأیید تصمیمهایش همچنان باقی میماند.
این فاصله برای اثر نقطهضعف نیست؛ بخشی از دشواری اخلاقی آن است، هرچند ممکن است تماشاگر را از نظر عاطفی خسته کند. فیلم در این زمینه بیش از آنکه قضاوت کند، مشاهده میکند. این پرهیز از داوری، امکان دیدن پیچیدگی لئو را فراهم میآورد، اما بیطرفی کامل نیز بیهزینه نیست: برخی موقعیتهای دردناک چنان سنگیناند که تماشاگر ممکن است احساس کند اثر رنج را انباشته میکند، بیآنکه همواره برای آن چشماندازی تازه بیابد.
« نورپردازی و صدای محیط به طبیعیبودن فضا کمک میکنند. »
قوتها و کاستیها
در بخشهای پایانی نیز ریتم گاه شتاب میگیرد و پیوند میان بعضی لحظهها میتوانست پرداخت آرامتری داشته باشد. پایانبندی، بیآنکه جزئیاتش فاش شود، ممکن است برای گروهی از مخاطبان بیش از اندازه آشنا یا کلی به نظر برسد؛ هرچند میتواند با ابهام خود، گفتوگوی تماشاگر با شخصیت را پس از پایان فیلم ادامه دهد.
جمعبندی «Sauvage» اثری بیقرار و ناهموار است که قوت اصلیاش را در بازی Félix Maritaud و صداقتش در مواجهه با تنهایی، کار جنسی و نیاز به صمیمیت مییابد. فیلم نه لئو را قدیس میکند و نه او را به تصویری خطرناک یا بیگانه فرو میکاهد؛ او را انسانی گرفتار تناقض میبیند که در جستوجوی محبت است، اما همیشه راهی برای رسیدن به آن نمیشناسد.
دوربین دستی، سکوتهای حسابشده و پرهیز از توضیحدادن همهچیز، این تجربه را ملموس میکنند. در برابر این دستاوردها، صحنههای صریح و دشوار، رفتارهای خودویرانگر شخصیت و شتاب برخی بخشها ممکن است مانع ارتباط بخشی از مخاطبان شوند. اثر نیز همیشه میان مشاهدهٔ بیپرده و نمایشِ آزارنده تعادل کامل برقرار نمیکند.
بااینحال، «Sauvage» بهسبب توجهش به لحظههای کوچک انسانی و اجرایی که آسیبپذیری را بدون سادهسازی منتقل میکند، در ذهن میماند: فیلمی که بهجای ارائهٔ راهحلی قطعی، تماشاگر را با پرسشی تلخ و ماندگار تنها میگذارد؛ در جهانی که بدن میتواند موضوع معامله باشد، چگونه میتوان محبت را از آنچه صرفاً مبادله است بازشناخت؟
« در بخشهای پایانی نیز ریتم گاه شتاب میگیرد و پیوند میان بعضی لحظهها میتوانست پرداخت آرامتری داشته باشد. »
ثبت دیدگاه