نقد و بررسی
نقد برج الهه گان (Kami no Tou) (Tower of God) | 2020
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
برج بهمثابه جهان «برج خدا» از همان ایدهٔ مرکزی خود نیرویی خیالانگیز میگیرد: بنایی عظیم و رازآلود که صعود از آن وعدهٔ رسیدن به هر خواستهای را میدهد. اما برج فقط مسیری برای پیشروی قهرمانان نیست؛ جهانی است با قواعد، طبقات و مناسباتی که هرچه بیشتر شناخته میشوند، پرسشهای تازهتری پیش میکشند.
هر آزمون میتواند صورت تازهای از خطر را آشکار کند و هر برخورد، پنجرهای به سوی بخش دیگری از این نظام پیچیده باشد. همین حسِ کشف، یکی از مهمترین دلایلی است که تماشای فصل نخست را به تجربهای ماجراجویانه تبدیل میکند. داستان با بام آغاز میشود؛ پسری که تمام توجهش به راشل است و پس از ورود او به برج، قدم در مسیری میگذارد که پیشتر هیچ تصوری از آن نداشته است.
این نقطهٔ شروع، ساده و عاطفی است، اما بهسرعت به ماجرایی گستردهتر پیوند میخورد: رقابتی برای صعود، رویارویی با دیگر داوطلبان و مواجهه با جهانی که قواعدش برای تازهواردان روشن نیست. عنوان نیز از همان ابتدا بر پیوند میان آغاز و پایان تأکید میکند؛ وعدهای که به قصه حالوهوایی تقدیرگرایانه میبخشد، بیآنکه تمام معنای آن را زود آشکار کند.
شروعی شتابزده بزرگترین دشواری فصل، ورود سریع به جهان داستان است. تماشاگر در همان ابتدای راه با اصطلاحها، شخصیتها و موقعیتهایی روبهرو میشود که هنوز فرصت نکرده دربارهشان تصویر روشنی بسازد. روایت بهجای آنکه نخست فضای برج را بهآرامی بگشاید، اغلب مخاطب را در دل آزمونها و تصمیمها رها میکند.
« همین حسِ کشف، یکی از مهمترین دلایلی است که تماشای فصل نخست را به تجربهای ماجراجویانه تبدیل میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این شتاب گاهی با ماهیت ماجراجویانهٔ اثر هماهنگ است، اما در بخشهایی بیشتر از آنکه حس کنجکاوی بیافریند، سردرگمی به بار میآورد. از این رو، فهمیدن اینکه هر قانون چه اهمیتی دارد یا چرا یک موقعیت برای شخصیتها تعیینکننده است، همیشه آسان نیست. اثر اطلاعات را کمکم عرضه میکند، ولی فاصلهٔ میان معرفی یک ایده و استفادهٔ بعدی از آن گاهی کوتاهتر از آن است که مفهوم در ذهن تماشاگر جا بیفتد.
کسی که پیشتر مانهوا را خوانده باشد، احتمالاً برخی نشانهها و روابط را سریعتر تشخیص میدهد؛ برای مخاطب تازهوارد، بخشهایی از روایت ممکن است همچون قطعاتی از پازلی بزرگتر جلوه کند که هنوز همهٔ قطعاتش در دسترس نیستند. حاصل این رویکرد، ترکیبی دوگانه است: ابهامی که به جذابیت جهان کمک میکند و ابهامی که گاه از وضوح درام میکاهد.
آزمونها و ضرباهنگ روایت ساختار آزمونمحور، به فصل نخست ریتمی رو به جلو میدهد. هر مرحله هدفی فوری پیش روی شخصیتها میگذارد و نتیجهٔ آن میتواند مسیر ادامه را دگرگون کند. در نتیجه، قصه کمتر در یک وضعیت ثابت میماند و تماشاگر همواره دلیلی برای دنبالکردن قسمت بعد دارد. تغییر شکل چالشها نیز مانع از آن میشود که صعود به تکراری یکنواخت بدل شود: گاهی مسئله قدرت و بقاست، گاهی شناخت قواعد و گاهی سنجش اعتماد میان آدمهایی که انگیزههایشان یکسان نیست.
بااینحال، همین شتاب به بهای پرداخت محدودتر برخی لحظهها تمام میشود. رویدادهایی که میتوانستند مکثی برای فهم شخصیت یا پیامدهای انتخابهایش فراهم کنند، گاه سریع پشت سر گذاشته میشوند. بخشی از تأثیر احساسی صحنهها به این وابسته است که تماشاگر پیشاپیش با روابط و زمینهٔ داستان آشنا باشد؛ در غیر این صورت، ممکن است رویداد را بفهمد، اما مجال چندانی برای حسکردن وزن آن نداشته باشد.
« حاصل این رویکرد، ترکیبی دوگانه است: ابهامی که به جذابیت جهان کمک میکند و ابهامی که گاه از وضوح درام میکاهد. »
شخصیتها و اجرا
فصل در کشاندن مخاطب به مرحلهٔ بعد تواناست، ولی همواره در تبدیل این حرکت به عمق عاطفی پایدار موفق نمیشود. بام، کون و راک بام در آغاز، قهرمانی است که انگیزهاش بیش از هر چیز به پیوندش با راشل گره خورده است. سادگی این خواسته به او کیفیتی صمیمی میدهد، اما در عین حال باعث میشود در برابر جهان پیچیدهٔ برج، حضوری آسیبپذیر و کمتجربه داشته باشد.
واکنش او به موقعیتهای تازه، نقطهٔ ورود مناسبی برای تماشاگر است؛ هر دو باید قواعد و چهرههای این جهان را بشناسند. بااینهمه، چون روایت گاهی فرصت چندانی برای مکث بر تجربهٔ درونی او ندارد، رشدش در بعضی بخشها سریعتر از آن به نظر میرسد که اثرگذاری کامل پیدا کند. در میان همراهان، کون از برجستهترین چهرههاست.
زیرکی و توانایی او در خواندن موقعیتها، نیرویی متفاوت از شجاعت مستقیم به گروه میبخشد. حضورش نهفقط در پیشبرد موقعیتها، بلکه در ایجاد تنش و بازیهای ذهنی نیز مؤثر است؛ همین ویژگی توضیح میدهد چرا بسیاری از تماشاگران او را یکی از جذابترین شخصیتهای فصل میدانند. راک در سوی دیگر، با صراحت و رفتارهای پرانرژیاش لحظههایی از شوخی و سبکی فراهم میکند.
پیوند این دو با بام، گروه را از یک جمع صرفاً کارکردی فراتر میبرد، هرچند گاهی به نظر میرسد شخصیتهای فرعی مجال کافی برای آشکارکردن لایههای بیشتر خود ندارند. راشل و پرسش اخلاقی داستان راشل در روایت حضوری محوری دارد، حتی وقتی در مرکز صحنه نیست. خواستهٔ او برای دیدن ستارهها، تصویری شاعرانه و دوردست به داستان میدهد و در برابر نگاه بام، که جهانش به شخصی دیگر وابسته است، انگیزهای متفاوت میسازد.
« فصل در کشاندن مخاطب به مرحلهٔ بعد تواناست، ولی همواره در تبدیل این حرکت به عمق عاطفی پایدار موفق نمیشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این فاصله میان دو خواسته، از همان ابتدا پرسشی اخلاقی را در دل داستان مینشاند: آیا دلبستگی میتواند مرز انتخاب آزادانهٔ دیگری را نادیده بگیرد؟ و آیا آرزوی شخصی، هرقدر ساده یا قابلفهم باشد، الزاماً ما را به سوی رفتاری درست میبرد؟ فصل بدون آنکه پاسخهای سادهای عرضه کند، امکان داوری را فراهم میآورد و از همین رو واکنشها به راشل میتواند شدید و دوگانه باشد.
مهم است که این واکنشها را فقط به دوستداشتن یا دوستنداشتن یک شخصیت فرو نکاهیم؛ راشل بخشی از دستگاه معنایی داستان است و حضورش به سنجش دلبستگی، وابستگی و جاهطلبی کمک میکند. هرچه جهان برج بیشتر بر رقابت و میل به رسیدن تأکید میکند، پرسش دربارهٔ بهای این میل نیز پررنگتر میشود. تصویر و موسیقی ظاهر فصل نخست کاملاً صیقلی و متعارف نیست و همین ناهمواری گاه به آن هویتی مستقل میدهد.
طراحیها و رنگپردازی، حس جهانی غریب را تقویت میکنند؛ جهانی که قرار نیست شبیه محیطی آشنا و امن باشد. در عوض، بعضی صحنهها میتوانستند از جزئیات بصری بیشتر یا حرکت روانتری بهره ببرند، بهویژه آنجا که کنش باید همزمان هیجان و وضوح داشته باشد. بنابراین جلوهٔ بصری بیش از آنکه در همهٔ لحظات با شکوه فنی خودنمایی کند، با سلیقه و فضای خاصش در ذهن میماند.
موسیقی کوین پنکین از مؤثرترین عناصر فصل است. قطعهها به تعلیق و حس رازآلودگی کمک میکنند و در جاهایی که روایت اطلاعات اندکی در اختیار تماشاگر میگذارد، فضا را از راهی دیگر میسازند. موسیقی در اینجا تزئین پسزمینه نیست؛ بخشی از سازوکار آفرینش حسِ ناشناخته است. ترانههای آغاز و پایان نیز به لحن کلی انیمه پیوند میخورند و به هر قسمت چارچوبی شنیداری میدهند.
« و آیا آرزوی شخصی، هرقدر ساده یا قابلفهم باشد، الزاماً ما را به سوی رفتاری درست میبرد؟ »
قوتها و کاستیها
در کنار تصویر و موسیقی، فضای برج به اثری تبدیل میشود که گاهی پیش از آنکه همهچیز را توضیح دهد، مخاطب را با حالوهوای خود جذب میکند. اقتباس و تجربهٔ تماشا فصل نخست انیمه اقتباسی از مانهواست و فشردهبودن روایت در تجربهٔ تماشا محسوس است. قصه میخواهد در زمانی محدود، هم شخصیتها را معرفی کند، هم قواعد برج را توضیح دهد و هم چندین مرحله از صعود را پیش ببرد.
این فشردگی انرژی داستان را حفظ میکند، اما گاه پیوند میان علت و معلول یا اهمیت یک جزئیات را کمرنگ میسازد. مخاطبی که با متن اصلی آشنا نیست ممکن است ناچار شود برخی نکات را از روی قرائن حدس بزند؛ نه همیشه چون رازپردازی سنجیدهای در کار است، بلکه گاهی چون روایت برای توضیح بیشتر فرصت کافی نمیگذارد.
این نکته لزوماً به معنای آن نیست که تماشای انیمه بدون خواندن مانهوا ناممکن است. خط اصلی ماجرا، کشش آزمونها و روابط مهم برای دنبالکردن داستان کفایت میکنند. مسئله آن است که بخشی از جزئیات و پیوندهای جهان با همان وضوحی که شایستهٔ ایدهٔ بزرگ اثر است، روی پرده نمیآیند. بنابراین انیمه در مقام دریچهای به دنیایی جذاب موفق است، اما در مقام روایتی مستقل و کاملاً روشن، گاهی فاصلهای میان ظرفیت مواد اولیه و اجرای خود باقی میگذارد.
جمعبندی «برج خدا» در فصل نخست، بیش از هر چیز با جهانی پررمزوراز، ساختاری ماجراجویانه و موسیقی بهیادماندنی مخاطب را جذب میکند. برج بستری نیرومند برای آزمون، رقابت و شکلگیری پیوندها فراهم میآورد و شخصیتهایی چون کون و راک به مسیر صعود گرما و شوخطبعی میبخشند. پرسشهای مربوط به خواسته، دلبستگی و بهای رسیدن نیز به قصه عمقی فراتر از یک رشته چالش پیاپی میدهند.
« اقتباس و تجربهٔ تماشا فصل نخست انیمه اقتباسی از مانهواست و فشردهبودن روایت در تجربهٔ تماشا محسوس است. »
جمعبندی
در سوی دیگر، شروع شتابزده، توضیح ناکافی برخی قواعد و پرداخت محدود بعضی لحظهها مانع میشوند که همهٔ ظرفیت این جهان در فصل نخست شکوفا شود. اثر گاهی بیش از اندازه به کنجکاوی تماشاگر تکیه میکند و در نتیجه، میان رازآلودگی جذاب و سردرگمی روایی مرزی باریک باقی میگذارد. بااینحال، ایدهٔ برج چنان نیرویی دارد و فضای شنیداری و ماجراجویانهٔ آن چنان دلنشین است که ضعفهای اجرایی را کاملاً از یاد نمیبرد، اما انگیزهٔ ادامهدادن را حفظ میکند.
این انیمه تجربهای بینقص نیست؛ دعوتی پرکشش به جهانی است که هنوز همهٔ درهایش گشوده نشدهاند.
« این انیمه تجربهای بینقص نیست؛ دعوتی پرکشش به جهانی است که هنوز همهٔ درهایش گشوده نشدهاند. »
ثبت دیدگاه