نقد و بررسی
نقد یک شب در دسامبر (One December Night) | 2021
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به صحنه، بازگشت به گذشته «One December Night» از یک موقعیت آشنا اما پرظرفیت آغاز میشود: دو مدیر موسیقی جوان مأمور میشوند اجرای تلویزیونیِ دوبارهی پدرانشان را سامان دهند؛ دو ستارهی راک سالخورده که روزگاری زوجی مشهور بودهاند و اکنون میانشان دیواری از رنجش و سکوت کشیده شده است.
برای کویین، این مأموریت صرفاً کاری حرفهای نیست؛ بازگشت به پدری است که سالها از او فاصله گرفته. جیسون نیز باید در کنار رابطهی کاری با پدرش، جایگاه خود را در خانواده و جهان موسیقی دوباره بسنجد. فیلم از این راه، روایت آشتی را با نوستالژیِ صحنه و ترانه درهم میآمیزد. اما این ترکیب بیش از آنکه به کشف مسیری تازه بینجامد، در محدودهی امن و آشنای فیلمهای مناسبتی حرکت میکند.
اختلاف قدیمی، اجرای پیش رو، فرزندانی که میان پدرانشان نقش میانجی میگیرند و عشقی که در حاشیهی همکاری شکل میگیرد، همگی اجزاییاند که تماشاگر آشنا با این گونه میتواند زودهنگام حدس بزند. فیلم با آگاهی از همین آشنایی، بر دلنشینی موقعیتها و گرمای فضا تکیه میکند؛ راهبردی که گاه جواب میدهد، اما به داستان امکان چندانی برای غافلگیری نمیدهد.
دو نسل، دو مرکز ثقل جذابیت اصلی فیلم نه در پیچیدگی خط عاشقانه، بلکه در رویارویی دو موسیقیدانِ نسل پیشین نهفته است. مایک سالیوان و استیو بدفورد گذشتهای مشترک دارند، اما فیلم جزئیات آن را بهتدریج و در اندازهای کنترلشده آشکار میکند. در نتیجه، هر نگاه و مکث میان آن دو میتواند حامل خاطرهای باشد که هنوز حلوفصل نشده است.
« برای کویین، این مأموریت صرفاً کاری حرفهای نیست؛ بازگشت به پدری است که سالها از او فاصله گرفته. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
رابطهی پرتنششان به قصه عمق عاطفی میدهد و یادآور میشود که آشتی پس از سالها، با یک گفتوگوی کوتاه یا تصمیمی ناگهانی بهسادگی به دست نمیآید. پیتر گالاگر و بروس کمپبل در این بخش از فیلم حضوری گرم و مطمئن دارند. بازی آنها نه به اغراقهای سنگین نیاز دارد و نه به لحظههای نمایشیِ پرزرقوبرق؛ گیراییشان بیشتر از جنس آسودگی و تجربه است.
هر دو به شخصیتهایشان وقار و شوخطبعی میبخشند و حتی وقتی متن بهسرعت از یک گره عبور میکند، حضورشان همچنان صحنه را زنده نگه میدارد. فیلم از این دو بازیگر سرمایهی ارزشمندی در اختیار دارد، هرچند همیشه نمیداند چگونه بیشترین بهره را از آن ببرد. اجرای تلویزیونی بهمثابه موتور داستان آمادهسازی برنامهی تلویزیونی قرار است به رویداد مرکزی قصه بدل شود: فرصتی برای بازگشت دو هنرمند به صحنه و آزمودن دوبارهی پیوندی که هم حرفهای بوده و هم شخصی.
این ایده از ظرفیت موسیقایی و نمایشی خوبی برخوردار است. انتخاب قطعهها، خاطرههای وابسته به آنها و بحث بر سر شکل اجرا میتوانند گذشته را نه فقط در گفتوگو، بلکه در خودِ موسیقی به جریان بیندازند. فیلم همچنین از آوازخوانی گالاگر برای افزودن وجهی واقعیتر به هویت هنری مایک بهره میگیرد.
بااینحال، بخشهایی از روند آمادهسازی بیش از آنکه به تدریج تنش بسازند، مانند ایستگاههایی کوتاه در مسیر رسیدن به اجرا عمل میکنند. گاهی کارها و اختلافها چنان سریع مطرح میشوند که فرصت نمییابند پیامد عاطفی روشنی پیدا کنند. از سوی دیگر، برخی مقدمات طولانیتر از نیروی دراماتیکی هستند که در نهایت به قصه میافزایند.
« پیتر گالاگر و بروس کمپبل در این بخش از فیلم حضوری گرم و مطمئن دارند. »
شخصیتها و اجرا
همین ناهماهنگی به ریتم آسیب میزند: فیلم در جاهایی مکث میکند که نیاز به حرکت دارد و در لحظاتی که باید به تجربههایش مجال بدهد، شتاب میگیرد. رومانس در سایهی آشتی پدران کویین و جیسون با پیوندی مشترک وارد قصه میشوند: هر دو فرزندان هنرمندانیاند که همکاری دوبارهشان به تصمیم و مهارت آنها وابسته است.
این شباهت میتواند پایهی رابطهای جذاب باشد؛ آنها نهفقط بهعنوان دو مدیر جوان، بلکه بهعنوان دو نفر که بار عاطفی خانواده را نیز حمل میکنند، مجال شناخت یکدیگر دارند. همکاریشان در مدیریت پدران، زمینهای طبیعی برای نزدیکی فراهم میکند و به داستان راهی میدهد تا عشق را با موضوع آشتی خانوادگی همصدا سازد.
بااینهمه، رابطهی آنها کمتر از آنچه لازم است، از کشمکش و تحول بهره میبرد. برخی لحظههای مشترک شیریناند، اما شیرینی بهتنهایی برای باورپذیر شدن عشق کافی نیست. فیلم کمتر درنگ میکند تا نشان دهد این دو دقیقاً چه چیزی در دیگری مییابند، چه تفاوتهایی میانشان وجود دارد و چگونه اعتمادشان شکل میگیرد.
در نتیجه، رابطه گاه بیشتر به الزام ژانر شباهت پیدا میکند تا پیوندی که از دل شخصیتپردازی برخاسته باشد. بازی بازیگران، با این حال، به آن لطافت و صمیمیتی میدهد که متن بهتنهایی فراهم نمیکند. شخصیتهای جوان و فرصتهای ازدسترفته در مقایسه با دو پدر، کویین و جیسون شخصیتهایی کمعمقتر باقی میمانند.
« بااینهمه، رابطهی آنها کمتر از آنچه لازم است، از کشمکش و تحول بهره میبرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم برای آنها نقشهای کارکردی روشنی در نظر گرفته است: سامان دادن به اجرا، نزدیک کردن پدران و پیش بردن خط عاشقانه. اما کمتر میپرسد که این مسئولیتها چه هزینهای برای خودشان دارند. گذشتهی کویین با پدرش و دغدغههای جیسون دربارهی رابطهاش با پدر، میتوانستند به محورهایی مستقل تبدیل شوند، ولی غالباً در خدمت حرکت دادن قصه قرار میگیرند.
این محدودیت، بر تعادل روایت اثر میگذارد. نسل جوان قرار است پلی میان گذشته و آینده باشد، اما فیلم در بسیاری از لحظهها آنها را از پیچیدگیای که برای چنین نقشی لازم است محروم میکند. حتی وقتی نشانههایی از زخمهای خانوادگی دیده میشود، فرصت چندانی برای ماندن در آنها وجود ندارد. در نتیجه، تغییرات عاطفی شخصیتهای جوان گاه سریعتر از آن رخ میدهد که تماشاگر بتواند آن را کاملاً لمس کند.
ریتم، پیشبینیپذیری و شتاب پایان «One December Night» داستانی است که مقصد کلیاش از همان ابتدا چندان پنهان نیست. تماشاگر میتواند حدس بزند که اختلافها به سوی آشتی خواهند رفت و همکاری حرفهای، امکان نزدیکی شخصی را هم فراهم خواهد کرد. پیشبینیپذیری بهخودیخود عیب قطعی نیست؛ فیلمهای کریسمسی اغلب بر لذتِ آشنایی و وعدهی آرامش تکیه دارند.
مسئله زمانی پدید میآید که مسیر رسیدن به آن مقصد نیز بیش از اندازه صاف و بیمانع باشد. درگیریها گاه پیش از آنکه عمق بگیرند، حل میشوند و نشانههای عاطفیِ مهم چنان آشکارند که اثر غافلگیریشان کاهش مییابد. ریتم فیلم نیز در همین زمینه نامتوازن است. بخشهایی از مقدمه با حوصله پیش میروند، اما وقتی زمان جمعبندی فرا میرسد، روایت ناگهان شتاب میگیرد.
« اما کمتر میپرسد که این مسئولیتها چه هزینهای برای خودشان دارند. »
قوتها و کاستیها
بعضی احساسات و تصمیمها به فرصتی بیشتر نیاز دارند تا باورپذیر شوند؛ فیلم در عوض، آنها را فشرده میکند و سریع به گام بعد میرسد. ازاینرو پایان، با وجود آنکه در چارچوب لحن گرم اثر قرار دارد، ممکن است اندکی ناگهانی و کممایه به نظر برسد؛ نه بهسبب فقدان احساس، بلکه بهدلیل کمبود زمان برای پروراندن آن.
حالوهوای کریسمسی و ارزش تماشای فیلم فضای کریسمس در این فیلم صرفاً تزئینی نیست؛ چراغها، گردهماییها و موسیقیِ مناسبتی به آن حس آشنای بازگشت و بخشایش کمک میکنند. فیلم میخواهد تماشاگر را در محیطی گرم و آرام قرار دهد؛ جایی که خاطرههای دشوار میتوانند در کنار امید به شروعی تازه بنشینند.
این لحن، بهویژه در صحنههای خانوادگی و لحظات موسیقایی، خوشایند است و با بازیهای صمیمی گروه اصلی تقویت میشود. فیلم برای مخاطبی که در جستوجوی تجربهای سبک و دلگرمکننده است، فضای مناسبی میسازد. در مقابل، همین آرامش گاه به بیخطر بودن بیش از حد نزدیک میشود. فیلم کمتر حاضر است تنش را تا جایی پیش ببرد که روابط واقعاً دگرگون شوند یا شخصیتها بهای تصمیمهای خود را بپردازند.
در نتیجه، گرمای اثر دلنشین است، اما همیشه به عمق نمیرسد. حتی موضوع موسیقی، که میتوانست وجهی متمایز و پرشور به فیلم بدهد، در لحظاتی زیر سایهی فرمول آشنای آشتی و عشق قرار میگیرد. جمعبندی «One December Night» فیلمی خوشنیت و دلپذیر است که بیشترین سرمایهاش را در بازیهای باورپذیر پیتر گالاگر و بروس کمپبل و حالوهوای گرم کریسمسی مییابد.
« فیلم برای مخاطبی که در جستوجوی تجربهای سبک و دلگرمکننده است، فضای مناسبی میسازد. »
جمعبندی
داستان دو هنرمندِ دورافتاده و فرزندانی که میکوشند آنها را به صحنه بازگردانند، زمینهای مناسب برای پرداختن به خاطره، خانواده و امکان آشتی فراهم میکند؛ اما فیلم در پرداخت نسل جوان، پرورش رابطهی عاشقانه و تنظیم ریتم به اندازهی ایدهی مرکزیاش موفق نیست. اگر مخاطب انتظار روایتی تازه، پرتنش و عمیق داشته باشد، پیشبینیپذیری و شتابزدگی برخی بخشها ممکن است ناامیدکننده باشد.
اما برای تماشایی سبک و مناسب فصل، با بازیگرانی دوستداشتنی و موسیقیای که یادآور پیوندهای قدیمی است، فیلم همچنان اثری خوشمشرب و گرم باقی میماند.
ثبت دیدگاه