نقد و بررسی
نقد کفش قرمزی و هفت کوتوله (Red Shoes and the Seven Dwarfs) | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
افسانهای آشنا با چرخشی تازه «Red Shoes and the Seven Dwarfs» از دل قصهای آشنا بیرون میآید، اما میکوشد عناصر آن را جابهجا کند: شاهزادگانی که بر اثر طلسم به کوتولههایی سبزپوست تبدیل شدهاند، در پی کفشهای سرخی هستند که شاید راه رهاییشان را هموار کند؛ در همین مسیر، با سفیدبرفی روبهرو میشوند؛ دختری که ظاهرش با تصویری که دیگران از او انتظار دارند تفاوت دارد.
فیلم بهجای بازگویی مستقیم افسانه، از این موقعیت برای ساختن ماجرایی کمدی و عاشقانه استفاده میکند و قصه را به سوی پرسشهایی درباره زیبایی، خودپذیری و قضاوت شتابزده میبرد. این رویکرد در لحظههایی طراوت دارد، اما همیشه به یک اندازه سنجیده و منسجم نیست. «Red Shoes and the Seven Dwarfs» انیمیشنی فانتزی محصول کره جنوبی است که به زبان انگلیسی ساخته شده و در سال ۲۰۱۹ انتشار یافت.
تصویرهایی که تماشاگر را نگه میدارند یکی از دلنشینترین ویژگیهای فیلم، ظاهر بصری آن است. رنگهای زنده، طراحی خوشذوق شخصیتها و صحنههایی که جزئیاتشان با دقت پرداخت شده، جهانی افسانهای و پرتحرک میسازند. فیلم در بسیاری از لحظهها بهجای تکیه بر پیچیدگی قصه، از قدرت تصویر برای حفظ توجه مخاطب بهره میگیرد؛ از حرکت شخصیتها در فضاهای گوناگون گرفته تا تضاد رنگی میان کفشهای سرخ، جنگل و محیطهای جادویی.
طراحی کوتولهها نیز به فیلم امکان میدهد از تفاوت چهره و اندامشان برای شوخیهای دیداری استفاده کند. انیمیشن البته همیشه از نظر هنری یکدست یا چشمگیر نیست؛ گاهی شکلپردازی و حرکتها یادآور آثار آشنای خانوادگیاند و فیلم در پی خلق زبانی تصویری کاملاً تازه نمیرود. با این همه، کار تمیز و خوشرنگ آن باعث میشود تماشای اثر، حتی در بخشهایی که روایت کند میشود، همچنان لذت بصری داشته باشد.
« این رویکرد در لحظههایی طراوت دارد، اما همیشه به یک اندازه سنجیده و منسجم نیست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
آنچه در نظر تماشاگران نیز بازتاب یافته، همین جذابیت طراحی و ظاهر دلنشین فیلم است؛ نقطه قوتی که بهسادگی میتوان از آن لذت برد، بیآنکه لازم باشد قصه را بینقص دانست. طلسمی برای شوخی و ماجراجویی ایده محوری طلسم، موتور بسیاری از موقعیتهای کمدی فیلم است. شاهزادگانی که پیشتر خود را قهرمانانی سزاوار تحسین میدانستند، ناگهان با دگرگونی ظاهری و واکنشهای دیگران روبهرو میشوند.
همین جابهجایی میان تصورشان از خود و چهرهای که دیگران میبینند، موقعیتهایی برای شوخی و آشفتگی میسازد. فیلم از این تمهید در تعقیبوگریزها و برخوردهای گروهی نیز بهره میبرد و هر بار میکوشد مانعی تازه بر سر راه شخصیتها بگذارد. بااینحال، شخصیتهای هفتگانه بیش از آنکه همگی پرداختی متمایز داشته باشند، گاه به مجموعهای از تیپهای کمیک تبدیل میشوند.
تعدادی از شوخیها خوب مینشینند، اما برخی دیگر طولانی یا تکراریاند و همه اعضای گروه به یک اندازه دوستداشتنی از کار درنمیآیند. بهویژه در آغاز، رفتارهای جلبتوجهجویانه و تلاش بعضی کوتولهها برای جلب نظر سفیدبرفی ممکن است برای بخشی از مخاطبان ناخوشایند باشد؛ همان جایی که فیلم میخواهد خنده بسازد، اما گاهی فاصله تماشاگر با شخصیتها را بیشتر میکند.
وقتی شوخیها از دل تفاوتها و وضعیت داستانی بیرون میآیند، نتیجه طبیعیتر و سرگرمکنندهتر است؛ وقتی صرفاً برای تأکید بر یک رفتار تکرار میشوند، اثرشان کم میشود. سفیدبرفی، کفشهای سرخ و مسئله زیبایی مهمترین امکان معنایی داستان در رابطه میان ظاهر و ارزش انسانی نهفته است. سفیدبرفی در آغاز با تصویری قالبی از زیبایی فاصله دارد و کفشهای جادویی ظاهرش را دگرگون میکنند.
« طلسمی برای شوخی و ماجراجویی ایده محوری طلسم، موتور بسیاری از موقعیتهای کمدی فیلم است. »
شخصیتها و اجرا
چنین طرحی فیلم را با مسئلهای حساس روبهرو میکند: اگر قرار است پیام داستان خودپذیری و فراتر رفتن از ظاهر باشد، دگرگونی ظاهری قهرمان چگونه در خدمت آن پیام قرار میگیرد؟ اثر بهدرستی میکوشد نشان دهد که زیبایی را نمیتوان تنها با چهره و اندام تعریف کرد، اما خودِ سازوکار داستان گاهی این پیام را پیچیده و حتی متناقض میسازد.
این دوگانگی لزوماً به معنای بیارزش بودن حرف فیلم نیست؛ بلکه نشان میدهد اثر در پرداخت موضوعی مهم، به اندازه کافی دقیق و پیگیر عمل نمیکند. لحظههایی که سفیدبرفی بهعنوان شخصیتی با خواستهها و اراده مستقل دیده میشود، قصه جان میگیرد. در مقابل، هرجا نگاه دیگران به ظاهر او بر پیشبرد ماجرا مسلط میشود، فیلم به همان معیارهایی نزدیک میشود که ظاهراً قصد نقدشان را دارد.
نتیجه، روایتی است با نیتی قابلتوجه، اما بیانی نهچندان استوار؛ نکتهای که برای تماشاگران بزرگسال برجستهتر خواهد بود. رابطهها و بار عاطفی قصه رابطه سفیدبرفی و مرلین از معدود بخشهایی است که به فیلم گرمای عاطفی میبخشد. میان این دو، لحظههایی از کشش، شوخی و نرمشدن تدریجی رابطه شکل میگیرد و همین تعامل کمک میکند داستان از زنجیرهای از ماجراهای جادویی فراتر برود.
فیلم در بهترین لحظههای عاطفیاش بر این نکته تکیه میکند که شناختن دیگری به زمان و توجه نیاز دارد؛ چیزی که با شتابزدگی شخصیتها در قضاوت درباره ظاهر یا هویت یکدیگر در تضاد قرار میگیرد. بااینهمه، پیوندهای عاطفی در همه جای فیلم به یک اندازه پرورده نیستند. تعدد شخصیتها و شوخیها گاه مجال چندانی برای مکث و تعمیق رابطهها نمیگذارد.
« لحظههایی که سفیدبرفی بهعنوان شخصیتی با خواستهها و اراده مستقل دیده میشود، قصه جان میگیرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
برخی شخصیتها بیشتر برای پیش بردن موقعیت کمیک حضور دارند تا اینکه دگرگونی درونی روشنی را تجربه کنند. با وجود این، همراهی مرلین و سفیدبرفی برای مخاطبی که به قصهای سبک و خوشپایان علاقه دارد، از بخشهای دلپذیر اثر است و به داستان حس انسانیتری میبخشد. ریتم، گفتوگو و موسیقی شروع فیلم در معرفی جهان و شخصیتها کمی زمانبر است و پیش از آنکه ماجراجویی به ریتمی روان برسد، برخی موقعیتها بیش از اندازه میمانند.
پس از شکلگرفتن مسیر اصلی داستان، حرکت فیلم بهتر میشود و خطرها و برخوردها پیدرپیتر از راه میرسند؛ اما در طول مسیر نیز بخشهایی از روایت قابلپیشبینیاند. فیلم از نشانهها و الگوهای آشنای قصههای پریان استفاده میکند و غافلگیریهایش بیشتر در بازآرایی آن عناصر است تا در ساختن مسیری کاملاً نامنتظر.
زبان فیلم نیز گاه میان افسانه و کمدی معاصر سرگردان میشود. گفتوگوهای امروزی و ترانههای پاپ میتوانند فضا را سبک و صمیمی کنند، اما در برخی لحظهها پیوندشان با جهان افسانهای چندان طبیعی نیست. این فاصله وقتی بیشتر به چشم میآید که صحنهای با حالوهوای جادویی ناگهان به شوخی یا آهنگی با لحن امروزین تغییر میکند.
برای تماشاگر خردسال، این ترکیب شاید بخشی از شادابی اثر باشد؛ برای مخاطبی که خواهان انسجام لحنی است، میتواند یادآور سازشی ناتمام میان دو سبک متفاوت باشد. بااینحال، فیلم در نیمههای بعدی پرتحرکتر میشود و فرازهای پایانی، بدون آنکه لازم باشد جزئیاتشان فاش شود، حس هیجان و گرمای عاطفی بیشتری دارند.
« برخی شخصیتها بیشتر برای پیش بردن موقعیت کمیک حضور دارند تا اینکه دگرگونی درونی روشنی را تجربه کنند. »
قوتها و کاستیها
جمعبندی «Red Shoes and the Seven Dwarfs» انیمیشنی خوشظاهر و سرگرمکننده است که ایدهای مناسب برای شوخی، ماجراجویی و طرح پرسشهایی درباره زیبایی و خودپذیری در اختیار دارد. طراحیهای دیدنی، موقعیتهای برخاسته از طلسم و رابطه دلنشین سفیدبرفی و مرلین، آن را به انتخابی مناسب برای تماشایی سبک تبدیل میکنند.
در سوی دیگر، آغاز کند، شوخیهای نابرابر، شخصیتهایی که گاهی آزاردهنده میشوند و ناهمخوانی لحن موسیقی و گفتوگوها، مانع از آناند که فیلم به اثری کاملاً منسجم بدل شود. مهمترین کاستی فیلم نه در کمبود ایده، بلکه در فاصله میان ایدههایش و نحوه پرداخت آنهاست. داستان میخواهد از ارزش درونی سخن بگوید، اما گاهی بیش از اندازه به ظاهر و واکنش دیگران وابسته میماند؛ میخواهد افسانه را تازه کند، اما بعضی نشانههای آشنای آن را بدون دگرگونی کافی حفظ میکند.
با این حال، فیلم در مجموع شیرینی و انرژی لازم را برای یک تماشای خانوادگی فراهم میآورد و با پایانی گرم و هیجانانگیز، تجربهای خوشایند بهجا میگذارد؛ نه اثری بینقص، بلکه قصهای رنگارنگ که جذابیتهایش بیش از آن است که نادیده گرفته شود.
« مهمترین کاستی فیلم نه در کمبود ایده، بلکه در فاصله میان ایدههایش و نحوه پرداخت آنهاست. »
ثبت دیدگاه