نقد و بررسی
نقد خون و استخوانهایم در کهکشانی جاری (My Blood and Bones in a Flowing Galaxy) | 2021
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایتِ نجات و میل به قهرمانبودن «My Blood and Bones in a Flowing Galaxy» در ظاهر با طرحی آشنا آغاز میشود: کییوسومی، دانشآموزی با حس عدالتخواهی پررنگ، میبیند هاری در مدرسه آزار میبیند و تصمیم میگیرد از او حمایت کند. این نقطهی شروع، فیلم را به قلمرو درامهای نوجوانانهای میبرد که بارها با آن روبهرو شدهایم؛ نوجوانی تنها، جمعی بیرحم و شخصیتی که میخواهد در برابر بیعدالتی بایستد.
اما فیلم بهتدریج از قالب سادهی «نجاتدادن دیگری» فاصله میگیرد و خودِ معنای نجات را زیر سؤال میبرد. کییوسومی فقط با قربانیشدن هاری روبهرو نیست؛ او با میل خودش به قهرمانبودن نیز مواجه است. کمککردن، در عین آنکه میتواند کنشی صمیمانه و ضروری باشد، گاه راهی برای تأییدگرفتن و یافتن جایگاهی ویژه در زندگی دیگری هم هست.
فیلم این انگیزهها را به دوگانهای ساده از خودخواهی و نیکخواهی تقلیل نمیدهد. در عوض، رابطهی دو نوجوان را در منطقهای مبهم و انسانی پیش میبرد: جایی که مراقبت و دلبستگی با نیاز به دیدهشدن درهم میآمیزند. همین پرسش دربارهی قهرمانی، از عناصر فکری مهم اثر است. دو شخصیت در برابر تنهایی کییوسومی و هاری، هر دو بهنحوی از محیط اطرافشان جدا افتادهاند، هرچند این انزوا شکل یکسانی ندارد.
« اما فیلم بهتدریج از قالب سادهی «نجاتدادن دیگری» فاصله میگیرد و خودِ معنای نجات را زیر سؤال میبرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
کییوسومی میکوشد جای خود را از راه عملکردن پیدا کند؛ هاری اما زیر فشار نگاه دیگران و خشونتی که بر او تحمیل میشود، به جهان بستهی خود پناه میبرد. پیوند آنها زمانی شکل میگیرد که کییوسومی درمییابد حمایت از هاری به معنای تحمیل نقش «دختر نجاتیافته» به او نیست. او باید به تجربهی هاری نزدیک شود، نه آنکه صرفاً تصویری قهرمانانه از خودش بسازد.
هاری نیز صرفاً وسیلهای برای رشد عاطفی کییوسومی نیست. فیلم به تدریج به شخصیت او فضای بیشتری میدهد و نشان میدهد که رفتارهای نامتعارف یا واکنشهای تندش را نمیتوان جدا از شرایط پیرامونش فهمید. هاری گاهی گیجکننده و دور از دسترس به نظر میرسد، اما این ابهام بخشی از تجربهی اوست؛ فیلم اجازه نمیدهد تماشاگر بهآسانی همهچیز را از موضع ناظری دانای کل مرتب کند.
بازی آنا ایشی در این میان اهمیت ویژه دارد: شکنندگی، خشم و لحظههای کوتاه آرامش را با ظرافت کنار هم مینشاند. تایشـی ناکاگاوا نیز با صمیمیتی کمادعا، شور آرمانخواهانهی کییوسومی را باورپذیر میکند. از عشق نوجوانانه تا تاریکی در بخش آغازین، فیلم از نشانههایی بهره میگیرد که تماشاگر را به سوی داستانی آشنا دربارهی دو نوجوان و شکلگیری علاقهای لطیف هدایت میکنند.
« او باید به تجربهی هاری نزدیک شود، نه آنکه صرفاً تصویری قهرمانانه از خودش بسازد. »
شخصیتها و اجرا
این انتخاب عامدانه است، اما بیهزینه نیست: برخی موقعیتهای مدرسه و الگوهای قلدری ممکن است کلیشهای به نظر برسند و در ابتدا این تصور را بسازند که قرار است با روایتی قابلپیشبینی روبهرو شویم. اگر فیلم در همین محدوده میماند، احتمالاً تفاوت چندانی با نمونههای مشابه نداشت. تدریجاً، با آشکارشدن لایههایی از رنج هاری، فضای قصه دگرگون میشود.
رابطهی دو شخصیت نه در برابر یک مانع بیرونی ساده، بلکه در برابر واقعیتی پیچیدهتر قرار میگیرد؛ واقعیتی که نمیتوان با چند جملهی دلگرمکننده یا با ارادهی قهرمانانه از میان برداشت. این جابهجایی لحن، یکی از جسورانهترین تصمیمهای فیلم است. در عین حال، اثر برای آمادهکردن این چرخش به فضاسازی و نشانهگذاری تکیه دارد و برخی تماشاگران ممکن است سرنخهایش را زودتر از شخصیتها دریابند یا، برعکس، در نخستین تماشا نتوانند نسبت میان نشانهها را کاملاً کنار هم بگذارند.
ابهام در اینجا هم جاذبه است و هم چالشی در روایت. بشقابپرندهها و جهان یخی موتیف بشقابپرندهها از خیالپردازی تزئینی فراتر میرود. این تصویرها حسِ تهدیدی دوردست و نامرئی را به جهان فیلم وارد میکنند؛ حسی که با تجربهی هاری از تنهایی و ناامنی همنواست. حضور آنها، بدون آنکه داستان را به علمیتخیلی متعارف تبدیل کند، مرز میان واقعیت روزمره و جهان ذهنی شخصیتها را سست میکند.
« اگر فیلم در همین محدوده میماند، احتمالاً تفاوت چندانی با نمونههای مشابه نداشت. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم به کمک این عنصر، برای اضطرابهای درونی شکلی بصری میسازد و به آنها اجازه میدهد در قاب حضور پیدا کنند. فضای سرد و یخی نیز در همین مسیر عمل میکند. سرما فقط ویژگی آبوهوا یا پسزمینه نیست؛ به کیفیت عاطفی جهان داستان بدل میشود، جهانی که در آن نزدیکشدن به دیگری ممکن است، اما آسان و بیخطر نیست.
در برابر این سرمای بصری، لحظههای گرما و همدلی برجستهتر به چشم میآیند. کارگردانی سابو با حرکتهای آرام دوربین، قاببندیهای نسبتاً ثابت و گاه استفاده از تصویرهای خیالانگیز، میان روزمرگی نوجوانانه و حسِ رؤیاییِ نامطمئن تعادل برقرار میکند. این انتخابها به فیلم هویتی مستقل میبخشند، هرچند ممکن است برای تماشاگرانی که انتظار روایتی واقعگرا دارند کمی نامأنوس باشند.
ریتم، ساختار و لحظات پایانی زمان طولانی فیلم به آن فرصت میدهد تا دلبستگی میان دو شخصیت را آهسته بسازد و تغییر فضا را ناگهانی و بیمقدمه جلوه ندهد. بااینحال، همین فرصت گاهی به کشآمدن صحنهها میانجامد. بعضی مکثها و گفتوگوها بیش از اندازه درنگ میکنند و نیمهی نخست، پیش از آنکه تنش مرکزی کاملاً خود را نشان دهد، به ماندن در الگوهای آشنای مدرسهای نزدیک میشود.
« فیلم به کمک این عنصر، برای اضطرابهای درونی شکلی بصری میسازد و به آنها اجازه میدهد در قاب حضور پیدا کنند. »
قوتها و کاستیها
این کندی برای همهی تماشاگران خوشایند نیست؛ بهخصوص اگر انتظار داشته باشند روایت زودتر به لایهی تیرهتر خود برسد. در مقابل، این صبر روایی سبب میشود که تغییرات بعدی وزن عاطفی پیدا کنند. بخش پایانی با فشار و اضطرابی فزاینده پیش میرود و فیلم در آنجا از تماشاگر میخواهد دوباره به رابطهی کییوسومی و هاری و به معنای حمایت از دیگری فکر کند.
پایانبندی اثرگذار است، اما شتاب برخی لحظات آخر میتواند احساسِ جمعشدن سریع روایت را بهوجود آورد. این شتاب، از شدت تأثیر عاطفی نمیکاهد، ولی شاید به بعضی پرسشها مجال کافی برای رسوبکردن ندهد. فیلم در اوج خود میان تلخی و لطافت تعادلی دشوار میجوید و همین دوگانگی، اثر نهایی را ماندگارتر میکند.
جمعبندی «My Blood and Bones in a Flowing Galaxy» فیلمی است که در آغاز ممکن است زیر سایهی کلیشههای داستانهای مدرسهای پنهان بماند، اما بهتدریج چشماندازی غریبتر و تلختر میسازد. ارزش اصلی آن در پیچشهای روایی بهتنهایی نیست؛ در پرسشی است که دربارهی قهرمانبودن مطرح میکند: آیا کمک به دیگری هنگامی معنا دارد که ما نیازمند نقش نجاتدهنده باشیم، یا زمانی که بتوانیم او را مستقل از نیازها و تصورهای خودمان ببینیم؟
« در مقابل، این صبر روایی سبب میشود که تغییرات بعدی وزن عاطفی پیدا کنند. »
جمعبندی
فضاسازی سرد، تصویر بشقابپرندهها و بازیهای تأثیرگذار، به این پرسشها نیروی عاطفی میبخشند. در سوی دیگر، ریتم نابرابر و آغازی نسبتاً آشنا مانع از آن میشوند که فیلم از هر لغزشی دور بماند. بااینهمه، اثر در تغییر لحن و ساختن پیوندی عاطفی میان دو شخصیت موفق است. تماشاگرانی که با روایتهای آرام و تلخی که زیر سطح روزمرگی شکل میگیرند همراه میشوند، احتمالاً در پایان آن با احساسی دوگانه روبهرو خواهند شد: اندوهی سنگین، و در دل آن، نوری کوچک از همدلی.
« فضاسازی سرد، تصویر بشقابپرندهها و بازیهای تأثیرگذار، به این پرسشها نیروی عاطفی میبخشند. »
ثبت دیدگاه