نقد و بررسی
نقد سیبری (Siberia) | 2020
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
انزوای بیرونی و تبعید درونی در فیلم «Siberia» ساختهٔ Abel Ferrara، سرمای شمال تنها پسزمینهای چشمنواز برای قصه نیست؛ صورت مادیِ انزوایی است که در جان کلین ریشه دوانده. او در جایی دورافتاده، در بار کوچکی به مسافران اندک خدمت میکند؛ اما فاصلهاش با دیگران فقط جغرافیایی نیست. زبان مشترکی با آنان ندارد و حضورشان نیز شکافی را که در زندگیاش افتاده پر نمیکند.
فیلم از همین آغاز، تنهایی را نه خلوتی آرام، بلکه نوعی حبس میبیند: کلین از جهان فاصله گرفته، اما گذشته با او آمده است. یک شب، حرکت او به دل تاریکی و سرما آغاز سفری میشود که بیشتر از آنکه جابهجایی در مکان باشد، فرورفتن در حافظه، رؤیا و خیال است. این ایده ظرفیت دراماتیک فراوانی دارد: انسانی که از بیرون میگریزد، ناچار میشود با آنچه در درون از آن میگریخته روبهرو شود.
بااینحال، فیلم از همان ابتدا قراردادهای روایت متعارف را کنار میگذارد. رویدادها گاه پیش از آنکه تماشاگر فرصت فهمیدنشان را پیدا کند، به تصویر یا موقعیتی دیگر بدل میشوند. در نتیجه، «Siberia» کمتر شبیه قصهای با مسیر روشن و بیشتر شبیه ذهنی آشفته است که تصاویرش را بیواسطه به پرده میریزد.
این انتخاب از نظر حسی با وضعیت کلین هماهنگ است، اما همیشه به تجربهای ثمربخش نمیانجامد. روایتی به منطق رؤیا Ferrara روایت را بر اساس رابطهٔ علت و معلولیِ روشن پیش نمیبرد؛ منطق فیلم، منطق تداعی است. خاطرهای خانوادگی، تصویری خشونتبار، چهرهای از گذشته و مکانی ناشناخته ممکن است بیمقدمه به یکدیگر راه پیدا کنند.
« او در جایی دورافتاده، در بار کوچکی به مسافران اندک خدمت میکند؛ اما فاصلهاش با دیگران فقط جغرافیایی نیست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
چنین ساختاری میتواند مخاطب را در تجربهٔ ذهنی شخصیت شریک کند: همانطور که در رؤیا، مرز زمان و مکان ناگهان فرومیریزد، در اینجا نیز سفر کلین پیوسته از واقعیت به خیال و از خیال به خاطره میلغزد. اما رؤیاییبودن بهخودیخود معادل عمق نیست. گاه فیلم چنان از نشانهای به نشانهٔ دیگر میپرد که پیوندهای احساسی میان آنها سست میشود.
مخاطب میتواند دریابد که با ذهنی زخمی و پرآشوب روبهروست، ولی همواره نمیتواند بفهمد چرا یک تصویر باید در این نقطه ظاهر شود یا چه چیزی آن را به تصویر پیشین پیوند میدهد. ابهام در بخشهایی نیرویی شاعرانه دارد؛ در بخشهایی دیگر، به مانعی بدل میشود که فاصلهای میان تماشاگر و تجربهٔ عاطفی فیلم ایجاد میکند.
اثر از مخاطب میخواهد همراهی کند، اما کمتر دستگیرهای در اختیارش میگذارد تا این همراهی را به درکی پایدار بدل سازد. Willem Dafoe؛ حضورِ جسمانی در جهانِ گسسته بزرگترین تکیهگاه فیلم، بازی Willem Dafoe است. او نقش کلین را با آمیزهای از فرسودگی، خشونت فروخورده و آسیبپذیری پیش میبرد.
بازیاش نه بر توضیح مستقیم احساسات، بلکه بر بدن و چهره استوار است: مکثها، نگاههایی که گویی چیزی را به یاد میآورند، و واکنشهایی که میان هراس و بیاعتنایی معلق میمانند. در فیلمی که پیوستگی روایی را عمداً تضعیف میکند، همین حضور جسمانی به مخاطب نقطهای برای اتصال میدهد. Dafoe همچنین توانایی کمنظیری در پذیرفتن نامتعارفیِ جهان فیلم دارد.
« اما رؤیاییبودن بهخودیخود معادل عمق نیست. »
شخصیتها و اجرا
او از موقعیتهایی که ممکن است تصنعی یا مضحک به نظر برسند، با جدیتی کامل عبور میکند و اجازه نمیدهد شخصیت به مجموعهای از رمزگان روانشناختی تقلیل یابد. بااینهمه، کیفیت بازی همیشه نمیتواند جای خالی پرداخت شخصیت را پر کند. وقتی فیلم کمتر دربارهٔ زندگی روزمره و انگیزههای مشخص کلین میگوید، امکان شکلگیری همدلی نیز محدود میشود.
بازیگر بار سنگینی را به دوش میکشد، اما مواد نمایشیِ لازم برای ساختن تصویری کامل از شخصیت، همواره در اختیارش قرار نمیگیرد. تصویر؛ جغرافیایی برای آشفتگی روان از نظر بصری، فیلم در ساختن فضایی سرد، بیگانه و ناپایدار موفق است. چشماندازهای یخزده در ابتدا وعدهٔ سکون میدهند، اما این سکون بهسرعت رنگ تهدید میگیرد.
جهان کلین مکانی نیست که بتوان در آن پناه گرفت؛ طبیعت، با وسعت خاموش خود، بیشتر بر کوچکی و بیپناهی او تأکید میکند. در ادامه، تغییر ناگهانی فضاها نیز همین بیثباتی را تشدید میکند: مکانها کمتر همچون نقاطی واقعی در جغرافیا عمل میکنند و بیشتر به حالتهای ذهنی بدل میشوند. تصویرپردازی فیلم تنها برای زیبا کردن قابها نیست؛ با سرمای محیط، تاریکی و حس گمگشتگیِ درونی پیوند دارد.
در بهترین لحظات، تماشاگر پیش از آنکه بتواند صحنه را تفسیر کند، آن را احساس میکند. زیبایی بصری از دل ناآرامی برمیخیزد و قرار نیست آسایش ببخشد. بااینحال، گاه جذابیت تصویر از معنای صحنه پیشی میگیرد. قاب چشمگیر میماند، اما نسبت آن با شخصیت یا حرکت درونی او بهاندازهٔ کافی روشن نمیشود.
« بااینهمه، کیفیت بازی همیشه نمیتواند جای خالی پرداخت شخصیت را پر کند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در آن لحظات، زیبایی بهجای آنکه معنا را گسترش دهد، خطر دارد به آرایهای مستقل تبدیل شود. نمادها و مضمونهای ناتمام «Siberia» از تصویرهای غریب و نشانههای نمادین فراوان استفاده میکند؛ پدر، برادر، همسر و فرزندِ کلین در میدان خاطره و خیال جای میگیرند و سفر او را به مواجههای با گذشته تبدیل میکنند.
فیلم بیش از آنکه پاسخهای قطعی بدهد، پرسشهایی دربارهٔ گناه، میل، خانواده و مسئولیت پیش میکشد. آیا انزوا تلاشی برای رهایی است یا شکلی از مجازات؟ آیا آدمی میتواند با بریدن از زندگی پیشین، از پیامد انتخابهایش نیز جدا شود؟ این پرسشها در تار و پود فیلم حضور دارند، هرچند پاسخها عمداً قطعی نمیشوند.
مشکل زمانی پدیدار میشود که نمادپردازی از تجربهٔ ملموس شخصیت فاصله میگیرد. برخی تصاویر بهسبب تکرار یا شدتشان حالوهوایی کابوسوار میسازند، اما همهٔ آنها لزوماً به لایهای تازه از معنا راه نمیبرند. فیلم گاه چنان اصرار دارد رازآلود بماند که رمز و راز به خودی خود جای مضمون را میگیرد.
نتیجه، اثری است که تماشاگر میتواند برداشتهای گوناگونی از آن بسازد، اما همیشه نشانههای کافی برای سنجیدن این برداشتها در اختیار ندارد. ریتم و تدوین؛ میان مکاشفه و فرسایش ریتم کند فیلم با موضوع آن سازگار است: کلین در جهانی ایستاده که زمان در آن کش میآید و رخدادها مانند خاطرهای ناقص از راه میرسند.
« در آن لحظات، زیبایی بهجای آنکه معنا را گسترش دهد، خطر دارد به آرایهای مستقل تبدیل شود. »
قوتها و کاستیها
تدوین گسسته نیز این احساس را تقویت میکند که تماشاگر در حال عبور از ذهنی است که نظم معمول را از دست داده است. در بعضی لحظات، این گسست تأثیری مؤثر دارد؛ مکثها و پرشها اجازه میدهند فضای معلق فیلم بر مخاطب بنشیند. بااینحال، میان کندیِ حسابشده و کشآمدنِ بیثمر مرزی باریک وجود دارد.
فیلم گاه از این مرز عبور میکند و با تکرار حالوهوا، بدون آنکه کشف تازهای در شخصیت یا مضمون پیش بگذارد، انرژی خود را تحلیل میبرد. تدوین تکهتکه نیز همیشه ریتمی معنادار نمیسازد؛ برخی جهشها نه تکاندهندهاند و نه روشنگر، بلکه فقط مسیر تماشا را دشوارتر میکنند. ازاینرو، تجربهٔ فیلم به میزان آمادگی مخاطب برای پذیرفتن تعلیق و ناتمامی وابسته است.
جایگاه تماشاگر و دامِ ابهام این فیلم از مخاطب نمیخواهد تنها داستان را دنبال کند؛ میخواهد در فضایی ناآشنا بماند و پیش از یافتن پاسخ، به حسهای متناقض تصویرها تن دهد. چنین رویکردی برای تماشاگرانی که سینمای تجربی و روایتهای ذهنی را میپسندند، میتواند جذاب باشد. در عوض، کسانی که انتظار دارند هر صحنه بهروشنی به صحنهٔ بعدی متصل شود، احتمالاً با اثری دشوار و حتی خستهکننده روبهرو خواهند شد.
نکتهٔ تعیینکننده آن است که ابهام فقط وقتی ارزشمند است که تجربهٔ احساسی یا فکری را غنیتر کند. «Siberia» در بهترین لحظات، این کار را با موفقیت انجام میدهد: تماشاگر ناامنی و آشفتگی کلین را نه فقط از راه اطلاعات، بلکه از طریق فرم فیلم حس میکند. در لحظات ضعیفتر، ابهام بیش از آنکه دریچهای به درون شخصیت باشد، پوششی بر کمبود پیوندهای روایی میشود.
« تدوین گسسته نیز این احساس را تقویت میکند که تماشاگر در حال عبور از ذهنی است که نظم معمول را از دست داده است. »
جمعبندی
همین دوگانگی سبب میشود فیلم همزمان چشمگیر و ناکام، جسور و فرساینده به نظر برسد. جمعبندی «Siberia» تجربهای دشوار، نامتعارف و از نظر بصری متمایز است که سرمای یک سرزمین را به استعارهای از تبعید درونی بدل میکند. Willem Dafoe با بازی پرجزئیات خود به فیلم نیروی انسانی میبخشد و تصویرهای وهمآلود آن، فضای مناسبی برای حرکت در قلمرو خاطره و خیال میسازند.
اما روایت پراکنده، ریتم کند و نمادپردازیِ گاه افراطی، مانع از آن میشود که همهٔ این عناصر به وحدتی قانعکننده برسند. فیلم بیش از آنکه قصهای را به نتیجه برساند، تماشاگر را در مسیر ذهنی مردی گرفتار نگه میدارد که میکوشد با گذشتهاش روبهرو شود. این انتخاب جسورانه است، اما جسارت همیشه به معنای کامیابی نیست.
«Siberia» لحظاتی فراموشنشدنی و تصاویری نیرومند دارد، ولی برای بسیاری از مخاطبان، تجربهٔ آن به همان اندازه که رازآمیز است، ناهموار و خستهکننده نیز خواهد بود.
« همین دوگانگی سبب میشود فیلم همزمان چشمگیر و ناکام، جسور و فرساینده به نظر برسد. »
ثبت دیدگاه