نقد و بررسی
نقد استنلی و آیریس (Stanley & Iris) | 1990
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
داستانی دربارهٔ آموختن و دوباره آغاز کردن «Stanley & Iris» در ظاهر دربارهٔ زنی است که به مردی خواندن میآموزد؛ اما هستهٔ عاطفی فیلم، فراتر از آموزش الفباست. استنلی آشپزی کمحرف است که بیسوادیاش را از دیگران پنهان میکند، و آیریس زنی تازهبیوه که زیر بار کار، مسئولیت خانوادگی و اندوه فقدان، زندگی را پیش میبرد.
آشنایی آن دو بهتدریج از همدلی و کنجکاوی به رابطهای نزدیکتر میرسد؛ رابطهای که در آن آموزش، مراقبت و نیاز به دیدهشدن درهم میآمیزند. فیلم این پیوند را نه با حادثهای بزرگ، بلکه با تکرار دیدارها و تمرینهای شبانه میسازد. کتاب و واژه برای استنلی فقط ابزارهای عملی نیستند؛ دریچهایاند به جهانی که تا آن زمان از او دریغ شده است.
در سوی دیگر، درسدادن به آیریس فرصتی میدهد تا از روزمرگی سنگین خود فاصله بگیرد و بار دیگر با کسی رابطهای زنده برقرار کند. این دو شخصیت در کنار هم کامل نمیشوند، اما میتوانند به یکدیگر مجال بدهند که از انزوای خویش بیرون بیایند. بیسوادی؛ شرم پنهان و مانع اجتماعی یکی از ارزشمندترین انتخابهای فیلم آن است که بیسوادی را صرفاً نشانهٔ ناتوانی فردی تصویر نمیکند.
استنلی در آشپزخانه مهارت دارد و از عهدهٔ کارهای روزمره برمیآید، اما خواندنوننوشتن برایش به مرزی نامرئی بدل شده است؛ مرزی که او را وامیدارد مدام موقعیتهای دشوار را دور بزند و راز خود را پنهان کند. فیلم از این راه نشان میدهد که تواناییهای عملی و هوش آدمی را نمیتوان با میزان سواد رسمی سنجید، هرچند جامعه اغلب فرصتها را بر پایهٔ همین معیارها تقسیم میکند.
« فیلم این پیوند را نه با حادثهای بزرگ، بلکه با تکرار دیدارها و تمرینهای شبانه میسازد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بااینحال، اثر در پرداخت این مضمون گاه به سادگی بیش از اندازه پناه میبرد. اهمیت آموزش و پیامدهای بیسوادی روشن است، اما ساختار اجتماعیای که چنین وضعی را پدید میآورد چندان عمیق بررسی نمیشود. فیلم بیشتر به تجربهٔ شخصی استنلی و واکنش کسانی توجه دارد که پیرامون او هستند تا به سازوکارهای گستردهتری که او را از آموزش محروم کردهاند.
بنابراین، مضمون اجتماعیِ پرظرفیت داستان در نهایت به چارچوبی صمیمی و فردمحور محدود میماند. رابطهٔ دو شخصیت و بازی بازیگران بخش بزرگی از جذابیت فیلم به بازیهای جین فوندا و رابرت دنیرو وابسته است. فوندا آیریس را زنی خسته اما مقاوم میسازد؛ کسی که اندوهش را با وقار حمل میکند و در عین حال، گرفتار وظایف خانه و خانواده است.
شخصیت او به قهرمانی بینقص تبدیل نمیشود: گاهی مردد است، گاهی از نزدیکشدن میترسد و گاهی در برخورد با دیگران از سر فرسودگی واکنش نشان میدهد. همین ناصافیها به او جلوهای انسانی میبخشد. دنیرو نیز در نقش استنلی از اغراق آشکار دوری میکند. بازی او بر مکثها، نگاهها و نوعی دستپاچگی فروخورده استوار است؛ جزئیاتی که شرم و احتیاط شخصیت را بینیاز از توضیحهای طولانی منتقل میکنند.
رابطهٔ دو بازیگر در لحظههای کوچک باورپذیرتر از لحظههای پرآرایش فیلم است: در سکوتهای میان درسها، در گفتوگوهای معمولی و در تلاش نامطمئن آن دو برای فهمیدن مرزهای رابطهشان. شیمی میان فوندا و دنیرو به قصه گرما میدهد، هرچند گاه خودِ بازیگران بیش از آنکه فیلمنامه به آنها مجال دهد، به رابطه عمق میبخشند.
« بااینحال، اثر در پرداخت این مضمون گاه به سادگی بیش از اندازه پناه میبرد. »
شخصیتها و اجرا
فیلم با کارگردانی مارتین ریت و بر پایهٔ رمانی از پت بارکر ساخته شده است. ریتم و ساختار روایی ریتم «Stanley & Iris» یکنواخت نیست. بعضی بخشها با آرامشی سنجیده پیش میروند و به مخاطب فرصت میدهند تغییر تدریجی رابطه را ببیند؛ اما در بخشهایی دیگر، حرکت داستان کندتر از ظرفیت موقعیتهاست.
تکرار دیدارها و درسها گاهی بهجای آنکه لایههای تازهای از شخصیتها را آشکار کند، همان دریافتهای قبلی را دوباره تأیید میکند. از این رو، فیلم میان مکث شاعرانه و ایستایی روایی مرز روشنی نمیکشد. در مقابل، چند رویداد مهم چنان ناگهانی یا حسابشده وارد داستان میشوند که بیش از آنکه از منش شخصیتها و شرایطشان بجوشند، کارکردی دراماتیک پیدا میکنند.
برخی موانع نیز بیش از اندازه به چشم میآیند؛ گویی داستان آنها را پیش میکشد تا شکلگیری پیوند اصلی را به تعویق بیندازد. این ترفندها الزاماً قصه را نامفهوم نمیکنند، اما از پیوستگی آن میکاهند و باعث میشوند بعضی تصمیمها بهجای ضرورتی عاطفی، راهحلی برای نگهداشتن تنش به نظر برسند.
فضای بصری و حالوهوای فیلم فیلم در جهانی از کار روزانه، خانههای پررفتوآمد و فضاهای معمولی میگذرد. این انتخاب با داستانی دربارهٔ آدمهایی که در حاشیهٔ خیالپردازیهای باشکوه زندگی میکنند، تناسب دارد. محیطهای کاری و خانگی، زندگی دشوار شخصیتها را ملموس میکنند و اجازه نمیدهند رابطهٔ عاشقانه به فضایی کاملاً رؤیایی منتقل شود.
« فیلم با کارگردانی مارتین ریت و بر پایهٔ رمانی از پت بارکر ساخته شده است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
گرمای فیلم بیشتر از مواجههٔ آدمها با یکدیگر میآید تا از جلوهپردازیهای چشمگیر. بااینهمه، لحن اثر بهتدریج نرم و دلجویانه میشود؛ نرمیای که گاه به بیخطرشدن میانجامد. دشواریهای اقتصادی و خانوادگی در داستان حضور دارند، اما غالباً بهگونهای پرداخت میشوند که تیزی و پیچیدگیشان مهار شود.
فیلم میل دارد مخاطب را به امید و آشتی برساند، اما همیشه حاضر نیست هزینهٔ عاطفی یا اجتماعی این امید را با همان جدیت دنبال کند. در نتیجه، جهان داستان گاهی واقعی به نظر میرسد و گاهی همچون پسزمینهای مرتب برای یک ملودرام مهربان عمل میکند. احساسات؛ میان صداقت و تصنع گرمای عاطفی فیلم واقعی است، زیرا رابطهٔ دو شخصیت بر نیازهای ساده و قابلفهم بنا شده: کسی بخواهد به دیگری کمک کند، کسی به او اعتماد کند و هر دو امکان تازهای در زندگی یکدیگر ببینند.
چنین روایتی ظرفیت تأثر دارد، و لحظههای موفق فیلم از همین صمیمیت سرچشمه میگیرند. احساسات آن زمانی اثرگذارترند که در رفتارهای کوچک پنهان میمانند، نه وقتی که فیلم میکوشد معنای آنها را با تأکیدهای آشکار برجسته کند. مشکل آنجاست که اثر در بعضی بزنگاهها به احساسات خود بیش از حد اعتماد میکند.
شخصیتها و رویدادها گاه به سوی نتیجهای آرامشبخش رانده میشوند، بیآنکه پیچیدگیها به اندازهٔ کافی مجال بروز پیدا کنند. این تمایل در بخش پایانی نیز حالوهوایی ملودراماتیک میسازد؛ لحنی که برای برخی تماشاگران میتواند دلگرمکننده باشد، اما برای برخی دیگر تصنعی و کممایه جلوه میکند.
« گرمای فیلم بیشتر از مواجههٔ آدمها با یکدیگر میآید تا از جلوهپردازیهای چشمگیر. »
قوتها و کاستیها
بیآنکه جزئیاتی از پایان آشکار شود، میتوان گفت فیلم در جمعبندی عاطفیاش از واقعگرایی محتاطانهٔ بخشهای بهتر فاصله میگیرد. جمعبندی «Stanley & Iris» فیلمی انسانی و خوشنیت است که نیروی اصلیاش را از دو بازی صمیمی و ایدهای عاطفی میگیرد: آموزش میتواند راهی برای ارتباط باشد، و کمککردن به دیگری گاهی به خودشناسی و رهاییِ هر دو طرف میانجامد.
فیلم با احترام به شخصیتهایش، دشواریهای زندگی روزمره و شرم پنهان استنلی را به قصهای دربارهٔ تنهایی و امکان پیوند بدل میکند. اما این لطافت همیشه با استحکام روایی همراه نیست. ریتم ناهماهنگ، برخی گرههای کمباور و میل به ملودرام، از اثرگذاری کامل فیلم میکاهند و مانع میشوند مضمون اجتماعی داستان به عمق بالقوهٔ خود برسد.
حاصل، فیلمی است که بیش از آنکه با پیچیدگی یا جسارت سینمایی در خاطر بماند، با مهربانی و بازیهایش اثر میگذارد؛ اثری نه بینقص، اما برخوردار از قلبی آشکار و لحظههایی که یادآوری میکنند یادگیری، در بهترین شکل خود، نوعی اعتمادکردن است.
« اما این لطافت همیشه با استحکام روایی همراه نیست. »
ثبت دیدگاه