نقد و بررسی
نقد وقتی میخواهم گریه کنم خودم را شبیه گربه میکنم (A Whisker Away) | 2020
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
خیالِ گربهشدن و میل به گریز «A Whisker Away» از ایدهای ساده اما پُرظرفیت آغاز میکند: دختری نوجوان برای نزدیکشدن به پسری که دوستش دارد، میتواند به گربه تبدیل شود. این فرض فانتزی، هم در نگاه نخست بازیگوشانه و دلنشین است و هم راهی برای پرداختن به پرسشی جدیتر فراهم میآورد: وقتی آدمی از نقشها و آسیبپذیریهای خود خسته میشود، آیا پناهبردن به چهرهای دیگر میتواند راهحل باشد؟
فیلم، بهتدریج از جذابیت ظاهری این دگردیسی عبور میکند و آن را به استعارهای از فرار از خویشتن بدل میسازد. ماسک، در این جهان، تنها وسیلهای جادویی نیست؛ نشانی است از فاصلهای که شخصیت میان خودِ واقعیاش و تصویری که به دیگران نشان میدهد، ایجاد کرده است. در آغاز، این ایده بیشتر بهانهای برای شوخی، موقعیتهای شیرین و تماشای گربهای دوستداشتنی به نظر میرسد.
اما هرچه داستان پیش میرود، مرز میان نقش انسان و حیوان اهمیت بیشتری پیدا میکند. فیلم از مخاطب میخواهد به این فکر کند که گاه پناهگاههای موقت، اگر جای رویارویی با مسئلههای واقعی را بگیرند، میتوانند به دام بدل شوند. همین تغییر تدریجی در معنای دگردیسی، به قصه عمق میدهد؛ هرچند فیلم در همه لحظات به یک اندازه در پرداخت این لایه موفق نیست.
شخصیتی پرشور، اما دشوار برای همدلی میو شخصیتی پرانرژی، بیپرده و گاه تکانشی است. او احساساتش را پنهان نمیکند و برای جلب توجه هینوده، با سماجتی چشمگیر پیش میرود. این شور و صراحت میتواند در ابتدا بامزه و جذاب باشد، اما خیلی زود سویهای ناآرامکننده پیدا میکند. مسئله فقط شدت علاقه او نیست؛ مسئله این است که رفتارهایش گاهی به خواسته و آسایش طرف مقابل مجال چندانی نمیدهد.
« فیلم، بهتدریج از جذابیت ظاهری این دگردیسی عبور میکند و آن را به استعارهای از فرار از خویشتن بدل میسازد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
وقتی فیلم چنین رفتارهایی را در پوشش کمدی یا شور عاشقانه عرضه میکند، خطر آن وجود دارد که پافشاریِ یکطرفه را با ابراز علاقه سالم اشتباه بگیرد. این تردید، بخش مهمی از تجربه تماشای فیلم است و نمیتوان آن را صرفاً با گفتن اینکه میو نوجوانی خام و هیجانزده است کنار گذاشت. ناپختگی شخصیت میتواند رفتار او را توضیح دهد، اما لزوماً آن را توجیه نمیکند.
در بهترین لحظات، فیلم نشان میدهد که احساسات دیگران نیز پیچیدهاند و محبت، به معنای دسترسی بیقیدوشرط به کسی نیست. بااینحال، میان این نگاه پختهتر و روایت رمانتیک ماجرا گاه تنشی محسوس باقی میماند. فیلم میخواهد میو را دوستداشتنی و آسیبپذیر نشان دهد، اما همواره به اندازه کافی بر ضرورت رعایت مرزهای دیگران مکث نمیکند.
روایتِ بلوغ و تنهاییهای پنهان رابطه میو با هینوده در مرکز ماجراست، اما تمام جهان عاطفی فیلم به این دلبستگی خلاصه نمیشود. قصه به تنهایی، دشواریهای خانوادگی و نیاز به پذیرفتهشدن نیز سرک میکشد؛ مسائلی که رفتارهای پرهیاهوی میو را از صرفِ شیطنت یا دلباختگی فراتر میبرند. شور و شوخی او میتواند همچون سپری در برابر اندوه و ناامنی عمل کند.
فیلم با کنار هم گذاشتن جنبههای گوناگون زندگی شخصیت، بهتدریج روشن میسازد که آدمها را نمیتوان فقط بر پایه ظاهر پرجنبوجوش یا رفتار عجیبشان شناخت. این لایه، بهویژه هنگامی اثرگذار است که فیلم از تماشاگر میخواهد به جای داوری شتابزده، پشت نقاب شخصیت را نیز ببیند. بااینهمه، پرداخت مسائل عاطفی گاه صریح و توضیحی میشود؛ انگار فیلم نگران است که مخاطب معنای صحنهها را دریافت نکند و به همین دلیل، پیام خود را بیش از اندازه روشن بیان میکند.
« ناپختگی شخصیت میتواند رفتار او را توضیح دهد، اما لزوماً آن را توجیه نمیکند. »
شخصیتها و اجرا
نتیجه، لحظههایی است که احساسات بهجای آنکه از دل موقعیت و تصویر برآیند، با تأکید کلامی به تماشاگر عرضه میشوند. قصه در چنین بخشهایی از ظرافت فاصله میگیرد، اما هسته عاطفی آن همچنان قابلدریافت میماند. گربهها؛ جاذبهای فراتر از شیرینی گربهها از پررنگترین امتیازهای فیلماند، نه فقط بهخاطر ظاهر بامزهشان، بلکه بهسبب نقشی که در ساخت جهان فانتزی دارند.
فیلم از عادتها و رفتارهای آشنای گربهها، فضایی خیالانگیز میسازد و میان شوخیهای سبک و لحظههای رازآلود رفتوآمد میکند. حضور آنان به قصه امکان میدهد تا از واقعگرایی روزمره فاصله بگیرد و قواعد خاص خودش را شکل دهد؛ قواعدی که در ابتدا سرگرمکنندهاند و سپس به اهمیت انتخابها و پیامدهای آنها پیوند میخورند.
این جهانسازی همیشه یکدست نیست، اما تخیل بصری فیلم کمک میکند بخشهای نامتعارف قصه پذیرفتنیتر شوند. مسیرهای پنهان، فضاهای جادویی و شخصیتهای گربهگون، به داستان حالوهوایی افسانهای میدهند؛ بیآنکه فیلم از ریشههای نوجوانانه و عاطفی خود جدا شود. از سوی دیگر، گربهبودن برای میو راهی است تا بیآنکه همان خطرهای مواجهه انسانی را بپذیرد، به کسی نزدیک شود.
این تناقض، در کنار جذابیت ظاهری گربهها، به ایده مرکزی فیلم شکل میدهد: گاهی نزدیکیِ بیدردسر، جای رابطهای را میگیرد که به گفتوگو، احترام متقابل و آسیبپذیری نیاز دارد. تصویر، رنگ و موسیقی از نظر بصری، فیلم با رنگهای زنده و طراحی چشمنواز خود، جهان عادی و جهان جادویی را از یکدیگر متمایز میکند؛ اما این دو قلمرو کاملاً بیارتباط نمیمانند.
« قصه در چنین بخشهایی از ظرافت فاصله میگیرد، اما هسته عاطفی آن همچنان قابلدریافت میماند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
تغییر فضاها، ترکیببندی قابها و حرکتهای شخصیتها، احساسات داستان را تقویت میکنند و بهخصوص در صحنههای مربوط به گربهها، نوعی بازیگوشی دلپذیر به تصاویر میبخشند. طراحی چهرهها نیز در انتقال شور و آشفتگی میو نقش دارد؛ بااینحال، اغراق در رفتار او گاه همان حس معذبکنندهای را که از شخصیت میگیریم، تشدید میکند.
موسیقی و صداگذاری نیز به حفظ توازن میان فانتزی و احساس کمک میکنند. فیلم در لحظههای سبکتر، از طراوت و سرزندگی بهره میبرد و در بخشهای عاطفیتر، فضا را نرمتر و تأملبرانگیزتر میکند. این عناصر بهتنهایی ضعفهای روایی را برطرف نمیکنند، اما تجربهای یکپارچه میسازند که حتی در قسمتهای کندتر هم چشم و گوش مخاطب را درگیر نگه میدارد.
کارگردانی جونایچی ساتو و توموتاکا شیبایاما نیز بیش از آنکه بر واقعگرایی تأکید کند، بر جابهجایی میان روزمرگی و خیال تکیه دارد؛ رویکردی که با موضوع دگردیسی سازگار است. ریتم و فراز و فرودهای داستان فیلم با وجود مدت نسبتاً فشردهاش، در بخشهایی شتاب روایی خود را از دست میدهد. برخی موقعیتها بیش از اندازه ادامه پیدا میکنند و بعضی گذرها میان لحظههای کمدی، بحران عاطفی و فانتزی، ناگهانی یا کمپرداخت به نظر میرسند.
در نتیجه، نیمههای مختلف داستان همیشه به نرمی به هم متصل نمیشوند. این مسئله بهخصوص زمانی نمود پیدا میکند که قصه از یک رابطه نوجوانانه و ملموس به سوی قواعد گستردهتر جهان جادویی حرکت میکند؛ بخشهایی که میتوانستند با پیوندی آرامتر، انسجام بیشتری داشته باشند. بااینحال، فیلم از جاذبه اولیه خود فراتر میرود و در ادامه، بار عاطفی بیشتری پیدا میکند.
« موسیقی و صداگذاری نیز به حفظ توازن میان فانتزی و احساس کمک میکنند. »
قوتها و کاستیها
رابطه شخصیتها، مسئله هویت و خطرِ گمشدن در نقشی که برای فرار ساختهایم، به داستان کشش تازهای میبخشند. بدون ورود به جزئیات پایانی، میتوان گفت که فیلم در واپسین بخشهایش بر احساسات تکیه میکند و میکوشد مسیر شخصیتها را به فرودی اثرگذار برساند. این تأثیرگذاری برای برخی تماشاگران پررنگتر از مسیر ناهموار رسیدن به آن خواهد بود؛ دیگران ممکن است مکثها و افت ریتم را بیش از اندازه احساس کنند.
جمعبندی «A Whisker Away» انیمیشنی خیالانگیز و عاطفی است که جذابیت گربهها و جادوی دگردیسی را بهانهای برای پرداختن به تنهایی، بلوغ و دشواریِ روبهروشدن با خود میکند. تصاویر زیبا و جهان فانتزی دلنشین آن، تماشای فیلم را لذتبخش میسازند و قصه در ادامه میتواند بیش از آنچه در آغاز وعده میدهد، درگیرکننده شود.
بااینحال، رفتارهای میو در قبال هینوده همیشه بهدرستی صورتبندی نمیشوند و گاهی اصرار و نادیدهگرفتن مرزها زیر پوشش عاشقانهای شیرین قرار میگیرد؛ نکتهای که نمیتوان از کنار آن گذشت. فیلم در ریتم نیز بینقص نیست و بخشهایی از آن بیش از نیاز کش میآیند، اما نیروی تخیل و صداقت عاطفیاش به آن امکان میدهد از این لغزشها عبور کند.
حاصل، اثری است که هم میتواند با دنیای پرجنبوجوش و گربههای دوستداشتنیاش سرگرم کند و هم پرسشی جدی پیش بکشد: آیا میتوان با پنهانشدن در چهرهای دیگر، از رنجهای خود رهایی یافت؟ پاسخ فیلم بیشتر از آنکه در یک پیام مستقیم خلاصه شود، در مسیر دگرگونی شخصیتهایش شکل میگیرد؛ مسیری که شیرینی فانتزی را با اندوه و تردید نوجوانی درهم میآمیزد.
« رابطه شخصیتها، مسئله هویت و خطرِ گمشدن در نقشی که برای فرار ساختهایم، به داستان کشش تازهای میبخشند. »
ثبت دیدگاه