نقد و بررسی
نقد برزرک: عصر طلایی ۳ ـ ظهور (Berserk: The Golden Age Arc III - The Advent) | 2013
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جایگاه فیلم در سهگانه «Berserk: The Golden Age Arc III – The Advent» سومین و پایانیترین بخش سهگانهٔ سینمایی «عصر طلایی» است؛ اثری که از دل جهان مانگای Kentaro Miura بیرون آمده و با کارگردانی Toshiyuki Kubooka، فیلمنامهٔ Ichirō Ōkouchi و تولید استودیوی Studio 4°C ساخته شده است.
فیلم در سال ۲۰۱۳ منتشر شد و از همان آغاز خود را نه ماجرایی مستقل، بلکه فرجامِ مسیری معرفی میکند که دو قسمت پیشین برای آن زمینه چیدهاند. بنابراین نیروی عاطفی آن تا اندازهای به میزان آشنایی مخاطب با پیوندهای گروه شاهین وابسته است؛ هرچه این پیوندها در فیلمهای قبلی برای بیننده ملموستر شده باشند، ضربههای این قسمت نیز عمیقتر خواهند نشست.
با این همه، فیلم صرفاً یک قسمت پایانی برای بستن پروندهٔ داستان نیست. بیشتر به نقطهای میماند که لحن حماسی و سیاسی دو بخش پیشین را به سوی کابوسی تاریکتر میکشاند. روایت، همچنان بر گاتس، کاسکا و گریفیت متمرکز است، اما پرسش محوری دیگر فقط این نیست که چه کسی در میدان نبرد پیروز خواهد شد؛ موضوع اصلی، بهای جاهطلبی، وفاداری و ازهمگسیختن پیوندهایی است که پیشتر به شخصیتها معنا میبخشیدند.
قصهای دربارهٔ فقدان و بازگشت آغاز فیلم، وضعیتی فرسوده و بیپناه را پیش چشم میگذارد: یک سال از جدایی گاتس از گروه شاهین گذشته و گریفیت در اسارت است. گروهی که زمانی نیرویی رو به صعود بود، اکنون زیر فشار شکست و پراکندگی نفس میکشد. بازگشت گاتس در چنین شرایطی، بیش از آنکه نشانهٔ بازگشت سادهٔ یک قهرمان باشد، برخورد دوبارهٔ او با گذشتهای است که از آن فاصله گرفته، اما هرگز از پیامدهایش رها نشده است.
« با این همه، فیلم صرفاً یک قسمت پایانی برای بستن پروندهٔ داستان نیست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
نقطهٔ قوت روایت، ساختن تنشی است که از اختلاف میان اعضای گروه و از امیدِ شکنندهٔ نجات گریفیت سرچشمه میگیرد. فیلم میکوشد بحران را هم بیرونی و هم درونی نگه دارد: خطر از بیرون به جمع یورش میآورد، اما شکافهای عاطفی و سرزنشهای ناگفته نیز درون همان جمع حضور دارند. با این حال، فشردگی اقتباس مانع از آن میشود که همهٔ این لایهها فرصت کافی برای رشد پیدا کنند.
گاهی داستان از موقعیتی به موقعیت دیگر میجهد و تماشاگر باید فاصلههای عاطفی میان آنها را خود پر کند. شخصیتها و پیوندهای نیمهپرداخته گاتس در این قسمت شخصیتی گرفتار میان استقلال و تعلق است. بازگشت او، پرسش قدیمیاش را دوباره زنده میکند: آیا میتوان راه خویش را برگزید و در عین حال از مسئولیتِ پیوندهای گذشته گریخت؟
فیلم پاسخ سادهای نمیدهد و همین ابهام به شخصیت او عمق میبخشد. او فقط جنگجویی نیرومند نیست؛ مردی است که تصمیمهایش، حتی هنگامی که از سر جستوجوی هویت گرفته شدهاند، بر زندگی دیگران اثر میگذارند. کاسکا نیز در مرکز عاطفی ماجرا قرار میگیرد. رابطهٔ او با گاتس، در لحظاتی که فیلم از هیاهوی نبرد فاصله میگیرد، میتواند گرمایی انسانی به این جهان خشن ببخشد.
صحنههای صمیمانهٔ آن دو، بهویژه در کنار تیرگی بخشهای بعدی، تضادی مؤثر میسازند. اما این رابطه به سبب حذف و کوتاهشدن برخی لحظات شکلگیریاش، برای همهٔ تماشاگران به یک اندازه قانعکننده نیست. فیلم به احساسات شدید میدان میدهد، ولی همیشه زمان لازم را برای نشاندادن مسیر رسیدن به آن احساسات فراهم نمیکند.
« نقطهٔ قوت روایت، ساختن تنشی است که از اختلاف میان اعضای گروه و از امیدِ شکنندهٔ نجات گریفیت سرچشمه میگیرد. »
شخصیتها و اجرا
گریفیت، حتی در غیاب یا انزوای خود، نیروی محرک بخش بزرگی از درام است. حضور او در ذهن دیگران، روایتی دربارهٔ وابستگی، تحسین و آرمانی میسازد که شاید بیش از اندازه بر یک فرد تکیه کرده باشد. فیلم در ترسیم این وابستگی جذاب است، اما از آنجا که فرصت پرداخت پیشینه و دگرگونی شخصیتها محدود شده، بخشی از پیچیدگی روابط به اشارههایی فشرده تقلیل مییابد.
فضاسازی و حرکت بهسوی هراس مهمترین دگرگونی فیلم در لحن آن رخ میدهد. دنیای جنگی و قرونوسطاییِ دو بخش پیشین، بهتدریج جای خود را به فضایی میدهد که هراس، بیگانگی و فروپاشی در آن غالباند. در بخشهای پایانی، تصویر و میزانسن بهجای آنکه صرفاً خشونت را نمایش دهند، میکوشند احساس گرفتارشدن در کابوسی بیپایان را منتقل کنند.
این تغییر، از نظر دراماتیک مؤثر است؛ زیرا تماشاگر را از انتظار نبردی دیگر به نگرانی دربارهٔ حدود تحمل شخصیتها میکشاند. فیلم در نمایش خشونت بیپرواست و برخی صحنههایش میتوانند برای مخاطبان حساس سنگین و آزارنده باشند. اهمیت این لحظات تنها در شدت تصویریشان نیست؛ آنها نظم آشنای جهان داستان را تهدید میکنند و مرز میان حماسه و کابوس را از میان میبرند.
با این حال، تأثیر چنین صحنههایی به ظرافت اجرا وابسته است. هرگاه تصویر صرفاً بر شوک تکیه کند، خطر آن وجود دارد که رنج شخصیتها به منظرهای تماشایی بدل شود؛ خطری که فیلم همیشه از آن دور نمیماند. تصویر و انیمیشن انیمیشن فیلم کیفیتی ناهماهنگ دارد. برخی نماها، بهویژه در صحنههای گسترده و پرتحرک، مقیاس رویدادها را بهخوبی القا میکنند؛ اما در بخشهایی، حرکتها خشک یا کمجان به نظر میرسند و ناهمگونی میان طراحی دوبعدی و عناصر رایانهای از پیوستگی بصری میکاهد.
« گریفیت، حتی در غیاب یا انزوای خود، نیروی محرک بخش بزرگی از درام است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در نتیجه، لحظههایی که از نظر عاطفی یا نمایشی باید بیشترین اثر را بگذارند، گاهی زیر سایهٔ محدودیتهای فنی قرار میگیرند. با این حال، فیلم در برخی بخشهای وهمآلود از همین ناپیوستگی برای ساختن حس بیثباتی بهره میبرد. تصویر همیشه واقعگرا یا یکدست نیست؛ گاه حالتی کابوسوار پیدا میکند که با جهان داستان تناسب دارد.
این انتخاب میتواند جذاب باشد، اما موفقیتش وابسته به آن است که تماشاگر آن را بهمنزلهٔ زبان بصری آگاهانه بپذیرد، نه صرفاً نشانهٔ ضعف اجرا. فیلم در این زمینه به نتیجهای یکسان نمیرسد: بعضی لحظات بهیادماندنیاند و برخی دیگر از نظر بصری ناهموار. موسیقی و طراحی صوتی موسیقی نقش مهمی در تبدیل تنش روایی به تجربهای عاطفی دارد.
ساختههای Shirō Sagisu و Susumu Hirasawa، میان شکوه ارکسترال، رنگهای تیره و لحظات خلوتتر جابهجا میشوند و به فیلم کمک میکنند از لحن جنگی به فضای هراسآلود گذر کند. موسیقی در صحنههای پرآشوب، دامنهٔ رویداد را بزرگتر میسازد؛ در لحظات آرامتر نیز عقب مینشیند تا مکث و نگاه شخصیتها مجال اثرگذاری پیدا کند.
این موسیقی در بهترین لحظات خود احساسات را به بیننده تحمیل نمیکند، بلکه آنها را تشدید میکند؛ اندوه و اضطراب از پیش در موقعیت داستانی وجود دارند و صدا به آنها عمق میدهد. البته گاهی شکوه موسیقایی بیش از اندازه بر صحنه سایه میاندازد و فاصلهای میان تجربهٔ خام شخصیتها و بیان پرطنین فیلم ایجاد میکند.
« با این حال، فیلم در برخی بخشهای وهمآلود از همین ناپیوستگی برای ساختن حس بیثباتی بهره میبرد. »
قوتها و کاستیها
در مجموع، صدا از عناصر موفق اثر است و در ایجاد حس سرنوشتمندی و تهدید نقشی اساسی دارد. اقتباس، فشردگی و هزینهٔ حذفها بزرگترین محدودیت فیلم، همان فشردگیای است که از قالب سهگانهٔ سینمایی سرچشمه میگیرد. اقتباس از داستانی گسترده، ناگزیر نیازمند حذف و ادغام است؛ اما در اینجا بعضی حذفها فقط جزئیات فرعی را کنار نمیگذارند، بلکه از فرصت شکلگیری تدریجی روابط و انگیزهها میکاهند.
از همین رو، برخی واکنشها ناگهان و پرشتاب به نظر میرسند و تغییر جایگاه عاطفی شخصیتها همیشه به اندازهٔ کافی آمادهسازی نمیشود. این کاستی، بهویژه برای تماشاگرانی که با نسخههای دیگر یا متن اصلی آشنایی دارند، بیشتر به چشم میآید؛ زیرا میتوانند فاصلهٔ میان گستردگی جهان داستان و فشردگی روایت سینمایی را احساس کنند.
در عین حال، فیلم از تمرکز بر خط اصلی سود میبرد و بهندرت از بحران مرکزی خود دور میشود. مسئله آن است که تمرکز، گاهی به بهای عمق تمام میشود: روایت پیش میرود، اما شماری از شخصیتها و پیوندهایشان کمتر از آنچه ظرفیت دارند فرصت تنفس مییابند. جمعبندی «The Advent» پایانی پرتنش و تلخ برای سهگانهٔ «عصر طلایی» است؛ فیلمی که در فضاسازی تاریک، موسیقی و تبدیل حماسه به کابوس توانمند ظاهر میشود، اما از فشردگی روایت و ناهماهنگی انیمیشن آسیب میبیند.
ارزش آن بیش از آنکه در بینقصبودن اجرا باشد، در جسارتش برای مواجهه با سویههای بیرحم داستان و در تأثیر عاطفیِ ماندگار برخی لحظات نهفته است. این اثر برای کسانی که دو فیلم پیشین را دنبال کردهاند، تجربهای سنگین و اثرگذار فراهم میکند؛ با این شرط که انتظار پرداخت کامل همهٔ شخصیتها یا انیمیشنی یکدست نداشته باشند.
« در مجموع، صدا از عناصر موفق اثر است و در ایجاد حس سرنوشتمندی و تهدید نقشی اساسی دارد. »
جمعبندی
پایانبندیاش نیز عمداً حس آرامش و خاتمهٔ کامل نمیدهد و مسیر روایت را باز میگذارد، بیآنکه لازم باشد جزئیات رخدادهای حساس آن را آشکار کنیم. حاصل، فیلمی ناهموار اما بهیادماندنی است؛ اثری که تلخیاش را پنهان نمیکند و تماشاگر را با پرسشهایی دربارهٔ وفاداری، آرزو و بهای انتخاب تنها میگذارد.
ثبت دیدگاه