نقد و بررسی
نقد کارگاه (The Workshop) | 2017
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
گذشتهای که دیگر خانه نیست «The Workshop» ساختهٔ Laurent Cantet، کارگاه نویسندگی را نه صرفاً بهانهای برای گردآوردن چند جوان، بلکه همچون میدان برخورد دو زمان تصویر میکند: گذشتهٔ کارگریِ لا سیوتا و اضطرابهای بیقرارِ اکنون. با ورود اولیویا، نویسندهای شناختهشده، گروهی از جوانان میکوشند رمانی جنایی بنویسند؛ اما هر پیشنهاد دربارهٔ داستان، خواهناخواه به تاریخ شهر و کارخانهٔ کشتیسازیِ تعطیلشده میرسد.
این گذشته برای بسیاری از حاضران میراثی قابل تأمل است، ولی برای آنتوان چیزی دور، بیربط و ناتوان از پاسخگویی به پرسشهای روز اوست. فیلم از همین شکاف آغاز میکند: چه کسی حق دارد گذشته را روایت کند، و آن گذشته برای چه کسانی هنوز معنایی دارد؟ کارگاه بهمثابه صحنهٔ اجتماعی فضای کارگاه، نقطهٔ قوت بنیادین فیلم است؛ زیرا بحثها تنها دربارهٔ ساختن یک قصه نیستند.
نوجوانان دربارهٔ زمان وقوع داستان، شخصیتها و خشونت حرف میزنند، اما هر تصمیم هنری بهسرعت به بحثی دربارهٔ هویت، طبقه، شهر و تعلق بدل میشود. گذشتهٔ صنعتی لا سیوتا در برابر زمانهای قرار میگیرد که گروههای مختلف جوانان در آن میکوشند برای خود جایگاهی پیدا کنند. نویسندگی، در اینجا، هم تمرینی جمعی است و هم آزمونی برای آشکارشدن اختلافها: هر کس از آنچه برایش مهم است مینویسد، و همین تفاوتها نشان میدهد هیچ روایت مشترکی بهآسانی ساخته نمیشود.
« فیلم از همین شکاف آغاز میکند: چه کسی حق دارد گذشته را روایت کند، و آن گذشته برای چه کسانی هنوز معنایی دارد؟ »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم در این بخشها به مهارت Laurent Cantet در سازماندادن گفتوگوهای گروهی تکیه میکند. شخصیتها لازم نیست سخنگویان منظم یک نظریه باشند؛ حرفهایشان گاه خام، متناقض یا شتابزده است، درست همانگونه که گفتوگو میان جوانانی با تجربهها و افقهای متفاوت میتواند باشد. این ناهمواری به صحنهها حسی زنده میدهد و بحثها را از حالت سخنرانی بیرون میآورد.
در عین حال، فیلم گاهی به جای آنکه اختلافها را به مسیر دراماتیکی روشن برساند، آنها را در حد طرح مسئله باقی میگذارد؛ ازاینرو بخشی از موضوعهای مهمش ناتمام به نظر میرسند. آنتوان؛ جاذبهٔ تناقض آنتوان مهمترین نیروی ناآرام فیلم است، اما نه به این معنا که بتوان او را بهسادگی به معمایی برای حلکردن فروکاست.
او با اطرافیانش فاصله دارد، به پیشنهادهای گروه بیاعتنا یا معترض است و بهجای دلبستگی به گذشتهٔ شهر، نگاهش را به تهدیدها و کشمکشهای جهان معاصر میدوزد. این موضع او را در کارگاه به عنصری مزاحم و درعینحال جذاب بدل میکند: حضورش بحث را از مسیر امن و توافقپذیر بیرون میبرد و دیگران را وامیدارد با پرسشهایی روبهرو شوند که شاید ترجیح میدادند در حاشیه بمانند.
« فیلم در این بخشها به مهارت Laurent Cantet در سازماندادن گفتوگوهای گروهی تکیه میکند. »
شخصیتها و اجرا
بااینحال، آنتوان صرفاً شخصیتی برای برهمزدن نظم جمع نیست. تناقضهایش او را از نمونهای یکدست و قابلپیشبینی دور میکنند. فیلم میکوشد میان انزوای شخصی، خشم، نیاز به دیدهشدن و کشش او به اندیشههای افراطی پیوند برقرار کند، بیآنکه همهچیز را به توضیحی روانشناسانه و قطعی تقلیل دهد.
همین ابهام ارزش شخصیت را بالا میبرد، هرچند گاه تمرکز بیشازحد بر او باعث میشود دیگر جوانان کارگاه به پسزمینه رانده شوند. جهان جمعیای که فیلم با دقت ساخته، در بخشهایی زیر سایهٔ کشمکش یکنفره قرار میگیرد. اولیویا و فاصلهٔ میان فهمیدن و نزدیکشدن اولیویا در آغاز نمایندهٔ تجربه و اعتبار ادبی است؛ زنی که از بیرون وارد شهر و زندگی این جوانان میشود و قرار است راهنمای نوشتنشان باشد.
اما فیلم رابطهٔ او با آنتوان را به رابطهٔ سادهٔ آموزگار و شاگرد محدود نمیکند. او از رفتار و نگاه آنتوان نگران است، ولی در همان حال کنجکاویاش را نمیتواند کنار بگذارد. این ترکیبِ نگرانی و جذبشدن، رابطهای ناپایدار میسازد که مدام میان مشاهدهکردن و دخالتکردن حرکت میکند. بازی Marina Foïs به نقش اولیویا وقار و حساسیتی میبخشد که از او یک ناظر بیطرف نمیسازد.
« بااینحال، آنتوان صرفاً شخصیتی برای برهمزدن نظم جمع نیست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
او زنی است که میکوشد آنتوان را بفهمد، اما فیلم آگاهانه مرز فهم را نیز نشان میدهد: آیا شناخت دیگری ممکن است بدون آنکه رابطه به کنجکاوی، قدرت یا سوءبرداشت آلوده شود؟ در سوی دیگر، Matthieu Lucci به آنتوان سکوت، خشکی و بیقراری درونی میدهد. بازی او بهویژه در لحظههایی اثرگذار است که شخصیتش به جای توضیحدادن خود، با نگاه و واکنشهای کوتاه حرف میزند.
بااینهمه، رابطهٔ این دو ممکن است برای برخی تماشاگران از نظر عاطفی یا معنایی بهاندازهٔ کافی روشن نشود؛ ابهامی که گاهی ثمربخش و گاهی فاصلهگذار است. شهر ساحلی و حافظهٔ خاموش لا سیوتا در فیلم فقط پسزمینهای زیبا برای تابستان نیست. شهر، با میراث کارخانهٔ کشتیسازی و زوال پس از تعطیلی آن، حافظهای جمعی را نمایندگی میکند که هنوز در زندگی امروز حضور دارد، حتی اگر نسل تازه آن را بهدرستی از آنِ خود نداند.
چشمانداز ساحلی و روشنی فصل گرم به فیلم آرامشی ظاهری میدهند؛ اما زیر این سطح دلنشین، تاریخِ کار، فقدان فرصت و تغییر چهرهٔ شهر جریان دارد. تضاد میان زیبایی اکنون و نشانههای گذشته، به فضای اثر لایهای تأملی میبخشد. این انتخاب فضایی با موضوع فیلم پیوندی محکم دارد: شهر همچون متنی است که گروه میکوشد بخواند، اما هر کس جملههای متفاوتی از آن استخراج میکند.
« در سوی دیگر، Matthieu Lucci به آنتوان سکوت، خشکی و بیقراری درونی میدهد. »
قوتها و کاستیها
برای برخی، گذشته مایهٔ افتخار یا نوستالژی است؛ برای آنتوان، چنین گذشتهای پاسخی برای ترسهای امروزش ندارد. فیلم در بهترین لحظههایش داوری شتابزده نمیکند که کدام نگاه درست است. در عوض، نشان میدهد چگونه شکاف میان حافظهٔ تاریخی و اضطراب معاصر میتواند به سوءتفاهم و جدال بدل شود. ریتم، تعلیق و لغزشهای روایی «The Workshop» از جنس آثاری نیست که پیوسته در پی حادثهای پرشتاب باشند.
بخش مهمی از نیروی آن از مکث، بحث و مشاهده میآید؛ از تغییر تدریجی لحن جمع و انباشتهشدن تنش میان شخصیتها. بااینحال، همین روش در میانهٔ فیلم گاه به کندی و کشآمدن میانجامد. بعضی گفتوگوها بیش از آنکه درک ما را از شخصیتها یا موقعیتها گسترش دهند، درجا میزنند و فیلم برای عبور از یک مرحله به مرحلهٔ بعدی زمان زیادی صرف میکند.
افزون بر این، اثر میان درام اجتماعی و تعلیق روانشناختی در حرکت است. این آمیزش بالقوه جذاب است، زیرا گفتوگوهای کارگاه را با نگرانی از آیندهٔ آنتوان پیوند میدهد؛ اما نتیجه همیشه یکپارچه نیست. گاهی انتظار برای آنکه تنش به نقطهای تعیینکننده برسد، از خودِ لحظههای تأملی پررنگتر میشود.
« برای برخی، گذشته مایهٔ افتخار یا نوستالژی است؛ برای آنتوان، چنین گذشتهای پاسخی برای ترسهای امروزش ندارد. »
جمعبندی
در پایان نیز جمعبندیِ کشمکشها ممکن است برای تماشاگرانی که انتظار پیامد عاطفی روشنتری دارند، کماثر یا ناکافی جلوه کند. فیلم بهجای بستن همهٔ پروندهها، بخشی از پرسشها را باز میگذارد، اما این گشودگی همیشه حسِ پایانِ سنجیده و قانعکننده ایجاد نمیکند. جمعبندی «The Workshop» فیلمی است دربارهٔ نوشتن، اما در ژرفای خود به دشواریِ ساختن روایت مشترک میپردازد: میان شهر و نسل جوان، میان تاریخ کارگری و هراسهای اکنون، و میان میل به فهمیدن دیگری و ناتوانی از نزدیکشدن کامل به او.
فضاسازی تابستانی لا سیوتا، بازیهای سنجیدهٔ Matthieu Lucci و Marina Foïs و تنش فکریِ بحثهای کارگاه، فیلم را به تجربهای جذاب و قابلتأمل بدل میکنند. در برابر این امتیازها، کندیِ بخشهایی از روایت، کمپرداختن به برخی شخصیتهای فرعی و جمعبندی نهچندان رضایتبخش، از اثرگذاری نهایی آن میکاهد.
بااینهمه، فیلم در ذهن میماند نه بهخاطر پاسخهایی قطعی، بلکه بهسبب پرسشی دشوار: وقتی نسلها حتی بر سر گذشتهای مشترک توافق ندارند، چگونه میتوان از آینده حرف زد؟
ثبت دیدگاه