نقد و بررسی
نقد تسخیرشده (Possessed) | 1947
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
آغاز در دل آشفتگی «Possessed» با تصویری آغاز میشود که همچون تکهای از کابوس در حافظه میماند: زنی سرگردان در خیابانهای لسآنجلس، خاموش و گمگشته، که از میان جهان پیرامون تنها نامی را به زبان میآورد. فیلم از همان ابتدا مخاطب را نه به حریم امن یک روایت خطی، بلکه به ذهنی زخمی و ناپایدار میکشاند؛ ذهنی که خاطره، میل و هراس در آن بهتدریج از هم تمایزناپذیر میشوند.
این انتخاب روایی، بهجای آنکه صرفاً زمینهای برای معماچینی باشد، شیوهای است برای تجربهکردن جهان از منظر زنی که دیگر نمیتواند به ادراک خود اعتماد کند. ساختار بازگشت به گذشته نیز به همین منظور عمل میکند. روایت، همانند خاطرهای که از میان سکوت و وقفه سر برمیآورد، بهصورت تدریجی شکل میگیرد.
تماشاگر اطلاعات را یکجا دریافت نمیکند؛ هر بخش از گذشته در پیوند با وضعیت روانی قهرمان معنا مییابد و گاه به جای روشنکردن ماجرا، بر ابهام آن میافزاید. همین کیفیت، یکی از جذابترین ویژگیهای فیلم است، هرچند در ادامه گاهی میان تعلیق روانشناختی و melodrama پرحادثه نوسان میکند. جوآن کرافورد؛ نیروی مرکزی فیلم جوآن کرافورد در نقش لوئیز هاول، مرکز ثقل عاطفی و تصویری فیلم است.
بازی او بر تضاد میان خویشتنداری ظاهری و التهاب درونی بنا شده است: نگاههای ثابت، مکثهای طولانی و تغییرهای ناگهانی در لحن، گاه بیش از دیالوگها وضعیت روانی شخصیت را منتقل میکنند. کرافورد لوئیز را نه صرفاً زنی عاشقپیشه، بلکه انسانی گرفتار در چرخهای از امید، تحقیر و وابستگی به تصویرِ عشق میسازد؛ تصویری که هرچه بیشتر در آن پناه میگیرد، بیشتر از واقعیت فاصله میگیرد.
« ساختار بازگشت به گذشته نیز به همین منظور عمل میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
قدرت بازی او بهویژه در لحظاتی آشکار میشود که شخصیت میکوشد آرام و منطقی به نظر برسد، اما نشانههای اضطراب از زیر این نقاب بیرون میزنند. کرافورد در این نقش به اغراق نزدیک میشود، اما اغراق همیشه عیب نیست: در سینمای ملودراماتیک آن دوره، شدت عاطفه بخشی از زبان بیان است و بازیگر باید آشوب درونی را به سطح صورت و بدن بیاورد.
بااینحال، گاهی نمایش رنج بیش از آنکه چندلایه باشد، به تأکیدی نمایشی بدل میشود. این نوسان، از یکسو به نیروی اجرایی فیلم میافزاید و از سوی دیگر مانع میشود که همه لحظات آن به یک اندازه باورپذیر باشند. عشقی که به وسواس بدل میشود رابطه لوئیز با دیوید، مهندس جوانی که عشق او را به همان شدت پاسخ نمیدهد، محور عاطفی داستان است.
فیلم این دلبستگی را با ظرافت یک رابطه متوازن ترسیم نمیکند؛ از همان ابتدا روشن است که برای لوئیز، دیوید بیش از یک معشوق است. او به نقطهای بدل شده که زن میکوشد معنا، آینده و ارزش خویش را به آن گره بزند. همین عدم توازن، سویه تراژیک رابطه را میسازد: یک نفر میخواهد عشق را به انحصار درآورد و دیگری آن را رابطهای پایانپذیر میبیند.
بااینهمه، فیلم گاهی در توضیح جذابیت دیوید برای لوئیز کم میآورد. ون هفلین حضوری سرد و نافذ دارد، اما شخصیت او در برخی مقاطع به اندازهای که وسواس لوئیز اقتضا میکند، پیچیده و قانعکننده نمیشود. در نتیجه، ممکن است تماشاگر بیش از آنکه درگیر پرسشِ «چرا این عشق چنین ویرانگر شده؟» شود، به این فکر کند که خودِ دیوید چه ویژگی ویژهای دارد.
« بااینحال، گاهی نمایش رنج بیش از آنکه چندلایه باشد، به تأکیدی نمایشی بدل میشود. »
شخصیتها و اجرا
این فاصله میان شدت احساس لوئیز و محدودیت پرداخت شخصیت مقابل، یکی از خلأهای مهم فیلمنامه است. ملودرام، خانواده و مناسبات قدرت ورود خانواده گراهام، داستان را از رابطهای دونفره به شبکهای از وابستگیها و کشمکشهای طبقاتی و خانوادگی گسترش میدهد. لوئیز که پیشتر پرستار همسر بیمار دین گراهام بوده، به محیطی ثروتمند قدم میگذارد که در آن امنیت مادی با آرامش روانی یکی نیست.
دین، مردی برخوردار از قدرت و موقعیت، امکان زندگی دیگری را پیش روی او میگذارد؛ اما این امکان از ابتدا با تردید و خلأ عاطفی همراه است. فیلم در این بخشها به سنت ملودرامهای کلاسیک نزدیک میشود: خانه بزرگ، روابطی که در آنها محبت و منفعت از هم جدا نیستند، و گذشتهای که هر تصمیم تازه را آلوده میکند.
جابهجایی لوئیز میان نقش پرستار، همسر و زنی گرفتار در عشق پیشین، ظرفیت دراماتیک خوبی دارد. بااینحال، برخی رخدادهای داستانی بیش از آنکه از انتخابهای شخصیتها برآیند، بهنظر میرسد برای پیشبردن طرح وارد شدهاند. چند پیوند علّی به اندازه کافی بسط نمییابد و همین امر، در بخشهایی از فیلم، باورپذیری را تضعیف میکند.
کارگردانی و زبان بصری کارگردانی کرتیس برنهارت فضای داستان را بهخوبی با وضعیت ذهنی قهرمان پیوند میزند. سایهها، قاببندیهای فشرده و نورپردازی سیاهوسفید، جهانی میسازند که در آن خانه و خیابان، امنیت و تهدید، واقعیت و خیال مرزهایی ناپایدار دارند. فیلم از زبان بصری سینمای نوآر بهره میگیرد، اما هدفش صرفاً ساختن فضایی جنایی نیست؛ تاریکی تصویر انعکاس اضطراب و ادراکِ مخدوش لوئیز است.
« این فاصله میان شدت احساس لوئیز و محدودیت پرداخت شخصیت مقابل، یکی از خلأهای مهم فیلمنامه است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
موسیقی نیز نقشی فراتر از همراهی عاطفی دارد. قطعه پیانویی مرتبط با دیوید، به موتیفی بدل میشود که خاطره و میل را به هم میدوزد. با بازگشت این نغمه، گذشته صرفاً یادآوری نمیشود؛ دوباره بر اکنون سایه میاندازد. این پیوند میان موسیقی و وسواس، از مؤثرترین ابزارهای فیلم برای ایجاد تداوم روانی است.
برنهارت در لحظات پرتنش، از مکث و سکون نیز بهره میبرد و اجازه میدهد هراس پیش از وقوع حادثه در فضای تصویر رسوب کند. ریتم و محدودیتهای روایت با وجود فضای پرکشش، «Possessed» در تمام مدت از ریتمی یکدست برخوردار نیست. بعضی بخشهای میانی طولانیتر از نیاز دراماتیک خود به نظر میرسند؛ تکرار کشمکشهای عاطفی گاه شدت اولیه را کاهش میدهد و فیلم بهجای پیشروی، در همان تنشها درجا میزند.
این کندی برای تماشاگر علاقهمند به ملودرامهای کلاسیک ممکن است بخشی از حالوهوای اثر باشد، اما برای مخاطبی که انتظار تعلیق پیوسته دارد، میتواند فرساینده شود. از سوی دیگر، طرح داستانی گاه به توضیحهایی تکیه میکند که پیچیدگی روانی شخصیت را بیش از حد ساده میسازند. فیلم میخواهد هم تجربه ذهنی لوئیز را مبهم نگه دارد و هم در لحظاتی آن را با قطعیت تفسیر کند؛ جمعکردن این دو خواسته همیشه موفق نیست.
همچنین، پیوند میان آغاز رازآلود و مسیر بعدی روایت در همه ابعاد کاملاً استوار نمیماند. این ناهماهنگی در پایانبندی بیشتر به چشم میآید، بیآنکه لازم باشد جزئیات آن آشکار شود: نتیجه عاطفی و معنایی فیلم برای برخی تماشاگران کمتر از آنچه روایت وعده داده، قانعکننده خواهد بود. نگاه امروز به روان و رنج تماشای فیلم از منظر امروز، فاصله میان توانایی آن در تصویرکردن رنج و محدودیت زبانش برای فهم بیماری روانی را آشکار میکند.
« موسیقی نیز نقشی فراتر از همراهی عاطفی دارد. »
قوتها و کاستیها
لوئیز با همدلی کامل و بیقیدوشرط روایت نمیشود؛ گاه به موضوع مشاهده و تحلیل دیگران تبدیل میشود، و گفتوگوهای مربوط به وضعیت او حامل تصوراتیاند که اکنون سادهانگارانه یا کهنه به نظر میرسند. این محدودیتها را باید بخشی از زمانه و چارچوب دراماتیک فیلم دانست، اما اثر همچنان پرسشی مهم برمیانگیزد: وقتی انسانی از کنترل ادراک خویش محروم میشود، اطرافیان تا چه اندازه او را میبینند و تا چه اندازه صرفاً دربارهاش داوری میکنند؟
فیلم در پاسخ، تصویری یکدست ارائه نمیدهد. گاه از شخصیت خود بهعنوان مرکز تراژدی دفاع میکند و گاه او را در قالبی نمایشی و رازآلود محصور میسازد. همین دوگانگی ممکن است برای تماشاگر امروز هم جذاب باشد و هم ناراحتکننده؛ زیرا «Possessed» نه مطالعهای دقیق و معاصر درباره سلامت روان، بلکه ملودرامی کلاسیک است که از رنج روانی برای ساختن تعلیق و شدت عاطفی بهره میگیرد.
جمعبندی «Possessed» اثری است که بیش از هر چیز با حضور جوآن کرافورد و فضای تیرهوتنشآلودش در ذهن میماند. ساختار رواییِ برخاسته از حافظه، موسیقیِ بازگشتپذیر و تصویرپردازی سایهروشن، تجربهای از عشقِ نابرابر و ذهنِ در حال گسست میسازند. بازی کرافورد، حتی هنگامی که به مرز اغراق میرسد، نیرویی دارد که صحنهها را زنده نگه میدارد؛ ون هفلین، ریموند مَسی و دیگر بازیگران نیز به جهان فیلم وزن میبخشند، هرچند همه شخصیتها به یک اندازه پرداخت نمیشوند.
کندی بخشهایی از روایت، چند رخداد کمتوجیه و جمعبندیای که ممکن است با وعده آغازین فیلم کاملاً جور درنیاید، از اثر میکاهند. بااینحال، فیلم همچنان ملودرامی جذاب و نمونهای دیدنی از پیوند سینمای کلاسیک با اضطراب روانشناختی است؛ اثری که بهترین لحظاتش نه در توضیح کامل ماجرا، بلکه در چهرهای آشفته، صدایی که نامی را تکرار میکند و سایهای است که بر خاطره میافتد، شکل میگیرد.
« فیلم در پاسخ، تصویری یکدست ارائه نمیدهد. »
ثبت دیدگاه