نقد و بررسی
نقد کامیکازه (Kamikaze) | 1986
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهای که از دل تلویزیون بیرون میآید «کامیکازه» با طرحی نامعمول آغاز میشود: دانشمندی که پس از اخراج از کار، در انزوا و خشم فرو میرود و دستگاهی میسازد که میتواند از راه امواج تلویزیونی به کسانی که روی صفحه دیده میشوند آسیب برساند. سپس قتلهای پیاپیِ چهرههای تلویزیونی، گروهی از مأموران را به جستوجوی سازوکاری ناممکن میکشاند.
فیلم از همین برخورد دو مسیر نیرو میگیرد: یکی سقوط تدریجی آلبر در آشفتگی، و دیگری تلاش بازرسان برای یافتن توضیحی عقلانی برای رخدادهایی که ظاهراً از هیچجا سر میرسند. این طرح از آن ایدههایی است که پیش از آنکه به یک فیلم تبدیل شود، بیننده را با پرسشی جذاب روبهرو میکند: اگر رسانهای که هر روز به خانه راه مییابد، خود به ابزار خشونت بدل شود، مرز میان تماشا و مشارکت کجا قرار میگیرد؟
«کامیکازه» ساخته دیدیه گروسّه است و میشل گالابرو و ریچارد بورینگر در آن نقشآفرینی میکنند. فیلم ظرفیت آن را دارد که هم یک داستان علمیتخیلیِ جنایی باشد و هم هجوی تلخ درباره تلویزیون و مناسبات روزمره با آن. بااینحال، نیروی اصلیاش نه در حل معمایی پیچیده، بلکه در خودِ فرض مرکزی نهفته است: تماشاگر به صفحه نگاه میکند و در همان حال، صفحه به چیزی تهدیدآمیز بدل میشود.
این جابهجاییِ ساده اما مؤثر، پایهای مناسب برای تعلیق و طنز سیاه فراهم میکند؛ هرچند فیلم همیشه نمیتواند آن را به روایتی به همان اندازه منسجم و پرکشش گسترش دهد. آلبر؛ دانشمندی میان رنجش و جنون یکی از مهمترین داراییهای فیلم، شخصیت آلبر است؛ مردی باهوش و منزوی که هم از محیط کار خود سرخورده است و هم از جهانی که در برابرش قرار گرفته.
« سپس قتلهای پیاپیِ چهرههای تلویزیونی، گروهی از مأموران را به جستوجوی سازوکاری ناممکن میکشاند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم او را صرفاً نابغهای شرور یا قربانیای بیگناه تصویر نمیکند. خشم او ریشه در احساس بیقدری دارد، اما این رنجش بهتدریج از محدوده اعتراض شخصی بیرون میزند و شکل تهدیدی واقعی به خود میگیرد. این گذار، دستکم در ایده، فرصتی برای بررسی تنهایی، غرور جریحهدارشده و میل به انتقام فراهم میکند.
میشل گالابرو به این شخصیت انرژی ویژهای میدهد. بازی او میان خشکی، بدخلقی و هیجانی عصبی در نوسان است و آلبر را به حضوری دشوار برای نادیدهگرفتن تبدیل میکند. گالابرو میتواند در یک لحظه چهره مردی فرسوده و دلزده را نشان دهد و لحظهای بعد، بیقراری کسی را که خیال میکند سرانجام اختیار اوضاع را به دست گرفته است.
همین بازی پرتحرک، در بخشهایی که فیلم از نظر فیلمنامه به اندازه کافی پیش نمیرود، خلأ را تا حدی جبران میکند. آلبر گاهی از یک شخصیت روانشناختیِ کاملاً پرداختهشده فاصله میگیرد، اما اجرای گالابرو همچنان او را به مرکز توجه بدل میکند. معمای پلیسی و محدودیتهای روایت مسیر کارآگاهی داستان، از نظر ساختاری قرار است نیرویی مقابل آشفتگی آلبر بسازد.
در یک سو، قاتلی قرار دارد که شیوه عملش از منطق معمول پلیسی بیرون میزند؛ در سوی دیگر، بازرس روماَن پاسکو و همکارانش میکوشند سرنخها را کنار هم بگذارند و برای مرگها توضیحی پیدا کنند. تقابل این دو مسیر بالقوه تعلیقآفرین است، زیرا هرچه مأموران به سازوکار قتلها نزدیکتر میشوند، خطر نیز از سطح یک معمای عجیب فراتر میرود.
« فیلم او را صرفاً نابغهای شرور یا قربانیای بیگناه تصویر نمیکند. »
شخصیتها و اجرا
بااینحال، بخش کارآگاهیِ آغاز فیلم برای همه بینندگان به یک اندازه گیرا نیست. تحقیقها گاه بیش از آنکه حس کشف و پیشرفت ایجاد کنند، در انتظار رسیدن به بخشهای جذابتر داستان میمانند. شخصیت بازرس نیز در برابر حضور پررنگ آلبر، چندان نیروی نمایشی همسنگی پیدا نمیکند. فیلم در لحظاتی که ایده علمیتخیلی خود را به صحنه میآورد، زندهتر و متمایزتر میشود؛ در مقابل، زمانی که به الگوی آشنای تحقیق پلیسی نزدیک میشود، بخشی از تازگیاش را از دست میدهد.
این نابرابری به انسجام کلی اثر لطمه میزند. «کامیکازه» نمیتواند همیشه میان طنز سیاه، دلهره علمیتخیلی و جناییبودن خود تعادلی پایدار برقرار کند. گاه یکی از این لحنها بر دو تای دیگر سایه میاندازد و گذار میانشان بهجای آنکه روان باشد، ناگهانی به نظر میرسد. تصویر، رنگ و فناوریِ هراسآور فضای بصری فیلم از عناصر بهیادماندنی آن است.
تلویزیون در اینجا فقط وسیلهای برای انتقال تصویر نیست؛ به سطحی بدل میشود که خطر از آن عبور میکند. این برداشت، به فیلم امکان میدهد فضای خانه و قاب تلویزیون را از آسودگی معمول جدا کند و آنها را به بخشی از میدان تهدید بدل سازد. دستگاه ابداعشده نیز بهسبب شکل و ظاهر ویژهاش، وجهی خیالپردازانه به ماجرا میدهد؛ وجهی که با واقعگرایی سختگیرانه علمی چندان نسبتی ندارد، اما با منطق هجوآمیز و نامتعارف فیلم سازگار است.
رنگپردازی، نور و حرکت دوربین، به اثر هویتی میدهند که آن را از یک معمای تلویزیونیِ معمولی جدا میکند. جلوههای مرتبط با فناوری و امواج، برای فیلمِ ساختهشده در میانه دهه ۱۹۸۰ جذابیت دیداری خاصی دارند و در بعضی لحظات، بیش از توضیحات داستانی در ذهن میمانند. بااینحال، جلوههای بصری بهتنهایی نمیتوانند همه کاستیهای روایت را بپوشانند.
« بااینحال، بخش کارآگاهیِ آغاز فیلم برای همه بینندگان به یک اندازه گیرا نیست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم گاهی چنان به جذابیت ایده و طراحی اتکا میکند که شخصیتها و روابطشان مجال کافی برای رشد پیدا نمیکنند. موسیقی و لحن میان طنز و تهدید موسیقی اریک سرا از عوامل مهم شکلگیری حالوهوای فیلم است. ضرباهنگ پرجنبوجوش و رنگ صوتی متمایز آن، با فضای نامتعارف داستان همخوانی دارد و کمک میکند «کامیکازه» در محدوده یک تریلر جدی و سرد محصور نماند.
موسیقی در کنار تصویر، حس بازیگوشیِ تلخی ایجاد میکند؛ گویی فیلم از یک سو میخواهد تهدید را جدی بگیرد و از سوی دیگر، پوچی موقعیت را به رخ بکشد. این آمیزش، مهمترین ویژگی لحنی اثر است و در بهترین لحظاتش به طنزی تیره میانجامد که هم خندهدار است و هم ناراحتکننده. گاه صحنهها چنان از مسیر متعارف خارج میشوند که تماشاگر را میان خنده و ناباوری معلق نگه میدارند.
اما این تغییر حالوهوا همیشه به یک اندازه دقیق نیست. بعضی دیالوگها روان و قانعکننده از کار درنمیآیند و برخی جابهجاییها میان جدیت و هزل، بیشتر شبیه لغزشاند تا انتخابی کاملاً کنترلشده. در نتیجه، فیلم همزمان از بیپروایی خود نیرو میگیرد و از ناهماهنگیهایش آسیب میبیند. مسئله تلویزیون و گذر زمان تلویزیون در «کامیکازه» هدفی روشن برای هجو است: رسانهای که با حضور مداومش، خانه و زندگی روزانه را پر میکند و چهرههایش را به بخشی از عادت جمعی بدل میسازد.
آلبر از همین حضور اشباعشده به ستوه میآید، اما فیلم پرسش جالبتری را نیز پیش میکشد: آیا مسئله فقط خود تلویزیون است، یا خشم شخصیت از ناکامیهای شخصیاش به سوی چیزی دمدست و عمومی منحرف شده است؟ این لایه به داستان عمقی فراتر از شوخی درباره مجریان و برنامهها میدهد، هرچند فیلم آن را تا پایان به شکلی یکدست و کامل نمیپروراند.
« فیلم گاهی چنان به جذابیت ایده و طراحی اتکا میکند که شخصیتها و روابطشان مجال کافی برای رشد پیدا نمیکنند. »
قوتها و کاستیها
با فاصله گرفتن از زمان ساخت، بعضی جنبههای اثر نیز کهنهتر به نظر میرسند. زبان سینمایی، دیالوگها و تصور فیلم از فناوری به دورهای خاص تعلق دارند؛ بنابراین آنچه زمانی میتوانسته آیندهنگرانه یا ناممکن جلوه کند، امروز ممکن است بیشتر رنگوبوی خیالپردازیِ قدیمی داشته باشد. اما کهنهشدنِ فناوریِ خیالی لزوماً جذابیت ایده را از میان نمیبرد.
همچنان میتوان در فیلم دید که چگونه رسانهای فراگیر میتواند هم مایه سرگرمی باشد و هم منشأ اضطراب؛ فقط شیوه بیان این نگرانی اکنون نشانههای آشکارتری از زمانه خود دارد. ریتم و لغزشهای اجرایی نقطه ضعف مهم فیلم، نوسان ریتم آن است. آغاز داستان با یک ایده کنجکاویبرانگیز پیش میرود، اما بخشهایی از تحقیق پلیسی نمیتوانند همان میزان کشش را حفظ کنند.
در ادامه نیز فیلم از حرکت سرزنده و صحنههای بصریِ چشمگیر به بخشهایی میرسد که بیش از اندازه مکث میکنند. این مسئله بهویژه در بخشهای پایانی محسوس است؛ جایی که روایت بهجای آنکه فشار دراماتیک را پیوسته افزایش دهد، گاه کشدار میشود. در کنار ریتم، دیالوگها هم همیشه به کمک فیلم نمیآیند.
برخی گفتوگوها برای توضیح ایده یا پیشبرد وضعیت طراحی شدهاند، اما طبیعی و خوشتراش به گوش نمیرسند. در نتیجه، تفاوت میان صحنههایی که تصویر و موسیقی بار اصلی را بر دوش میکشند و صحنههایی که متکی به گفتوگو هستند، آشکار میشود. فیلم هرگاه به تصویر، بازی گالابرو و فضای عجیب خود تکیه میکند، قانعکنندهتر است؛ هرگاه بخواهد همهچیز را با توضیحهای گفتاری مرتب کند، بیشتر در معرض لکنت قرار میگیرد.
« با فاصله گرفتن از زمان ساخت، بعضی جنبههای اثر نیز کهنهتر به نظر میرسند. »
جمعبندی
جمعبندی «کامیکازه» فیلمی نامتعارف و نابرابر است؛ اثری که ایدهای جسورانه را با طنز سیاه، معمای پلیسی و علمیتخیلیِ خیالپردازانه درمیآمیزد، اما همیشه نمیتواند این عناصر را در روایتی یکپارچه نگه دارد. حضور پرانرژی میشل گالابرو، فضای بصریِ رنگین و موسیقی متمایز، به آن شخصیتی میبخشند که از خلاصه داستان فراتر میرود.
در برابر این امتیازها، بخش کارآگاهیِ کمرمق، دیالوگهای گاه ناهماهنگ و ریتم کشدارِ بخشهای پایانی قرار دارند. ارزش فیلم بیش از آنکه در پرداخت بینقص پیرنگ باشد، در جسارت فرض مرکزی و لحن خاص آن است. «کامیکازه» نه یک تریلر پلیسیِ کاملاً استوار است و نه کمدی علمیتخیلیِ صیقلی؛ فیلمی است که میان این دو سویه و چند مسیر دیگر رفتوآمد میکند و همین بیقراری، هم سرچشمه جذابیتش است و هم علت لغزشهایش.
اگر تماشاگر با اثری نامتعارف، گاه مضحک و گاه تهدیدآمیز کنار بیاید، با فیلمی روبهرو میشود که تصویر تلویزیون را به شکلی غریب و فراموشنشدنی از نو صورتبندی میکند.
« در برابر این امتیازها، بخش کارآگاهیِ کمرمق، دیالوگهای گاه ناهماهنگ و ریتم کشدارِ بخشهای پایانی قرار دارند. »



ثبت دیدگاه