نقد و بررسی
نقد زندگی عاشقانهٔ پنهانی اوفلیا (The Secret Love Life of Ophelia) | 2020
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به حاشیههای «هملت» «زندگی پنهان عاشقانهٔ اوفلیا» به جای بازگویی داستان آشنای «هملت»، به سراغ فضای خالی میان سطرهای آن میرود: رابطهای که حضورش در نمایشنامهٔ شکسپیر سرنوشتساز است، اما چگونگی آغاز و شکلگیریاش چندان مجال بروز نمییابد. این انتخاب، در اساس، نقطهٔ قوت اثر است.
هملت و اوفلیا اینجا فقط دو نام محصور در تقدیری تراژیک نیستند؛ جوانانیاند که میکوشند در محدودهٔ تنگ انتظارات و ملاحظات پیرامونشان، زبانی خصوصی برای دوستداشتن پیدا کنند. اثر با چنین رویکردی، ادعای بازنویسی همهٔ «هملت» را ندارد. بیشتر میخواهد مکثی بر تجربهٔ عاطفی دو شخصیت داشته باشد؛ مکثی که به جای پیشبردن جدالهای سیاسی و خانوادگی، به نجوای رابطه گوش میسپارد.
نتیجه گاه صمیمی و دلنشین است و گاه از شدت تأکید بر عاطفه، به مرز تصنع نزدیک میشود. نامههایی در قالب تصویر مهمترین تصمیم اجرایی، تبدیل نامهها به پیامهای ویدیویی است. این صورتبندی، پلی میان جهان کلاسیک شکسپیر و عادتهای ارتباطی امروز میسازد: عاشق به جای نوشتن بر کاغذ، رو به دوربین حرف میزند و مخاطب را در خلوتی شبیه تماس تصویری شریک میکند.
ایده، در ظاهر ساده است، اما ظرفیت نمایشی دارد؛ دوربین میتواند هم جانشین معشوق غایب باشد و هم آینهای که شخصیت در برابرش احساسات خود را میسنجد. این قالب همچنین به اثر اجازه میدهد فاصله و نزدیکی را همزمان نمایش دهد. هر پیام اعترافی است که در خلوت ضبط میشود، اما به محض دیدهشدن، به کنشی عمومی و نمایشی بدل میگردد.
« اثر با چنین رویکردی، ادعای بازنویسی همهٔ «هملت» را ندارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
با این همه، خلاقیت فرمی بهتنهایی تضمینکنندهٔ انسجام نیست. پیامها در بخشهایی کوتاه و جدا از هم میآیند و اگر پیوندی عاطفی میان آنها برقرار نشود، تماشاگر بیش از آنکه شاهد رشد یک رابطه باشد، مجموعهای از قطعات پراکنده را تجربه میکند. عشق به مثابه بازخوانی بازنگری رابطهٔ هملت و اوفلیا از این جهت جذاب است که شخصیتها را از جایگاه نمادین و آشنای خود کمی بیرون میآورد.
اوفلیا در بسیاری از خوانشها بیش از آنکه صاحب نگاه و خواست مستقل باشد، در مدار تصمیمها و خشونتهای مردان اطرافش تعریف میشود. تمرکز بر صدای او و بر رابطهٔ دوطرفهاش با هملت، میکوشد این توازن را تغییر دهد و او را از چهرهای صرفاً گرفتار تقدیر، به انسانی دارای میل، تردید و کنجکاوی بدل کند.
در سوی دیگر، هملت نیز در این روایت فقط شاهزادهای اندیشناک و گرفتار بحران نیست؛ جوانی است که تجربهٔ عشق را با شور و آسیبپذیری میآزماید. این وجه انسانی، فاصلهٔ تاریخی اثر را کم میکند و یادآور میشود که متون کلاسیک هر بار با پرسشهای تازه زنده میشوند. با این حال، بازخوانی زمانی ثمربخشتر است که به پیچیدگیهای متن اصلی وفادار بماند، نه اینکه صرفاً احساسات امروزی را بر شخصیتها بنشاند.
اثر در این توازن همیشه موفق نیست، اما خودِ تلاش برای پرکردن خلأ عاطفی نمایشنامه ارزشمند است. گروه بازیگران و مسئلهٔ پیوستگی حضور گروهی گسترده از بازیگران جوان، به اجرا انرژی جمعی میبخشد و ایدهٔ جهانشمولبودن تجربهٔ عشق را تقویت میکند. این انتخاب میگوید هملت و اوفلیا لزوماً به چهرهای یگانه و تثبیتشده محدود نیستند؛ تجربهٔ آنها میتواند در بدنها و صداهای گوناگون بازتاب یابد.
« با این همه، خلاقیت فرمی بهتنهایی تضمینکنندهٔ انسجام نیست. »
شخصیتها و اجرا
لحظات پرتحرک اجرا نیز از همین تنوع سود میبرند و گاه شور و بیواسطگی دلپذیری ایجاد میکنند. اما تغییر مداوم بازیگران در نقشها هزینهٔ خود را دارد. برای شکلگرفتن رابطهای عاطفی، تماشاگر باید به تداومی در نگاه، لحن و حضور شخصیتها تکیه کند. وقتی این تداوم پیوسته جابهجا میشود، پیوند میان دو دلداده دشوارتر باور میشود و هر پیام ممکن است از پیام پیشین جدا بیفتد.
تنوع بازیگران به ایدهٔ کلی اثر خدمت میکند، ولی در سطح روایت، گاهی مانع سرمایهگذاری عاطفی مخاطب میشود. انرژی بازیها این نقص را در برخی لحظات جبران میکند، اما آن را کاملاً از میان نمیبرد. زبان عشق؛ میان شور و تصنع دیالوگهای عاشقانه، آزمونی دشوار برای هر اقتباس از شکسپیرند. زبان باید هم از میراث شاعرانهٔ متن فاصله نگیرد و هم برای مخاطب امروز زنده و باورپذیر بماند.
در بهترین لحظات، اثر از همین برخورد نیرو میگیرد: احساسات صریح و جوانانهاند و قالب ویدیویی به آنها حالتی اعترافگونه میدهد. تماشاگر میتواند لرزش و تردید را در خودِ عملِ رو به دوربین حرفزدن حس کند. در بخشهایی دیگر، بیان عاشقانه بیش از حد صیقلی یا صریح میشود و به جای آنکه از شخصیت برخیزد، شبیه جملهای از پیش آماده به گوش میرسد.
برخی عبارات، بهویژه هنگامی که عشق و میل جسمانی را مستقیم بیان میکنند، از ظرافت لازم برخوردار نیستند و لحظهای از صمیمیت را به موقعیتی خجالتآور بدل میسازند. این لغزش به معنای بیاعتباری عاطفهٔ شخصیتها نیست؛ بیشتر نشان میدهد که اثر هنوز در یافتن لحن مناسب برای پیوند میان شعر کلاسیک و گفتار معاصر به دشواری برمیخورد.
« لحظات پرتحرک اجرا نیز از همین تنوع سود میبرند و گاه شور و بیواسطگی دلپذیری ایجاد میکنند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
ریتم و ساختار قطعهقطعه ساختار نامهمحور بهطور طبیعی با تکرار، انتظار و بازگشت سروکار دارد. هر پیام میتواند به پیام قبلی پاسخ دهد، فاصلهای تازه را آشکار کند یا رابطه را یک گام پیش ببرد. اما تکرار زمانی معنا مییابد که دگرگونی درونی ایجاد کند. در این اجرا، الگوی پیامهای کوتاه گاه به چرخهای یکنواخت بدل میشود؛ احساسات بیان میشوند، اما همیشه فرصت نمییابند در کنش یا سکوت رسوب کنند.
همین مسئله باعث میشود ریتم در بخشهایی پراکنده به نظر برسد. قطعات اجرا ممکن است بهتنهایی جذاب باشند، اما کنار هم تصویری کامل از رشد عاطفی رابطه نسازند. تماشاگر گاهی انتظار دارد یک احساس به نتیجهٔ نمایشی مشخصتری برسد، ولی اثر پیش از آنکه لحظه را بسط دهد، به پیام بعدی میرود. حاصل، تجربهای است که در برخی نقاط ناتمام جلوه میکند؛ نه از آن رو که مضمون کماهمیت است، بلکه چون شکل اجرا نمیتواند همیشه میان ایجاز و گسترش تعادل برقرار کند.
تجربهٔ آنلاین و محدودیتهای آن اقتباس آنلاین در اصل پاسخی خلاقانه به امکانهای اجرای دیجیتال است. دوربین، قابهای نزدیک و خطاب مستقیم، نوعی نزدیکی میسازند که صحنهٔ متعارف الزاماً فراهم نمیکند. مخاطب به جای تماشای دو شخصیت از فاصله، با چهرههایی روبهرو میشود که انگار پیام را برای او یا برای محبوب خود ضبط کردهاند.
این صمیمیت، برای داستانی دربارهٔ نامهها و دلتنگی، انتخابی بجا است. در عین حال، این فرم به دقتی ویژه در تدوین و پیوند میان بخشها نیاز دارد. اگر هر پیام همچون جزیرهای مستقل باقی بماند، حضور دوربین به جای آنکه رابطه را نزدیکتر کند، پراکندگی را برجسته میسازد. اجرا در لحظاتی از انرژی جمعی و بیواسطگی خود بهره میبرد، اما در جاهایی نیز نشان میدهد که نوآوری در رسانه باید با انسجام دراماتیک همراه باشد.
« ریتم و ساختار قطعهقطعه ساختار نامهمحور بهطور طبیعی با تکرار، انتظار و بازگشت سروکار دارد. »
قوتها و کاستیها
جمعبندی «زندگی پنهان عاشقانهٔ اوفلیا» پیشنهادی تازه برای نزدیکشدن به یکی از مشهورترین رابطههای ادبیات نمایشی است. تبدیل نامهها به پیامهای ویدیویی، ایدهای هوشمندانه و متناسب با فضای آنلاین است و گروه بازیگران جوان در لحظات پرتحرک، به آن شور و طراوت میبخشند. مهمتر از همه، اثر میکوشد اوفلیا و هملت را نه صرفاً قربانیان یک روایت از پیش معلوم، بلکه دو انسان در حال تجربهٔ میل و صمیمیت نشان دهد.
با این همه، جابهجایی مداوم بازیگران، ریتم تکراری، پراکندگی قطعات و بعضی دیالوگهای تصنعی، مانع از آن میشود که این ایده همیشه به تجربهای یکپارچه بدل شود. ارزش اثر بیش از آنکه در پرداختی بینقص باشد، در جسارتش برای شنیدن صدایی نهفته است که متن اصلی تنها بهاختصار به آن مجال میدهد.
تماشاگر با اجرایی نامتوازن، اما کنجکاویبرانگیز روبهروست؛ بازخوانیای که یادآوری میکند حتی در داستانی بارها روایتشده نیز هنوز میتوان حاشیهای تازه برای تأمل یافت.
ثبت دیدگاه