نقد و بررسی
نقد روزنکرانتز و گیلدنسترن مردهاند (Rosencrantz & Guildenstern Are Dead) | 1991
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
از حاشیهٔ «هملت» به مرکز صحنه «روزنکرانتس و گیلدنسترن مردهاند» قصهٔ دو شخصیتی است که در تراژدی شکسپیر حضوری گذرا دارند، اما اینبار دوربین آنها را از حاشیه به مرکز میآورد. روزنکرانتس و گیلدنسترن به فرمان شاه راهی السینور میشوند تا از آشفتگی هملت سر درآورند؛ بااینحال، مسئلهٔ اصلی فیلم نه کشف راز شاهزاده، بلکه حیرت این دو از جهانی است که در آن گرفتار شدهاند.
آنان میکوشند بفهمند چه میگذرد، اما اطلاعاتشان همیشه ناقص است و رویدادها چنان پیش میروند که گویی پیشاپیش برایشان نوشته شدهاند. این جابهجایی زاویهٔ دید، بیش از آنکه بازگویی «هملت» باشد، بازی با جایگاه شخصیتها در روایت است: چه کسی قهرمان بهشمار میآید و چه کسی تنها برای پیشبرد قصهٔ دیگری حضور دارد؟
فیلم، با قرار دادن دو چهرهٔ فرعی در کانون توجه، فاصلهای میان آنچه شخصیتها تجربه میکنند و آنچه تماشاگر از پیش میداند میسازد. آشنایی با نمایش شکسپیر این فاصله را پربارتر میکند، اما فیلم حتی بدون آن نیز پرسش بنیادین خود را حفظ میکند: آیا این دو اختیار دارند، یا تنها نقشهایی را بازی میکنند که برایشان تعیین شده است؟
روایت و ریتم؛ جریان داستان
کمدیِ سرگشتگی و گفتوگو مهمترین نیروی فیلم در گفتوگوهای آن نهفته است؛ گفتوگوهایی که از بازی با واژهها، منطقهای لغزان و سوءتفاهمهای کوچک، کمدی میسازند. روزنکرانتس و گیلدنسترن بارها به بحثهایی میافتند که ظاهراً از موضوعی ساده آغاز میشوند، اما اندکاندک به مسئلههایی چون شناخت، احتمال، مرگ و اراده میرسند.
خندهٔ فیلم بیشتر از آنکه بر شوخی موقعیتی یا کنش پرتحرک تکیه کند، از شکاف میان جدیت شخصیتها و بیثمری تلاششان برمیخیزد. بازیِ سؤالوجواب نمونهٔ درخشانی از این سازوکار است: قاعدهای ساده بهانهای میشود برای نمایش رقابت زبانی، تغییر مداوم قواعد و تلاش دو نفر برای غلبه بر یکدیگر. این صحنهها زمانی بیشترین اثر را دارند که مخاطب همزمان سرگرم بازی و متوجه محدودیت آن باشد.
کلام در این جهان ابزار فهمیدن نیست؛ گاه خود به مانعی بدل میشود که شخصیتها را دورتر از پاسخ میبرد. از همینرو، دیالوگهای فیلم ممکن است برای تماشاگرانی که به روایت مستقیم و توضیح روشن خو گرفتهاند، گیجکننده یا خستهکننده به نظر برسند. دو بازیگر در یک دوئت گری اولدمن و تیم راث فیلم را با یک دوئت بازیگری پیش میبرند.
« این صحنهها زمانی بیشترین اثر را دارند که مخاطب همزمان سرگرم بازی و متوجه محدودیت آن باشد. »
شخصیتها و اجرا
یکی معمولاً زودتر به شوخی و بازیگوشی پناه میبرد و دیگری بیشتر در پی یافتن نظم، قاعده و معنایی پنهان است؛ اما این تفاوت به تقسیمبندی سادهٔ شخصیتها محدود نمیماند. هر دو در برابر جهانی که نمیفهمند، هم مضحکاند و هم آسیبپذیر. انرژی اجراییشان مانع میشود که گفتوگوهای طولانی به متنی بیجان تبدیل شوند: مکث، نگاه و واکنشهای بدنی، میان جملهها رابطهای زنده میسازند.
نکتهٔ مهم، هماهنگی آنهاست. دو شخصیت گاهی همچون دو نیمهٔ یک ذهن عمل میکنند؛ یکی پرسشی را پیش میکشد و دیگری آن را به بنبست میرساند، و در لحظهای دیگر نقشها عوض میشود. همین رفتوبرگشت، دوستی و وابستگیشان را ملموس میکند، بیآنکه فیلم به احساساتگرایی آشکار متوسل شود. ریچارد دریفوس در نقش بازیگرِ گروه دورهگرد نیز حضور مؤثری دارد: او با اطمینان و تسلطی نمایشی وارد میشود و در برابر آشفتگی دو قهرمان، نوعی آگاهی حرفهای و صحنهپردازانه عرضه میکند.
جهان ابزورد و اضطراب اختیار ابزوردیتهٔ فیلم تنها در شوخیهای نامتعارفش خلاصه نمیشود؛ این فضا از ناهماهنگی میان میل شخصیتها به فهمیدن و ناتوانی آنان در اثر گذاشتن بر وقایع شکل میگیرد. آنان میخواهند بدانند کجا هستند، چرا فراخوانده شدهاند و چه انتظاری از آنها میرود، اما پاسخها یا مبهماند یا به مسئلهای تازه راه میبرند.
« هر دو در برابر جهانی که نمیفهمند، هم مضحکاند و هم آسیبپذیر. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
زندگی برایشان بیشتر شبیه صحنهای است که قواعدش را دیگران نوشتهاند و بازیگران اصلیاش همیشه جای دیگری ایستادهاند. در این میان، پرسش اختیار و جبر از دل موقعیت کمدی بیرون میآید و به لایهای جدیتر میرسد. اگر فرد نتواند از نقش خود بیرون برود، آیا انتخابهایش واقعاً متعلق به اوست؟
اگر دیگران او را فقط هنگامی ببینند که به کار روایتشان میآید، هویت او تا چه اندازه مستقل میماند؟ فیلم این پرسشها را پاسخ نمیدهد؛ آنها را در قالب موقعیتهایی تکرارشونده نگه میدارد تا مخاطب بهجای دریافت نتیجهای قطعی، با حس گیر افتادن شخصیتها همراه شود. تئاتر در قاب سینما تام استاپارد، که نمایشنامهٔ اصلی را نیز نوشته، جهان تئاتری اثر را حفظ میکند و آن را بیآنکه کاملاً به قواعد سینمای متعارف تن دهد به قاب فیلم میآورد.
حضور بازیگران دورهگرد و ورود بخشهایی از جهان «هملت» یادآوری میکند که این داستان همواره در کنار نمایشی بزرگتر جریان دارد. شخصیتهای اصلی گاهی به متن و صحنه نزدیک میشوند و گاهی دوباره در حاشیه قرار میگیرند؛ همین رفتوآمد، مرز میان زندگی و اجرا را عمداً لغزان میسازد. این انتخاب، هم امتیاز فیلم است و هم منشأ محدودیت آن.
« در این میان، پرسش اختیار و جبر از دل موقعیت کمدی بیرون میآید و به لایهای جدیتر میرسد. »
قوتها و کاستیها
حالوهوای تئاتری به اثر هویتی خاص میدهد و با مضمونِ شخصیتهایی که درون داستانی ازپیشساخته زندگی میکنند سازگار است. بااینحال، گاهی قاب سینمایی صرفاً ثبتکنندهٔ گفتوگوها و موقعیتها به نظر میرسد، نه نیرویی که آنها را به تجربهای تصویری تازه بدل کند. در نتیجه، بخشی از جذابیت اثر وابسته به خود متن و اجراست؛ تماشاگر باید از مکثها، تکرارها و بازیهای زبانی لذت ببرد، نه اینکه انتظار داشته باشد حرکت دوربین یا تدوین پیوسته روایت را به جلو براند.
ریتم، تکرار و محدودیتها کندی ریتم تصادفی نیست؛ با وضع دو قهرمانِ معطل و بیخبر تناسب دارد. آنان وقت میگذرانند، سخن میگویند و بارها به نقطهای شبیه نقطهٔ آغاز بازمیگردند. اما تناسب با مضمون همیشه به معنای کارآمدی در تجربهٔ تماشا نیست. برخی صحنهها بیش از آنکه حس بنبست را عمیقتر کنند، همان حس را دوباره بیان میکنند؛ در این لحظات، فیلم خطر میکند که میان بازنماییِ ایستایی و گرفتار شدن در ایستایی خود تفاوتی باقی نگذارد.
همچنین پیچیدگی شوخیها و ارجاعها ممکن است فاصلهای میان فیلم و مخاطب بسازد. آشنایی با «هملت» کمک میکند جایگاه این دو شخصیت و اهمیت رخدادهای پیرامونی روشنتر شود، اما حتی با این آشنایی نیز همهٔ بازیهای زبانی الزاماً به یک اندازه اثرگذار نیستند. فیلم بهندرت برای تماشاگر شتاب میگیرد یا مسیر خود را ساده میکند؛ این پافشاری بر لحن و ساختار، برای دوستداران کمدی ابزورد بخشی از جذابیت آن است و برای دیگران میتواند به تجربهای طاقتفرسا بدل شود.
« ریتم، تکرار و محدودیتها کندی ریتم تصادفی نیست؛ با وضع دو قهرمانِ معطل و بیخبر تناسب دارد. »
جمعبندی
جمعبندی «روزنکرانتس و گیلدنسترن مردهاند» فیلمی است که بیش از حادثه، به جایگاه آدمها در داستان و به محدودیت شناختشان علاقه دارد. طنز کلامی، بازی هماهنگ گری اولدمن و تیم راث، و پیوند میان جهان ابزورد و فضای تئاتری به آن شخصیتی متمایز میبخشند. در مقابل، ریتم کند، تکرارهای روایی و گفتوگوهای گاه دشوار، دامنهٔ مخاطبانش را محدود میکند.
این اثر برای تماشاگرانی مناسبتر است که از مکث، ابهام و گفتوگوی فلسفی لذت میبرند و حاضرند در کنار شخصیتها مدتی در سرگردانی بمانند. نیروی ماندگارش نه در پیشبرد پرشتاب داستان، بلکه در پرسشی است که آرام و پیوسته در ذهن مینشاند: اگر جهان ما را در نقشی از پیش تعیینشده قرار دهد، چگونه میتوانیم بفهمیم کدام بخش از وجودمان واقعاً از آنِ خود ماست؟
« در مقابل، ریتم کند، تکرارهای روایی و گفتوگوهای گاه دشوار، دامنهٔ مخاطبانش را محدود میکند. »



ثبت دیدگاه