نقد و بررسی
نقد پایان جهان لعنتی (The End of the F***ing World) | 2017
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
دو نوجوان در حاشیهٔ جهان «The End of the F***ing World» از همان عنوانش وعدهٔ اغراق، یأس و نوعی شوخی بیپروا را میدهد؛ اما ارزش سریال در آن نیست که صرفاً تلخی را به نمایش بگذارد. اثر، ساختهٔ بریتانیاییِ سال ۲۰۱۷ بر اساس کمیک Charles Forsman، داستان جیمز و آلیسا را به سفری جادهای بدل میکند که هم ماجرایی پرحادثه است و هم تصویری از دو نوجوانِ درمانده در برابر دنیایی که هنوز زبانِ ارتباط با آن را نیافتهاند.
جیمز خود را روانآزار میپندارد و آلیسا، دختر تازهوارد و سرکش مدرسه، با او پیوندی پیشبینیناپذیر برقرار میکند. او جیمز را به جاده میکشاند تا پدر واقعیاش را بیابد؛ سفری که از همان ابتدا بیش از آنکه راهی مستقیم به مقصد باشد، میدان برخورد دو تنهایی متفاوت است. کمدی سیاه، نه زینتِ خشونت طنز سریال از جنس شوخیهای سبک و گسسته نیست؛ بیشتر از برخورد میان موقعیتهای هولناک و واکنشهای سرد، ناهموار یا نامتناسب شخصیتها پدید میآید.
خشونت و بیگانگی در جهان داستان حضوری واقعی دارند، اما روایت آنها را با لحنی چنان خشک و گاه عبث دنبال میکند که خنده، آسودگی نمیآورد؛ بلکه مخاطب را با پرسشی اخلاقی تنها میگذارد: آیا میتوان به کسانی دل بست که رفتارشان میتواند آسیبزا باشد؟ نکتهٔ ظریف آن است که سریال نه تلخی را به شوخی بیاهمیت تبدیل میکند و نه از آن تصویری باشکوه و جذاب میسازد.
در عوض، از تضاد میان لحن سرد و زخمهای عاطفی شخصیتها بهره میگیرد. نتیجه گاه خندهدار است و گاه ناراحتکننده؛ و همین ناپایداریِ عاطفی بخشی از هویت اثر است. هرگاه تماشاگر تصور میکند با ماجرایی صرفاً جسورانه و طعنهآمیز روبهروست، رگهای از احتیاج به محبت یا ترس از رهاشدن از زیر سطح بیرون میآید.
« نکتهٔ ظریف آن است که سریال نه تلخی را به شوخی بیاهمیت تبدیل میکند و نه از آن تصویری باشکوه و جذاب میسازد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
جیمز و آلیسا؛ دو تنهایی با زبانهای متفاوت رابطهٔ جیمز و آلیسا ستون اصلی سریال است. جیمز جهان را از پشت نوعی بیحسی و خودتصویریِ هراسآور میبیند؛ آلیسا بهظاهر با زبان تندی و سرکشی از خود دفاع میکند. هر دو در آغاز چنان رفتار میکنند که گویی به دیگران نیازی ندارند، اما این بینیازی بیش از آنکه قدرت باشد، پوششی برای آسیبپذیری است.
مسیر مشترکشان بهتدریج تفاوت میان چیزی را که ادعا میکنند و چیزی را که در عمل از یکدیگر میخواهند آشکار میکند. سریال برای این رابطه راهی ساده و رمانتیک انتخاب نمیکند. نزدیکی آنها از دل اعتماد کامل یا گفتوگوهای روشن شکل نمیگیرد؛ سوءتفاهم، سکوت، تصمیمهای نسنجیده و میل به فرار پیوسته در آن دخالت دارند.
این انتخاب به شخصیتها باورپذیری میدهد، اما ممکن است برای برخی بینندگان نیز دشوار باشد: گاهی رفتارشان نه از منطقِ سنجیده، بلکه از آشفتگی و واکنشهای خام نوجوانانه نیرو میگیرد. این خامی بخشی از طرح اثر است، هرچند همیشه به تجربهای خوشریتم یا قانعکننده تبدیل نمیشود. بازیگری؛ ظرافت در زیر نقاب Alex Lawther و Jessica Barden بار اصلی سریال را بر دوش میکشند و مهمترین عامل در زندهماندن رابطهٔ مرکزیاند.
Lawther جیمز را با کمگویی و انقباضی حسابشده بازی میکند؛ بازیاش بهجای آنکه شخصیت را به معمایی نمایشی بدل کند، نشانههای کوچکِ تردید و تغییر را در مکثها و واکنشهای محدود میگنجاند. Barden در نقش آلیسا انرژی متضادی میآورد: تند، صریح و گاه بیملاحظه، اما نه یکدست و نه صرفاً خشمگین.
« جیمز و آلیسا؛ دو تنهایی با زبانهای متفاوت رابطهٔ جیمز و آلیسا ستون اصلی سریال است. »
شخصیتها و اجرا
پشت صدای بلند او، آسیبپذیری و نیاز به پذیرفتهشدن حضور دارد. هماهنگی این دو بازیگر بهویژه در لحظههایی اهمیت مییابد که گفتوگوی مستقیم جای خود را به سکوت یا حرکت میدهد. شخصیتها همیشه نمیدانند چه احساسی دارند و نمیتوانند آن را به زبان بیاورند؛ بازیها این ناتوانی را به بخشی از درام بدل میکنند.
در نتیجه، رابطه نه با توضیحهای طولانی، بلکه با تغییرات کوچک در نگاه و فاصلهٔ میان آن دو رشد میکند. جاده بهمثابه فضای فرار و مکاشفه سفر جادهای در سریال فقط ابزار پیشبرد پیرنگ نیست. جاده به شخصیتها امکان میدهد مدتی از خانه، مدرسه و نقشهایی که دیگران برایشان تعیین کردهاند فاصله بگیرند.
در عین حال، این گریز هیچگاه به آزادی کامل نمیانجامد؛ گذشته و پیامدهای انتخابها، حتی وقتی در قاب دیده نمیشوند، همچنان همراهشاناند. مقصدِ جستوجوی آلیسا نیز در سطحی دیگر پرسشی دربارهٔ خانواده و تعلق پیش میکشد: آیا یافتن یک فرد میتواند خلأیی را که در زندگی باقی مانده پر کند؟ ساختار اپیزودیک و کوتاه، روایت را در ابتدا چابک و پیشبرنده نگه میدارد.
موقعیتهای تازه، برخورد با آدمهای غریبه و ضرورت تصمیمگیری، حس حرکت دائمی میسازند. با این همه، ریتم در همهٔ بخشها یکسان نیست. گاهی صحنههای قدمزدن، دلخوری یا مکثهای طولانی بهجای آنکه لایهای تازه از رابطه را آشکار کنند، احساس درجا زدن پدید میآورند. این کندی در اثری که بخش مهمی از جذابیتش را از کشش سفر میگیرد، بهچشم میآید.
« پشت صدای بلند او، آسیبپذیری و نیاز به پذیرفتهشدن حضور دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
تصویر و موسیقی؛ هماهنگی با جهانِ بیقرار سبک بصری و موسیقایی سریال با شخصیتهایش همنفس است: جهان بیرونی گاه رنگی آرام و روزمره دارد، اما تجربهٔ درونی قهرمانان پیوسته ناآرام است. قابها و فضاها بهجای آنکه جاده را منظرهای باشکوه کنند، حس گذر از مکانهایی معمولی و ناآشنا را حفظ میکنند؛ مکانهایی که میتوانند برای چند لحظه پناه باشند، بیآنکه واقعاً خانه شوند.
موسیقی نیز در کنار لحن سرد روایت، به ساختن حالوهوایی خاص کمک میکند و گاه تضادی مؤثر میان آهنگ و خشونت یا اندوه صحنه میسازد. این هماهنگی در بهترین لحظهها اجازه نمیدهد سریال به تقلیدی صرف از داستانهای نوجوانانه یا جنایی بدل شود. بااینحال، انتخابهای سبکی همیشه همهٔ کاستیهای روایی را جبران نمیکنند.
وقتی صحنهای بیش از اندازه کش میآید، موسیقی و تصویر میتوانند به تداوم فضای اثر کمک کنند، اما جای پیشرفت داستان را نمیگیرند. ضعفها و محدودیتهای روایت یکی از دشواریهای مهم سریال، اتکای آن به رفتارهای ناگهانی و تصمیمهای کمتأمل است. بخشی از این تصمیمها با سن و وضعیت آشفتهٔ شخصیتها سازگار است؛ نوجوانانی که نه تجربهٔ کافی دارند و نه ابزار عاطفی لازم برای مواجهه با موقعیتهای دشوار.
اما این توجیه همیشه برای مخاطب کفایت نمیکند. در بعضی لحظهها، انتخابها بیش از آنکه حاصل تحول شخصیت باشند، وسیلهای برای رساندن قصه به موقعیتی تازه به نظر میرسند. همچنین، روایت گاهی میان دو قطبِ کمدی سیاه و درام عاطفی با موفقیت رفتوآمد میکند، اما در برخی صحنهها این تغییر لحن ناهموار است.
« این هماهنگی در بهترین لحظهها اجازه نمیدهد سریال به تقلیدی صرف از داستانهای نوجوانانه یا جنایی بدل شود. »
قوتها و کاستیها
اثر میخواهد هم خندهدار باشد و هم اندوهبار، هم ماجرایی پرکشش بسازد و هم زخمهای درونی را بررسی کند؛ این ambition جذاب است، ولی هر بار به تعادل کامل نمیرسد. پایان فصل نیز ناگهانی و باز است و بخشی از خطوط داستانی را بیپاسخ روشن باقی میگذارد. این انتخاب را میتوان متناسب با بیثباتی جهان اثر دانست، اما ممکن است برای بینندهای که انتظار جمعبندی دقیقتری دارد، ناکافی جلوه کند؛ بیآنکه لازم باشد جزئیات رویدادهای پایانی آشکار شود.
جمعبندی «The End of the F***ing World» اثری است که نیروی خود را بیش از هر چیز از دو شخصیت اصلی، اجرای پرانرژی بازیگران و آمیختن طنز تلخ با احساسات انسانی میگیرد. سفر جادهای نامتعارف آن بستری مناسب فراهم میکند تا دو نوجوانِ منزوی، در کنار حادثهها و انتخابهای اشتباه، با نیازهای پنهان خود روبهرو شوند.
سریال نه شخصیتهایش را به الگوهایی بیعیب بدل میکند و نه رابطهشان را به قصهای ساده از نجات متقابل فرو میکاهد. در برابر این امتیازها، ریتم گاه کند، تصمیمهای بعضاً آزاردهنده و پایانبندی باز، مانع از آن میشوند که تجربهای یکدست و بینقص شکل بگیرد. بااینحال، اثر در ساختن لحنی ویژه و زندهکردن رابطهای پیچیده موفق است؛ رابطهای که هم خنده برمیانگیزد و هم نگرانی، و به همین دلیل مدتها پس از پایان تماشا در ذهن میماند.
« پایان فصل نیز ناگهانی و باز است و بخشی از خطوط داستانی را بیپاسخ روشن باقی میگذارد. »



ثبت دیدگاه