نقد و بررسی
نقد بی خدا (Godless) | 2017
«Godless» وسترنی است که از دل یک پرسش ساده اما پربار نیرو میگیرد: اگر نظم آشنای مرزهای غربی، یعنی مردانگی مسلح و قانون شکننده، ناگهان از شهری کوچک کنار برود، چه چیزی جای آن را میگیرد؟ مینیسریال اسکات فرانک در کنار تعقیبوگریزی خونین، درباره سوگ، قدرت، خشونت و امکان ساختن جامعهای تازه است. نتیجه، اثری چشمنواز و پرجزئیات است که گاهی از صبر مخاطب بیش از اندازه کار میکشد، اما جهانی زنده و شخصیتهایی ماندگار میسازد.
وعده ژانری؛ غربی که از نو به مرزها نگاه میکند «Godless» در ظاهر از مصالح
آشنای وسترن ساخته شده است: قانون در سرزمینی دورافتاده سست است، گروهی تبهکار در حرکتاند، مردی زخمی میگریزد و شهری کوچک در معرض تهدید قرار میگیرد. اما اثر اسکات فرانک بهجای آنکه صرفاً این عناصر را برای رسیدن به رویارویی نهایی ردیف کند، از خودِ فضای مرزی میپرسد؛ جایی که فاصله از مراکز قدرت، هم آزادی میآورد و هم بیپناهی. در چنین جهانی، قانون نه حقیقتی ثابت، بلکه توافقی شکننده میان کسانی است که باید هر روز با پیامدهای تصمیمهایشان زندگی کنند. نقطه عزیمت متفاوت سریال، شهر لابل است؛ جامعهای که پس از فاجعهای در معدن، بیشتر ساکنانش زناند. این وضعیت از همان ابتدا چشماندازی تازه به ژانری میدهد که سالها قهرمانان مرد، دوئلهای مردانه و خشونت مردانه را در مرکز خود نشانده است. بااینحال، سریال به دام سادهسازی نمیافتد و زنان شهر را به جمعی یکدست از قهرمانان شکستناپذیر بدل نمیکند. آنها با اختلاف، ترس، بلندپروازی، اندوه و سازشهای خود زندگی میکنند؛ درست همین تفاوتهاست که جهان داستان را باورپذیرتر میکند. روایت در کنار ماجرای تعقیب، میپرسد چه کسی حق دارد آینده شهر را تعیین کند و جامعهای آسیبدیده برای ادامه حیات به چه نوع رهبری نیاز دارد. «مرز در این وسترن فقط خطی روی نقشه نیست؛ جایی است که آدمها باید معنای قانون و قدرت را از نو بسازند.»
روایت و ریتم؛ صبر در برابر گسترش تدریجی جهان این مینیسریال داستان خود را
با شتابی حسابشده اما نه همیشه یکدست پیش میبرد. در آغاز، اطلاعات با خویشتنداری عرضه میشوند و گذشته شخصیتها بهتدریج روشن میشود. این انتخاب، بهویژه در روایتهایی که بر زخمهای پیشین و رابطههای پیچیده تکیه دارند، به ایجاد حس رازآلودگی کمک میکند؛ مخاطب بهجای دریافت پروندهای کامل از هر شخصیت، باید از رفتار، مکث و گفتوگوها به تصویری ناقص برسد و آن را اصلاح کند. این شیوه با حالوهوای وسترن سازگار است: همانطور که مسافران در دشت ناشناخته با احتیاط پیش میروند، تماشاگر نیز قدمبهقدم وارد لابل میشود. اما گسترش تدریجی جهان، گاهی به تکرار و مکثهای طولانی میانجامد. بعضی صحنهها اطلاعاتی را بازمیگویند که پیشتر به اندازه کافی منتقل شدهاند و برخی خطوط فرعی، پس از آنکه وعده گسترش میدهند، فرصت پرداختی همسنگ نمییابند. بازگشت به گذشته نیز همیشه لایه تازهای به شخصیتها اضافه نمیکند؛ گاه بیشتر حکم تأکید دوباره بر زخمی را دارد که پیشتر دیدهایم. بنابراین طولانیبودن اثر تنها فرصتی برای تنفس و شخصیتپردازی نیست، بلکه در بخشهایی ریتم را سنگین میکند و از نیروی حرکت داستان میکاهد. با این همه، ساختار چندمسیره سریال مزیتی مهم دارد: تهدید بیرونی تنها موتور قصه نیست. مناسبات درون شهر، نگاه ساکنان به آینده و تنشهای خانوادگی، تعقیبوگریز اصلی را به داستانی اجتماعیتر پیوند میزنند. اثر از این طریق از الگوی ساده «قهرمان در برابر شرور» فاصله میگیرد و نشان میدهد که بحران، حتی پیش از رسیدن دشمن، در دل جامعه حضور دارد. زمانی که روایت به سوی برخوردهای پرتنشتر حرکت میکند، اهمیت این زمینهچینیها آشکار میشود؛ مخاطب فقط نگران نتیجه یک تعقیب نیست، بلکه به سرنوشت مجموعهای از آدمها و تصمیمهایشان دل بسته است. «آهستگی سریال گاهی به جهانش عمق میدهد و گاهی همان عمق را به تکرار بدل میکند.»
شخصیتها و اجرا؛ چهرههایی فراتر از نقشهای نمادین در میان شخصیتهای متعدد،
آلیس فلچر با بازی میشل داکری یکی از مهمترین لنگرهای عاطفی روایت است. آلیس زنی است که سختی را نه همچون صفتی نمایشی، بلکه بهعنوان شیوهای برای دوامآوردن آموخته است. داکری از اتکا به تصویر آشنای خود در نقشهای پیشین فاصله میگیرد و به شخصیت، خشکی ظاهری و حساسیتی پنهان میبخشد. آلیس در عین توانایی، از جهان جدا و مصون نیست؛ واکنشهایش نشان میدهند که استقلال همیشه با آسودگی همراه نمیشود و زیستن در حاشیه جامعه، هزینهای مداوم دارد. مری اگنس مکन्यू، با بازی مریت وِوِر، از جذابترین چهرههای شهر است، زیرا قدرت او نه از مهارت در اسلحهکشی، بلکه از تواناییاش در مواجهه با خلأیی میآید که فقدان نظم و رهبری پدید آورده است. وِوِر میان صلابت و آسیبپذیری تعادلی ظریف برقرار میکند؛ شخصیتش نه فقط نماد اقتدار زنان، بلکه انسانی است که باید در برابر دیگران و در برابر تردیدهای خودش تصمیم بگیرد. در سوی دیگر، بیل مکنیو با بازی اسکوت مکنیری تصویری متفاوت از مردانگی وسترنی ارائه میکند: مردی که عنوان و جایگاهش نمیتوانند بهتنهایی ترسها و محدودیتهای او را پنهان کنند. مکنیری به این نقش کیفیتی درونگرا میدهد و از تبدیل آن به کاریکاتور کلانتر ناتوان جلوگیری میکند. جف دنیلز در نقش فرانک گریفین، حضوری تهدیدکننده دارد، اما جذابیت بازیاش فقط در خشونت یا هیبت او خلاصه نمیشود. دنیلز به شخصیت نوعی قطعیت هولناک میدهد؛ گویی جهانبینی فرانک برای خودش کاملاً منسجم است، هرچند پیامدهای آن برای دیگران ویرانگر باشد. جک اوکانل نیز در نقش روی گود، سکوت و خستگی را به ابزار بازی بدل میکند و به قهرمانی میرسد که گذشتهاش بر حرکاتش سنگینی میکند. رابطه این دو، بهجای آنکه تنها تقابل تعقیبکننده و فراری باشد، رگههایی از وابستگی و گسست را در خود دارد. بازیگران مکمل نیز بهخصوص در نقش ساکنان لابل، به شهر حس جمعی میبخشند؛ شهر صرفاً پسزمینهای برای ورود قهرمانان نیست، بلکه مجموعهای از زندگیهای جداگانه است.
فضا و فرم؛ خشکی زمین، سکوت و خشونت یکی از دستاوردهای مهم «Godless» آن است
که چشمانداز را به عنصر فعال روایت تبدیل میکند. دشتهای باز و پهنههای خشک، تنها قابهایی زیبا برای حرکت اسبها نیستند؛ آنها حس تنهایی و بیپناهی را تشدید میکنند و مقیاس انسانی را در برابر طبیعت کوچک نشان میدهند. در چنین فضایی، فاصله میان دو شهر یا دو پناهگاه، خود به مانعی داستانی بدل میشود. راهها طولانیاند، کمک دیر میرسد و هر تصمیمی ممکن است آدمها را به خطر نزدیکتر کند. تصویربرداری میان نماهای باز و قابهای بسته جابهجا میشود. نماهای گسترده به تماشاگر مجال میدهند جغرافیای غرب را حس کند، درحالیکه نماهای نزدیک چهرهها و چشمها، اضطراب و ارزیابی دائمی شخصیتها از یکدیگر را برجسته میکنند. این تضاد بهویژه در صحنههای پرتنش کارآمد است: طبیعت پهناور به معنای آزادی نیست، زیرا آدمها در همان پهنه باز نیز زیر نظر خطرند. طراحی صحنه و لباس نیز از تزیین افراطی پرهیز میکند و خاک، چوب، پارچه و فلز را به اجزای ملموس یک جهان سخت و فرسوده بدل میسازد.



ثبت دیدگاه