نقد و بررسی
نقد مونفلیت (Moonfleet) | 1955
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ماجراجویی زیر سایهٔ گوتیک «مونفلیت» ساختهٔ فریتس لانگ، فیلمی ماجراجویانه است که از همان آغاز، میان دو جهان معلق میماند: از یک سو وعدهٔ آشنای گنج پنهان، قاچاقچیان و تعقیبوگریز را میدهد و از سوی دیگر، فضایی تیره و وهمآلود میسازد که بیشتر به قصههای گوتیک نزدیک است تا سرگرمی سرخوشانهٔ نوجوانانه.
جان موهون، یتیمی جوان، برای زندگی نزد جرمی فاکس به روستای ساحلی مونفلیت میرود؛ مردی خوشپوش و رازآمیز که ظاهر نجیبزادهاش با پیوندهایش به جهان قاچاق و قانونشکنی در تضاد است. جستوجوی گنج، این دو را وارد مخاطراتی میکند که بهتدریج رابطهشان را نیز دگرگون میسازد. جذابیت فیلم بیش از آنکه از پیچیدگی روایت برخیزد، از برخورد دو لحن متفاوت میآید: ماجرایی که بهظاهر برای سرگرمکردن ساخته شده، و تصویری که مدام مرگ، تنهایی و تهدید را به حاشیهٔ قاب میکشاند.
همین ناهمخوانی به «مونفلیت» شخصیت میدهد، هرچند گاهی مانع از آن میشود که داستان با یک ریتم یکدست پیش برود. جهانی که پیش از ماجرا شکل میگیرد مونفلیت فقط محل وقوع حوادث نیست؛ محیطی است که بر شخصیتها سایه میاندازد. مه، ساحل، بناهای کهنه و فضاهای بسته، حس مکانی را میآفرینند که گویی گذشتهاش هنوز از میان نرفته و هر گوشهاش چیزی را پنهان کرده است.
این فضا، برخلاف پسزمینههای خنثی، به روایت فشار وارد میکند: ورود جان به روستا، ورود به قلمرویی ناشناخته است که در آن مرز میان امنیت و خطر چندان روشن نیست. قابهای عریض فیلم نیز به این جهان شکل میدهند. پهنای تصویر گاه آدمها را کوچک و تنها نشان میدهد؛ گویی چشمانداز بر آنان چیره است.
« جستوجوی گنج، این دو را وارد مخاطراتی میکند که بهتدریج رابطهشان را نیز دگرگون میسازد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در مقابل، فضاهای بسته و تاریک، حس محصورشدن و گرفتارآمدن را تقویت میکنند. حاصل، تصویری است که بهجای تزیین ماجراجویی، بر حالوهوای آن اثر میگذارد. فیلم در لحظات موفقش از خودِ مکان تعلیق میسازد، نه فقط از آنچه شخصیتها انجام میدهند. فریتس لانگ و لحن نامتعارف فیلم حضور فریتس لانگ پشت دوربین، در نوع نگاه فیلم به خطر و تاریکی محسوس است.
او جهان قاچاقچیان را به میدان بازیگوشانهای از ماجراهای بیدغدغه تبدیل نمیکند. در این روایت، تهدید اغلب آرام و خزنده است و حتی صحنههای ظاهراً سرگرمکننده نیز رگهای از بدگمانی و هراس دارند. از همین رو، «مونفلیت» گاه بیش از آنکه دربارهٔ هیجانِ کشف گنج باشد، دربارهٔ مواجههٔ یک کودک با دنیایی است که از او بزرگتر، خشنتر و مبهمتر است.
این انتخاب، نقطهٔ قوت و در عین حال منشأ ناهمواری فیلم است. وقتی فضای گوتیک و ماجراجویی در هم میتنند، اثر حالتی خاص پیدا میکند که بهسادگی در فیلمهای ماجرایی همدورهاش تکرار نمیشود. اما گاهی لحن تیره، حرکت داستان را کند میکند و انتظار تماشاگر برای رخدادهای پرشتاب را برآورده نمیسازد.
فیلم میان قصهٔ ماجراجویانه و درام وهمآلود رفتوآمد میکند، بیآنکه همیشه این دو را به تعادلی کامل برساند. جرمی فاکس؛ جذابیتِ دوگانگی جرمی فاکس محور عاطفی و اخلاقی فیلم است. او هم ظاهر آراسته و رفتار سنجیدهٔ یک نجیبزاده را دارد و هم در جهانی قانونگریز رفتوآمد میکند. این دوگانگی، در آغاز بیش از آنکه به شکل یک معمای پرپیچوخم عرضه شود، زمینهای برای تماشای تدریجی شخصیت است: جان با تصویری آرمانی از سرپرست خود روبهرو میشود، حال آنکه واقعیت فاکس با آن تصویر فاصله دارد.
« در مقابل، فضاهای بسته و تاریک، حس محصورشدن و گرفتارآمدن را تقویت میکنند. »
شخصیتها و اجرا
استوارت گرنجر نقش را با خویشتنداری و وقار بازی میکند. او فاکس را نه یک قهرمان بینقص میسازد و نه صرفاً مردی شرور؛ جذابیت شخصیت از فاصلهٔ میان این دو برداشت پدید میآید. با این حال، فیلمنامه گاهی ظرفیت این تضاد را بیش از آنکه بپروراند، بهعنوان نشانهای آماده به کار میگیرد. در نتیجه، فاکس از نظر حضور و کاریزما بهیادماندنیتر از مسیر روانیای است که داستان برایش ترسیم میکند.
جان و پیوندی که آرام شکل میگیرد بازی جان و جرمی، ستون عاطفی روایت است. در ابتدای داستان، نزدیکی میان آنها طبیعی و آسان نیست: جان با کنجکاوی و اعتماد کودکانه به محیط تازه پا میگذارد، در حالی که فاکس برای پذیرفتن مسئولیتی عاطفی آمادگی ندارد. ماجراهای مشترک، فاصلهٔ میانشان را کم میکند، اما فیلم این تحول را بیشتر از راه موقعیتها و رفتارها نشان میدهد تا گفتوگوهای توضیحی.
جان ویتلی در نقش جان، حضوری زنده و مؤثر دارد. بازی او برای فیلمی که بخش مهمی از جهانش را از نگاه کودک میسازد، اهمیت ویژهای پیدا میکند. واکنشهای او به افراد و مکانهای ناشناخته، تماشاگر را نیز در موضع کشف قرار میدهد؛ از این منظر، جان فقط همراه روایت نیست، بلکه دریچهای برای تجربهٔ آن است.
پیوند میان او و فاکس نیز هرگاه از دل کنشهای کوچک و تغییر رفتارها شکل میگیرد، باورپذیرتر از لحظاتی است که فیلم میکوشد اهمیتش را آشکارا برجسته کند. فیلمنامه و ریتم: ماجرایی با کشش نابرابر ضعف اصلی «مونفلیت» در انسجام و نیروی پیشبرندهٔ روایت دیده میشود. طرح کلی روشن و قابلدنبالکردن است، اما همیشه از پیچیدگی یا تعلیقی بهره نمیبرد که جستوجوی گنج را به تجربهای واقعاً پرتنش بدل کند.
« استوارت گرنجر نقش را با خویشتنداری و وقار بازی میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
شخصیتها و موقعیتها جذابیت بالقوه دارند، ولی بعضی از آنها پیش از آنکه به اندازهٔ کافی گسترش یابند، جای خود را به رخداد بعدی میدهند. به همین دلیل، داستان در ذهن بیش از آنکه بهصورت زنجیرهای محکم از کنشها بماند، به شکل مجموعهای از موقعیتها و تصاویر پراکنده ثبت میشود. ریتم فیلم نیز یکدست نیست.
بخشهایی از آن با انتظار و فضای رازآمیز پیش میروند، اما در جاهایی این مکثها به تعلیق مؤثر نمیانجامند و تنها از شتاب داستان میکاهند. تماشاگرانی که انتظار ماجرایی پرحادثه و پرپیچوخم دارند، ممکن است بعضی قسمتها را کند یا کمهیجان بیابند. در مقابل، اگر تماشای فیلم را بیش از آنکه بر سرانجام هر رخداد متمرکز کنیم، بهمنزلهٔ غوطهورشدن در فضای آن ببینیم، این کندی گاه امکان میدهد جزئیات بصری و حالوهوای نامأنوس اثر بهتر جا بیفتند.
سرگرمی، تاریکی و محدودیتهای یک اقتباس «مونفلیت» در مقام سرگرمی، بیش از همه به عناصر آشنای ماجراجویی تکیه میکند: یتیمی در سرزمینی تازه، مردی مرموز، جماعتی از قانونگریزان و سرنخی که راه را به سوی گنجی پنهان میبرد. این اجزا برای ساختن یک قصهٔ سرراست کافیاند، اما فیلم بهندرت آنها را به ساختاری پیچیده بدل میکند.
هیجان آن نیز بیشتر از فضای خطر و ناشناختگی میآید تا از دگرگونیهای غافلگیرکنندهٔ داستان. در عوض، فیلم کیفیتی دیداری و عاطفی دارد که فراتر از خودِ طرح باقی میماند. روستای مهآلود، معماری سنگین و حس حضور گذشته، تجربهای را شکل میدهند که با ماجراجوییهای روشن و پرتحرک تفاوت دارد.
« تماشاگرانی که انتظار ماجرایی پرحادثه و پرپیچوخم دارند، ممکن است بعضی قسمتها را کند یا کمهیجان بیابند. »
قوتها و کاستیها
همین ویژگی باعث میشود اثر برای گروهی از تماشاگران به فیلمی خوشتماشا و متمایز بدل شود، و برای گروهی دیگر—بهویژه کسانی که پیرنگ پرکشش و ریتم تند میخواهند—کمرمق به نظر برسد. این دو واکنش متضاد، از دوگانگی بنیادین خود فیلم سرچشمه میگیرند. جمعبندی «مونفلیت» فیلمی است که بیش از قصهٔ گنجش، بهواسطهٔ فضای مهآلود، لحن گوتیک و رابطهٔ نامتعارف جان و جرمی در خاطر میماند.
فریتس لانگ جهان ماجراجویانهٔ آن را به محیطی تیره و رازناک بدل میکند و بازی جان ویتلی و استوارت گرنجر، به روایت نیروی انسانی میبخشد. در سوی دیگر، فیلمنامه از انسجام و کشش کافی برخوردار نیست؛ ریتم در بخشهایی افت میکند و ماجرا همیشه آنقدر هیجانانگیز نمیشود که وعدهٔ آغازینش را کامل کند.
با این همه، فیلم را نمیتوان صرفاً بهدلیل سادگی قصهاش نادیده گرفت. «مونفلیت» تجربهای جمعوجور اما دارای هویتی دیداری و حالوهوایی ویژه است: ماجرایی سرگرمکننده که زیر سطح خود، سایهای از اندوه و تهدید حمل میکند. ارزش تماشایش نه در پیچشهای داستانی، بلکه در همان فضای غریب و پیوند آرامی است که میان کودک و مرد رازآمیز شکل میگیرد.
« این دو واکنش متضاد، از دوگانگی بنیادین خود فیلم سرچشمه میگیرند. »



ثبت دیدگاه