نقد و بررسی
نقد درود بر سزار! (Hail, Caesar!) | 2016
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
هالیوود بهمثابه کارخانهٔ رؤیا و آشوب «درود بر سزار!» ساختهٔ جوئل و ایتن کوئن، بیش از آنکه قصهای رازآلود دربارهٔ ربودهشدن یک ستاره باشد، نگاهی بازیگوشانه به ماشین عظیم هالیوود در دههٔ پنجاه است؛ دستگاهی که رؤیاها را در قالب فیلم میفروشد و در پشت صحنه، با انبوهی از بحرانهای کوچک و بزرگ دستوپنجه نرم میکند.
فیلم ما را به استودیویی خیالی میبرد که در آن هر اتفاقی میتواند همزمان مهم، مضحک و اضطراری باشد: بازیگری گم شده، ستارهای گرفتار دردسر است، کارگردانی از انتخاب بازیگرش خشمگین است و خبرچینان مطبوعاتی در کمیناند. ادی منیکس، با بازی جاش برولین، محور این جهان پرهیاهو است. او نه قهرمان کلاسیکِ ماجراجو، بلکه مدیر بحرانِ خستگیناپذیری است که باید پیش از آنکه رسواییها به بیرون درز کنند، آنها را مهار کند.
ناپدیدشدن بَیرد ویتلاک، ستارهٔ فیلم حماسی استودیو، مأموریتی دیگر به فهرست بیپایان او میافزاید. بااینحال، فیلم از همان ابتدا روشن میکند که قرار نیست فقط مسیر حل این معما را دنبال کنیم؛ اهمیت اصلی در گردش میان گوشههای گوناگون استودیو و تماشای نظمی ظاهری است که هر لحظه ممکن است از هم بپاشد.
روایتِ شاخهشاخه و منطق کمدی ساختار فیلم عمداً پراکنده است و میان چند ماجرا رفتوآمد میکند. این پراکندگی بخشی از شوخی مرکزی اثر به شمار میرود: استودیو در ظاهر همهچیز را کنترل میکند، اما واقعیت از رشتهای اتفاقهای نامرتبط و دشوارمهار تشکیل شده است. مشکل آنجاست که فیلم همیشه نمیتواند این پراکندگی را به تجربهای کاملاً منسجم بدل کند.
« ادی منیکس، با بازی جاش برولین، محور این جهان پرهیاهو است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
برخی خردهروایتها بیشتر شبیه ایستگاههایی برای نمایش یک شوخی یا یک بازسازی ژانریاند تا قطعاتی که پیوندی عمیق با مسیر اصلی داشته باشند. از این رو، تماشاگرانی که انتظار دارند ماجرای ربودهشدن بَیرد، نیروی روایی مسلط و پیوستهای ایجاد کند، ممکن است از شیوهٔ پیشروی فیلم فاصله بگیرند.
خط اصلی گاه در میان شخصیتها، حاشیهها و موقعیتهای کوتاه گم میشود. این انتخاب، برای فیلمی که میخواهد آشفتگی پشتصحنه را بازتاب دهد، از نظر مفهومی قابلفهم است؛ اما فهمپذیری ایده لزوماً به معنای موفقیت کامل اجرایی آن نیست. حاصل، کمدیای است که لحظههای درخشان فراوان دارد، ولی این لحظهها همیشه در یک مسیر روایی واحد به هم نمیرسند.
جاش برولین؛ مرکز ثقل یک جهان بیقرار بازی جاش برولین مهمترین عامل حفظ تعادل فیلم است. ادی منیکس باید میان اقتدار حرفهای، اضطراب پنهان و خستگی روزمره حرکت کند؛ کسی که پیوسته دیگران را از بحران بیرون میکشد، بیآنکه فرصت کند به آشفتگیهای خود رسیدگی کند. برولین این فشار را با بازیای مهارشده و کمادعا منتقل میکند.
او نقش را به نمایش پرطمطراق بدل نمیکند؛ نیروی شخصیتش در جدیتی است که در برابر موقعیتهای ابلهانه حفظ میکند. تقابل میان خونسردی منیکس و هرجومرج پیرامونش، سرچشمهٔ بخش مهمی از طنز فیلم است. او با چهرهای جدی دربارهٔ مسائلی حرف میزند که گاه چنان مضحکاند که خودِ واکنش آرامش خندهآور میشود.
« خط اصلی گاه در میان شخصیتها، حاشیهها و موقعیتهای کوتاه گم میشود. »
شخصیتها و اجرا
همین بازی کنترلشده به فیلم لنگر میدهد و اجازه نمیدهد مجموعهٔ شخصیتها و موقعیتهای رنگارنگ کاملاً از هم بگسلد. در مقابل، شمار زیادی از بازیگران مطرح در فرصتهایی کوتاه ظاهر میشوند؛ جذابیت حضورشان انکارناپذیر است، اما همهٔ آنها مجال نمییابند به شخصیتهایی کامل و ماندگار تبدیل شوند.
نقشهای فرعی و لذتِ تماشای اجرا جورج کلونی در نقش بَیرد ویتلاک، تصویر ستارهای را میسازد که در بیرون از قابِ نقشهای پرابهتش، چندان باهوش یا متین به نظر نمیرسد. این فاصله میان هیبت سینمایی و سادگی شخصی، یکی از شوخیهای مؤثر فیلم است. آلدن ارنرایک نیز در نقش هوبی دویل، بازیگر وسترنی که باید از محدودهٔ آشنای خود بیرون برود، ظرافتی ویژه دارد.
او هم خندهدار است و هم دوستداشتنی؛ دشواریهایش از جنس تمسخر صرف نیست و فیلم در او نوعی صداقت و تواضع میبیند. رالف فاینز در نقش کارگردانی سختگیر، از تضاد میان آدابدانیِ ظاهری و آشفتگی درونی شخصیتش بهره میبرد. تیلدا سوینتن نیز با بازی در نقش دو خواهر روزنامهنگار، به فیلم رنگی اغراقآمیز و کاریکاتوری میدهد.
این گروه بزرگ، بیش از آنکه در قالب یک ensemble کاملاً متوازن عمل کند، همچون مجموعهای از جاذبههای مستقل جلوه میکند. گاهی همین تنوع، لذتبخش است؛ گاهی نیز حس میشود فیلم بازیگران خوبش را برای چند لحظهٔ بهیادماندنی گرد آورده، بیآنکه همواره برای همهٔ آنها مسیر کافی فراهم کند.
« این فاصله میان هیبت سینمایی و سادگی شخصی، یکی از شوخیهای مؤثر فیلم است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
ادای احترام به سینمای کلاسیک «درود بر سزار!» با اشتیاقی آشکار به گونههای گوناگون سینمای کلاسیک مینگرد: حماسهٔ تاریخی، وسترن، کمدی آدابورسوم و موزیکال. فیلم درون فیلمِ حماسی، با لباسها و میزانسنهای پرزرقوبرق، فقط پسزمینهای برای ماجرای اصلی نیست؛ بخشی از مضمون اثر است. هالیوود در این جهان با ساختن تصویرهایی باشکوه، واقعیت را به نمایش بدل میکند و همزمان تلاش دارد مشکلات واقعی را پشت همان تصاویر پنهان سازد.
بازسازی حالوهوای آن دوره در طراحی صحنه، لباس و نورپردازی قابلتوجه است. قابها و ترکیببندیها یادآور سینماییاند که استودیوها با نظم و شکوه تولید میکردند. بااینحال، فیلم به نوستالژی ساده بسنده نمیکند. در کنار مهرورزی به آن سینما، سازوکار قدرت و کنترل در استودیو را نیز دستمایهٔ شوخی قرار میدهد: ستارهها داراییهای تبلیغاتیاند، تصویر عمومیشان باید مدیریت شود و حقیقت غالباً چیزی است که باید پیش از انتشار، شکل مناسبتری به خود بگیرد.
موسیقی و لحظههای ماندگار اجرای موزیکال ملوانها یکی از برجستهترین بخشهای فیلم است؛ شمارهای پرانرژی و خوشساخت که بهتنهایی نشان میدهد چرا این فیلم برای بسیاری از تماشاگران در لحظههایش جذابتر از کلیتش عمل میکند. هماهنگی حرکتها، فضای شاد و طراحی نمایشی آن، نهفقط ادای احترام به موزیکالهای قدیمی است، بلکه فرصتی فراهم میآورد تا بازیگر در قالبی متفاوت بدرخشد.
چَنینگ تیتوم در این صحنه حضوری پرتحرک دارد و اجرای او از آن لحظاتی است که پس از پایان فیلم نیز در ذهن میماند. این بخش همچنین نمونهای از بهترین توانایی فیلم است: ساختن دنیایی که هم تقلیدی آگاهانه از سینمای گذشته باشد و هم سرگرمی مستقلی برای تماشاگر. طنز در اینجا به توضیح و تأکید نیاز ندارد؛ حرکت، موسیقی و تصویر کار خود را انجام میدهند.
« بازسازی حالوهوای آن دوره در طراحی صحنه، لباس و نورپردازی قابلتوجه است. »
قوتها و کاستیها
در مقایسه با بخشهایی که گفتوگوها و خردهماجراها ریتم را کند میکنند، این سکانس فشرده، روشن و پرنشاط است و نشان میدهد فیلم در قالبهای کوتاه و نمایشی چه اندازه توانمندتر به نظر میرسد. ریتم، لحن و مسئلهٔ انسجام لحن فیلم میان هزل، نوستالژی و تأمل دربارهٔ ایمان، شهرت و کار روزمره در نوسان است.
این نوسان گاه به آن غنا میبخشد؛ گاه نیز مانع میشود که مخاطب بداند کدام لایه باید مرکز توجه باشد. فیلم نه میخواهد معمایی پرتعلیق باشد، نه هجو تند و بیرحمانهٔ هالیوود و نه درامی عمیق دربارهٔ بحرانهای اخلاقی. در عوض، از هرکدام نشانههایی برمیگیرد و با فاصلهای طنزآمیز کنار هم میگذارد.
این رویکرد به ریتمی نامتوازن میانجامد. آغاز فیلم با معرفی سریع مشکلات و شخصیتها کنجکاویبرانگیز است، اما در میانه، رفتوآمد میان ماجراها ممکن است کشدار احساس شود. برخی صحنهها بهسرعت اثر میگذارند و برخی دیگر پیش از آنکه به نتیجهای عاطفی یا روایی برسند، کنار گذاشته میشوند.
پایان نیز الزاماً همهٔ خطوط را با همان نیرویی که آغاز شدهاند جمع نمیکند. بنابراین، میزان همراهی با فیلم تا حد زیادی به این بستگی دارد که تماشاگر از آن انتظار یک قصهٔ متمرکز داشته باشد یا مجموعهای از لحظهها و ادای احترامهای سینمایی. جمعبندی «درود بر سزار!» فیلمی است سرشار از بازیگران جذاب، جزئیات دیداری چشمنواز و شوخیهایی که در بهترین لحظههایشان بهخوبی میدرخشند.
« ریتم، لحن و مسئلهٔ انسجام لحن فیلم میان هزل، نوستالژی و تأمل دربارهٔ ایمان، شهرت و کار روزمره در نوسان است. »
جمعبندی
جاش برولین با بازی آرام و متوازن خود مرکز ثقل اثر است و اجرای موزیکال ملوانها از برجستهترین لحظات آن به شمار میرود. فیلم در بازآفرینی فضای هالیوود قدیم و بازی با قراردادهای ژانری نیز مهارت نشان میدهد. بااینهمه، پراکندگی روایت، افتوخیز ریتم و پایانبندیای که همهٔ ظرفیتهای قصه را به جمعبندی قانعکنندهای نمیرساند، مانع از آن میشود که فیلم به تجربهای یکپارچه بدل شود.
بهترین راه مواجهه با آن شاید پذیرش همین ساختار تکهتکه باشد: نه بهعنوان معمایی که باید با شتاب حل شود، بلکه همچون آلبومی از موقعیتهای سینمایی، شوخیهای ظریف و لحظههای نمایشی. اثری سبکبال و خوشتماشا که گاه بسیار سرگرمکننده است، اما انسجامش به اندازهٔ جذابیت لحظههایش ماندگار نمیشود.
« فیلم در بازآفرینی فضای هالیوود قدیم و بازی با قراردادهای ژانری نیز مهارت نشان میدهد. »



ثبت دیدگاه