نقد و بررسی
نقد بانشی های اینشیرین 2022 (The Banshees of Inisherin) | 2022
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
دوستی در آستانهی گسست «The Banshees of Inisherin» با موقعیتی ساده و در عین حال آزاردهنده آغاز میشود: یکی از دو دوست دیرینه تصمیم میگیرد دیگر با دیگری سخن نگوید. پادریک نمیتواند این تصمیم را بپذیرد و کالم نیز حاضر نیست توضیحی قانعکننده برای آن بدهد. از همین شکاف کوچک، مارتین مکدونا داستانی میسازد که بهتدریج از یک کمدی نامتعارف به تراژدیای تلخ و خشونتبار بدل میشود؛ بیآنکه مسیرش را با افشاگریهای ناگهانی یا توضیحهای پرطمطراق هموار کند.
فیلم از ابتدا تماشاگر را با پرسشی روبهرو میکند که پاسخ روشنی ندارد: آیا حق داریم پیوندی را که دیگر برایمان معنا ندارد، ناگهان قطع کنیم؟ و اگر چنین حقی داریم، مسئولیت ما در برابر رنجی که تصمیممان بر دیگری تحمیل میکند چیست؟ مکدونا داوری را آسان نمیکند. کالم در طلب معنا و اثری ماندگار است، اما روشش خودخواهانه و ویرانگر به نظر میرسد؛ پادریک نیز انسانی سادهدل و مهربان است، اما ناتوانیاش در پذیرش پایان یک رابطه، او را در مسیر لجاجتی خطرناک قرار میدهد.
فیلم این تعارض را به جای خطابه، در رفتارها و سکوتهای روزمره میپروراند. جزیره؛ زیبایی در حصار انزوا اینیشِرین فقط محل وقوع داستان نیست؛ جزیره به نیرویی شکلدهنده بدل میشود که بر شخصیتها سایه میاندازد. چشماندازهای ساحلی، تپههای سبز و خانههای پراکنده، تصویری چشمنواز و آرام میسازند، اما این آرامش ظاهری با انزوای ساکنان در تضاد است.
جهان بیرونی در فاصلهای دور قرار دارد و زندگی جزیرهنشینان در رفتوآمدهای تکراری میان خانه، میخانه و مسیرهای آشنا میچرخد. این محدودیت جغرافیایی، بهتدریج به محدودیتی ذهنی و عاطفی نیز تبدیل میشود. فیلمبرداری بن دیویس از این فضا به شکلی مؤثر بهره میگیرد. قابها گاه آدمها را در دل طبیعت کوچک و گمشده نشان میدهند و گاه با تأکید بر فضای خالی میان دو شخصیت، فاصلهای را تصویر میکنند که در گفتوگوهایشان نیز حضور دارد.
« پادریک نمیتواند این تصمیم را بپذیرد و کالم نیز حاضر نیست توضیحی قانعکننده برای آن بدهد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
زیبایی منظرهها در اینجا صرفاً آرایهای دلنشین نیست؛ هرچه طبیعت آرامتر و گستردهتر به نظر میرسد، تلخی موقعیت انسانی برجستهتر میشود. جزیره هم پناهگاه است و هم زندان، هم چشماندازی برای تأمل و هم صحنهای که شخصیتها از آن گریزی آسان ندارند. طنز سیاه در کنار اندوه یکی از مهمترین ویژگیهای فیلم، جابهجایی ماهرانهاش میان خنده و اندوه است.
بسیاری از موقعیتها به دلیل جدیت بیش از اندازهی شخصیتها، شکل طنزی غریب پیدا میکنند؛ با این حال، خنده معمولاً فرصت آسودگی کامل نمییابد. پشت شوخیها نوعی خشکی و ناامیدی نهفته است و هر لحظه ممکن است فضای سبکتر جای خود را به خشونت یا سوگ بدهد. مکدونا بهجای آنکه این دو لحن را از هم جدا کند، آنها را در یک بافت واحد نگه میدارد: خنده گاهی راهی برای تحمل تلخی است و گاهی خود تلخی را آشکارتر میکند.
این پیوند میان کمدی و تراژدی، از عجیببودن شخصیتها نیز نیرو میگیرد. آنها بهندرت مانند آدمهایی سخن میگویند که در یک درام واقعگرا انتظارشان را داریم؛ با این همه، واکنشهایشان ریشه در نیازهایی کاملاً انسانی دارد: ترس از تنهایی، میل به دیدهشدن، حسادت، درماندگی و اشتیاق به معنا.
فیلم در بهترین لحظههایش نشان میدهد چگونه رفتاری مضحک میتواند از زخمی واقعی برخاسته باشد و چگونه یک شوخی، پس از تغییر شرایط، رنگی سنگین و حتی هولناک پیدا کند. بازیها؛ تکیهگاه عاطفی فیلم بازی کالین فارل در نقش پادریک، یکی از دقیقترین عناصر فیلم است. او شخصیت را به سادهلوحی صرف تقلیل نمیدهد؛ در چهره و حرکاتش هم مهربانی دیده میشود و هم خشمی که بهآرامی شکل میگیرد.
« جزیره هم پناهگاه است و هم زندان، هم چشماندازی برای تأمل و هم صحنهای که شخصیتها از آن گریزی آسان ندارند. »
شخصیتها و اجرا
پادریک در آغاز آدمی است که میخواهد زندگی معمولیاش را حفظ کند، اما همین میل به عادیبودن در برابر تصمیم دوستش به مانعی بدل میشود. فارل تغییرهای او را با ظرافت اجرا میکند و اجازه نمیدهد دگرگونی شخصیت ناگهانی یا صرفاً نمایشی به نظر برسد. برندن گلیسون نیز به کالم وقاری تلخ و فرسوده میبخشد.
او مردی است که میخواهد از روزمرگی فراتر برود، اما آرزویش را با قطعیت و خشونتی بیان میکند که امکان همدلی ساده با او را دشوار میسازد. بازی گلیسون در سکوتها و مکثها، بیش از توضیحهای مستقیم دربارهی شخصیت کار میکند. کری کاندن و بری کیوگن نیز جهان فیلم را از دوگانهی اصلی گستردهتر میکنند.
سیوبان با نگاه روشنتر و استقلال فکریاش، پرسشهایی را مطرح میکند که مردان پیرامونش از روبهروشدن با آنها میگریزند؛ دومینیک نیز با آسیبپذیری و رفتارهای نامتعارفش، وجه غمانگیز دیگری از زندگی جزیره را نمایان میکند. دوستی، غرور و میل به جاودانگی در لایهی زیرین ماجرا، فیلم دربارهی دوستی است؛ اما نه دوستی بهمثابه پیوندی همواره گرم و بینقص.
رابطهی پادریک و کالم از عادتهای مشترک، گفتوگوهای روزانه و حضور مداوم در زندگی یکدیگر ساخته شده است. وقتی یکی از آنها این الگوی آشنا را رد میکند، دیگری با خلأیی روبهرو میشود که اندازهاش را پیشتر نمیدانسته است. اثر بهخوبی نشان میدهد گاهی فقدانِ یک رابطه، نه با حادثهای بزرگ، بلکه با حذف یک دیدار و یک گفتوگوی معمولی آغاز میشود.
« فارل تغییرهای او را با ظرافت اجرا میکند و اجازه نمیدهد دگرگونی شخصیت ناگهانی یا صرفاً نمایشی به نظر برسد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
کالم مسئلهی ماندگاری و میراث را در برابر مهربانی روزمره قرار میدهد؛ گویی زندگی تنها زمانی ارزش دارد که اثری بیرون از خود باقی بگذارد. پادریک، در مقابل، با تصویری سادهتر از خوببودن و رضایت از زندگی شناخته میشود. فیلم هیچیک از این دو نگرش را بیچونوچرا برنده اعلام نمیکند. پرسش اصلی این نیست که کدامیک حق دارد، بلکه این است که هرکدام برای دفاع از باور خود چه بهایی بر دیگری تحمیل میکنند.
همین تنش، داستان را از حکایتی دربارهی دلخوری دو دوست فراتر میبرد و به تأملی دربارهی غرور، انتخاب و مسئولیت بدل میکند. تاریخ در پسزمینهی زندگی روزمره داستان در بستر جنگ داخلی ایرلند میگذرد، اما فیلم توجه خود را بر میدان نبرد نمیگذارد. صدای درگیریها از دور به گوش میرسد و جزیرهنشینان، از فاصلهای امن اما نه کاملاً بیتأثیر، شاهد آشوبی بزرگتر هستند.
این پسزمینه به قصه امکان میدهد بدون آنکه به بازسازی مستقیم تاریخ تبدیل شود، پژواکی تمثیلی پیدا کند: شکافی که میان دو دوست شکل میگیرد، در مقیاسی کوچکتر یادآور درگیریهایی است که طرفینشان دیگر توان یا میلی برای مصالحه ندارند. این همنشینی، فیلم را از استعارهای تکمعنا دور نگه میدارد.
نمیتوان هر رخداد را بهسادگی نمادی از جنگ دانست، اما شباهت میان نزاع شخصی و خشونت جمعی در هوا معلق است. مکدونا بیش از آنکه معنایی قطعی تحمیل کند، مخاطب را به دیدن تکرار الگوهای انسانی دعوت میکند: دشمنیهایی که از یک اختلاف آغاز میشوند، با غرور ادامه مییابند و سرانجام از ارادهی اولیهی افراد بزرگتر میشوند.
« پادریک، در مقابل، با تصویری سادهتر از خوببودن و رضایت از زندگی شناخته میشود. »
قوتها و کاستیها
ریتم و محدودیتهای اثر کندی ریتم، هم بخشی از جهان فیلم است و هم مهمترین مانع آن. تکرار مسیرها، مکثهای طولانی و بازگشت به موقعیتهای مشابه، حس روزمرگی جزیره را تقویت میکند و زمان لازم برای مشاهدهی تغییر شخصیتها را در اختیار تماشاگر میگذارد. اما همین انتخاب در بخشهایی به کشآمدن میانجامد.
بعضی صحنهها پس از آنکه ایدهی مرکزیشان روشن شده، بیش از اندازه ادامه مییابند و ممکن است برای مخاطبی که دنبال پیشروی روایی پرشتاب است، حوصلهسربر شوند. این کندی با تلخی فزایندهی داستان نیز ترکیب میشود؛ بنابراین فیلم تجربهای سبک و آسوده نیست، حتی زمانی که شوخی میکند. بخشی از تماشاگران ممکن است با جهان عجیب آن ارتباط بگیرند و از طنز خشک و شخصیتهای نامتعارفش لذت ببرند؛ بخشی دیگر شاید فاصلهای عاطفی احساس کنند و نتوانند از تکرارها عبور کنند.
این تفاوت واکنشها از ابهام و لحن ویژهی اثر ناشی میشود، اما انکارکردنی نیست که فیلم گاهی به بهای مکث و تأمل، از حرکت روایی خود میکاهد. جمعبندی «The Banshees of Inisherin» فیلمی دربارهی پایان یک دوستی است که بهجای روایت سادهی آشتی یا جدایی، زنجیرهی پیامدهای عاطفی و اخلاقی یک تصمیم را میکاود.
بازیهای قدرتمند فارل و گلیسون، حضور مؤثر کاندن و کیوگن، طنز سیاه، فیلمبرداری چشمنواز و استفادهی سنجیده از فضای جزیره، اثری متمایز میسازند؛ اثری که میتواند در یک لحظه خنده برانگیزد و در لحظهای دیگر اندوهی ماندگار بر جای بگذارد. در برابر این امتیازها، ریتم کند و کشآمدن برخی بخشها ممکن است تجربه را برای شماری از مخاطبان دشوار کند.
« ریتم و محدودیتهای اثر کندی ریتم، هم بخشی از جهان فیلم است و هم مهمترین مانع آن. »
جمعبندی
قدرت فیلم در آن است که پاسخ نهایی و آسودهای پیش روی تماشاگر نمیگذارد. پس از پایان تماشا، ممکن است نهفقط به سرنوشت شخصیتها، بلکه به رابطههای خود و معنای مهربانی، غرور و رهاکردن فکر کنیم. همین ماندگاریِ پرسشهاست که تلخی فیلم را از اندوهی گذرا فراتر میبرد و آن را به تجربهای تأملبرانگیز بدل میکند.
« قدرت فیلم در آن است که پاسخ نهایی و آسودهای پیش روی تماشاگر نمیگذارد. »



ثبت دیدگاه