نقد و بررسی
نقد من قبلاً معروف بودم (I Used to Be Famous) | 2022
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت از سایه، نه الزاماً به شهرت «I Used to Be Famous» از نقطهای آشنا آغاز میشود: وینس، ستارهٔ پیشین گروه پسرانهای موفق، سالها پس از خاموششدن تبوتاب شهرت در لندن روزگار میگذراند و هنوز میکوشد راهی برای بازگشت به موسیقی پیدا کند. نوازندگی خیابانی برای او هم راهی برای دیدهشدن است و هم تلاشی برای فرار از جایگاهی که گذشته بر او تحمیل کرده؛ جایگاه مردی که زمانی تشویق میشد و اکنون باید برای چند دقیقه توجه رهگذران تقلا کند.
دیدار اتفاقی وینس با استیوی، نوازندهٔ جوان درامز، مسیر فیلم را بهسوی داستانی دربارهٔ دوستی و همکاری میبرد. این آشنایی، بهجای آنکه صرفاً جرقهای برای بازگشت حرفهای وینس باشد، بهانهای میشود برای سنجیدن معنای موفقیت، مسئولیت و ارتباط. فیلم از همان ابتدا به مخاطب میگوید که قرار نیست ساختار روایی تازهای اختراع کند؛ اهمیتش بیشتر در چگونگی پرداخت یک روایت آشناست تا در غافلگیریهای داستانی.
موسیقی؛ زبان مشترک دو شخصیت موسیقی در این فیلم فقط موضوع داستان یا آرایهای برای گرمکردن فضا نیست؛ شیوهای است که شخصیتها با آن به یکدیگر نزدیک میشوند. گفتوگوهای وینس و استیوی گاه به بنبست میرسد، اما ریتم و اجرا راه دیگری برای ارتباط میگشاید؛ راهی که کمتر به توضیح و بیشتر به گوشدادن نیاز دارد.
« دیدار اتفاقی وینس با استیوی، نوازندهٔ جوان درامز، مسیر فیلم را بهسوی داستانی دربارهٔ دوستی و همکاری میبرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
لحظههای بداههنوازی و تمرین، از همین رو جزو مؤثرترین بخشهای فیلماند: رابطه نه در یک اعتراف بزرگ، بلکه در هماهنگشدن تدریجی دو ساز شکل میگیرد. این انتخاب همچنین به موسیقی نقشی دوگانه میدهد. برای وینس، موسیقی در آغاز وسیلهای برای بازپسگیری توجه و اعتبار ازدسترفته است؛ اما همکاری با استیوی بهتدریج امکان نگاه دیگری را پیش رویش میگذارد.
در سوی دیگر، درامز برای استیوی راهی برای بیان توانایی و حضور است، بیآنکه فیلم ناچار باشد او را فقط از خلال توضیحهای دیگران بشناساند. بااینهمه، آنجا که موسیقی میتوانست به اوج عاطفی مستقلی برسد، فیلم همیشه به اندازهٔ کافی به خودِ اجرا و تجربهٔ موسیقایی مجال نمیدهد. بازنمایی استیوی و اوتیسم یکی از ارزشمندترین جنبههای فیلم، شیوهٔ نمایش استیوی است.
او به مجموعهای از نشانهها یا وسیلهای برای تغییر زندگی وینس فروکاسته نمیشود؛ خواستهها، حساسیتها و محدودیتهای خودش را دارد و در رابطه با دیگران شخصیتی فعال است. فیلم نیز بهجای آنکه اوتیسم را به توضیحی یکخطی تبدیل کند، موقعیتهایی را نشان میدهد که در آنها تفاوت در شیوهٔ تجربهکردن محیط، ازدحام و تغییر برنامه اهمیت پیدا میکند.
« این انتخاب همچنین به موسیقی نقشی دوگانه میدهد. »
شخصیتها و اجرا
بازی لئو لانگ در این زمینه حضوری تعیینکننده دارد. او استیوی را با ترکیبی از تمرکز، آسیبپذیری و اراده میسازد و اجازه نمیدهد شخصیت به تصویری بیجان از «استعداد شگفتانگیز» بدل شود. آگاهی گروه سازنده از موضوع و انتخاب بازیگری نورودایورجنت برای نقش نیز به باورپذیری این بازنمایی کمک کرده است.
البته فیلم گاهی برای حفظ لحن دلنشین و امیدبخش خود، پیچیدگی تجربهٔ استیوی را نرم و هموار میکند؛ اما در مجموع، با شخصیتپردازیای همدلانهتر و انسانیتر از بسیاری نمونههای کلیشهای روبهرو هستیم. بازیها و فاصلهٔ میان شهرت و زندگی اد اسکرین نقش وینس را بر پایهٔ تضادی آرام پیش میبرد: مردی که هنوز به تصویر عمومی گذشتهاش چسبیده، اما در زندگی روزمره با شکست، تنهایی و تردید روبهروست.
بازی او بهجای آنکه شخصیت را صرفاً خودخواه یا شکستخورده نشان دهد، نشانههایی از شرم و اندوه را زیر ظاهر گاه خشن و دفاعیاش نگه میدارد. همین لایهها کمک میکنند تغییرات وینس، هرچند در مسیر داستانی آشنا رخ میدهند، کاملاً مکانیکی به نظر نرسند. لئو لانگ در نقش استیوی نقطهٔ ثقل عاطفی فیلم است.
« بازی لئو لانگ در این زمینه حضوری تعیینکننده دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
حضور او به صحنههای موسیقایی انرژی میدهد و در لحظههای آرامتر نیز شخصیت را از هیاهوی داستان جدا نمیکند. النور ماتسورا در نقش امبر نیز تلاش میکند میان مراقبت مادرانه و نگرانی از استقلال فرزندش تعادل برقرار کند. بااینحال، امبر گاه بیش از آنکه شخصیتی مستقل و چندوجهی باشد، به مانعی در مسیر همکاری دو مرد تبدیل میشود.
فیلم برای توضیح نگرانیهایش زمینه فراهم میکند، اما همیشه به اندازهٔ کافی از زاویهٔ دید او پیش نمیرود. روایت آشنا و ریتم نابرابر ضعف اصلی فیلم نه دشواری در فهم قصه، بلکه پیشبینیپذیری مسیر آن است. کنار هم قرارگرفتن هنرمندی فراموششده و استعداد جوان، شکلگرفتن دوستی میان آنها و رویارویی با موانع، اجزایی آشنا در درامهای امیدبخشاند.
«I Used to Be Famous» گاهی میکوشد با پیچوخمهای کوچک این انتظار را برهم بزند، اما مسیر کلی آن چنان روشن است که کمتر پیش میآید مخاطب واقعاً نداند رابطه وینس و استیوی به کدام سو میرود. کندی فیلم نیز در بخشهایی این آشنایی را پررنگتر میکند. بعضی صحنهها بیش از آنکه شخصیتها را به مرحلهای تازه برسانند، احساسی را که پیشتر منتقل شده تکرار میکنند.
« حضور او به صحنههای موسیقایی انرژی میدهد و در لحظههای آرامتر نیز شخصیت را از هیاهوی داستان جدا نمیکند. »
قوتها و کاستیها
در نتیجه، ریتم میان صمیمیت و کشآمدن نوسان دارد: فیلم لحظههایی گرم و مؤثر میآفریند، اما همیشه نمیداند چه زمانی باید از آنها عبور کند. این مشکل بهویژه وقتی آشکار میشود که داستان برای حفظ حالوهوای نرم خود از پرداخت دقیقتر تعارضها فاصله میگیرد. اوج موسیقایی و انتظار برآوردهنشده فیلم از ابتدا انتظار نوعی رهایی موسیقایی را در ذهن مخاطب شکل میدهد.
وقتی شخصیتها با ریتم به هم پیوند میخورند، طبیعی است که تماشاگر منتظر لحظهای باشد که این توانایی در فضایی کاملتر و با تأکید کافی به نمایش درآید. اما فیلم در نزدیکشدن به نقطهٔ اوج، آنطور که باید از ظرفیت درامز و اجرای استیوی بهره نمیگیرد. مسئله تنها کوتاهی یا بلندی یک صحنه نیست؛ پای وعدهای عاطفی در میان است که روایت بارها زمینهاش را فراهم کرده، اما پرداخت نهایی به اندازهٔ انتظار برآمده از آن قانعکننده نیست.
این کاستی بر پایانبندی نیز سایه میاندازد. فیلم میخواهد نتیجهای گرم و آرامشبخش بر جای بگذارد، اما پایانش برای همهٔ مخاطبان رضایتبخش نخواهد بود؛ بهخصوص برای کسانی که منتظرند رابطهٔ شخصیتها به یک فرجام موسیقایی پرقدرت برسد. بدون ورود به جزئیات داستان، میتوان گفت اثر گاه میان پایاندادن به قصه و کاملکردن تجربهٔ موسیقاییاش مردد میماند.
« اوج موسیقایی و انتظار برآوردهنشده فیلم از ابتدا انتظار نوعی رهایی موسیقایی را در ذهن مخاطب شکل میدهد. »
جمعبندی
جمعبندی «I Used to Be Famous» فیلمی صمیمی دربارهٔ دوستی، موسیقی و بازنگری در معنای موفقیت است؛ اثری که نیروی اصلیاش را از بازیهای باورپذیر، بهویژه حضور چشمگیر لئو لانگ، و بازنمایی همدلانهٔ استیوی میگیرد. فیلم در بهترین لحظههایش نشان میدهد موسیقی چگونه میتواند امکان ارتباطی تازه بسازد، بیآنکه همهچیز به گفتوگو یا توضیح فروکاسته شود.
در مقابل، روایت آشنا، ریتمی که گاهی بیش از حد کند میشود و اوجی که بهطور کامل از ظرفیت موسیقایی خود بهره نمیبرد، مانع میشوند اثر به اندازهٔ نیت خوبش تأثیر بگذارد. بااینحال، گرمای رابطهٔ دو شخصیت و احترام نسبی فیلم به تجربهٔ استیوی، تماشای آن را دلپذیر میکند. این فیلم بیش از آنکه اثری نوآورانه یا تکاندهنده باشد، درامی خوشقلب است که لحظههایی از صداقت و لطافت دارد؛ و همین ویژگیها، با وجود کاستیهایش، در خاطر میمانند.
« بااینحال، گرمای رابطهٔ دو شخصیت و احترام نسبی فیلم به تجربهٔ استیوی، تماشای آن را دلپذیر میکند. »



ثبت دیدگاه