نقد و بررسی
نقد داستان لویزیانا (Louisiana Story) | 1948
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان طبیعت و صنعت «Louisiana Story» ساختهٔ رابرت فلاهرتی، اثری است که از همان ابتدا در مرزهای ناآرام چند گونهٔ سینمایی حرکت میکند: مستند، داستان روستایی، فیلم ماجراجویانه و حتی ستایشنامهای صنعتی. فیلم زندگی الکساندر، پسری کجون، را در مردابهای لوئیزیانا دنبال میکند؛ جهانی که آرامش آن با ورود دکل حفاری نفت برهم میخورد.
اما این دگرگونی بهجای آنکه به کشمکشی پرشتاب و متعارف بدل شود، بیشتر بهانهای است برای مشاهدهٔ منظره، کار روزمره و برخورد دو ریتم متفاوت: کندی طبیعت و نظم مکانیکی صنعت. این انتخاب، هم سرچشمهٔ اصلی زیبایی فیلم است و هم علت مهمی برای دشواری ارتباط با آن. «داستان لوئیزیانا» بیش از آنکه بخواهد قصهای پرحادثه روایت کند، تماشاگر را در فضایی معین نگه میدارد؛ گویی دعوتش میکند به دیدن و شنیدن، نه دنبالکردن پیدرپی گرههای داستانی.
برای بعضی مخاطبان، این شیوه تجربهای شاعرانه میسازد؛ برای برخی دیگر، حاصلش فیلمی کمکشش و پراکنده است. واقعنماییای که داستان میسازد ابهام میان مستند و داستانی، ویژگی فرمی محوری فیلم است. فلاهرتی به سراغ چهرههای محلی و بازیگران غیرحرفهای رفته و موقعیتهایی را در دل چشمانداز واقعی مرداب شکل داده است.
بااینحال، فیلم ثبت بیواسطهٔ زندگی روزمره نیست؛ شخصیتها و رخدادها در چارچوب روایتی طراحیشده قرار دارند. همین آمیختگی سبب میشود حرکات و محیطها گاه حس مشاهدهای زنده داشته باشند، اما گاهی نیز صحنهها چنان تنظیمشده به نظر برسند که مرز میان واقعیت و بازسازی آشکار شود. این دوگانگی صرفاً مسئلهای تاریخی یا نظری نیست؛ مستقیماً بر تجربهٔ تماشاگر اثر میگذارد.
« این انتخاب، هم سرچشمهٔ اصلی زیبایی فیلم است و هم علت مهمی برای دشواری ارتباط با آن. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم از یک سو انتظارهای مستند را برمیانگیزد: توجه به کار واقعی، زیست بومی و حضور آدمها در محیطی ملموس. از سوی دیگر، داستانپردازیاش آنقدر کمفشار است که تماشاگر ممکن است نداند باید چشمبهراه چه نوع پیشرفتی باشد. حاصل، فیلمی است که بیش از آنکه در یک قالب جا بگیرد، میان قالبها معلق میماند.
مرداب؛ قهرمان خاموش فیلم نیرومندترین عنصر «داستان لوئیزیانا» خودِ سرزمین است. مرداب فقط پسزمینهٔ ماجرا نیست؛ حضوری زنده دارد که تصویرها پیوسته آن را به مرکز توجه بازمیگردانند. سطح آب، گیاهان، درختان و پهنههای خاموش، کیفیتی تماشایی و گاه رازآلود به فیلم میبخشند. سیاهوسفید بودن اثر نیز از این توجه نمیکاهد؛ برعکس، تضاد روشنایی و سایه، بافت آب و برگ و خطوط سازههای صنعتی را برجستهتر میکند.
فیلمبرداری، بهویژه در ثبت فاصلهٔ میان طبیعت و تجهیزات حفاری، چشماندازی بهیادماندنی میسازد. سازهٔ فلزی در میان پهنهٔ طبیعی هم غریب است و هم شگفتآور؛ گویی تصویری از ورود نیرویی تازه به جهانی با قواعد دیرینه باشد. از این رو، بسیاری از لحظههای ماندگار فیلم نه در پیشروی قصه، بلکه در قابهایی شکل میگیرند که مرداب را با دقت و حوصله به تماشا میگذارند.
طبیعت در اینجا منظرهای زیباست، اما همین زیبایی میتواند پرسشی نیز برانگیزد: آیا فیلم واقعاً آن را میبیند، یا از آن برای دلپذیر کردن تصویری از صنعت بهره میگیرد؟ پسری کنجکاو و رفاقتی دوستداشتنی الکساندر نقطهٔ پیوند میان تماشاگر و جهان فیلم است. کنجکاوی کودکانهٔ او در برابر دستگاهها و روند حفاری، فرصتی فراهم میکند تا سازوکار صنعت از چشم کسی دیده شود که آن را بدیهی نمیپندارد.
« فیلم از یک سو انتظارهای مستند را برمیانگیزد: توجه به کار واقعی، زیست بومی و حضور آدمها در محیطی ملموس. »
شخصیتها و اجرا
پرسشهای او دربارهٔ کار و ایمنی، به فیلم لحظههایی از کشف و مشاهده میبخشد؛ لحظههایی که در آنها شکاف میان شگفتی کودکانه و مقیاس بزرگ ماشینآلات آشکار میشود. رابطهٔ پسر با راکون محبوبش نیز از شیرینترین وجوه اثر است. این پیوند، گرما و لطافتی به روایت میدهد که در بخشهای صنعتی کمتر دیده میشود.
حضور راکون، افزون بر جذابیت عاطفی، یادآور آن است که زندگی مرداب به تجربهٔ کاریگران و خانوادهٔ پسر محدود نیست؛ جانوران نیز جزئی از این محیطاند. بااینحال، این رابطه بهتنهایی نمیتواند کمبودهای روایی را جبران کند. دلنشینی شخصیتها در کنار روایت کمفشار، گاهی بیشتر به مجموعهای از لحظههای لطیف میانجامد تا داستانی که پیوسته مخاطب را با خود ببرد.
موسیقی و ریتم آرام موسیقی ویرجیل تامسون با لحن آرام و روشن فیلم هماهنگی چشمگیری دارد. آهنگها به تصویرها حالوهوایی شاعرانه میبخشند و از تبدیلشدن فیلم به گزارشی صرف دربارهٔ عملیات حفاری جلوگیری میکنند. در بهترین لحظهها، موسیقی، حرکت دوربین و سکون مرداب به یکدیگر میپیوندند و فضایی میسازند که در آن تماشای طبیعت خود به تجربهای کامل تبدیل میشود.
اما همین آرامش، هزینهای روایی هم دارد. فیلم بارها بر مشاهدهٔ جزئیات و امتداد کار تأکید میکند، بیآنکه همیشه کشش تازهای به داستان بیفزاید. نمایش مراحل فنی حفاری ممکن است برای مخاطبی که به فرایند صنعتی علاقه دارد جذاب باشد؛ برای مخاطبی که در انتظار ماجراجویی یا تحول شخصیتهاست، این بخشها میتوانند طولانی و کمتحرک جلوه کنند.
« رابطهٔ پسر با راکون محبوبش نیز از شیرینترین وجوه اثر است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
ریتم فیلم آگاهانه کند است، اما آگاهی از انتخاب سبکی، الزاماً خستگی حاصل از آن را از میان نمیبرد. ستایش صنعت و مسئلهٔ نگاه مهمترین پرسش اخلاقی و سیاسی فیلم به تصویری بازمیگردد که از حفاری نفت عرضه میکند. «داستان لوئیزیانا» با حمایت شرکت استاندارد اویل ساخته شد و این زمینه، تماشای رابطهٔ میان مرداب و دکل را پیچیدهتر میکند.
فیلم ورود صنعت را عمدتاً آرام، منظم و بیخطر نشان میدهد؛ کارکنان مهرباناند، عملیات در چارچوبی کنترلشده پیش میرود و حضور صنعت بهجای آنکه به تهدیدی پایدار بدل شود، با نوعی اطمینان و سازگاری تصویر میشود. این تصویر با واقعیت پیچیدهترِ پیامدهای زیستمحیطی استخراج نفت فاصله دارد.
ازاینرو، طبیعتدوستی فیلم با تبلیغ نرمِ صنعت در تنشی حلنشده قرار میگیرد. مرداب چنان زیبا و زنده تصویر میشود که تماشاگر ممکن است انتظار داشته باشد اثر پیامدهای دستکاری در آن را جدی بگیرد؛ اما روایت، خطر را محدود و مهارشدنی جلوه میدهد. فیلم با نمایش تجهیزات عظیم در دل طبیعت، امکان نقد را ایجاد میکند، ولی همزمان آن را با لحنی خوشبینانه خنثی میسازد.
این تناقض به اثر عمق تاریخی میدهد، اما از بیطرفانه خواندن آن جلوگیری میکند. ارزش امروزین اثر تماشای فیلم امروز، دو تجربهٔ متفاوت را همزمان پیش میبرد. از یک سو، با اثری روبهرو هستیم که در ثبت فضای مرداب و ساختن لحظههای بصری صبورانه توانایی چشمگیری دارد. از سوی دیگر، روایت ساده و تصویر خوشخیم آن از حفاری، پرسشهایی را پیش میکشد که فیلم پاسخ قانعکنندهای برایشان ندارد.
« ریتم فیلم آگاهانه کند است، اما آگاهی از انتخاب سبکی، الزاماً خستگی حاصل از آن را از میان نمیبرد. »
قوتها و کاستیها
آگاهی از حمایت مالی شرکت نفتی، تضاد میان زیبایی طبیعت و اطمینانبخشی صنعتی را آشکارتر میکند؛ در نتیجه، تماشاگر میتواند همان صحنههایی را که فیلم برای ایجاد آرامش ساخته، با نگاهی انتقادیتر ببیند. این فاصلهگذاری، ارزش اثر را از میان نمیبرد. برعکس، فیلم را به نمونهای آموزنده از رابطهٔ سینما، حامیان مالی و بازنمایی واقعیت بدل میکند.
گاهی ضعفهای آن—از جمله روایت پراکنده و موضع یکطرفهاش—خود بخشی از چیزی میشوند که باید تحلیل کرد. بااینحال، ارزش تاریخی و تصویری اثر برای همهٔ مخاطبان به معنای لذتبخش بودن تماشایش نیست؛ علاقه به سینمای شاعرانه، تاریخ مستند و نسبت هنر با صنعت، نقش مهمی در میزان همراهی با آن دارد.
جمعبندی «Louisiana Story» فیلمی نامتعارف و دوپهلوست: ستایشگر طبیعت، اما همزمان مدافع تصویری آرام و بیخطر از استخراج نفت؛ برخوردار از قابهایی چشمنواز و موسیقیای دلنشین، اما متکی بر روایتی کمکشش و ریتمی کند. الکساندر و راکونش به اثر لطافت میبخشند و مرداب، حتی زمانی که قصه از حرکت بازمیماند، نگاه را با خود نگه میدارد.
در مقابل، ابهام میان مستند و داستانی ممکن است سردرگمکننده باشد و نگاه خوشبینانه به صنعت، فاصلهای جدی میان فیلم و واقعیت زیستمحیطی ایجاد میکند. این اثر بیش از آنکه یک ماجرای پرکشش باشد، تجربهای از فضا، تصویر و تناقض است. تماشاگرانی که به قصهپردازی پرشتاب نیاز دارند احتمالاً با آن دشوار ارتباط میگیرند؛ اما برای کسانی که به زیباییشناسی مستند، سینمای طبیعت و سیاستِ بازنمایی علاقه دارند، فیلم همچنان موضوعی قابل تأمل باقی میماند.
« این فاصلهگذاری، ارزش اثر را از میان نمیبرد. »



ثبت دیدگاه