نقد و بررسی
نقد هانزو (Hanezu) | 2012
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان طبیعت و افسانه «Hanezu» بیش از آنکه روایتی عاشقانه با مسیر داستانی روشن باشد، تجربهای حسی و تأملی است؛ فیلمی که رابطهٔ میان آدمها را در دل رابطهای بزرگتر با زمین، حافظه و گذر زمان قرار میدهد. داستان در آسوکا، ناحیهای روستایی در استان نارا، میگذرد؛ مکانی که گذشتهٔ تاریخیاش همچون لایهای پنهان زیر زندگی روزمره حضور دارد.
نائومی کاواسه این جغرافیا را صرفاً پسزمینهٔ ماجرا نمیگیرد: چشماندازها، جنگلها و کوهها در فیلم چنان حضوری پررنگ دارند که گویی خودشان نیز شخصیتاند؛ خاموش، اما اثرگذار بر سرنوشت انسانها. فیلم با الهام از افسانهها و شعر کهن ژاپنی، زمان حال را به گذشتهای اسطورهای پیوند میزند، بیآنکه این پیوند را به توضیحی سرراست و ساده تبدیل کند.
روایتی که آهسته نفس میکشد تاکومی، هنرمند چوبکار، به آسوکا آمده است تا خانههای قدیمی را بازسازی کند و زندگیاش را با ریتمی آرامتر و نزدیک به طبیعت پیش ببرد. آشنایی دوبارهاش با کایوکو، هممدرسهای سابقش، آرامآرام زندگی عاطفی او را دگرگون میکند؛ کایوکو با تتسویا زندگی میکند و شیفتگیاش به رنگ سرخ و شالهایی که با رنگ هانزو میبافد، به بخشی از جهان شخصی و تصویری فیلم بدل میشود.
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بااینهمه، کاواسه این موقعیت را به شکل یک ملودرام پرحادثه نمیپروراند. اطلاعات و دگرگونیهای عاطفی گاه با چنان خویشتنداریای عرضه میشوند که تماشاگر باید از مکثها، نگاهها و رفتارهای کوچک، معنای صحنه را دریابد. این انتخاب با منطق مراقبهای فیلم سازگار است، اما در عین حال ممکن است فاصلهای میان تماشاگر و شخصیتها ایجاد کند.
جغرافیای زنده و تصویر شاعرانه مهمترین دستاورد فیلم، ساختن فضایی است که در آن طبیعت نه تزئینِ قاب، بلکه نیرویی جاری در متن روایت است. خاک، سنگ، آب، درختان و مه، کیفیتی ملموس و گاه رازآلود دارند؛ تصویرها بهجای آنکه صرفاً اطلاعات داستانی منتقل کنند، تماشاگر را به مکث و مشاهده فرامیخوانند.
دوربین دستی و قاببندیهای نزدیک به محیط، حس حضور در مکان را تقویت میکنند؛ گاهی نیز حرکت دوربین بهجای آنکه کاملاً صیقلی و نامرئی باشد، ردّ نگاه انسانی را آشکار میگذارد. حاصل، زیباییای است که از طبیعتِ رامشده و کارتپستالی فاصله میگیرد و به تجربهای ناپایدارتر و زندهتر نزدیک میشود.
« بااینهمه، کاواسه این موقعیت را به شکل یک ملودرام پرحادثه نمیپروراند. »
شخصیتها و اجرا
در این جهان، آدمها گاهی کوچک و گذرا به نظر میرسند، گویی چشمانداز، حافظهای دیرپاتر از آنان دارد. سرخی هانزو و حافظهٔ اسطورهای عنوان فیلم به واژهای کهن برای نوعی سایهٔ سرخ اشاره دارد؛ رنگی که در پوششها و کار کایوکو جلوه میکند و بهتدریج معنایی فراتر از یک انتخاب زیباییشناختی مییابد.
سرخی میتواند یادآور شور، میل، دلبستگی و نیز زخمی پنهان باشد؛ اما فیلم برای هیچیک از این معناها پاسخ قطعی صادر نمیکند. در پسِ داستان امروز، افسانه و شعر کهن حضور دارد و کوهها و روایتهای وابسته به آنها، زندگی شخصیتها را در پژواکی اسطورهای قرار میدهند. جذابیت این همنشینی در آن است که اسطوره را به حاشیهای تزئینی تقلیل نمیدهد؛ گذشته به شکلی مبهم در اکنون رسوخ میکند، بیآنکه مرز میان واقعیت، خاطره و خیال همیشه روشن بماند.
در مقابل، همین ابهام میتواند مانعی باشد: نمادها گاه بیش از آنکه به تجربهٔ عاطفی شخصیتها عمق ببخشند، در فضایی رازآلود باقی میمانند و رمزگشایی از آنها برای همهٔ مخاطبان آسان نیست. بازیها و عاطفهٔ مهارشده بازیهای فیلم از نمایشگری فاصله دارند و با سبک کمتأکید کارگردانی هماهنگاند.
« در این جهان، آدمها گاهی کوچک و گذرا به نظر میرسند، گویی چشمانداز، حافظهای دیرپاتر از آنان دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
شخصیتها احساساتشان را به بیانهای بزرگ و صریح نمیسپارند؛ بخشی از آنچه در درونشان میگذرد، در سکوت، حرکتهای روزمره و مکثهای کوتاه آشکار میشود. این طبیعیبودن به فیلم حس صمیمیت میبخشد و اجازه میدهد زندگی شخصیتها ساختگی یا بیش از حد نمایشی به نظر نرسد. بااینحال، خویشتنداری در اجرا گاهی به کمپرداختگی نزدیک میشود.
از آنجا که روایت نیز از توضیح مستقیم پرهیز میکند، تماشاگر ممکن است فرصت کافی برای شناخت انگیزهها و پیچیدگیهای عاطفی هر شخصیت پیدا نکند. درام خانوادگی و رابطهٔ میان سه شخصیت اصلی، گاه بیشتر در حد نشانه و اشاره باقی میماند تا کشاکشی با تداوم و اوجگیری روشن. ریتم؛ امتیاز و مانع کندی «Hanezu» ضعف تصادفی یا صرفاً ناشی از کمبود حادثه نیست؛ بخشی از شیوهٔ فیلم برای همریتمشدن با طبیعت و فاصلهگرفتن از الگوی معمول روایت است.
نماها مجال امتداد مییابند، صحنهها بهجای آنکه فوراً به نتیجه برسند، در حس و فضا سکونت میکنند و بعضی اطلاعات بیتأکید از کنار تماشاگر میگذرند. اگر بیننده آمادگی همراهی با این ریتم را داشته باشد، فیلم میتواند همچون شعری تصویری اثر بگذارد؛ اثری که معنایش نه فقط در گفتوگوها، بلکه در سکوت میان آنها شکل میگیرد.
« این طبیعیبودن به فیلم حس صمیمیت میبخشد و اجازه میدهد زندگی شخصیتها ساختگی یا بیش از حد نمایشی به نظر نرسد. »
قوتها و کاستیها
اما همین روش ممکن است برای مخاطبی که انتظار پیشرفت دراماتیک پیوسته دارد، فرساینده باشد. وقتی روایت کمتحرک میشود و پیوند اسطوره با ماجرای عاطفی نیز مبهم میماند، زیبایی تصویر بهتنهایی همیشه برای حفظ کشش کافی نیست. پیوندهای ناتمام یکی از محدودیتهای فیلم آن است که به بعضی خطوط عاطفی و خانوادگی مجال بسط کافی نمیدهد.
کاواسه آشکارا به جای توضیح روانشناختی و گفتوگوهای تشریحی، به طبیعت و تصویر اعتماد میکند؛ رویکردی که به اثر هویت میدهد، اما هزینهای هم دارد. برخی موقعیتها چنان گذرا میمانند که وزن بالقوهٔ آنها بهطور کامل دراماتیزه نمیشود و بعضی رابطهها بیش از آنکه در کنش و گفتوگو پرورده شوند، به شکل طرحی کلی در ذهن تماشاگر میمانند.
در نتیجه، شکاف میان گستردگیِ معناییِ اسطورهها و محدودبودنِ بسط داستان روزمره گاهی محسوس است. فیلم از پیوند انسان، گذشته و زمین پرسشهای جذابی میسازد، اما همیشه آنها را به تجربهای عاطفی به همان اندازه نیرومند تبدیل نمیکند. جمعبندی «Hanezu» برای تماشاگرانی ساخته شده است که از سینما انتظار مکث، ابهام و توجه به جزئیات حسی دارند.
« اما همین روش ممکن است برای مخاطبی که انتظار پیشرفت دراماتیک پیوسته دارد، فرساینده باشد. »
جمعبندی
نیروی اصلی فیلم در فضاسازی شاعرانه، حضور زندهٔ طبیعت، قاببندیهای چشمنواز و پیوند خیالانگیز اکنون با حافظهٔ اسطورهای نهفته است. در برابر، روایت کند، نمادپردازی دشوارفهم و درام عاطفی کمپرورشیافته میتواند مانع ارتباطی فراگیرتر شود. کاواسه بیش از آنکه قصهای عاشقانه را به شکل متعارف تعریف کند، حالوهوای زیستن در مکانی آکنده از گذشته را میسازد؛ جهانی که در آن انسان، طبیعت و خاطره از یکدیگر جدا نیستند.
حاصل، فیلمی آرام و نابرابر، اما دارای هویت بصری و حسی مشخص است: اثری که ممکن است بیش از آنکه با پیرنگش در خاطر بماند، با سکوتها، رنگ سرخ و چشماندازهایش در ذهن ادامه یابد.
« در برابر، روایت کند، نمادپردازی دشوارفهم و درام عاطفی کمپرورشیافته میتواند مانع ارتباطی فراگیرتر شود. »



ثبت دیدگاه