نقد و بررسی
نقد افسانههای نانیانگ: قایقران روح (The Ferryman: Legends of Nanyang) | 2021
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جهان میان دو کرانه «The Ferryman: Legends of Nanyang» از ایدهای آشنا در روایتهای فراطبیعی آغاز میکند: مردگانی که هنوز به جهان زندگان پیوند دارند، بهسبب کاری ناتمام در آن میمانند و برای گذر از این مرز به یاری نیاز دارند. در مرکز این رفتوآمد، شیائو دونگچینگ و ژائو لی قرار گرفتهاند؛ یکی با چشمانی که جهان نادیدنی را آشکار میکند و دیگری قایقرانی که ارواح را راهی مقصدشان میسازد.
مغازهای که دونگچینگ در آن کار میکند، صرفاً محل وقوع ماجرا نیست؛ همچون ایستگاهی میان دو قلمرو عمل میکند و به قصهها مکانی ثابت میدهد تا از آنجا به گذشتهها، فقدانها و حسرتهای گوناگون سرک بکشند. مجموعه در ۳۶ قسمت ساخته شده و روایتش را از چند ماجرای روحمحور و پیوسته به هم پیش میبرد.
این ساختار، هم امکان تنوع فراهم میکند و هم یک انتظار مشخص میسازد: هر روح باید چیزی بیش از وسیلهای برای ترساندن باشد. پرسش اصلی معمولاً این نیست که «چه چیزی در تاریکی پنهان شده؟»، بلکه این است که «چه چیزی مانع رفتن او شده؟» همین جابهجاییِ مرکز ثقل، به مجموعه لحنی انسانیتر میدهد و آن را از وحشت صرف دور میکند.
ارواحی با اندوههای زمینی یکی از امتیازهای اصلی سریال، ساختن عاطفه از دلِ قصههای کوتاهتر است. ماجراها به ارواحی میپردازند که هرکدام با گذشته، پیوندها یا خواستهای ناتمام تعریف میشوند؛ بنابراین پایان هر پرونده میتواند حس همدلی و دلسوزی برانگیزد، نه فقط آسودگی از رفع خطر. مرگ در این جهان نقطهای برای قطع رابطه نیست؛ گاهی فرصتی است تا آنچه در زندگی گفته یا انجام نشده، سرانجام مجال ظهور پیدا کند.
« مجموعه در ۳۶ قسمت ساخته شده و روایتش را از چند ماجرای روحمحور و پیوسته به هم پیش میبرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این شیوه وقتی موفق است که رازآلودگی، شخصیت را زیر سایه خود نبرد. بیننده باید بتواند اندوه یا درماندگی روح را درک کند، حتی اگر جهان فراطبیعیِ داستان برایش غریب باشد. بنا بر تجربهای که از واکنش مخاطبان به مجموعه بازتاب یافته، قصهها و حس عاطفیِ پایانشان از بخشهای ماندگارتر تماشا هستند؛ برداشتی که نشان میدهد نیروی مجموعه بیشتر در کیفیت روایتهای منفردش نهفته است تا صرفاً در دلهرهآفرینی.
البته این اثرگذاری به یک اندازه در تمام ماجراها تضمینشده نیست: قالب اپیزودیک طبیعتاً باعث میشود بعضی داستانها بیش از برخی دیگر فرصت رشد و تأثیرگذاری پیدا کنند. شخصیت مرکزی و رازِ نگاه دونگچینگ شخصیتی است که موقعیتش میان جهان زندگان و مردگان، از همان ابتدا نوعی بیجایی را القا میکند.
او ظاهراً حضور پررنگی در زندگی عادی ندارد، اما توانایی دیدن و ارتباط گرفتن با موجودات جهان دیگر، او را ناخواسته در مرکز رویدادها مینشاند. این تضاد ــ انسانی که در میان زندگان کمرنگ به نظر میرسد، اما برای مردگان حضوری تعیینکننده دارد ــ ظرفیت دراماتیک خوبی دارد. راز چشمان ویژهاش نیز فقط یک ترفند داستانی نیست؛ میتواند بهانهای برای پرداختن به تنهایی، ناخواستهبودنِ مسئولیت و بهای دانستن باشد.
در کنار او، ژائو لی نماینده نظمی کهنتر و حرفهایتر است؛ کسی که وظیفه هدایت ارواح را میشناسد و با آن زندگی کرده است. فاصله میان تجربه و خامی، وظیفه و همدلی، میتوانست رابطه این دو را به موتور نیرومند مجموعه بدل کند. بااینحال، جذابیت این پیوند همیشه بهروشنیِ ظرفیت بالقوهاش نمیرسد.
« این شیوه وقتی موفق است که رازآلودگی، شخصیت را زیر سایه خود نبرد. »
شخصیتها و اجرا
اگر مخاطب چراییِ همکاری این دو یا جایگاه دقیق هرکدام در ماجراها را مبهم احساس کند، بخشی از کشش شخصیتی کاهش مییابد. رازپردازی درباره دونگچینگ نیز زمانی مؤثر است که در کنار تعلیق، انگیزهای روشن برای دنبالکردن مسیر او بسازد؛ صرفِ پنهانماندن اطلاعات همیشه به معنای افزایش جذابیت نیست.
جنوبشرق آسیا؛ فضا و فرصت عنوان مجموعه وعده میدهد که داستانها را با رنگوبوی نانیانگ و جنوبشرق آسیا پیوند بزند. این زمینه جغرافیایی و فرهنگی امکان ویژهای فراهم میکند: قصههای ارواح میتوانند از باورها، خاطرههای تاریخی و سنتهای متنوع منطقه بهره بگیرند و به جای بازسازی فضایی بیزمان و بیمکان، ریشههای مشخصتری داشته باشند.
در برخی روایتها، عناصر فرهنگی منطقه در بافت داستان حضور پیدا میکنند؛ بااینحال، ارزیابی منتقدی که بخش آغازین سریال را دیده، این است که در همان قسمتهای نخست، این وعده همیشه به اندازه انتظار گسترش نمییابد و بعضی افسانهها حالوهوایی آشناتر و کمتمایزتر دارند. این نکته را بهتر است نه بهعنوان نفی ارزش بومیبودن مجموعه، بلکه بهمنزله فاصلهای میان ظرفیت و تحقق آن دید.
وقتی قصه در سنگاپور و پیرامون فرهنگی نانیانگ میگذرد، مخاطب انتظار دارد مکان تنها پسزمینه نباشد و در شیوه ترسیدن، سوگواری یا بهیادآوردنِ شخصیتها نیز اثر بگذارد. هرجا این فضا با جزئیات فرهنگی و تاریخی در قصه تنیده شود، مجموعه هویتی متمایزتر مییابد؛ هرجا فقط جای وقوع حوادث باشد، شباهت آن به دیگر مجموعههای ماورایی بیشتر به چشم میآید.
« این نکته را بهتر است نه بهعنوان نفی ارزش بومیبودن مجموعه، بلکه بهمنزله فاصلهای میان ظرفیت و تحقق آن دید. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
تعلیق، ریتم و پیوند روایتها تقسیم داستان به ماجراهای جداگانه، نقطه قوتی عملی و درعینحال چالشی ساختاری است. از یک سو، مخاطب با پروندههایی روبهرو میشود که هرکدام حالوهوای عاطفی و راز خاص خود را دارند؛ از سوی دیگر، روایت بلند باید دلیلی برای دنبالکردن مسیر کلی شخصیتها فراهم کند.
اگر پیوند میان ماجراها و راز بزرگتر دونگچینگ به اندازه کافی نیرومند نباشد، ممکن است تجربه تماشاگر بیشتر به مجموعهای از حکایتهای پراکنده شبیه شود تا سفری با مقصدی روشن. بررسی قسمتهای آغازین نیز به ضعف نسبیِ نیروی محرک کلان داستان اشاره میکند؛ یعنی در آن مقطع، هنوز هدف یا تقابل مرکزیِ محکمی شکل نگرفته که همه روایتها را به یکدیگر گره بزند.
بااینهمه، قالب اپیزودیک الزاماً نقص نیست. اتفاقاً اگر هر ماجرا استقلال و پایان عاطفیِ قانعکننده داشته باشد، مجموعه میتواند بدون تکیه مداوم بر یک معمای طولانی، تماشایی باقی بماند. دشواری زمانی پدید میآید که تعلیقِ هر پرونده به اوج نزدیک شود، اما اجرای صحنه یا واکنش شخصیتها نتواند شدت لازم را حفظ کند.
در چنین لحظههایی، داستان ممکن است وعده تأثیری بزرگتر بدهد، ولی آن را کامل محقق نکند؛ همان گسستی که در برخی واکنشهای مخاطبان به بازی دو نقش اصلی، بهخصوص نزدیک اوج احساسات، دیده میشود. بازیگری و حدود اثرگذاری بازیها در مجموع مانع تماشای مجموعه نیستند، اما از آن دسته اجراهایی هم نیستند که بهتنهایی کیفیت اثر را بالا ببرند.
« تعلیق، ریتم و پیوند روایتها تقسیم داستان به ماجراهای جداگانه، نقطه قوتی عملی و درعینحال چالشی ساختاری است. »
قوتها و کاستیها
در روایتهایی که بخش مهمی از تأثیرشان بر اندوه، فقدان و تصمیمهای دشوار استوار است، بازیگران باید بتوانند احساسات را بهتدریج و با ظرافت منتقل کنند. اگر واکنشها کمجان یا کنترلنشده به نظر برسند، لحظهای که باید عاطفه برانگیزد، ممکن است فاصلهای میان مخاطب و شخصیت ایجاد کند. این مسئله درباره دو شخصیت محوری اهمیت بیشتری دارد، زیرا تماشاگر بارها از زاویه تجربه آنان وارد قصه میشود.
نقدهای مخاطبان درباره اجرای دو نقش اصلی همسو نیستند: برخی بازی را صرفاً نهچندان چشمگیر میدانند، درحالیکه برخی دیگر معتقدند بازیها گاهی مانع اوجگرفتن صحنه میشوند. همین تفاوت نشان میدهد که مسئله لزوماً فروپاشی کامل اجرا نیست، بلکه ناپایداری و نابرابریِ اثرگذاری است. مجموعه در لحظههای آرامتر میتواند با قصه و موقعیت کار کند؛ اما هرجا به فوران عاطفی یا تعلیق شدید نیاز دارد، ضعف اجرا بیشتر به چشم میآید.
جمعبندی «The Ferryman: Legends of Nanyang» مجموعهای است که بیش از هر چیز با قصههای ارواح و اندوههای ناتمامشان به یاد میماند. ایده قایقرانی میان دو جهان، چشمان ویژه دونگچینگ و پیوند میان ماجراهای فراطبیعی و احساسات انسانی، زمینهای غنی برای روایت فراهم میکنند. سریال در بهترین لحظاتش از تماشاگر نمیخواهد فقط از موجودات نادیدنی بترسد؛ او را وامیدارد برای سرگذشت کسانی دل بسوزاند که هنوز چیزی آنان را به زندگی متصل نگه داشته است.
در برابر این نقطه قوت، اجرای بازیگران گاه به اندازه بار احساسی داستان پیش نمیرود و انسجام روایت بلند نیز همیشه نیروی کافی برای نگهداشتن تعلیق ندارد. هویت جنوبشرق آسیاییِ اثر نیز ظرفیتی دارد که میتوانست در همه داستانها برجستهتر شود. بااینحال، برای مخاطبی که از قصههای ماوراییِ شخصیتمحور و پایانهای عاطفی لذت میبرد، تماشای مجموعه میتواند تجربهای دلنشین باشد: نه اثری بینقص، بلکه مجموعهای که در میان سایهها، گاهی به اندوههای آشنای آدمیان میرسد.
« این مسئله درباره دو شخصیت محوری اهمیت بیشتری دارد، زیرا تماشاگر بارها از زاویه تجربه آنان وارد قصه میشود. »
ثبت دیدگاه