نقد و بررسی
نقد بچههایی که به دنبال آواهای گمشده میگردند (Children Who Chase Lost Voices) | 2011
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
خیالِ فقدان و جاذبهٔ جهانِ زیرین «Children Who Chase Lost Voices» در ظاهر سفری خیالانگیز به سرزمینی پنهان است؛ اما نیروی اصلی آن نه در رازهای آگارتا، بلکه در پرسشی انسانیتر ریشه دارد: آدمی با جای خالی کسانی که دوستشان داشته چه میکند؟ ماکوتو شینکای این پرسش را در قالب ماجرایی فانتزی میپرورد و از قصهٔ دختری تنها، داستانی دربارهٔ سوگ، دلبستگی و دشواریِ وداع میسازد.
حاصل، فیلمی است که گاه با تصویرهایش بیش از گفتوگوهایش سخن میگوید و در لحظههای موفق خود، اندوهی آرام و ماندگار بر جای میگذارد. آسونا، دخترکی که تنهاییاش را با شنیدن موسیقی رادیویی اسرارآمیز تاب میآورد، از همان آغاز با فقدانی قدیمی پیوند خورده است. یادگار پدر درگذشتهاش برای او تنها وسیلهای مرموز نیست؛ دریچهای است به خاطره و تمنای نزدیکی با کسی که دیگر در دسترس نیست.
آشنایی با شون و سپس سفر به آگارتا، این حسرت را از محدودهٔ زندگی روزمره بیرون میبرد و به پرسشی بزرگتر بدل میکند: آیا میتوان از دلِ فقدان راهی به سوی بازگشت گشود، یا پذیرشِ نبودن بخشی ناگزیر از زیستن است؟ فیلم پاسخ را یکباره و با قطعیت عرضه نمیکند؛ آن را در مسیر، برخوردها و انتخابهای شخصیتها میجوید.
سفری که بیش از مقصد، معنای راه را میجوید سفر به آگارتا چارچوب ماجرایی فیلم را فراهم میکند، اما کارکرد آن صرفاً پیشبردن قصه نیست. هر مرحله از این راه، آسونا را با سویهای تازه از جهان روبهرو میسازد: زیبایی و خشونت، شگفتی و خطر، میل به کشف و هزینهٔ دلبستگی. سرزمین زیرین در حکم فضایی بیرون از جهان آشناست که شخصیتها میتوانند در آن با خواستههای پنهان خود مواجه شوند.
« فیلم پاسخ را یکباره و با قطعیت عرضه نمیکند؛ آن را در مسیر، برخوردها و انتخابهای شخصیتها میجوید. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در این معنا، آگارتا فقط یک مقصد خیالانگیز نیست؛ صحنهای است برای آشکارشدن نسبت هر شخصیت با مرگ و خاطره. بااینحال، فیلم همیشه میان ماجراجویی و تأمل عاطفی توازن کاملی برقرار نمیکند. گاه جزئیات جهان تازه با شتاب از کنار مخاطب میگذرند و فرصت نمییابند به ساختاری زنده و منسجم بدل شوند.
آگارتا جذابیت بصری و نشانههای اسطورهای فراوان دارد، اما منطق اجتماعی و فرهنگی آن به اندازهای بسط نمییابد که این سرزمین در تمام لحظهها مستقل از نیازهای پیرنگ احساس شود. ازاینرو، تماشاگر ممکن است بیش از آنکه در سازوکار جهان غرق شود، با حالوهوای شاعرانهٔ آن ارتباط برقرار کند.
آسونا و دشواریِ عاملیت آسونا مرکز عاطفی فیلم است؛ تنهایی او نه با انزوایی پرهیاهو، بلکه با عادتهای کوچک و روزمره بیان میشود. حضور رادیو، رفتوآمدهای معمول و فاصلهاش از همسالان، تصویری ملموس از دختری میسازد که در جستوجوی پیوند است، اما هنوز زبانِ بیان آن را نمیشناسد. این پایهگذاری، سفر او را از یک ماجرای صرفاً شگفتانگیز فراتر میبرد: ما با دختری همراه میشویم که میخواهد جای خالی عاطفی خود را پر کند و در طول راه باید بفهمد چه چیزی واقعاً در اختیار اوست.
باوجود این ظرفیت، آسونا در بخشهایی بیشتر واکنش نشان میدهد تا تصمیم بگیرد. رویدادها و خواستههای شخصیتهای دیگر بارها مسیرش را تعیین میکنند و در نتیجه تحول درونی او گاهی روشنتر از کنش بیرونیاش به نظر میرسد. این کاستی بهویژه در فیلمی که رشد شخصی قهرمان را محور قرار داده، محسوس است.
« در این معنا، آگارتا فقط یک مقصد خیالانگیز نیست؛ صحنهای است برای آشکارشدن نسبت هر شخصیت با مرگ و خاطره. »
شخصیتها و اجرا
بااینهمه، سکوت و تردید او را نباید صرفاً ضعف شخصیتپردازی دانست: بخشی از جذابیت آسونا در آن است که احساساتش پیش از آنکه به کلام درآیند، در نگاه و مکث و واکنشهای کوچک پدیدار میشوند. موریساکی و دو شکل متفاوتِ سوگواری در کنار آسونا، موریساکی تصویری دیگر از فقدان ارائه میکند. اگر آسونا هنوز در حال یافتن معنای دلبستگی و تنهایی است، موریساکی با اندوهی روبهروست که به ارادهای سرسخت و هدفی وسواسگونه تبدیل شده است.
حضور او به فیلم امکان میدهد میان دو شیوهٔ مواجهه با مرگ تمایز بگذارد: پذیرفتن اینکه عشق و خاطره با رفتنِ عزیزان پایان نمییابد، و تلاش برای انکارِ پایان از راه بازگرداندنِ ناممکن. تقابل این دو مسیر، از غنیترین ایدههای فیلم است، هرچند پرداخت موریساکی همیشه به پیچیدگی لازم نمیرسد.
انگیزهاش قابلفهم است، اما گاه چنان به کارکرد نمادین خود نزدیک میشود که فردیتش کمرنگ میماند. بعضی شخصیتهای فرعی نیز بیشتر حامل اطلاعات یا محرکِ رویدادها هستند تا انسانهایی با زندگی درونیِ مستقل. این شتاب در شخصیتپردازی سبب میشود بخشی از ظرفیت عاطفی داستان در حد طرح باقی بماند، نه تجربهای کاملاً پرورده.
تصویر و موسیقی؛ زبانِ بیواسطهٔ احساس از برجستهترین امتیازهای فیلم، توانایی آن در ساختن فضایی است که تماشاگر پیش از فهم کاملِ آن، حضورش را حس میکند. چشماندازهای گسترده، طبیعت رازآلود و معماریِ جهان زیرین، حسِ فاصله گرفتن از روزمرگی را تقویت میکنند. تصویرها فقط پسزمینهای زیبا برای ماجرا نیستند؛ مقیاسِ بزرگ جهان، کوچکیِ آدمی را یادآوری میکند و تضاد میان آرامش مناظر و خطرهای نهفته در آنها، به تجربهٔ سفر عمق میدهد.
« موریساکی و دو شکل متفاوتِ سوگواری در کنار آسونا، موریساکی تصویری دیگر از فقدان ارائه میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
موسیقی نیز در پیوند با یادگار پدر و میل آسونا به شنیدن، نقشی فراتر از همراهی عاطفی پیدا میکند. صدا در این فیلم راهی برای اتصال گذشته و حال است؛ چیزی که غایب را به شکلی ناپایدار در اکنون حاضر میکند. آهنگها و فضای صوتی، لحظههای اندوه را نرمتر میکنند، بیآنکه الزاماً از تلخی آنها بکاهند.
همین ویژگی است که به فیلم حالوهوایی آرامشبخش میدهد، حتی هنگامی که موضوعش فقدان و جدایی است. این آرامش، تسکینِ ساده و بیدرد نیست؛ بیشتر شبیه مکثی است برای تحمل آنچه نمیتوان تغییر داد. ریتم و نابرابریِ اجرا ساختار فیلم بلندپروازانه است و میخواهد هم ماجرایی پرتحرک باشد، هم حکایتی اسطورهای، هم تأملی دربارهٔ مرگ و بزرگشدن.
چنین گسترهای به فیلم امکان میدهد از مقیاسهای متفاوت بهره ببرد، اما گاهی به پراکندگی نیز میانجامد. بخشهایی از سفر طولانیتر از نیروی دراماتیک خود احساس میشوند و مکثها، بهجای آنکه همیشه به تعمیق شخصیتها بینجامند، آهنگ روایت را کند میکنند. در این لحظهها ممکن است تماشاگر احساس کند فیلم بیش از آنکه پیش برود، در منظرههای خود توقف کرده است.
این کندی با لحظههای احساسیِ مؤثر و تصاویر چشمگیر جبران میشود، اما بهطور کامل از میان نمیرود. همچنین برخی پیچیدگیهای جهانسازی و تغییرهای انگیزشی به اندازهٔ کافی زمینهچینی نمیشوند؛ در نتیجه، اتفاقها گاه بیشتر تابع نیاز قصه به نظر میرسند تا حاصل منطقیِ قواعدی که فیلم پیشتر بنا کرده است.
« موسیقی نیز در پیوند با یادگار پدر و میل آسونا به شنیدن، نقشی فراتر از همراهی عاطفی پیدا میکند. »
قوتها و کاستیها
بااینحال، نابرابریِ اجرا از ارزشِ ایدهٔ مرکزی نمیکاهد. فیلم حتی وقتی در روایت لغزش دارد، همچنان فضایی میآفریند که مخاطب را به تأمل دربارهٔ سوگ و رهاکردن دعوت میکند. جمعبندی «Children Who Chase Lost Voices» اثری بینقص نیست: شخصیتهای فرعیاش گاه کمعمق میمانند، جهان جادوییاش مجال گسترش بیشتری میطلبد و ریتمش در بخشهایی از حرکت بازمیایستد.
اما در مرکز خود، با صداقتی قابلتوجه به تجربهای دشوار نزدیک میشود: اینکه دوستداشتنِ کسی به معنای توانایی نگهداشتن او نیست. فیلم اندوه را از زندگی جدا نمیکند و آن را صرفاً مانعی برای رسیدن به خوشبختی نمیبیند؛ سوگ را بخشی از پیوند با گذشته میداند، پیوندی که باید شکل تازهای پیدا کند تا زندگی ادامه یابد.
به همین دلیل، ماندگاری فیلم بیش از آنکه از رازهای آگارتا یا کشش ماجراجویانهاش بیاید، از نغمهای آرام و تلخ سرچشمه میگیرد: میل به بازگشت آنچه از دست رفته، و ضرورت آموختنِ خداحافظی. این ترکیب از خیال، زیبایی و اندوه، فیلم را به تجربهای تأملبرانگیز بدل میکند؛ اثری که شاید همهٔ ایدههایش را به یک اندازه موفق پرورش ندهد، اما پس از پایان، پرسش اصلیاش را در ذهن و دل تماشاگر باقی میگذارد.
« بااینحال، نابرابریِ اجرا از ارزشِ ایدهٔ مرکزی نمیکاهد. »



ثبت دیدگاه