نقد و بررسی
نقد شیطان مجازاتگر (The Devil Punisher) | 2020
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
افسانهای میان نانوایی و جهان مردگان «The Devil Punisher» از ایدهای برخوردار است که در نگاه نخست ظرفیت چشمگیری برای آمیختن چند گونهٔ روایی دارد: عاشقانهای فرازمانی، قصهای اسطورهای و ماجراهایی دربارهٔ ارواح و دیوان. ژونگکویی، ایزدی که در کالبدی انسانی به جهان بازگشته، روزها در نانوایی کار میکند و شبها با نیروهای اهریمنی روبهرو میشود؛ همزمان، میکوشد پیوندی را با منگپو از نو برقرار کند که حافظهاش از گذشتهٔ مشترک آن دو پاک شده است.
تقابل زندگی روزمره با وظیفهای ماورایی، و پیوند عشق با مسئلهٔ حافظه و باززایی، بنیاد خیالانگیز مجموعه را شکل میدهد. سریال در بیست قسمت، این عناصر را کنار هم میچیند و از اسطورههای چینی برای ساختن جهانی عامهپسند و ملودراماتیک بهره میبرد. نکتهٔ جذاب این جهان، تضاد میان شکوه اسطورهای و سادگی زندگی روزمره است.
نانوایی، بهجای آنکه صرفاً محل کار قهرمان باشد، به نشانهای از زندگی زمینی و معمولی او بدل میشود؛ زندگیای که در کنار نبرد با دیوان، امکان لحظههایی سبکتر و انسانیتر را فراهم میکند. این دوگانگی به مجموعه اجازه میدهد میان فانتزی و کمدی رفتوآمد کند و از همان آغاز، حالوهوایی متفاوت بسازد.
بااینحال، ظرفیت اولیهٔ ایده همیشه به یک جهان روایی منسجم و باورپذیر تبدیل نمیشود. اسطوره در خدمت عاشقانه محور عاطفی سریال، تنها جستوجوی دوبارهٔ دو عاشق نیست؛ مسئلهٔ اصلی آن است که آیا عشق میتواند از فراموشی، تناسخ و فاصلهٔ زمانی عبور کند. منگپو با گذشتهٔ خود بیگانه است و ژونگکویی باید در میان ماجراهای روزمره و تهدیدهای فراطبیعی، راهی برای نزدیکشدن دوباره به او بیابد.
« نکتهٔ جذاب این جهان، تضاد میان شکوه اسطورهای و سادگی زندگی روزمره است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این وضعیت، امکان طرح پرسشهایی دربارهٔ هویت و تداوم عاطفه فراهم میکند: اگر خاطره از میان برود، چه چیزی از رابطه باقی میماند؟ آیا دلبستگی میتواند مستقل از شناخت گذشته شکل بگیرد؟ در بهترین لحظهها، سریال از همین فاصلهٔ میان دانستن و بهیادآوردن بهره میبرد و به رابطهٔ اصلی نوعی اندوه آرام میبخشد.
اما گاه تأکید بر سرنوشت از پرورش تدریجی احساسات پیشی میگیرد. پیوندی که بناست هزار سال دوام آورده باشد، برای اثرگذاری به جزئیات رفتاری، گفتوگوهای معنادار و تغییرات تدریجی نیاز دارد؛ هرجا این عناصر جای خود را به توضیح مستقیم یا تکرار کشمکش میدهند، عاشقانهٔ مرکزی کمتر متقاعدکننده میشود.
در نتیجه، ایدهٔ عشق فرازمانی از خود رابطهٔ ملموس میان شخصیتها گاه پررنگتر به نظر میرسد. پروندههای ماورایی و ضرباهنگ آغازین پروندههای فراطبیعیِ بخشهای نخست از مهمترین ابزارهای جذب مخاطباند. ارواح و رخدادهای رازآلود هر بار موقعیتی تازه میسازند و به زوج اصلی فرصت میدهند در کنار هم با مسئلهای بیرونی روبهرو شوند.
این ساختارِ پروندهمحور، در آغاز تنوع و کنجکاوی ایجاد میکند و کمک میکند جهان سریال به توضیحهای اسطورهای محدود نماند. گاهی نیز سرگذشت روحها با اندوه، پشیمانی یا نیاز به آشتی پیوند میخورد و به ماجراها وجهی احساسی میبخشد. کمدی نیز در همین قسمتهای ابتدایی نقشی مهم دارد. موقعیتهای سبکتر، فاصلهای میان فضای هراسآلود و عاشقانه ایجاد میکنند و مانع میشوند مجموعه از همان ابتدا در لحن ملودراماتیک خود فروبماند.
« آیا دلبستگی میتواند مستقل از شناخت گذشته شکل بگیرد؟ »
شخصیتها و اجرا
این طنز همیشه ظریف یا یکدست نیست، اما در لحظههایی که از برخورد جهان روزمره با قواعد ماورایی پدید میآید، به شخصیتها صمیمیت میبخشد. مشکل آن است که این الگوی جذاب، با پیشروی داستان بهتدریج زیر سایهٔ توطئهٔ بزرگتر قرار میگیرد؛ پروندههای مستقل کمرنگ میشوند، در حالی که خط اصلی نیز به اندازهٔ کافی پرشتاب و منسجم نیست.
روایتی که در میانه از نفس میافتد ضعف اصلی «The Devil Punisher» بیش از آنکه در کمبود ایده باشد، در نحوهٔ گسترش آن است. روایت در میانهٔ مسیر کش میآید و برخی کشمکشها بیش از اندازه تکرار میشوند. سریال چندین خط داستانی و راز را پیش میکشد، اما پیوند میان آنها همیشه روشن یا قانعکننده نیست.
گاهی رخدادها نه از انتخابهای شخصیتها، بلکه از نیاز فیلمنامه به ایجاد مانعی تازه ناشی میشوند؛ به همین دلیل، پیچشها ممکن است بهجای غافلگیری، حس تصنع و بیمنطقی پدید آورند. این مسئله به تعلیق نیز آسیب میزند. مخاطب باید بتواند نشانهها را دنبال کند و حتی اگر پاسخ نهایی را نداند، منطقِ پرسشها را درک کند.
اما هنگامی که قواعد جهان داستان مبهم میمانند یا اطلاعات مهم دیر و ناهموار عرضه میشوند، رازآلودگی به آشفتگی نزدیک میشود. خط عاشقانه هم از این کشآمدن بیتأثیر نیست: تکرار سوءتفاهمها و موانع، فرصت پرداخت دقیقتر رابطه را کاهش میدهد. حاصل، میانهای است که نه پیوستگی پرکششِ آغاز را حفظ میکند و نه با شتابی حسابشده به سوی اوج حرکت میکند.
« روایت در میانهٔ مسیر کش میآید و برخی کشمکشها بیش از اندازه تکرار میشوند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
شخصیتها و مسئلهٔ نیروی مخالف ژونگکویی بهواسطهٔ دوگانهٔ ایزد و انسان، امکان شخصیتی پیچیده را در خود دارد. او باید هم نگهبان جهان باشد و هم در زندگی روزمره جایگاهی انسانی پیدا کند؛ افزون بر آن، در پیوندش با منگپو با مسئلهٔ رنج، صبر و محدودیت روبهرو است. مجموعه گاه از این زمینه برای نشاندادن وجهی همدلانهتر از قهرمان استفاده میکند، اما پرداخت شخصیت در همهٔ لحظهها به یک اندازه عمیق نیست.
همین کمبود در برخی شخصیتهای پیرامونی نیز دیده میشود: حضورشان میتواند به پیشبرد داستان کمک کند، اما انگیزهها و دگرگونیهایشان همیشه بهاندازهٔ کافی پرورده نمیشود. نیروی مخالف اصلی نیز از مشکل مشابهی رنج میبرد. نشانههای تهدید بهتدریج ظاهر میشوند، اما هویت و مسیر شخصیت منفی آنقدر زود قابل حدس میشود که بخش مهمی از کشش روایی کاهش مییابد.
قابلپیشبینیبودن بهخودیخود ایراد نیست؛ مسئله آن است که سریال برای جبران آن، تنش روانی یا انگیزهای پیچیدهتر نمیسازد. در نتیجه، تقابل نهایی بیش از آنکه حاصل برخورد دو جهانبینی یا دو شخصیتِ پرقدرت باشد، به مانعی برای عبور قهرمانان از مرحلهٔ پایانی داستان شباهت پیدا میکند. اوج ماجرا نیز از هیجان و فشار عاطفی لازم برخوردار نیست.
بازیها و کیفیت رابطهٔ مرکزی بازیگران در فضایی فعالیت میکنند که میان لحن جدی اسطورهای، کمدی و عاشقانه در نوسان است؛ نوسانی که بهخودیخود اجرای یکدست را دشوار میکند. در بخشهایی، بازیها به شیرینی و سبکی لحظههای روزمره کمک میکنند، اما در لحظات عاطفی یا بحرانی، شدت احساس همیشه به مخاطب منتقل نمیشود.
« شخصیتها و مسئلهٔ نیروی مخالف ژونگکویی بهواسطهٔ دوگانهٔ ایزد و انسان، امکان شخصیتی پیچیده را در خود دارد. »
قوتها و کاستیها
رابطهٔ ژونگکویی و منگپو نیز به شیمی و اعتماد متقابل بازیگران وابستگی زیادی دارد؛ هرگاه این هماهنگی کمرنگ میشود، ایدهٔ عشق دیرپا بیشتر به توضیحی روایی بدل میشود تا تجربهای احساسی. این نابرابری را نباید صرفاً به بازیگران نسبت داد. فیلمنامه فرصت کافی برای مکث و تحول تدریجی شخصیتها فراهم نمیکند و گاه از آنان میخواهد احساساتی بزرگ را در دل صحنههایی کمزمینه بیان کنند.
شخصیتهای فرعی نیز بهجای آنکه همواره به جهان داستان عمق ببخشند، گاه میان کارکردهای روایی پراکنده میشوند. بنابراین، مسئلهٔ اصلی نه فقدان ظرفیت بازی، بلکه فاصلهٔ میان ظرفیت شخصیتها و میزان پرداختی است که داستان در اختیارشان میگذارد. جلوههای بصری و جهانسازی جهانی که سریال میسازد، به هماهنگی میان طراحی لباس، فیلمبرداری، جلوههای ویژه و فضای صحنهها وابسته است.
نتیجه، از نظر کیفیت بصری یکدست نیست: گاه عناصر فانتزی بهاندازهای قابلقبول در جهان داستان جا میگیرند، اما در لحظاتی دیگر، ناهماهنگی جلوهها یا طراحیها یادآور محدودیت تولید است. این تفاوت اهمیت دارد، زیرا قصه برای باورپذیرشدن به جهانی نیاز دارد که قواعد ماوراییاش در تصویر نیز حس شوند، نه آنکه صرفاً در دیالوگها توضیح داده شوند.
لباسها و ظاهر شخصیتها نیز در ساختن پیوند میان اسطوره و زمان معاصر نقش دارند، اما یکدستی لازم را همیشه حفظ نمیکنند. فیلمبرداری در بهترین حالت به صحنهها فضای عاطفی میدهد؛ در لحظههای ضعیفتر، تصویر توان ایجاد شکوه یا اضطراب متناسب با رخداد را ندارد. این لغزشها مانع تماشای سریال نمیشوند، اما از اثرگذاری بخشهایی میکاهند که قرار است مخاطب را به قلمرو افسانه و نبردهای فراطبیعی ببرند.
« این نابرابری را نباید صرفاً به بازیگران نسبت داد. »
جمعبندی
جهانسازی در این مجموعه بیش از آنکه با انسجام بصری استوار شود، بر جذابیت ایده و آشنایی مخاطب با قراردادهای فانتزی تکیه دارد. جمعبندی «The Devil Punisher» سریالی است با هستهای خیالانگیز و چند امکان جذاب: پیوند میان ژونگکویی و منگپو، زندگی روزمرهٔ یک ایزد در کالبد انسانی، پروندههای ارواح و آمیختن کمدی با فانتزی عاشقانه.
آغاز مجموعه از همین ترکیب نیرو میگیرد و به مخاطب وعدهٔ تجربهای سرگرمکننده و متفاوت میدهد. بااینحال، روایت در میانه کش میآید، پیچشها همیشه منطق کافی ندارند و شخصیت منفی و اوج داستان آنچنان که باید تنشآفرین نمیشوند. ناهماهنگی جلوههای بصری و شتاب پایانبندی نیز فاصلهٔ میان ظرفیت داستان و دستاورد نهایی را آشکارتر میکند.
این مجموعه برای مخاطبی که به اسطورههای چینی، عاشقانههای تناسخی و داستانهای ماورایی علاقه دارد، همچنان لحظههایی دلنشین و سرگرمکننده فراهم میآورد؛ بهویژه در بخشهای آغازین که کمدی و پروندههای مستقل به داستان جان میدهند. اما آنچه از یک ایدهٔ پرکشش انتظار میرود، در ادامه با پرداختی نامتوازن همراه میشود.
حاصل، اثری است که خیال و عاطفه را در طرح اولیه بهخوبی به هم نزدیک میکند، ولی در مسیر تبدیل این وعده به روایتی منسجم و از نظر احساسی ماندگار، به دشواری
« آغاز مجموعه از همین ترکیب نیرو میگیرد و به مخاطب وعدهٔ تجربهای سرگرمکننده و متفاوت میدهد. »
ثبت دیدگاه