نقد و بررسی
نقد فرار در Dannemora (Escape at Dannemora) | 2018
«Escape at Dannemora» در ظاهر دربارهٔ یک فرار جسورانه از زندانی فوقامنیتی است، اما علاقهٔ اصلیاش نه به هیجانِ گریز، بلکه به آدمهایی تعلق دارد که در روزمرگیِ خفهکنندهٔ خود، راهی برای عبور از مرزهای اخلاقی پیدا میکنند. بن استیلر با تکیه بر بازسازی دقیق فضا و بازیهایی بهشدت جسمانی، ماجرایی واقعی را به درامی تلخ، کندسوز و گاه ناآرامکننده تبدیل میکند؛ اثری که بیش از آنکه قهرمان بسازد، تناقضهای شخصیتهایش را زیر ذرهبین میبرد.
وعدهٔ ژانری؛ فرار از هیجانِ آسان «Escape at Dannemora» از همان عنوان، وعدهٔ
روایتی دربارهٔ گریز میدهد؛ وعدهای که میتواند بهسادگی به تریلری پرشتاب با نقشههای دقیق، تعقیبوگریزهای نفسگیر و قهرمانانی بدل شود که تماشاگر بیدرنگ با آنها همراه میشود. سریال اما آگاهانه از این مسیر فاصله میگیرد. فرار در اینجا نه نقطهٔ شروع یک ماجراجویی، بلکه محصول زنجیرهای از خواستهها، ضعفها، معاملههای پنهان و فرصتهایی است که در محیطی بهشدت کنترلشده پدید میآیند. اهمیت ماجرا در این نیست که چگونه رخ میدهد؛ در این است که چه کسانی، با چه انگیزههایی، قدمبهقدم امکان وقوعش را فراهم میکنند. این رویکرد، اثر را از قالب سرگرمی جناییِ متعارف بیرون میکشد و به درامی دربارهٔ میل به گریز از زندگی روزمره نزدیک میکند. زندان تنها ساختمانی با دیوارهای بلند و نظارت دائمی نیست؛ بیرون از آن هم شخصیتها در حصار عادتها، ازدواجهای فرسوده، کارهای تکراری و نقشهایی قرار گرفتهاند که سالهاست به آنها چسبیدهاند. سریال از این تقارن استفاده میکند، بیآنکه تفاوت میان زندانی و آزاد را از میان ببرد یا جرم را رمانتیک جلوه دهد. زندان، در عین آنکه مکان اصلی قصه است، استعارهای برای وضعیتی گستردهتر نیز هست: ماندن در زندگیای که آدم از آن رضایت ندارد، اما راه خروجش را نمیداند. اینجا فرار، آغاز هیجان نیست؛ شکل نهاییِ یک نارضایتیِ طولانی است. همین انتخابِ روایی ممکن است برای مخاطبی که انتظار تریلری تند و حادثهمحور دارد، غافلگیرکننده باشد. سریال بارها از پاسخ فوری به کنجکاوی تماشاگر سر باز میزند و بهجای آن، او را در جزئیات زندگی شخصیتها نگه میدارد. این جزئیات گاه ناخوشایند، گاه مضحک و اغلب پیشپاافتادهاند؛ اما در مجموع کمک میکنند ماجرا از حالت افسانهای بیرون بیاید. نتیجه، اثری است که هیجانش را از انفجارهای پیدرپی نمیگیرد، بلکه از فاصلهٔ میان نظم ظاهری و بینظمی پنهانی تغذیه میکند که زیر پوست آن جریان دارد.
روایت و ریتم؛ معماریِ صبر و انتظار ساختار هفتقسمتی سریال به آن فرصت میدهد
که مقدمات فرار را با حوصلهای غیرمعمول بنا کند. بخش بزرگی از زمان صرف کارهای روزانه، گفتوگوهای ظاهراً کماهمیت و رفتوآمد میان زندان و فضای بیرون میشود. این مکثها صرفاً پرکننده نیستند؛ شخصیتها در همین لحظههای معمولی خود را آشکار میکنند، از راه نحوهٔ حرفزدن، سکوتکردن، نگاهکردن و واکنشنشاندادن به موقعیتهایی که برای دیگران شاید ناچیز باشند. سریال بهجای آنکه مدام اطلاعات تازه رو کند، تجربهٔ ماندن در جهان خود را به تماشاگر تحمیل میکند. بااینحال، صبرِ روایی همیشه به معنای ریتم بینقص نیست. بعضی موقعیتها بیش از اندازه کش میآیند و تکرار روزمرگیها میتواند فاصلهای میان مخاطب و خط اصلی داستان ایجاد کند. این کندی در بخشهایی از کارکرد دراماتیک برخوردار است؛ چون تماشاگر باید فشار و ملال محیط را حس کند، نه اینکه فقط دربارهاش بشنود. اما در بعضی لحظهها، همان ترفند به نوعی خودنمایی بدل میشود: انگار سریال بیش از اندازه بر این نکته پافشاری میکند که شتابزده نیست. برای مخاطبی که با ریتم آرام کنار میآید، این مکثها بافت میسازند؛ برای مخاطبی دیگر، ممکن است به تکرار بدل شوند. تقسیم روایت نیز تنها برای حفظ تعلیق به کار نمیرود. سریال اطلاعات را در زمانی میدهد که بتواند برداشت ما از رفتار شخصیتها را پیچیدهتر کند، نه اینکه صرفاً پرسشی را پاسخ دهد. در نتیجه، تماشاگر بارها ناچار میشود آنچه را پیشتر دیده، دوباره در ذهن خود مرتب کند. این شیوه از نظر روانشناختی مؤثر است، هرچند گاهی نظم روایی را کمرنگ میکند و از شدت ضرباهنگ میکاهد. بااینهمه، اثر در نقطههای اوجش نشان میدهد که آن همه تأخیر و تأمل صرفاً وقتگذرانی نبوده است: زمینهای ساخته شده تا جزئیات کوچک، در لحظهٔ مناسب، وزنی بزرگ پیدا کنند. تعلیقِ سریال از ندانستنِ مقصد نمیآید؛ از تماشای انتخابهایی میآید که راه بازگشت را تنگتر میکنند.
شخصیتها و اجرا؛ آدمهایی بیرون از قالب قهرمان مرکز ثقل احساسی سریال شخصیت
تیلی میچل است؛ زنی که نه بهسادگی میتوان او را قربانی شرایط دانست و نه میتوان با برچسبی قطعی، همهٔ رفتارهایش را توضیح داد. زندگی او، در سطح بیرونی، با کار و رابطهای آشنا و تکراری پیش میرود؛ اما میل به دیدهشدن و تجربهٔ چیزی متفاوت، او را به سوی انتخابهایی میبرد که هزینههایشان بهتدریج آشکار میشود. سریال از تیلی چهرهای دوستداشتنی و بیگناه نمیسازد تا تماشاگر را به همدلی آسان دعوت کند. در عوض، او را با تناقضهایش پیش چشم ما میگذارد: گاهی آسیبپذیر، گاهی خودخواه، و گاهی چنان بیاعتنا به پیامدها که تماشاگر از او فاصله میگیرد. پاتریشا آرکت با بازیای کنترلشده و جسورانه، این تناقضها را به بدن و صدا منتقل میکند. تغییرات ظاهری شخصیت تنها یک ابزار گریم نیست؛ بخشی از ساختن زنی است که ظاهرش با تصویرهای رایج از زنان قهرمان یا اغواگر سازگار نمیشود. آرکت از نگاهها، مکثها و کیفیت نامتعارف گفتار برای نشاندادن نارضایتی و عطشِ توجه استفاده میکند، بیآنکه هر لحظه را به نمایش اغراقآمیز تبدیل کند. بازی او در بهترین لحظاتش تماشاگر را وادار میکند همزمان احساس کند تیلی را میفهمد و از انتخابهایش منزجر است. این دوگانگی یکی از دستاوردهای اصلی نقش است. ریچارد مت و دیوید سوئیت نیز از هم متمایزند، نه فقط به سبب جایگاه متفاوتشان در نقشهٔ فرار، بلکه بهخاطر نوع نگاهشان به خطر و زندگی. بنicio دل تورو به ریچارد حضوری پرابهام میدهد؛ مردی که میتواند در یک لحظه سرگرمکننده به نظر برسد و در لحظهای دیگر تهدیدی سرد را در فضا پخش کند. پل دانو در نقش دیوید، کیفیتی عصبی و محاسبهگر را به نمایش میگذارد؛ شخصیتی که هوش و تنش درونیاش همزمان بر رفتار او سایه میاندازند. تقابل این دو بازیگر، بدون آنکه به دوگانهای ساده میان «مغز متفکر» و «مرد خشن» تقلیل یابد، بخش مهمی از کشش دراماتیک سریال را تأمین میکند. بازیها به شخصیتها حق نمیدهند؛ آنها را چنان زنده میکنند که نتوانیم بهآسانی از داوری دربارهشان دست بکشیم. نقشهای مکمل نیز در شکلدادن به جهان سریال اهمیت دارند. اریک لانگ، در نقش لایل، به شخصیتی وفادار و بهظاهر سادهدل عمق میدهد؛ کسی که حضورش تنها برای کاملکردن زندگی زناشویی تیلی نیست. او نمایندهٔ نوعی عادت و وفاداری است که ممکن است از بیرون ساده و حتی بیهیجان به نظر برسد، اما در مواجهه با بحران، بُعدی دردناک پیدا میکند. بازیگران دیگر نیز با اجرای کمنمایش خود، زندان را از پسزمینهای خالی به محیطی اجتماعی بدل میکنند؛ جایی که آدمها با سلسلهمراتب، مناسبات کاری، رقابت و سازشهای روزمره زندگی میکنند.
فضا و فرم؛ واقعگراییِ سرد و ملموس کارگردانی بن استیلر در این پروژه،
تکیهاش را بر فاصلهگرفتن از ظرافتهای براق و هیجانسازی مرسوم میگذارد. فضای زندان تیره، زمخت و عاری از جذابیت بصریِ آشناست؛ دیوارها، راهروها و محل کار شخصیتها چنان ثبت میشوند که محیط بیشتر از آنکه صحنهای برای کنش باشد، نیرویی دائمی بر رفتار آدمها به نظر برسد. دوربین گاهی از شخصیتها فاصله میگیرد تا آنها را در دل معماری محصور نشان دهد و گاهی به آنها نزدیک میشود، بیآنکه این نزدیکی به همدلیِ تحمیلی تبدیل شود. نتیجه، تصویری است که هم به جزئیات توجه دارد و هم از زیباسازیِ بیشازحد واقعیت پرهیز میکند. فیلمبرداری و طراحی صحنه نیز در خدمت همین حسِ ملموسبودناند. محیط شمال ایالت نیویورک، با حالوهوای سرد و فاصلهاش از مراکز پرجنبوجوش، به جهان سریال کیفیتی منزوی میدهد. این انزوا فقط از طبیعت یا جغرافیا نمیآید؛ در فضای داخل زندان هم ادامه پیدا میکند، جایی که زندگی به برنامه، مسیر و دستورالعمل تقسیم شده است. انتخاب قابها و حرکت دوربین، اغلب اجازه میدهد فضا پیش از آنکه کنش را توضیح دهد، آن را محدود کند. گویی آدمها پیش از هر تصمیمی باید با ساختمان، کارکرد آن و مراقبت دائمیاش کنار بیایند. موسیقی و صداگذاری نیز عموماً از قرارگرفتن در جایگاه راهنمای عاطفی دوری میکنند. سریال بهندرت میکوشد با موسیقی به تماشاگر بگوید دقیقاً چه احساسی داشته باشد؛ در عوض، صدای محیط و سکوتها بخشی از فشار صحنه را میسازند. این انتخاب به واقعگرایی اثر کمک میکند، اما گاهی میتواند به یکنواختی حسی بینجامد، بهویژه وقتی با ریتم آرام و رنگبندی سرد همراه میشود. در چنین لحظههایی، فرم بیش از آنکه تنش را افزایش دهد، آن را در سطحی ثابت نگه میدارد. بااینحال، همین ثبات با جهان بستهٔ داستان تناسب دارد و آن را از هیجانهای تصنعی دور میکند. واقعیت و بازسازی؛ فاصلهٔ میان سند و درام «Escape at Dannemora» بر پایهٔ رویدادی واقعی شکل گرفته، اما شیوهٔ روایتش مستند محض نیست. اثر باید برای آدمهایی که از ماجرای اصلی خبر ندارند شخصیت بسازد، موقعیتها را به صحنههای دراماتیک تبدیل کند و خلأهای اطلاعاتی را با تصمیمهای روایی پر کند. بنابراین، بازسازی آن را نمیتوان پنجرهای کاملاً بیواسطه به واقعیت دانست؛ اینجا واقعیت از نگاه نویسندگان و کارگردان انتخاب و صورتبندی شده است. سریال در بسیاری از بخشها بر جزئیات اجرایی و بازآفرینی محیط تأکید میکند و همین امر حس نزدیکی به واقعیت را افزایش میدهد، اما نزدیکیِ بصری بهتنهایی تضمین نمیکند که هر برداشت روانشناختی، حقیقت نهایی شخصیتها باشد. این مسئله بهخصوص در شخصیتپردازی تیلی اهمیت پیدا میکند. درامی که بر روابط خصوصی و انگیزههای پنهان بنا شده، ناگزیر به خوانشی از ذهن و میل شخصیتها میرسد؛ خوانشی که از جنس بازسازی واقعیت نیست، بلکه بخشی از تفسیر هنری اثر است. سریال با ساختن جزئیات رفتاری و عاطفی، تصویری قانعکننده از بیقراری و میل به تغییر عرضه میکند، اما این تصویر را نباید با حکم قطعی دربارهٔ تمام حقیقت زندگی واقعی یکی گرفت. چنین فاصلهای نقصی ویژهٔ این مجموعه نیست؛ ویژگی بنیادین درامهای مبتنی بر پروندههای واقعی است. بااینحال، آگاهی از آن کمک میکند تماشاگر هم از قدرت بازسازی اثر بهره ببرد و هم نسبت به قطعیتهای نمایشی محتاط بماند. از سوی دیگر، واقعگراییِ بیپردهٔ سریال پرسشی اخلاقی نیز پیش میکشد: نمایش جزئیات خشونت، تحقیر و آسیب تا چه اندازه به شناخت بهتر ماجرا کمک میکند و از کجا به بعد به تماشای رنج برای اثرگذاری بیشتر بدل میشود؟ «Escape at Dannemora» در مجموع از قهرمانسازی و بزککردن جهان مجرمانه فاصله میگیرد، اما همین انتخابِ خشن و نزدیک گاه به مرز بهرهبرداری از واقعیت میرسد. این تنش ارزش بحث دارد، زیرا اثر میخواهد هم بیپرده باشد و هم دراماتیک؛ دو خواستهای که همیشه بهآسانی با هم سازگار نمیشوند.
قوتها و کاستیها؛ بهای کندسوزی بزرگترین قوت سریال، پیوند میان بازیهای
مرکزی و فضای آن است. شخصیتها در محیطی زندگی میکنند که هر جزئیاتش بهنوعی بر رفتارشان فشار میآورد، و بازیگران نیز این فشار را از سطح دیالوگ به بدن و ریتم حضورشان منتقل میکنند. کارگردانی استیلر بهجای نمایش مداوم مهارت خود، اغلب به مشاهدهٔ طولانی و جزئیات کوچک اعتماد میکند. از همین رو، لحظههای پرتنش اثر زمانی بیشترین اثر را دارند که از دل روالهای عادی بیرون میآیند. سریال در این موقعیتها بهخوبی نشان میدهد که چگونه اتفاقی بزرگ میتواند از مجموعهای از تصمیمهای کوچک و ظاهراً قابلچشمپوشی شکل بگیرد. اما همین اعتماد به مشاهده، گاهی به سنگینیِ بیحاصل نزدیک میشود. وقتی یک صحنه برای رساندن معنایی که پیشتر روشن شده بیش از اندازه ادامه مییابد، مخاطب ممکن است بهجای حسکردن ملالِ شخصیتها، خود از روایت خسته شود. همچنین تمرکز شدید بر چند چهرهٔ اصلی، فرصت پرداخت بیشتر به بخشی از شخصیتهای پیرامونی را محدود میکند. این انتخاب دراماتیک قابلفهم است، اما گاه باعث میشود جهان زندان، با همهٔ ظرفیتهای اجتماعی و نهادیاش، بیش از حد به پسزمینهای برای رابطههای مرکزی تقلیل یابد. اثر به اندازهٔ کافی دربارهٔ محیط حرف میزند، ولی همیشه به آدمهای حاشیهٔ آن صدای مستقلی نمیدهد. نقطهٔ دیگرِ بحثبرانگیز، توازن میان خشونت و ظرافت است. سریال در برابر موقعیتهای ناخوشایند عقبنشینی نمیکند و همین بیپروایی با جهان داستان تناسب دارد، اما هر نمایش صریحی الزاماً معنای تازهای نمیسازد. بعضی لحظهها قدرت تکاندهنده دارند؛ بعضی دیگر خطر آن را دارند که صرفاً شدتِ صحنه را بالا ببرند، بیآنکه شناخت ما از شخصیت یا وضعیت را گسترش دهند. این کاستیها از ارزش کلی اثر کم نمیکنند، اما نشان میدهند که واقعگراییِ سختگیرانه نیز به انتخاب و اندازهگیری نیاز دارد. هرچه اثر بیشتر بر تلخی تکیه کند، ضرورتِ تمایز میان تلخیِ معنادار و تلخیِ نمایشی پررنگتر میشود. جایگاه اثر و مخاطب هدف «Escape at Dannemora» نمونهای از درام جنایی تلویزیونی است که بهجای آنکه پروندهای واقعی را به مجموعهای از پاسخهای روشن و هیجانهای فوری تبدیل کند، از آن برای مطالعهٔ رفتار آدمها بهره میگیرد. علاقهٔ اصلی سریال به این نیست که تماشاگر چه کسی را قهرمان بداند؛ میخواهد نشان دهد چگونه آدمهایی با انگیزههای متفاوت در شبکهای از نیاز، قدرت و فرصت گرفتار میشوند. این نگاه، آن را از آثاری جدا میکند که ماجرای زندان را تنها بهانهای برای ترسیم نقشهٔ فرار میگیرند. در اینجا، فرار مهم است، اما روابطی که آن را ممکن میکنند و هزینههایی که در پی دارد، اهمیت بیشتری دارند. برای مخاطبی که از درامهای جناییِ شخصیتمحور، بازیهای پرجزئیات و بازسازیهای واقعگرا لذت میبرد، مجموعه تجربهای پاداشدهنده فراهم میکند. همچنین کسانی که با ریتم آهسته و روایت چندلایه مشکلی ندارند، میتوانند از نحوهٔ تغییر برداشتها در طول قسمتها بهره ببرند. در مقابل، اگر انتظار اصلی، تعلیقِ دائمی، قهرمانانی همدلبرانگیز یا پیشروی سریع داستان باشد، کندی و تیرگی اثر ممکن است خستهکننده شود. سریال نه قصد دارد فرار را به افسانهای الهامبخش بدل کند و نه میکوشد همهٔ شخصیتها را در دستهبندی اخلاقی سادهای جا دهد؛ مخاطب باید آمادهٔ ماندن در منطقهای خاکستری باشد که در آن فهمیدن، الزاماً به معنای بخشیدن نیست. ارزش سریال در پاسخهای قطعیاش نیست؛ در این است که پرسشهای ساده را ناممکن میکند. جمعبندی «Escape at Dannemora» در بهترین لحظات خود، درامی دقیق و ناخوشایند دربارهٔ میل به گریز است؛ گریز از زندان، از زندگی روزمره و از نقشی که دیگر تحملکردنش دشوار شده است. بن استیلر با فاصلهگرفتن از تصویر آشنای خود بهعنوان چهرهای کمدی، فضایی کنترلشده و سرد میسازد و بازیگران اصلی، بهویژه پاتریشا آرکت، بنicio دل تورو و پل دانو، به آن جان میدهند. نتیجه اثری است که بهجای قهرمانسازی، تناقضهای آدمها را برجسته میکند و بهجای شتاب، بر فشارِ انتظار تکیه دارد. کندیِ روایت، تکرار برخی لحظهها و استفادهٔ گاهوبیگاه از صراحتِ بیپرده میتوانند تجربهٔ تماشا را دشوار کنند؛ اما این کاستیها در کنار جسارتِ اثر قرار میگیرند، نه بیرون از آن. سریال از تماشاگر نمیخواهد صرفاً منتظر نتیجهٔ یک نقشه بماند؛ از او میخواهد آدمهایی را ببیند که انتخابهایشان را در سکوت و عادتهای روزانه شکل میدهند. اگر تماشاگر با این جنس روایت کنار بیاید، «Escape at Dannemora» نه فقط داستان یک فرار، بلکه تصویری ماندگار از زندانهای آشکار و پنهانی خواهد بود که آدمها برای خود میسازند.



ثبت دیدگاه