نقد و بررسی
نقد بیانکا (Bianca) | 1984
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
چهرهای تنها در میان دیگران «Bianca» ساختهٔ نانی مورتی، فیلمی ایتالیایی از سال ۱۹۸۴ است که کمدی، درام روانشناختی و رگههایی از داستان معمایی را در کنار هم مینشاند. اما نیروی اصلی آن نه در معمای قتلها، بلکه در نگاه نامتعارفش به تنهایی و میل انسان به نظم نهفته است. میشله، آموزگار ریاضی، به خانه و مدرسهای تازه قدم میگذارد و خیلی زود روشن میشود که با مردی معمولی به معنای متعارف کلمه روبهرو نیستیم: ذهن او پیوسته در حال سنجیدن، دستهبندی و قضاوت دربارهٔ آدمهایی است که در اطرافش زندگی میکنند.
ورود بیانکا، همکار تازهاش، این نظم ذهنی را به آزمونی عاطفی میکشاند؛ همزمان، وقوع قتلها بر فضای فیلم سایه میاندازد و نگاه پلیس را نیز به میشله معطوف میکند. فیلم با همین عناصر آشنا، جهانی میسازد که در آن خنده و اضطراب، بهطرزی غریب، همخانهاند. وسواسِ نظم و تماشای زندگی دیگران میشله از آن شخصیتهایی است که میخواهد زندگی را به قاعدهای روشن و قابل پیشبینی تبدیل کند.
او رفتار همسایهها را با دقت دنبال میکند و گویی روابط عاطفی دیگران برایش نمونههاییاند که میتوان از آنها دربارهٔ خوشبختی، وفاداری یا شکست نتیجه گرفت. بااینحال، این میل به فهمیدن دیگران بیش از آنکه نشانهٔ بصیرت باشد، پردهای است بر ناتوانی او در برقراری رابطهای بیواسطه. میشله میخواهد آدمها را بشناسد، اما این شناخت را از فاصلهٔ امنِ مشاهده به دست میآورد؛ فاصلهای که او را از همان تجربهای که در پی آن است، دور نگه میدارد.
« اما نیروی اصلی آن نه در معمای قتلها، بلکه در نگاه نامتعارفش به تنهایی و میل انسان به نظم نهفته است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
مورتی این خصلت را نه با توضیحات روانشناختی، بلکه از راه رفتارها، مکثها و واکنشهای کوچک شخصیت نشان میدهد. میشله هم مضحک است و هم آسیبپذیر: سختگیریاش خنده میآورد، اما پشت آن ترسی واقعی از بیثباتی و ناامیدی پنهان است. همین دوگانگی اجازه نمیدهد او را صرفاً به شکل یک آدم عجیب یا یک تیپ طنز ببینیم.
تماشاگر گاه از فاصلهٔ او با دیگران میخندد و گاه درمییابد که این فاصله، برای خود او نیز رنجآور است. بازی نانی مورتی؛ طنزِ گرفتار در اضطراب نانی مورتی در نقش میشله، شخصیت را با اغراقهایی سنجیده میسازد. بازی او بر حرکات بزرگ و نمایش آشکار احساسات متکی نیست؛ بخش مهمی از جذابیت نقش در انضباط خشک، نگاههای نگران و واکنشهایی است که انگار پیش از رسیدن به کلام، در ذهن شخصیت بارها سبکوسنگین شدهاند.
این کنترل ظاهری، هرچه بیشتر ادامه مییابد، شکنندگی درونی میشله را روشنتر میکند. مورتی طنز شخصیت را از دل جدیت او بیرون میکشد. میشله خودش را مضحک نمیپندارد؛ همین جدی گرفتنِ وسواسهایش است که بسیاری از لحظهها را خندهدار میکند. در عین حال، بازیگر اجازه نمیدهد این خنده به تحقیر شخصیت بدل شود.
« مورتی این خصلت را نه با توضیحات روانشناختی، بلکه از راه رفتارها، مکثها و واکنشهای کوچک شخصیت نشان میدهد. »
شخصیتها و اجرا
تنهایی میشله زیر لایهٔ رفتارهای نامتعارف باقی میماند و هرچه فیلم پیش میرود، تماشاگر بیشتر با فاصلهٔ میان آنچه او میخواهد و آنچه توان انجامش را دارد روبهرو میشود. نقشآفرینی مورتی به فیلم مرکز ثقل میدهد و حتی در لحظههایی که روایت پراکنده به نظر میرسد، نگاه و حضور او رشتهٔ اصلی اثر را حفظ میکند.
طنز موقعیت و دنیای نامتعارف «Bianca» به طنزِ گفتوگوهای هوشمندانه محدود نمیماند؛ شوخیهایش اغلب از برخورد شخصیت با اشیا، محیط و قواعد روزمره پدید میآیند. گاهی یک حرکت کوچک یا واکنشی بهظاهر بیاهمیت، به صحنهای بهیادماندنی تبدیل میشود. این کمدی تصویری با شخصیت میشله تناسب دارد: او همهچیز را جدی میگیرد و جهان نیز در برابر این جدیت، بارها صورتی نامعقول پیدا میکند.
از همینرو، شوخیهای فیلم صرفاً زینت روایت نیستند؛ بخشی از شیوهٔ دیدن جهاناند. مدرسهای که میشله در آن کار میکند، نمونهٔ برجستهای از این فضای نامتعارف است. محیط آموزشی و آدمهای پیرامونش از الگوهای آشنای واقعگرایی فاصله دارند و گویی زندگی روزمره را اندکی کج و اغراقشده بازتاب میدهند.
« گاهی یک حرکت کوچک یا واکنشی بهظاهر بیاهمیت، به صحنهای بهیادماندنی تبدیل میشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این انتخاب، فیلم را از یک داستان اجتماعی سرراست دور میکند و به آن حالوهوایی میان خواب و واقعیت میبخشد. البته طنز فیلم همیشه به یک اندازه کارآمد نیست. بعضی لحظهها چنان غریباند که پیوندشان با موقعیت یا شخصیت بهسادگی دریافت نمیشود؛ در نتیجه، تماشاگر ممکن است بهجای همراهی با شوخی، از بیرون به آن نگاه کند.
عشق، ایدهآلسازی و هراس از شکست رابطهٔ میشله و بیانکا در بستری شکل میگیرد که از همان ابتدا با تردید آمیخته است. بیانکا برای میشله فقط زنی دوستداشتنی نیست؛ حضور او امکان ساختن نظمی عاطفی را پیش میکشد، نظمی که میشله آرزویش را دارد اما به پایداریاش باور ندارد. او روابط دیگران را زیر نظر میگیرد و از گسستهایشان نگران میشود، ولی این نگرانی در رابطهٔ خودش نیز به صورت ترس از آینده و میل به پیشبینی هر تحول بروز میکند.
فیلم با ظرافت نشان میدهد که عشق، برای کسی چون میشله، هم پناه است و هم تهدید. صمیمیت مستلزم پذیرفتنِ نادانستههاست؛ اما او ترجیح میدهد احساسات را به قاعدهای مطمئن بدل کند و از پیش بداند که چه چیزی دوام خواهد آورد. در این معنا، رابطهٔ او با بیانکا از پرسشهای مرکزی فیلم جدا نیست: آیا میتوان دیگری را دوست داشت بیآنکه او را در قالب تصویری ایدهآل محبوس کرد؟
« این انتخاب، فیلم را از یک داستان اجتماعی سرراست دور میکند و به آن حالوهوایی میان خواب و واقعیت میبخشد. »
قوتها و کاستیها
و آیا میل به جلوگیری از رنج، خود به مانعی برای تجربهٔ عشق تبدیل نمیشود؟ فیلم این پرسشها را بیآنکه به موعظه بدل کند، در رفتار و تردیدهای شخصیت جاری میسازد. قتلها و مرز میان معما و روانکاوی رشتهٔ قتلها به روایت تعلیق میافزاید و سوءظن را متوجه میشله میکند، اما فیلم بیش از آنکه یک معمای جنایی متعارف باشد، از جنایت بهعنوان نیرویی برای فشردهکردن فضای روانی بهره میگیرد.
نگاه پلیس، اضطراب محله و رفتار مراقبتگرانهٔ میشله، همگی بر شکاف میان ظاهر و حقیقت تأکید میکنند. تماشاگر با پرسشهایی دربارهٔ مسئولیت و اعتماد روبهرو میشود، اما پاسخهای فیلم الزاماً در قالب سرنخهای منظم و روایتی کاملاً خطی عرضه نمیشوند. این انتخاب به اثر هویت ویژهای میبخشد، ولی هزینههایی هم دارد.
بعضی گذارها و پیوندهای داستانی ممکن است پراکنده یا گیجکننده جلوه کنند؛ گویی فیلم عمداً از مسیر روشن یک داستان رازآلود فاصله میگیرد، اما همیشه جایگزین روایی یکدستی برای آن نمیسازد. از سوی دیگر، چون بخش مهمی از کشش فیلم از حالوهوا و شخصیت میآید، بینندهای که انتظار ساختار دقیق و پاسخگویی کامل به پرسشهای معمایی دارد، ممکن است احساس کند روایت به اندازهٔ کافی استوار نیست.
« و آیا میل به جلوگیری از رنج، خود به مانعی برای تجربهٔ عشق تبدیل نمیشود؟ »
جمعبندی
بهتر است با فیلم همچون اثری شخصیتمحور و روانشناختی روبهرو شد، نه صرفاً معمایی که همهچیز را در پایان مرتب میکند. جمعبندی «Bianca» فیلمی نامتعارف و آگاهانه ناهماهنگ است؛ اثری که جذابیتش را از ترکیب طنز، تنهایی، اضطراب و نگاه وسواسگونهٔ قهرمانش به زندگی دیگران میگیرد. نانی مورتی با بازی کنترلشده و دقیق خود، میشله را هم خندهدار میکند و هم دلسوزاندنی، و شوخیهای تصویری فیلم در کنار فضای کمی وهمآلود آن، لحظههایی متمایز میآفرینند.
در مقابل، پراکندگی بخشهایی از روایت، نامتوازن بودن بعضی شوخیها و گرهگشاییای که ممکن است برای همه رضایتبخش نباشد، از محدودیتهای اثرند. بااینهمه، فیلم در شخصیتپردازی و ساختن جهانی که در آن هر رابطه میتواند هم موضوعی برای مشاهده باشد و هم سرچشمهٔ هراس، نیروی ماندگاری دارد. «Bianca» بیش از آنکه دربارهٔ حل یک معما باشد، دربارهٔ انسانی است که میخواهد زندگی را پیش از آنکه او را غافلگیر کند، بفهمد و مهار سازد.
همین میلِ ناممکن، سرچشمهٔ طنز فیلم است و در ژرفای خود، اندوهی آرام و انسانی دارد.
« همین میلِ ناممکن، سرچشمهٔ طنز فیلم است و در ژرفای خود، اندوهی آرام و انسانی دارد. »



ثبت دیدگاه