نقد و بررسی
نقد کوهنشین ۲ (Highlander II: The Quickening) | 1991
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
دنبالهای که از گذشتهاش فاصله میگیرد «هایلندر ۲: شتاب» از همان آغاز با مسئلهای دشوار روبهرو است: چگونه میتوان داستانی را ادامه داد که پایان فیلم نخست، دستکم در ظاهر، سرنوشت قهرمانش را بهتمامی تعیین کرده بود؟ فیلم بهجای آنکه این بنبست را با احتیاط دور بزند، راهی پرپیچوخم و جسورانه انتخاب میکند و دنیای آشنای مجموعه را به قلمرویی تازه میبرد؛ قلمرویی که در آن خیال علمی، افسانه، سیاست و ماجرای شمشیربازی درهم میتنند.
این انتخاب، بیش از آنکه به گسترش طبیعی جهان داستان بینجامد، آن را از اساس دگرگون میکند. حاصل، دنبالهای است که نه میتواند پیوند محکمی با منطق اثر نخست برقرار کند و نه جهانی تازه و منسجم بسازد. از این رو بهتر است با فیلمی روبهرو شویم که نه ادامهای وفادار به حالوهوای پیشین، بلکه تجربهای نامتعارف و بیقرار است.
«هایلندر ۲» برای رسیدن به نقطهای تازه، قواعدی را جابهجا میکند که تماشاگر پیشتر پذیرفته بود؛ اما در توضیح و بسط قواعد تازه، آنقدر شتابزده عمل میکند که بخش مهمی از نیروی دراماتیک خود را از دست میدهد. جهان آینده و سایهٔ بحران داستان در آیندهای تیره میگذرد؛ زمانی که زمین زیر سایهٔ بحرانی زیستمحیطی و نظارتی قرار گرفته و قهرمان سالخوردهٔ فیلم، کانر مکلود، با ضعف جسمانی و خاطراتی از گذشته دستوپنجه نرم میکند.
این زمینه بالقوه جذاب است: قهرمانی که زمانی با مرگناپذیری و نبردهای حماسی شناخته میشد، اکنون در جهانی فرسوده و کنترلشده، با محدودیتهای تن و حافظه روبهروست. تقابل میان اسطورهٔ گذشته و آیندهٔ سرد میتوانست مرکز احساسی نیرومندی برای فیلم باشد. بااینحال، جهانسازی بهجای آنکه آرامآرام در دل کنش و شخصیتها شکل بگیرد، اغلب از راه اطلاعات پراکنده و توضیحهای فشرده عرضه میشود.
« این انتخاب، بیش از آنکه به گسترش طبیعی جهان داستان بینجامد، آن را از اساس دگرگون میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم میان دسیسهٔ سیاسی، فاجعهٔ زیستمحیطی، خاطرههای دور و رویاروییهای شمشیری رفتوآمد میکند، بیآنکه همیشه روشن کند کدام خط داستانی باید بار اصلی را بر دوش بکشد. محیط آینده گاه چشمگیر است، اما کمتر احساس میشود که بهطور کامل زیسته شده باشد؛ بیشتر شبیه صحنهای است که ایدههای گوناگون بر آن چیده شدهاند.
روایتی که رشتهاش را گم میکند پراکندهبودن داستان تنها از تعدد ایدهها ناشی نمیشود؛ مشکل اصلی، نحوهٔ اتصال آنهاست. فیلم چندین پرسش بزرگ پیش میکشد: هویت قهرمان در این جهان چه معنایی دارد؟ گذشته چگونه در زمان حال مداخله میکند؟ قدرت سیاسی چگونه بدن و زندگی مردم را زیر سلطه میگیرد؟
بااینهمه، این پرسشها بیشتر کنار یکدیگر قرار میگیرند تا آنکه در مسیری واحد به هم برسند. تماشاگر ممکن است در یک صحنه درگیر تهدیدی سیاسی شود و چند لحظه بعد با سازوکاری فراطبیعی روبهرو شود که رابطهاش با آن تهدید بهروشنی جا نیفتاده است. ریتم فیلم نیز از این آشفتگی بینصیب نمیماند.
نیمهٔ نخست، بهسبب معرفی فضای آینده و بازگشت تدریجی عناصر آشنا، گاهی کنجکاویبرانگیز است؛ اما با پیشروی روایت، رویدادها بیشتر بهصورت زنجیرهای از تصمیمها و اتفاقهای ناگهانی جلو میروند. به همین دلیل، بخشهایی که باید تنش را بالا ببرند، گاه به جای افزایش درگیری، پرسشهای تازهای دربارهٔ منطق خود فیلم ایجاد میکنند.
« فیلم چندین پرسش بزرگ پیش میکشد: هویت قهرمان در این جهان چه معنایی دارد؟ »
شخصیتها و اجرا
مخاطب نه همیشه از سر تعلیق، بلکه گاهی از سر حیرت به تماشای ادامه مینشیند. رویارویی افسانه، علم و جادو یکی از عجیبترین ویژگیهای اثر، آمیختن زبانهای روایی متفاوت است. فیلم همزمان میخواهد یک ماجرای علمیتخیلی دربارهٔ آینده باشد، یک افسانهٔ مبتنی بر نیروهای رازآمیز را ادامه دهد و حماسهای دربارهٔ پیوندهای کهن و نبردهای تنبهتن روایت کند.
هرکدام از این مسیرها میتوانستند بهتنهایی ظرفیت دراماتیک داشته باشند؛ دشواری در آن است که فیلم برای پیوند دادنشان زمینهٔ کافی فراهم نمیکند. در نتیجه، مفاهیم بهجای آنکه یکدیگر را غنی کنند، گاه در برابر هم قرار میگیرند. این ناسازگاری، بهویژه برای کسانی که به منطق جهان قسمت نخست اهمیت میدهند، محسوس است.
دنباله نهفقط جزئیاتی تازه به اسطورهشناسی مجموعه اضافه میکند، بلکه در شیوهٔ فهم آن نیز تغییر ایجاد میکند. چنین جسارتی ممکن است در اثری دیگر به بازآفرینی موفق جهان بینجامد؛ اما اینجا تغییرات چنان گسترده و کمتوضیحاند که بیشتر حس گسست پدید میآورند تا شگفتی. فیلم در ارائهٔ ایدههای بزرگ جسور است، اما در پروراندن پیامدهای آنها صبر کافی ندارد.
بازیگران در دل آشفتگی کریستوفر لمبرت بار دیگر نقش کانر مکلود را بر عهده دارد و بازیاش همچنان بر نوعی اندوه خاموش و بیگانگی با زمان تکیه میکند. این کیفیت با قهرمانی که گذشتهای طولانی بر دوش دارد و در آیندهای بیرحم گرفتار شده، تناسب دارد؛ بااینحال، پراکندگی روایت فرصت چندانی برای شکلگیری پیوستهٔ کشمکش درونی او باقی نمیگذارد.
« مخاطب نه همیشه از سر تعلیق، بلکه گاهی از سر حیرت به تماشای ادامه مینشیند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم گاه بهجای آنکه شخصیت را از خلال انتخابها و رابطههایش بشناساند، او را میان موقعیتهای پرهیاهو جابهجا میکند. حضور شان کانری از نقاط روشنتر فیلم است. او با وقار و شوخطبعی ویژهاش، در صحنههایی که حضور دارد نیرویی سرگرمکننده به فضا میبخشد؛ گویی با اطمینان از جنس دیگری، میتواند آشفتگی پیرامونش را اندکی مهار کند.
مایکل آیرونساید نیز در نقش دشمن اصلی، از آن بازیگرانی است که حتی با مادهٔ داستانی نامطمئن میتواند حضور تصویری قدرتمندی داشته باشد. انرژی و تندی او به فیلم رنگ میدهد، گرچه طرحی که پیرامون شخصیتش شکل گرفته، به اندازهٔ حضور خود بازیگر بسط نمییابد. تصویر، فضا و لذتِ نامتعارف کارگردانی راسل مالکی در بهترین لحظات، بهجای تکیه بر توضیح، از تصویر و حرکت بهره میگیرد.
قابهای پرتحرک، فضاهای صنعتی، نورپردازی متضاد و رویاروییهای شمشیری، فیلم را از یکنواختی دور میکنند. برخی صحنهها چنان سرشار از اغراق و انتخابهای بصری نامتعارفاند که گویی فیلم بهجای پنهانکردن غرابت خود، آن را به نمایش میگذارد. این جسارت تصویری بهتنهایی نمیتواند ضعفهای روایی را جبران کند، اما به اثر هویتی عجیب میدهد که بهآسانی فراموش نمیشود.
موسیقی و تدوین نیز میکوشند میان بخشهای گوناگون فیلم پیوند برقرار کنند، اما همانطور که در روایت دیده میشود، این پیوند همیشه استوار نیست. گاه تدوین با شتاب، از یک موقعیت به موقعیت دیگر میپرد و بهجای تشدید هیجان، حس ناتمامی میآفریند. در مقابل، لحظاتی که فیلم اجازه میدهد تصویر، بازی و فضا اندکی نفس بکشند، جذابتر از بخشهایی هستند که میکوشند همهٔ ایدهها را یکباره توضیح دهند.
« حضور شان کانری از نقاط روشنتر فیلم است. »
قوتها و کاستیها
شروری بزرگ با طرحی کماثر تهدید محوری فیلم ابعادی عظیم دارد و به سرنوشت زمین گره خورده است، اما بزرگی مقیاس الزاماً به بزرگی درام نمیانجامد. نقشهٔ دشمن برای پوشاندن خورشید، در مقام تصویر و ایده، از آن طرحهایی است که باید حس اضطرار و هراس ایجاد کند؛ ولی اجرای داستانی آن چنان پیوسته و باورپذیر نیست که این تهدید وزن عاطفی لازم را پیدا کند.
تماشاگر میفهمد خطر بزرگی در میان است، اما همیشه نمیتواند ارتباطی روشن میان طرح، انگیزهها و پیامدهای انسانی آن برقرار کند. این فاصله میان ادعا و اثرگذاری، به شخصیت شرور نیز آسیب میزند. او از نظر حضور و انرژی کم نمیآورد، اما انگیزه و نقشهاش چنان پرداخت نمیشود که به نیرویی واقعاً ترسناک بدل شود.
در نتیجه، فیلم بهجای ساختن تعلیقی فزاینده، بر شوکهای روایی و موقعیتهای غریب تکیه میکند. گاهی همین تصمیمها سرگرمکنندهاند، اما سرگرمی حاصل بیشتر از جنس شگفتی و ناباوری است تا نگرانی واقعی برای سرنوشت قهرمانان. جمعبندی «هایلندر ۲: شتاب» فیلمی یکدست یا خوشساخت نیست. روایتش پیوستگی لازم را ندارد، ایدههای علمیتخیلی و رازآمیزش بهخوبی در هم حل نمیشوند و تهدید مرکزیاش، با وجود ظاهر پرطمطراق، اثرگذاری دراماتیک محدودی دارد.
بااینحال، نمیتوان آن را صرفاً اثری بیروح و بیخطر دانست. فیلم از شدت جاهطلبی و بیپروایی، به جهانی نامتعارف قدم میگذارد و گاه با تصویرهای پرتحرک، حضور سرگرمکنندهٔ شان کانری و تصمیمهای داستانی حیرتآور، تماشاگر را غافلگیر میکند. لذت بردن از آن تا اندازهای به نوع تماشا وابسته است.
« این فاصله میان ادعا و اثرگذاری، به شخصیت شرور نیز آسیب میزند. »
جمعبندی
اگر انتظار دنبالهای منسجم و وفادار به منطق قسمت نخست وجود داشته باشد، فیلم احتمالاً ناامیدکننده خواهد بود. اما اگر بتوان آشفتگی آن را بخشی از جذابیتش دانست، «هایلندر ۲» به تجربهای عجیب و گاه بامزه بدل میشود؛ اثری که شکستهایش آشکارند، اما همین شکستها نیز گاهی چنان جسورانه و نامعمولاند که تماشایش را به ماجرایی منحصربهفرد تبدیل میکنند.
« اگر انتظار دنبالهای منسجم و وفادار به منطق قسمت نخست وجود داشته باشد، فیلم احتمالاً ناامیدکننده خواهد بود. »



ثبت دیدگاه