نقد و بررسی
نقد برف سیاه (Black Snow) | 2017
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
خانواده در محاصرهٔ گذشته «Black Snow» یا «Nieve negra» از همان نقطهای آغاز میشود که بسیاری از درامهای خانوادگی از آن میگریزند: نه با امید به آشتی، بلکه با حضوری ناخواسته در کنار زخمی که هرگز التیام نیافته است. سالوادور، مردی که از جامعه و خانواده فاصله گرفته، در پاتاگونیا زندگی میکند؛ جایی که تنهاییاش بیش از آنکه انتخابی آرامشبخش باشد، شبیه مجازاتی طولانی به نظر میرسد.
آمدن مارکوس و لورا برای گفتوگو دربارهٔ زمین موروثی، مسئلهای ظاهراً عملی را به رویاروییای عاطفی تبدیل میکند. بحث فروش زمین بهسرعت اهمیت خود را به پرسشهایی بزرگتر میدهد: خانواده چه چیزی را به یاد میآورد، چه چیزی را پنهان میکند و تا کجا میتواند گذشته را به سود اکنون بازنویسی کند؟
فیلم بهجای آنکه راز خانوادگی را صرفاً معمایی برای حلکردن بداند، آن را همچون نیرویی زنده در روابط شخصیتها به کار میگیرد. اتهام قدیمی، اختلاف بر سر میراث و سکوت میان برادران، اجزای جداگانهٔ داستان نیستند؛ هرکدام صورت دیگری از یک بحراناند. زمین، در این میان، تنها داراییای نیست که میتوان دربارهاش معامله کرد.
به نمادی از تعلق، خاطره و حقِ تعیینتکلیف گذشته بدل میشود. پاتاگونیا؛ منظرهای سرد و روانی یکی از عناصر اثرگذار فیلم، محیط دورافتادهٔ آن است. پهنهٔ سرد و خلوت پاتاگونیا فقط پسزمینهای چشمنواز برای رخدادها فراهم نمیکند؛ در شکلدادن به حالوهوای داستان سهم دارد. فاصلهٔ خانهها، گستردگی طبیعت و سرمای محیط، حس انزوای سالوادور را ملموستر میکنند و به ارتباط میان شخصیتها کیفیتی محصور و دشوار میبخشند.
« زمین، در این میان، تنها داراییای نیست که میتوان دربارهاش معامله کرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
گویی بیرون از این فضای بسته، جهان دیگری وجود دارد، اما برای کسانی که درگیر گذشتهاند، راهی ساده برای رسیدن به آن نیست. این انتخاب فضایی، به فیلم امکان میدهد سکوت را به بخشی از روایت بدل کند. در بسیاری از صحنهها، آنچه شخصیتها بر زبان نمیآورند بهاندازهٔ گفتوگوهایشان اهمیت دارد.
طبیعت خشن و کمجمعیت نیز با همین ناگفتهها همنوا میشود: منظره بهجای آنکه آرامشبخش باشد، یادآور فاصله و بیپناهی است. بااینحال، فیلم گاهی چنان بر این سرمای بیرونی تکیه میکند که فضای بصری از تحول دراماتیک پیشی میگیرد. در چنین لحظاتی، تماشاگر زیبایی تلخ محیط را درمییابد، اما احساس نمیکند داستان به همان اندازه پیش رفته است.
معما و معماری روایت «Black Snow» اطلاعاتش را بهتدریج عرضه میکند. گذشته یکباره و با توضیحی جامع روشن نمیشود؛ از خلال خاطرهها، سکوتها و برخوردهای کنونی سر برمیآورد. این روش با مضمون فیلم تناسب دارد، زیرا حقیقت در خانوادهای که سالها با آن زندگی کردهاند، بهسادگی و بیواسطه در دسترس نیست.
مخاطب ناچار است میان روایتهای پراکنده ارتباط برقرار کند و از جزئیات کوچک، تصویری بزرگتر بسازد. همین تعلیق، کنجکاوی را حفظ میکند و به هر گفتوگو امکان میدهد معنایی فراتر از ظاهرش پیدا کند. در عین حال، رفتوبرگشت میان گذشته و حال همیشه به روانی پیش نمیرود. جابهجاییهای زمانی در بخشهایی میتوانند مسیر روایت را دشوارتر کنند، بیآنکه هر بار لایهٔ تازهای به فهم شخصیتها بیفزایند.
« این انتخاب فضایی، به فیلم امکان میدهد سکوت را به بخشی از روایت بدل کند. »
شخصیتها و اجرا
نتیجه آن است که تعلیق گاه به ابهامِ کمثمر نزدیک میشود. فیلم از تماشاگر میخواهد فعالانه جزئیات را دنبال کند، اما همهٔ این جزئیات به یک اندازه ضروری یا روشن نیستند. ازاینرو، معما در لحظات موفقش نیروی کشش ایجاد میکند و در لحظات کماثرتر، ریتم را کندتر از آنچه لازم است پیش میبرد.
تنش میان برادران و شخصیتپردازی هستهٔ عاطفی فیلم در رابطهٔ سالوادور و مارکوس قرار دارد. این رابطه را نمیتوان فقط به اختلاف بر سر گذشته یا ارث فروکاست؛ هر دیدار، گویی آزمونی است برای سنجش آنچه از پیوند برادری باقی مانده است. سالوادور در انزوای خود به شخصیتی بسته و دشوارخوان بدل میشود، درحالیکه حضور مارکوس پیوسته میکوشد این سکوت را به واکنش و گفتوگو وادارد.
لورا نیز صرفاً همراهی برای این رویارویی نیست؛ حضور او در فضای خانوادگی، نگاه و وزن خاصی به مناسبات میان سه شخصیت میدهد. بازیهای بازیگران در باورپذیرشدن این تنش نقش مهمی دارند. شخصیتها بیش از آنکه با توضیحهای مستقیم شناخته شوند، از طریق مکث، پرهیز، تغییر لحن و واکنشهایشان در برابر یکدیگر شکل میگیرند.
این خویشتنداری به فیلم کمک میکند از ملودرام آشکار فاصله بگیرد و روابط را در محدودهای پیچیدهتر نگه دارد. بااینحال، شخصیتپردازی چندلایه همیشه به معنای پرورش کامل شخصیت نیست. گاه فیلم چنان در حفظ راز و پنهانکاری درنگ میکند که فرصت گسترش برخی جنبههای عاطفی از دست میرود. تماشاگر میتواند تناقضهای شخصیتها را ببیند، اما ممکن است برای درک عمق آنها به زمان یا جزئیات بیشتری نیاز داشته باشد.
« نتیجه آن است که تعلیق گاه به ابهامِ کمثمر نزدیک میشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
ریتم و تعادل میان سکوت و پیشروی کندی ریتم در «Black Snow» هم بخشی از انتخاب زیباییشناختی آن است و هم یکی از محدودیتهایش. مکثها، سکوتها و فاصلههای طولانی با جهانی سازگارند که شخصیتهایش توان بیان مستقیم زخمهای خود را ندارند. در بهترین لحظات، این کندی فشار روانی ایجاد میکند: گویی هر سکوت فرصتی است برای آشکارشدن آنچه در گفتوگو پنهان مانده است.
فیلم در چنین لحظاتی به مخاطب مجال میدهد تغییرات ظریف رفتارها را ببیند و سنگینی گذشته را حس کند. اما مکث زمانی مؤثر است که درون آن انتظار یا دگرگونی شکل بگیرد. در بخشهایی، تکرار فضای سرد و تأخیر در حرکت داستان باعث میشود سکون بیش از آنکه تنشزا باشد، کشدار احساس شود. این مسئله بهخصوص هنگامی برجسته است که روایت از یک زمان به زمانی دیگر میرود و پیوند میان این جابهجایی و وضعیت کنونی شخصیتها بهاندازهٔ کافی محکم نیست.
فیلم ظرفیت آن را دارد که با حذف برخی تکرارها، ضرباهنگی فشردهتر و مؤثرتر پیدا کند، بیآنکه از فضای تأملی خود دست بکشد. افشاگریها و محدودیتهای درام افشاگریهای تدریجی، یکی از موتورهای اصلی روایتاند و فیلم بهخوبی از میل مخاطب به فهمیدن حقیقت بهره میگیرد. هر بار که بخشی از گذشته روشن میشود، معنای رفتار کنونی شخصیتها نیز تغییر میکند.
بااینحال، شیوهٔ پیشبرد معما همیشه به یک اندازه متقاعدکننده نیست. برخی پیچشها ممکن است برای بخشی از مخاطبان زودتر از موعد قابل حدس باشند و برخی دیگر، در تلاش برای غافلگیری، به رخدادهایی نامحتمل نزدیک شوند. این نوسان میان پیشبینیپذیری و اغراق، از قدرت عاطفی داستان میکاهد؛ زیرا تماشاگر گاهی بهجای درگیرشدن با پیامدهای اخلاقی رخدادها، به سازوکار طراحیشدهٔ معما توجه میکند.
« مکثها، سکوتها و فاصلههای طولانی با جهانی سازگارند که شخصیتهایش توان بیان مستقیم زخمهای خود را ندارند. »
قوتها و کاستیها
پایانبندی نیز از همین دوگانگی تأثیر میپذیرد. فیلم پس از صرف زمان قابلتوجهی برای ساختن ابهام و سنگینی عاطفی، در جمعکردن برخی مسیرها شتاب میکند. این شتاب الزاماً همهٔ آنچه پیشتر ساخته شده را بیاثر نمیسازد، اما مجال کافی برای رسوبکردن نتیجهها در ذهن مخاطب باقی نمیگذارد. به همین دلیل، پایان میتواند بیش از آنکه حاصل طبیعی فرسایش و رویارویی شخصیتها باشد، راهحلی برای بستن پروندهٔ روایت به نظر برسد.
جمعبندی «Black Snow» درام خانوادگیِ رازآلودی است که سرمای جغرافیا را با سرمای روابط انسانی پیوند میزند. پاتاگونیا به فیلم هویتی بصری و روانی میبخشد؛ معمای گذشته، تماشاگر را به دنبالکردن لایههای پنهان خانواده فرامیخواند؛ و بازیهای کنترلشده، تنش میان شخصیتها را از اغراق دور نگه میدارند.
در مقابل، کندی گاه مفرط، جابهجاییهای زمانی نهچندان روان و پایانبندی شتابزده مانع از آن میشوند که همهٔ ظرفیت دراماتیک اثر بهطور یکدست به نتیجه برسد.
« پایانبندی نیز از همین دوگانگی تأثیر میپذیرد. »



ثبت دیدگاه