نقد و بررسی
نقد در اوقات تابستانی خوبِ قدیمی (In the Good Old Summertime) | 1949
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازآفرینیِ قصهای آشنا «In the Good Old Summertime» ساختهٔ رابرت زی. لئونارد، بازگویی موزیکالِ داستانی است که پیشتر در «فروشگاه سرِ نبش» به سینما راه یافته بود و بعدها نیز الهامبخش اقتباسهای دیگری شد. فیلم ما را به شیکاگوی آغاز قرن بیستم میبرد؛ به فروشگاه کوچکی برای ساز و صفحه و نت، جایی که وِرونیکا فیشر و اندرو لارکین در ساعات کار پیوسته با هم اصطکاک دارند.
در بیرون از فروشگاه، اما هر یک بیآنکه هویت دیگری را بداند، با نامههایی ناشناس به کسی دل میبندد که گمان میکند همروح اوست. این تقابل میان دلخوری روزمره و صمیمیتِ نامهنگارانه، موتور اصلی کمدی عاشقانهٔ فیلم است. فیلم از همان طرحی بهره میگیرد که ظرفیت نمایشی فراوان دارد: آدمها ممکن است در برخورد مستقیم از یکدیگر برداشت نادرستی داشته باشند، اما در فاصله و ناشناسی، وجهی دیگر از خود را آشکار کنند.
جذابیت این ایده نه در پیچیدگی معما، بلکه در بازی میان دو تصویر است؛ تصویری که شخصیتها در محل کار از هم میسازند و تصویری که از مخاطب نامههایشان در ذهن دارند. از این رو، تماشاگر زودتر از قهرمانان پیوند میان این دو جهان را درمییابد و بخش مهمی از لذت فیلم در انتظار برای روبهروشدنِ احساس و واقعیت شکل میگیرد.
گرمای جهان فیلم عنوان فیلم وعدهٔ خاطره و آسودگی میدهد و فضای بصری آن نیز همین حس را تقویت میکند. فروشگاه موسیقی، با رفتوآمد مشتریان و سازهایی که در گوشهوکنار دیده میشوند، فقط پسزمینهای برای ماجرا نیست؛ محیطی زنده است که روابط و سوءتفاهمها در آن شکل میگیرند. دکورهای رنگین و حالوهوای دورهای فیلم، جهان کوچک و دلنشینی میسازند که تماشاگر را به تماشای روزمرگیهایش دعوت میکند.
« بازآفرینیِ قصهای آشنا «In the Good Old Summertime» ساختهٔ رابرت زی. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این گرما الزاماً از خوشیِ بیوقفه نمیآید؛ فیلم زیر سطح سرزندگی خود، اندکی دلتنگی و حسرت نیز نگه میدارد. همین آمیزهٔ شیرینی و اندوه به اثر هویتی فراتر از یک کمدی سبک میدهد. فضای نوستالژیک فیلم نه صرفاً تزئینی است و نه تنها وسیلهای برای آرایش قابها؛ با مضمون نامهنگاری و خیالپردازی شخصیتها همنوا میشود.
نامه، در جهانی که ارتباطها کندتر و فاصلهها ملموسترند، امکان میدهد احساس پیش از مواجههٔ حضوری رشد کند. فیلم از این فرصت استفاده میکند تا رابطهای بسازد که هم بازیگوشانه است و هم در لحظههایی، لطافتی تأملبرانگیز دارد. جودی گارلند و نیروی حضور جودی گارلند در نقش وِرونیکا مرکز ثقل فیلم است.
حضور او پرتحرک و بیواسطه است؛ حتی هنگامی که صحنه به سوی شوخی یا آواز میرود، گارلند به آن انرژی و شخصیت میبخشد. او وِرونیکا را به زنی صرفاً عاشقپیشه یا دستمایهٔ شوخی بدل نمیکند؛ در بازیاش سرسختی، حساسیت و میل به دیدهشدن در کنار هم قرار میگیرند. فیلم هر بار که به او مجال اجرا میدهد، از تواناییاش برای تغییر حالوهوای صحنه بهره میبرد؛ به همین سبب، بسیاری از لحظههای بهیادماندنی اثر با حضور او گره خوردهاند.
با این همه، درخشش گارلند گاه از توازن میان دو شخصیت اصلی میکاهد. اندرو، با بازی ون جانسون، در برابر او حضور آرامتری دارد و در برخی صحنهها نیرویی همسنگ برای پاسخدادن به سرزندگی او پیدا نمیکند. این تفاوت لزوماً رابطه را ناممکن نمیکند، اما گاهی از باورپذیری کشش متقابل میکاهد: تماشاگر ممکن است بیش از آنکه مجذوب زوجی هماهنگ شود، شیفتهٔ انرژی یک بازیگر و واکنشهایش به محیط باشد.
« این گرما الزاماً از خوشیِ بیوقفه نمیآید؛ فیلم زیر سطح سرزندگی خود، اندکی دلتنگی و حسرت نیز نگه میدارد. »
شخصیتها و اجرا
بااینحال، این عدمتوازن خود بخشی از تجربهٔ فیلم است و نشان میدهد چرا گارلند گاه بار عاطفی صحنه را بهتنهایی حمل میکند. موسیقی؛ میان روایت و نمایش موسیقی در این فیلم انتخابی طبیعی به نظر میرسد: داستان در فروشگاهی میگذرد که موضوع کارش موسیقی است و قهرمان زن نیز توانایی آوازخواندن دارد.
ترانهها میتوانند جهان داستان را غنی کنند، احساساتی را آشکار سازند که در گفتوگوی معمولی پنهان میمانند و به فیلم رنگ و حرکت بدهند. اجراهای گارلند، بهویژه در لحظههایی که سرزندگی شخصیت را برجسته میکنند، از امتیازهای روشن اثرند. «I Don’t Care» از جمله شمارههایی است که روح بازیگوش او را به شکل مؤثری به نمایش میگذارد.
اما موسیقی همیشه با ضرباهنگ روایت پیوندی یکپارچه پیدا نمیکند. گاه ترانه بهجای آنکه از دل وضعیت داستانی بجوشد، همچون مکثی مستقل میان دو بخش روایت قرار میگیرد. در نتیجه، برخی اجراها بیش از آنکه رابطهٔ اندرو و وِرونیکا را پیش ببرند، برای خودنماییِ توانایی موسیقایی گارلند مجال میسازند.
این مسئله بهویژه برای تماشاگرانی که انتظار دارند هر ترانه نقشی روشن در تحول داستان داشته باشد، محسوس است. موسیقی در بهترین لحظهها نیروی عاطفی فیلم را دوچندان میکند و در لحظههای کماثرتر، از تمرکز قصه میکاهد. کمدی و ضرباهنگ روایت کمدی فیلم بر تضاد رفتاری دو همکار و موقعیتهای ناشی از برخوردهایشان بنا شده است.
« اجراهای گارلند، بهویژه در لحظههایی که سرزندگی شخصیت را برجسته میکنند، از امتیازهای روشن اثرند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این ساختار فرصت خوبی برای شوخیهای فیزیکی و سوءتفاهم فراهم میآورد، اما کیفیت شوخیها یکدست نیست. بعضی لحظهها از ریتمی سبک و دلپذیر برخوردارند؛ برخی دیگر به اندازهای کش پیدا میکنند که مسیر داستان را متوقف میسازند. حضور باستر کیتون نیز از جنبهای دوگانه برخوردار است: پیشینهٔ کمدی جسمانی او نوید لحظههایی خاص میدهد، اما فیلم همیشه مجال نمییابد استعداد و حضورش را به بخشی ارگانیک از خط اصلی روایت تبدیل کند.
این نوسان به مسئلهٔ بزرگتری اشاره دارد: فیلم میخواهد هم کمدی موقعیت باشد، هم عاشقانهای لطیف و هم موزیکالی پرزرقوبرق. هنگامی که این سه وجه در یک صحنه همجهت میشوند، اثر خوشریتم و دلنشین است؛ اما هرگاه یکی از آنها بیمقدمه بر دیگری غلبه کند، تداوم عاطفی سست میشود. نتیجه، فیلمی است که لحظههای جذاب فراوان دارد، ولی همیشه میان لحظههایش جریانی روان برقرار نمیکند.
سادگیِ قصه و سایهٔ اقتباس داستان بهسادگی فهمیده میشود و مسیر عاطفی آن از همان آغاز نشانههای روشنی دارد. این شفافیت برای یک کمدی عاشقانهٔ کلاسیک مزیت است: تماشاگر میتواند بهجای دنبالکردن گرههای پیچیده، بر تغییر احساسات و جزئیات رابطه متمرکز شود. اما سادگی گاهی به فشردگیِ بیش از اندازه میانجامد.
برخی تحولات چنان سریع رخ میدهند که فرصت کافی برای جاافتادنشان فراهم نمیشود و پارهای از روابط فرعی نیز بیشتر نقش رنگآمیزی جهان فیلم را دارند تا آنکه واقعاً مسیر اصلی را غنی کنند. همچنین، اثر در نسبت با نسخهٔ پیشین خود ناگزیر با مقایسه روبهروست. این فیلم بازسازیِ نزدیکِ «فروشگاه سرِ نبش» است، اما با انتقال ماجرا به شیکاگوی آغاز قرن بیستم و افزودن ترانهها، میکوشد حالوهوایی مستقل بسازد.
« این ساختار فرصت خوبی برای شوخیهای فیزیکی و سوءتفاهم فراهم میآورد، اما کیفیت شوخیها یکدست نیست. »
قوتها و کاستیها
همین تغییر، هم سرچشمهٔ جذابیت بصری آن است و هم محدودیتش: قالب موزیکال گاه مجال بسط رابطه را میگیرد و قصه را جمعوجورتر از آنچه ظرفیتش اجازه میدهد، نگه میدارد. آشنایی قبلی با نسخهٔ پیشین نیز میتواند پیشبینیپذیری روایت را برجستهتر کند. جمعبندی «In the Good Old Summertime» بیش از آنکه با پیچیدگی داستان یا تازگی طرحش به یاد بماند، با گرمای فضای خود و حضور پرانرژی جودی گارلند اثر میگذارد.
فیلم جهان کوچکی میسازد که در آن موسیقی، نامهنگاری و دلخوریهای روزانه درهم میآمیزند و از دل آنها عاشقانهای ساده و خوشنیت شکل میگیرد. البته شوخیهای نابرابر، ترانههایی که گاه از روایت فاصله میگیرند و قصهای که زود به مسیر قابلحدس خود میافتد، مانع از آن میشوند که فیلم در همهٔ لحظهها به اندازهٔ ظرفیتش بدرخشد.
بااینحال، لطافت عاطفی اثر و کیفیت دلنشین فضای آن، کاستیها را از میان نمیبرد، اما تماشای فیلم را همچنان خوشایند میکند. اینجا با اثری روبهرو هستیم که گاهی به نیروی ستارهاش تکیهٔ بیش از اندازه دارد و در گاهوبیگاه ضرباهنگش را از دست میدهد، ولی در عوض حس گرم و ملایمی به جا میگذارد؛ حسی که در پایان، با رگهای از اندوه، به تجربهای شیرین و ماندگار بدل میشود.
« آشنایی قبلی با نسخهٔ پیشین نیز میتواند پیشبینیپذیری روایت را برجستهتر کند. »
ثبت دیدگاه