نقد و بررسی
نقد دختری که با آتش بازی کرد (The Girl Who Played with Fire) | 2009
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
آتشی که به گذشته میرسد «دختری که با آتش بازی کرد» در ظاهر ادامهای جنایی بر داستان لیسبت سالاندر و میکائیل بلومکویست است، اما نیروی اصلیاش از جایی دیگر میآید: از برخورد پروندهای اجتماعی با زخمی شخصی و قدیمی. میکائیل، روزنامهنگار پیگیر مجلهٔ «میلینیوم»، به تحقیق دربارهٔ شبکهای از قاچاق جنسی و ارتباط آن با چهرههای صاحبنفوذ نزدیک میشود؛ همزمان، لیسبت در پیوندی ناخواسته با همان ماجرا قرار میگیرد.
فیلم جزئیات اصلی مسیر را بیآنکه پایان یا گرهگشایی نهایی را آشکار کند، بهتدریج کنار هم میچیند. این پیوند میان فساد عمومی و زندگی خصوصی لیسبت، به داستان وزن و کشش میدهد. مسئله فقط یافتن عاملان جرم نیست؛ فیلم میپرسد قدرت چگونه میتواند آسیبپذیری دیگران را پنهان کند، و چگونه گذشتهای سرکوبشده در لحظهای نامنتظر به اکنون بازمیگردد.
عنوان فیلم نیز بیش از آنکه وعدهٔ هیجانی صرف باشد، به شخصیتی اشاره دارد که رابطهاش با خشونت و خطر پیچیدهتر از یک تصویر سادهٔ قربانی یا قهرمان است. لیسبت؛ حضور خاموش و مرکز ثقل روایت نومی راپاس بار دیگر با بازیای کماتکا به توضیح کلامی، لیسبت را به مرکز عاطفی فیلم بدل میکند. او شخصیت را با تغییرهای کوچک در نگاه، مکث، حالت بدن و واکنشهای کنترلشده میسازد؛ گویی هر نشانهای از احساس باید از لایهای ضخیم از بیاعتمادی عبور کند تا به سطح برسد.
همین خویشتنداری سبب میشود سکوتهای لیسبت نیز بار روایی داشته باشند. در این قسمت، لیسبت بیش از پیش از دید دیگران تعریف میشود: در معرض اتهام، سوءظن و قضاوت عمومی است، اما کمتر حاضر است روایت زندگیاش را به دیگران واگذار کند. فیلم از این تضاد بهره میگیرد و میان تصویری که جامعه از او میسازد و حقیقت درونی او فاصله میاندازد.
« فیلم جزئیات اصلی مسیر را بیآنکه پایان یا گرهگشایی نهایی را آشکار کند، بهتدریج کنار هم میچیند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
راپاس این فاصله را با صلابت و آسیبپذیری همزمان پر میکند؛ بازیاش نه به قهرمانسازی پرزرقوبرق میانجامد و نه شخصیت را به رمز و راز جذابی تقلیل میدهد. لیسبت همچنان زنی است که استقلالش را بهسختی حفظ کرده و اعتماد برایش نه یک احساس طبیعی، بلکه انتخابی دشوار است. میکائیل و فاصلهٔ میان دو قهرمان میکائیل بلومکویست، با بازی مایکل نیکویست، نمایندهٔ نوع دیگری از مقاومت است.
ابزار او نه قدرت بدنی، بلکه پرسشگری، پیگیری اسناد و توانایی تشخیص پیوندهای پنهان است. در برابر لیسبت که اغلب با جهان از موضع گریز و دفاع روبهرو میشود، میکائیل با ورود مستقیم به میدان عمومی و رسانهای عمل میکند. تفاوت روشهای آنها به فیلم امکان میدهد دو شکل از مبارزه را کنار هم بگذارد.
بااینحال، حضور جداگانهٔ این دو یکی از محدودیتهای اثر نیز هست. رابطهٔ آنها در فیلم نخست بهسبب برخورد مستقیم و همکاری نزدیک، بخش مهمی از انرژی درام را میساخت؛ اینجا فاصلهٔ فیزیکی و عاطفیشان فرصت کمتری برای شکلگیری تعاملهای زنده فراهم میکند. پیوند میانشان همچنان در تصمیمها و نگرانیهایشان احساس میشود، اما کمتر از آنچه میتوانست، در صحنههای مشترک جان میگیرد.
در نتیجه، بخشی از کشش انسانی داستان به حاشیه میرود و روایت بیشتر بر پیگیری جداگانهٔ سرنخها تکیه میکند. فساد اجتماعی و اخلاقِ نگاه پروندهٔ قاچاق جنسی، وجه اجتماعی تلخ فیلم را شکل میدهد. اثر از موضوعی سنگین برای ایجاد هیجان ارزان استفاده نمیکند؛ دستکم در ایدهٔ مرکزیاش، توجه بر سازوکارهایی است که خشونت را ممکن و پنهان میکنند: شبکههای نفوذ، سکوت نهادی و اعتبار ظاهری کسانی که از موقعیت خود بهره میبرند.
« لیسبت همچنان زنی است که استقلالش را بهسختی حفظ کرده و اعتماد برایش نه یک احساس طبیعی، بلکه انتخابی دشوار است. »
شخصیتها و اجرا
از این منظر، تحقیقات میکائیل فقط کنجکاوی ژورنالیستی نیست؛ تلاشی است برای برهمزدن روایتی که قدرتمندان میخواهند بیچالش باقی بماند. با وجود این، فیلم گاهی میان اهمیت موضوع و کارکرد آن در تعلیق جنایی مردد میماند. بخشهایی از پرونده بیشتر نقش قطعههای اطلاعاتی را دارند تا تجربهای دراماتیک که شخصیتها را عمیقتر کند.
این امر بهویژه زمانی به چشم میآید که روایت از افشای فساد به رازهای شخصی لیسبت میچرخد. پیوند میان این دو حوزه جذاب است، اما همیشه با ظرافت یکسان بسط پیدا نمیکند؛ گاه احساس میشود داستان برای پیشبردن معما، از رنج اجتماعی بهمثابه سوخت روایی بهره میگیرد، بیآنکه مکث کافی بر پیامدهای انسانی آن داشته باشد.
ریتم، تعلیق و زبان سینمایی دانیل آلفردسون فیلم را با لحنی سرد و نسبتاً مهارشده پیش میبرد. این خویشتنداری با فضای داستان همخوانی دارد: جهانی که در آن تهدید همیشه با فریاد و انفجار ظاهر نمیشود و بسیاری از خطرها در سکوت، نظارت و سوءظن ریشه دارند. بااینحال، همین لحن گاه به یکنواختی نزدیک میشود.
صحنههای تحقیق، رفتوآمد میان سرنخها و گفتوگوهای توضیحی در بخشهایی طولانی به نظر میرسند و ضرباهنگ را کند میکنند. فیلم از آن دسته تریلرهایی نیست که پیوسته با پیچشهای سریع یا تدوین پرشتاب مخاطب را غافلگیر کند. تعلیقش بیشتر از انباشت اطلاعات، افزایش خطر و نزدیکشدن تدریجی تهدید حاصل میشود.
« با وجود این، فیلم گاهی میان اهمیت موضوع و کارکرد آن در تعلیق جنایی مردد میماند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این انتخاب در نیمههای آرامتر اثر کارآمد نیست، اما هرگاه خطهای داستانی به هم نزدیک میشوند، تنش محسوستری پدید میآید. صحنههای خشونت و درگیری نیز بهجای آنکه سراسر فیلم را به نمایش اکشن بدل کنند، در لحظههایی مشخص بر شکنندگی جسم و محدودیت امنیت تأکید دارند. همین خشونت زمخت با فضای سرد اثر تناسب دارد، هرچند گاهی ناهماهنگی میان مکثهای طولانی و اوجهای ناگهانی را برجسته میکند.
اقتباس و جایگاه فیلم در سهگانه این فیلم از رمان استیگ لارسن اقتباس شده و بهعنوان بخش میانی سهگانهٔ میلنیوم، وظیفهای دشوار دارد: باید داستانی مستقل و قابلپیگیری عرضه کند و در عین حال، زمینهٔ ادامهٔ روایت را نیز حفظ کند. حاصل، اثری است که بیش از آنکه ساختاری کاملاً بسته داشته باشد، بخشی از یک مسیر گستردهتر به نظر میرسد.
بازگشت به گذشتهٔ لیسبت، چهرهٔ تازهای از شخصیت را آشکار میکند و خط اصلی پرونده را به زندگی او گره میزند؛ اما همین گسترش، حجم زیادی از اطلاعات و زمینهچینی را به فیلم تحمیل میکند. وفاداری به مواد روایی رمان برای دوستداران جهان لارسن جذاب است، ولی سینما به فشردهسازی و انتقال تصویری نیاز دارد.
فیلم در برخی لحظات به گفتوگو و توضیح تکیه میکند، جایی که میتوانست اطلاعات را از طریق کنش، فضا یا رابطهٔ شخصیتها منتقل کند. از سوی دیگر، پایان باز اثر را از حس فرود کامل محروم میکند. این انتخاب در چارچوب سهگانه قابلفهم است، اما برای تماشاگرانی که انتظار دارند هر فیلم بهتنهایی به جمعبندی دراماتیک برسد، ممکن است ناکافی جلوه کند.
« حاصل، اثری است که بیش از آنکه ساختاری کاملاً بسته داشته باشد، بخشی از یک مسیر گستردهتر به نظر میرسد. »
قوتها و کاستیها
نقاط قوت و کاستیها بزرگترین امتیاز فیلم، شخصیت لیسبت و بازی راپاس است؛ حضوری که حتی در بخشهای کمشتاب، توجه را نگه میدارد. گرهخوردن گذشتهٔ او با پرونده نیز به داستان عمق و نیروی شخصی میدهد. فضای سرد، تهدیدهای زمینی و خشونت بیتعارف، جهان فیلم را از تریلرهای پرزرقوبرق جدا میکند.
افزون بر این، موضوع فساد و بهرهکشی، زمینهای جدی برای تقابل روزنامهنگاری با قدرت فراهم میآورد. در سوی دیگر، ریتم نامتوازن، اتکای زیاد به گفتوگوهای توضیحی و فاصلهٔ میان لیسبت و میکائیل از انسجام و گرمای درام میکاهند. فیلم گاهی در انتقال اطلاعات چنان مشغول است که فرصت کافی برای پرورش احساس یا روابط را از دست میدهد.
همچنین، پایان ناتمامش بیش از آنکه رضایتبخش باشد، یادآور جایگاه میانی آن در مجموعه است. بنابراین، اثر در لحظههای اوج پرکشش و در لحظات تحقیقاتی کمشتابتر است؛ کیفیتی که تجربهٔ تماشا را همزمان جذاب و ناهموار میکند. جمعبندی «دختری که با آتش بازی کرد» دنبالهای جدی و خشن است که بهترین دستاوردش را در بازگشت به لیسبت سالاندر مییابد؛ شخصیتی که در بازی نومی راپاس همچنان پیچیده، مغرور و آسیبدیده باقی میماند.
فیلم با پیوندزدن پروندهای اجتماعی به گذشتهٔ او، داستانی پرظرفیت میسازد، اما گاه زیر بار اطلاعات و کندی تحقیق فرومینشیند. فاصلهٔ میان لیسبت و میکائیل نیز از شور رابطهای میکاهد که میتوانست به روایت جان بیشتری بدهد. اثر در مجموع بیشتر پلی میان آغاز و ادامهٔ سهگانه است تا داستانی کاملاً مستقل؛ پلی که از نظر شخصیتپردازی و فضای تلخ ارزش عبور دارد، هرچند همهٔ مسیرش به یک اندازه پرکشش نیست.
« گرهخوردن گذشتهٔ او با پرونده نیز به داستان عمق و نیروی شخصی میدهد. »
جمعبندی
برای تماشاگر علاقهمند به تریلرهای جناییِ شخصیتمحور، فیلم تجربهای قابلاعتناست، بهویژه اگر انتظار داشته باشد تعلیق آن از رازهای گذشته و فشار اجتماعی بر شخصیتها برخیزد، نه از شتاب بیوقفهٔ یک معمای پرپیچوخم.
ثبت دیدگاه