نقد و بررسی
نقد مادرم (My Mother) | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
داستانی آشنا دربارهٔ فاصله و بازگشت فیلم «مادرم» با روایتی ساده و آشنا به سراغ زخمی میرود که بسیاری از داستانهای خانوادگی از آن نیرو میگیرند: فاصلهای که میان والد و فرزند میافتد، نه لزوماً از نبود عشق، بلکه از ناتوانی در دیدن و پذیرفتن آن. نظلی در خانهای بزرگ میشود که مادرش، عایشه، برای او از جانودل مایه میگذارد؛ بااینحال، دختر از مادر و زندگی مشترکشان شرم دارد و رفتن را راهی برای رهایی میبیند.
سالهای بعد، دوری و حسرت معنای آن فداکاری را برایش دگرگون میکند. فیلم جزئیات مسیر داستان را در خدمت همین تقابل میچیند: ماندن در برابر رفتن، ریشه در برابر گریز، و محبتی که در لحظه شاید بدیهی یا حتی محدودکننده به نظر برسد، اما با گذر زمان چهرهای دیگر پیدا میکند. این چارچوب روشن است و تماشاگر از همان آغاز میتواند حدس بزند که روایت به سوی تأملی تلخ دربارهٔ فرصتهای ازدسترفته حرکت میکند.
بااینهمه، آشنایی طرح الزاماً مانع اثرگذاری نیست؛ گاهی آنچه اهمیت دارد نه تازگی رخدادها، بلکه کیفیت احساسیِ مواجهه با آنهاست. عایشه؛ مرکز عاطفی فیلم نیرومندترین تکیهگاه فیلم، شخصیت عایشه است؛ مادری که عشقش را نه در سخنان بزرگ، بلکه در کوششهای پیگیر و بیادعایش نشان میدهد. او برای دخترش امکاناتی فراهم میکند که شاید در جهان محدود پیرامونشان دستنیافتنی به نظر برسند.
فیلم از همینجا رابطهٔ مادر و دختر را از یک تصویر آرمانیِ ساده بیرون میآورد: عایشه دوست میدارد، اما نظلی در دورهای از زندگیاش این محبت را نه مایهٔ آسودگی، بلکه یادآور همان شرایطی میبیند که میخواهد از آنها بگریزد. بازی سومرو یاوروجوک در نقش عایشه، بار اصلی این کشمکش را به دوش میکشد.
« سالهای بعد، دوری و حسرت معنای آن فداکاری را برایش دگرگون میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
او احساسات مادر را به شکلی باورپذیر منتقل میکند و به شخصیتش گرمایی میبخشد که گاه از گفتوگوها و توضیحات فیلم فراتر میرود. درد عایشه تنها در لحظههای آشکار اندوه خلاصه نمیشود؛ سکوتها و واکنشهای فروخوردهاش نیز حامل عاطفهاند. در سوی دیگر، اوزگه گورل در نقش نظلی باید ناپختگی، شرم و بعدها حسرت را در دورههای متفاوت زندگی شخصیت بازتاب دهد.
حاصل، تقابلی است که هرچند همیشه ظریف نوشته نشده، بهواسطهٔ بازیها از نیروی انسانی برخوردار میشود. نظلی و تناقض گریز نظلی را نمیتوان صرفاً دختری ناسپاس دانست؛ هرچند فیلم گاهی او را چنان در موقعیت خطاکار قرار میدهد که پیچیدگیاش کمرنگ میشود. میل او به دورشدن از روستا و ساختن زندگی مستقل، خواستهای قابلفهم است.
مسئله آن است که در راه جدایی، ارزش عاطفیِ پیوندی را که پشت سر میگذارد درست نمیبیند. فیلم از این ناآگاهی، موتور اصلی درام را میسازد: آدمی که برای یافتن آیندهاش از گذشته فاصله میگیرد، اما سرانجام درمییابد گذشته چیزی بیش از مانع بوده است. بااینحال، پرداخت این دگرگونی همیشه به یک اندازه قانعکننده نیست.
نظلی گاه بیشتر وسیلهای برای رساندن پیام فیلم به نظر میرسد تا شخصیتی با تناقضهای مستقل و چندلایه. تغییر نگرش او به مادر و زادگاه، از نظر احساسی روشن است، اما در برخی بخشها فیلم بهجای آنکه این تحول را از دل جزئیات رفتاری و تجربههای روزمره بیرون بکشد، بر نشانههای مستقیم و تأکیدهای آشکار تکیه میکند.
« درد عایشه تنها در لحظههای آشکار اندوه خلاصه نمیشود؛ سکوتها و واکنشهای فروخوردهاش نیز حامل عاطفهاند. »
شخصیتها و اجرا
همین امر سبب میشود تماشاگر گاهی پیش از شخصیت، مقصد عاطفی روایت را حدس بزند. ملودرام، اشک و مرز اغراق «مادرم» بیپرده به قلمرو ملودرام قدم میگذارد. اندوه در آن نه حاشیهای گذرا، بلکه نیرویی است که لحن و ریتم روایت را شکل میدهد. صحنههای گریه و موسیقی غمگین بارها بازمیگردند تا تماشاگر را به سوی واکنش عاطفی هدایت کنند.
این انتخاب برای بخشی از مخاطبان مؤثر است؛ فیلم میتواند به تجربهای عمیقاً تأثربرانگیز بدل شود، بهویژه برای کسانی که مضمون رابطهٔ مادر و فرزند را با خاطرات شخصی خود پیوند میزنند. اما همین اصرار نقطهٔ ضعف فیلم نیز هست. وقتی موسیقی پیوسته احساسات را توضیح میدهد و صحنهها فرصت چندانی برای سکوت یا فاصلهگرفتن از اندوه نمییابند، اثرگذاری ممکن است جای خود را به خستگی بدهد.
اندوهی که مجال تنفس ندارد، گاهی بهجای آنکه عمیقتر شود، یکنواخت میگردد. بعضی موقعیتها نیز چنان آشکار برای برانگیختن گریه طراحی شدهاند که تماشاگر میتواند سازوکار احساسی فیلم را ببیند؛ در نتیجه، تأثر در لحظهای بهخصوص به تأثر تحمیلی نزدیک میشود. فضای روستا و جغرافیای عاطفی روستا در فیلم تنها محل وقوع داستان نیست؛ بخشی از معنای آن است.
زادگاه نظلی نمایندهٔ جهانی است که او میخواهد از آن فاصله بگیرد، اما در خاطره و هویت او باقی میماند. در برابر آن، رفتن به دانشگاه امکان انتخاب و استقلال را وعده میدهد. فیلم از این جابهجایی مکانی برای نمایش دگرگونی درونی بهره میگیرد: فاصلهٔ جغرافیایی به فاصلهای عاطفی بدل میشود و بازگشت به زادگاه، معنایی فراتر از بازگشت به یک مکان پیدا میکند.
« همین امر سبب میشود تماشاگر گاهی پیش از شخصیت، مقصد عاطفی روایت را حدس بزند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فضای غمگین اثر، با این مضمون هماهنگ است و به آن کیفیتی گیرا و گاه دلنشین میدهد؛ بااینحال، این لحن تقریباً پیوسته است و تغییرات عاطفی مجال چندانی برای پدیدارشدن نمییابند. لحظههای آرامتر یا روشنتر میتوانستند کنتراستی بسازند که اندوه را پررنگتر کند. همچنین، برخی بخشها ممکن است برای تماشاگر مبهم یا کمپرداخته به نظر برسند؛ فیلم در همهجا میان رخدادهای داستانی و بار نمادین آنها پیوندی بهاندازهٔ کافی روشن برقرار نمیکند.
موسیقی و پیوند با خاطره بازاجرای ترانهٔ «مادرم» بهوسیلهٔ جاندان ارچتین، یکی از انتخابهای برجستهٔ فیلم است. این ترانه پیوندی مستقیم میان عنوان اثر و مضمون مرکزی آن ایجاد میکند و به روایت حالوهوایی آشنا و نوستالژیک میبخشد. حضور آن میتواند احساسات را فشرده کند و خاطرهٔ مادر را به نشانهای موسیقایی بدل سازد؛ نشانهای که در ذهن تماشاگر پس از پایان فیلم نیز باقی میماند.
بااینحال، موسیقی در «مادرم» همیشه نقش همراه را ندارد و گاه بیش از اندازه بر صحنه مسلط میشود. تکرار ملودیهای اندوهناک، بهجای آنکه هر بار لایهای تازه به احساس بیفزاید، ممکن است همان حس پیشین را بازتولید کند. فیلم زمانی مؤثرتر است که اجازه میدهد بازی و موقعیت، خود حامل عاطفه باشند؛ در چنین لحظههایی موسیقی میتواند مکمل باشد، نه راهنمایی که از پیش به تماشاگر میگوید چه باید احساس کند.
پایان و اثر پس از تماشا پایان فیلم، بیآنکه لازم باشد جزئیاتش آشکار شود، از جنس لحظههایی است که میکوشند اندوه را به ضربهای ماندگار بدل کنند. تلخی آن ممکن است تماشاگر را تکان دهد و پس از تماشا نیز در ذهن بماند؛ بخشی از واکنش مخاطبان به فیلم نیز دقیقاً از همین قدرت احساسی میآید.
« لحظههای آرامتر یا روشنتر میتوانستند کنتراستی بسازند که اندوه را پررنگتر کند. »
قوتها و کاستیها
در عین حال، شدت این پایان با گرایش کلی اثر به تأکید عاطفی پیوند دارد: برای برخی، کوبنده و فراموشنشدنی است و برای برخی دیگر، ادامهٔ همان زیادهرویای که پیشتر در موسیقی و صحنههای گریه دیدهاند. قابلپیشبینیبودن روایت نیز از نیروی پایان میکاهد، بیآنکه آن را کاملاً بیاثر کند.
تماشاگر ممکن است مسیر کلی را زود تشخیص دهد، اما همچنان درگیر کیفیت اجرای لحظهها بماند. همین دوگانگی، تجربهٔ تماشای فیلم را توضیح میدهد: اثر از نظر ساختار چندان غافلگیرکننده نیست، اما بازیها و موضوع عاطفیاش میتوانند آن را برای مخاطبی حساس به روابط خانوادگی تأثیرگذار کنند. جمعبندی «مادرم» درامی خانوادگی است که بر نیروی بازی سومرو یاوروجوک، رابطهٔ پرتنش مادر و دختر و فضایی غمزده تکیه میکند.
فیلم در انتقال محبت عایشه و حسرتی که بهتدریج در زندگی نظلی شکل میگیرد، لحظههای مؤثری دارد؛ بازاجرای ترانهٔ «مادرم» نیز به پیوند احساسی اثر با حافظه و دلبستگی کمک میکند. در مقابل، روایت از کلیشههای آشنای ملودرام فاصلهٔ زیادی نمیگیرد و تکرار موسیقی اندوهناک و صحنههای اشکبار گاه از ظرافت تأثیر میکاهد.
ارزش فیلم بیش از آنکه در تازگی قصه باشد، در تواناییاش برای برانگیختن یاد و احساس شخصی است. کسی که با لحن صریح و پررنگ ملودرام همراه شود، ممکن است آن را تجربهای عمیقاً تکاندهنده بداند؛ تماشاگر دیگری شاید همان تأکیدها را اغراقآمیز یا خستهکننده بیابد. در هر دو حال، فیلم پرسشی ساده اما ماندگار پیش میکشد: وقتی برای دیدن ارزش یک محبت دیر شده باشد، با حسرتِ آن چه میتوان کرد؟
« قابلپیشبینیبودن روایت نیز از نیروی پایان میکاهد، بیآنکه آن را کاملاً بیاثر کند. »
ثبت دیدگاه