نقد و بررسی
نقد هوایی که تنفس میکنم (The Air I Breathe) | 2007
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایتِ چهارگانه و ایدهٔ مرکزی «The Air I Breathe» فیلمی جنایی و درام است که زندگی چند شخصیت را در قالب چهار روایت بههمپیوسته پیش میبرد؛ هر بخش نیز با یکی از عواطف بنیادین شادی، لذت، اندوه و عشق پیوند دارد. فیلم بهجای آنکه یک قهرمان واحد را محور قرار دهد، شبکهای از تصمیمها، تصادفها و پیامدها میسازد؛ آدمهایی که در نگاه نخست به جهانهای جداگانه تعلق دارند، اما آرامآرام در یک مدار مشترک قرار میگیرند.
پشت این ساختار، این اندیشه نهفته است که زندگی از احساسهای منفرد و مرتب تشکیل نشده؛ شادی میتواند در دل خطر پدیدار شود، عشق ممکن است به اضطرار بدل گردد و اندوه گاه از دلِ تجربهای ظاهراً معمولی سر برآورد. پیوستگی قصهها فقط ترفندی برای غافلگیری نیست؛ فیلم میکوشد نشان دهد چگونه انتخابی کوچک، یا رویدادی که در لحظه تصادفی به نظر میرسد، میتواند در زندگی دیگران موج بیندازد.
این طرح ظرفیت تأملبرانگیزی دارد، زیرا تماشاگر را به بازنگری در مفهوم اختیار و اتفاق وامیدارد. بااینحال، فیلم گاهی بیش از آنکه این پیوندها را از دل شخصیتها بیرون بکشد، بر خودِ سازوکار اتصال تکیه میکند؛ گویی اهمیت رسیدن خطها به یکدیگر، از اهمیت تجربهٔ مستقل هر خط پیشی میگیرد.
شانس، سرنوشت و دامِ جبر یکی از جذابیتهای اصلی اثر، نگاه دوگانهاش به شانس است. شخصیتها در موقعیتهایی قرار میگیرند که گویی از کنترل آنان بیرون است، اما سرنوشتشان از تصمیمهای خودشان نیز شکل میگیرد. یک شرطبندی، یک پیشآگاهی، یک رابطهٔ ناامن یا تلاشی برای نجات دیگری، هرکدام دریچهای متفاوت به این پرسش میگشایند: آیا آدمها زندگی خود را میسازند یا تنها در مسیری از پیش رقمخورده حرکت میکنند؟
« این طرح ظرفیت تأملبرانگیزی دارد، زیرا تماشاگر را به بازنگری در مفهوم اختیار و اتفاق وامیدارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم پاسخی قطعی نمیدهد و همین تعلیق فکری، بخشی از نیروی آن است. بااینحال، گاهی نمادپردازی و تأکید بر تصادف چنان پررنگ میشود که شخصیتها بیشتر به نمایندگان مفاهیم بدل میگردند تا انسانهایی با تناقضها و جزئیات روزمره. در چنین لحظههایی، تماشاگر بهجای آنکه با فردی مشخص همقدم شود، معنای کلی «شادی» یا «اندوه» را دنبال میکند.
این فاصله، هرچند با طرح تمثیلی فیلم سازگار است، از شدت همدلی میکاهد. شخصیتها؛ چهرههایی میان واقعیت و تمثیل چهار محور روایی فیلم، هرکدام کیفیتی متفاوت دارند. قماربازِ خجالتی و گرفتار، ما را با وسوسهٔ یک انتخاب پرخطر روبهرو میکند؛ مردی که به آینده چشم دارد، اما دانستنِ نشانهها لزوماً او را از پیامدها نمیرهاند؛ ستارهٔ موسیقی در وضعیتی تاریک و محدودکننده قرار میگیرد؛ و پزشکی که برای حفظ معشوقش در برابر زمان میدود.
شخصیت گانگسترِ پیونددهنده نیز همچون گرهای میان این جهانها عمل میکند. فیلم از طریق او نشان میدهد که قدرت، تهدید و کنترل چگونه میتوانند مسیر آدمهای دیگر را دگرگون کنند. بااینهمه، همین طراحیِ تمثیلی نقطهضعف نیز هست. چون هر شخصیت بارِ یک مفهوم را بر دوش میکشد، فرصت چندانی برای دیدهشدن لایههای دیگرش باقی نمیماند.
بعضی از آنان بیشتر با یک وضعیت یا سرنوشت تعریف میشوند تا با مجموعهای از خواستهها و تناقضهای شخصی. ازاینرو، لحظههای عاطفی فیلم گاه پیش از آنکه بهطور کامل در ذهن جا بیفتند، به صحنه یا روایت بعدی راه میسپارند. فیلم ایدههای فراوانی دارد، اما همیشه مجال کافی برای تبدیل آنها به تجربهای عمیق و ملموس فراهم نمیکند.
« فیلم پاسخی قطعی نمیدهد و همین تعلیق فکری، بخشی از نیروی آن است. »
شخصیتها و اجرا
بازیها و بار عاطفی گروه بازیگران پرشمار و شناختهشده، به فیلم وزنی میدهد که در برخی بخشها از خود فیلمنامه فراتر میرود. بازیهای Forest Whitaker، Brendan Fraser، Andy Garcia، Sarah Michelle Gellar، Kevin Bacon و Julie Delpy هرکدام رنگ متفاوتی به فضای اثر میبخشند؛ از آسیبپذیری و درماندگی تا خشونت مهارشده و اندوه خاموش.
Sarah Michelle Gellar در نقش ستارهای گرفتار، حضوری قابلتوجه دارد. بازی او میان تصویر عمومیِ یک چهرهٔ موسیقایی و اضطراب خصوصیِ زنی که در موقعیتی محدودکننده گرفتار شده، فاصلهای معنادار میسازد. Forest Whitaker نیز در بخش خود، نوعی سادگی و معصومیت به قصه میآورد که با خشونت جهان پیرامونش تضاد دارد.
Andy Garcia برای شخصیت گانگستر، صلابت و تهدید لازم را فراهم میکند، هرچند پرداخت شخصیت مجال نمیدهد که این حضور به تصویری کاملاً چندوجهی تبدیل شود. در مجموع، بازیگران به صحنهها جان میبخشند، اما همیشه نمیتوانند کمبود فرصتِ شخصیتپردازی را جبران کنند. ریتم و ساختار روایی فیلم با جابهجایی میان داستانها میکوشد کنجکاوی تماشاگر را زنده نگه دارد.
هر بار که روایتی به نقطهای حساس میرسد، انتقال به شخصیت دیگر میتواند انتظار بسازد و حس کند که قطعاتی از یک تصویر بزرگتر در حال آشکارشدناند. این شیوه در بهترین لحظههایش، به اثر ضرباهنگی معمایی میدهد و تماشاگر را وامیدارد نشانههای پراکنده را کنار هم بگذارد. اما ساختار چندپاره همیشه به سود فیلم کار نمیکند.
« Sarah Michelle Gellar در نقش ستارهای گرفتار، حضوری قابلتوجه دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بعضی انتقالها شتابزدهاند و برخی بخشها پیش از آنکه فضای عاطفیشان شکل بگیرد، کنار گذاشته میشوند. در سوی دیگر، قسمتهایی نیز وجود دارند که تنش روایی فروکش میکند و روایت برای مدتی درجا میزند. حاصل، نوسانی میان شتاب و مکث است؛ ریتمی که گاه با آشفتگی جهان فیلم تناسب دارد، اما گاه بیشتر از آنکه تعمدی به نظر برسد، حاصل کمبود تمرکز روایی است.
فضا، تصویر و موسیقی جهان فیلم فضایی شهری، سرد و آکنده از تهدید دارد؛ جهانی که در آن ثروت، شهرت و نفوذ الزاماً به آزادی یا امنیت نمیانجامند. با وجود این، فضای بصری همیشه به اندازهٔ مضمونها هویت مستقل پیدا نمیکند. فیلم بیش از آنکه محیط را به حضوری زنده و اثرگذار بدل کند، از آن بهعنوان پسزمینهای برای برخورد شخصیتها بهره میگیرد.
بنابراین، حالوهوای کلی اثر قابلتشخیص است، اما گاه فاقد جزئیاتی میشود که شهر و موقعیتها را در حافظهٔ تماشاگر حک کنند. موسیقی در پشتیبانی از بار احساسی صحنهها نقش دارد و به پیوند میان روایتهای متفاوت کمک میکند. بااینحال، لحن فیلم چنان میان جنایت، ملودرام و تأمل تمثیلی جابهجا میشود که عناصر فنی همیشه قادر نیستند این اجزا را به تجربهای کاملاً یکدست بدل کنند.
گاه شدت موسیقایی و عاطفی از آنچه شخصیتها فرصت کردهاند بسازند فراتر میرود؛ گویی فیلم میخواهد احساسی را که هنوز بهتدریج شکل نگرفته، با تأکیدی بیرونی کامل کند. غافلگیری و پرهیز از افشا یکی از امتیازهای روایت، نحوهٔ کنار هم قرارگرفتن خطوط داستانی است. فیلم اطلاعات را بهگونهای توزیع میکند که برداشت نخست تماشاگر میتواند در ادامه دگرگون شود، بیآنکه لازم باشد از پایان یا پیچش اصلی سخنی گفته شود.
« بعضی انتقالها شتابزدهاند و برخی بخشها پیش از آنکه فضای عاطفیشان شکل بگیرد، کنار گذاشته میشوند. »
قوتها و کاستیها
این بازنگری در نسبت میان شخصیتها، به قصه انرژی میدهد و توضیح میدهد چرا اثر، حتی با وجود نوسانهای ریتم، میتواند توجه مخاطب را تا بخشهای پایانی نگه دارد. بااینحال، موفقیت این غافلگیری به آمادگی تماشاگر برای پذیرفتن منطق تمثیلی فیلم وابسته است. اگر مخاطب بیش از هر چیز خواهان واقعگرایی روانشناختی و پرداخت طولانیِ هر شخصیت باشد، ممکن است پیوندها را ساختهوپرداخته و بیش از اندازه حسابشده احساس کند.
فیلم در نقطهای میان واقعگرایی و افسانهٔ اخلاقی حرکت میکند؛ نیروی آن از همین میانهروی میآید، اما مرز میان تأثیرگذاری و تصنع نیز در همانجا باریک میشود. جمعبندی «The Air I Breathe» اثری بلندپروازانه است که میخواهد در قالب چند داستان جنایی و عاطفی، دربارهٔ شانس، سرنوشت و پیوندهای پنهان میان آدمها سخن بگوید.
ساختار چندگانه، ایدهٔ مرکزیِ قابلتأمل و بازیهای مؤثر، به آن جذابیتی متمایز میبخشند؛ بهویژه هنگامی که مسیرهای جداگانه آرامآرام در یک تصویر بزرگتر معنا پیدا میکنند. در مقابل، شتاب روایت، افتوخیز ریتم و کمبود فرصت برای پرورش شخصیتها، مانع از آن میشود که همهٔ خطوط داستانی به یک اندازه اثرگذار باشند.
با این وصف، فیلم را میتوان تجربهای نابرابر اما فکرانگیز دانست: اثری که شاید در همهٔ لحظهها به عمق عاطفیِ مورد نظرش نرسد، ولی پرسشهایی دربارهٔ تصادف، انتخاب و بهای تصمیمها در ذهن باقی میگذارد. ارزش اصلی آن نه در بینقصبودن، بلکه در کوشش برای دیدن زندگی همچون شبکهای از عواطف و پیامدهاست؛ شبکهای که گاه آرام و گاه خشونتبار، آدمها را به یکدیگر پیوند میدهد.
« بااینحال، موفقیت این غافلگیری به آمادگی تماشاگر برای پذیرفتن منطق تمثیلی فیلم وابسته است. »
ثبت دیدگاه