نقد و بررسی
نقد گریستوک: افسانهٔ تارزان، ارباب گوریلها (Greystoke: The Legend of Tarzan, Lord of the Apes) | 1984
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازآفرینی افسانهای با نگاهی واقعگرا «گریاستوک: افسانهٔ تارزان، سلطان میمونها» روایت آشنای کودکی است که میان میمونها رشد میکند، اما آن را نه به شکل ماجرایی سرخوشانه و پرشتاب، بلکه همچون درامی دربارهٔ هویت، تعلق و فاصلهٔ دشوار میان طبیعت و تمدن بازمیسازد. فیلم میکوشد افسانهٔ تارزان را از تصویر قهرمانِ بیدغدغهٔ جنگل بیرون بیاورد و به قصهای ملموستر و گاه تلختر بدل کند؛ قصهٔ انسانی که پیش از آشنایی با زبان و جامعه، شیوهٔ دیگری از زیستن را آموخته است.
همین رویکرد، هم سرچشمهٔ برجستهترین دستاوردهای فیلم است و هم زمینهساز برخی ناهماهنگیهای آن. اثر در بخشهایی با صبر و جزئینگری، جهانی مستقل میسازد که در آن رفتار، صدا و حرکت از گفتوگوی انسانی مهمترند. اما هرچه روایت به قلمرو اشرافی و آداب اجتماعی نزدیکتر میشود، آن یکپارچگی اولیه کمرنگتر به نظر میرسد.
حاصل، فیلمی است پرجاذبه و جدی که گاهی میان افسانه، ملودرام و تأمل اجتماعی سرگردان میماند. جنگل؛ جهانِ پیش از واژهها جنگل در این فیلم صرفاً پسزمینهٔ ماجراجویی نیست؛ نظامی زنده از صداها، خطرها، پیوندها و قواعد است. دوربین با توجهی چشمگیر به طبیعت، شاخوبرگ و باران و حرکت جانوران را به بخشی از زبان روایت بدل میکند.
فضای بصری، انبوه و مرطوب و رازآمیز است، اما زیبایی آن آرامشبخشِ سادهای ندارد: طبیعت هم پناه است و هم تهدید، و بقا در آن به شناختِ دقیق محیط وابسته است. روایتِ سالهای نخست زندگی تارزان بهجای اتکا به توضیح و گفتوگو، از تصویر و کنش بهره میگیرد. این انتخاب، تجربهٔ جهان را از دریچهٔ کودکی نشان میدهد که هنوز مفاهیم انسانی را نمیشناسد.
« همین رویکرد، هم سرچشمهٔ برجستهترین دستاوردهای فیلم است و هم زمینهساز برخی ناهماهنگیهای آن. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
برای مدتی، تماشاگر نیز ناچار است به جای تکیه بر واژهها، رفتارها را بخواند: نزدیکی و فاصله، ترس و کنجکاوی، وابستگی و جدایی. چنین شیوهای به فیلم حالوهوایی تأملی میبخشد و آن را از اقتباسهای پرهیاهوترِ قصه متمایز میکند. خانواده و معنای پرورش در دل روایت جنگل، پرسشی انسانی و ساده اما عمیق شکل میگیرد: خانواده را خون تعریف میکند یا مراقبت؟
پیوند تارزان با میمونی که او را میپذیرد، بر مبنای تعلق زیستی نیست؛ از نیاز، مهر و مسئولیت پدید میآید. فیلم این رابطه را نه با احساساتگراییِ آشکار، بلکه با جزئیات رفتاری و حضور مداوم شخصیتها میسازد. همین خویشتنداری باعث میشود عاطفهاش در لحظات موفق، طبیعی و اثرگذار باشد. بااینحال، تأکید مکرر بر صدای گریهٔ نوزاد ممکن است برای بخشی از تماشاگران از حد لازم فراتر رود.
تکرار، که ظاهراً قرار است درماندگی و آشفتگی آغاز زندگی را برجسته کند، گاه اثر معکوس میگذارد و به جای ژرفتر کردن حس فقدان، تمرکز را از صحنه میگیرد. این نمونهای از نوسان فیلم میان واقعگرایی و اصرار ملودراماتیک است: احساساتش اغلب صادقانهاند، اما همیشه به یک اندازه مهار نمیشوند.
کریستوفر لمبرت و جسمِ شخصیت کریستوفر لمبرت در نقش تارزان، بخش بزرگی از باورپذیری فیلم را بر دوش میکشد. اجرای او بیش از آنکه بر دیالوگ تکیه داشته باشد، از بدن شکل میگیرد: شیوهٔ نگاه کردن، ایستادن، حرکت در فضا و واکنش به حضور دیگران. او شخصیت را به انسانی بدل میکند که قواعد اجتماعی را نمیفهمد، اما فاقد عاطفه یا هوش نیست.
« چنین شیوهای به فیلم حالوهوایی تأملی میبخشد و آن را از اقتباسهای پرهیاهوترِ قصه متمایز میکند. »
شخصیتها و اجرا
این تمایز مهم است؛ تارزان نه «مردی بیتمدن» به معنای سادهٔ کلمه، بلکه انسانی است که با دستگاهی دیگر از عادتها و نشانهها زندگی میکند. لمبرت در بخش جنگل، این تفاوت را با نیروی بیشتری منتقل میکند. بدنش در محیط طبیعی جای خود را یافته و حرکتهایش از نوعی اطمینان غریزی برخوردارند. در مواجهه با جامعهٔ انسانی، همین بدن به عنصری بیگانه بدل میشود: هر حرکت میتواند معنایی نادرست پیدا کند و هر قاعدهٔ معاشرت برای او مانعی تازه باشد.
گاهی بازی در این بخشها بر حالتِ حیرت و معصومیت بیش از اندازه تکیه میکند و تکراری میشود، اما در مجموع، حضور لمبرت سرچشمهٔ مهمی از همدلی و انسجام است. بازگشت به عمارت؛ برخورد دو فرهنگ ورود تارزان به فضای اشرافی اسکاتلند، تقابل اصلی فیلم را از دل طبیعت به دل جامعه منتقل میکند. عمارت، لباسها و تشریفات، در نگاه نخست نشانههای تمدناند؛ اما فیلم آنها را همچون مجموعهای از قواعد قراردادی و محدودکننده نیز عرضه میکند.
تارزان در جنگل میدانست چگونه زنده بماند، اما در این محیط باید یاد بگیرد چه بگوید، کجا بنشیند و چگونه حضور خود را تنظیم کند. جامعهای که خود را معیارِ رفتار درست میداند، برای او به همان اندازه ناآشناست که جنگل برای یک انسانِ شهری. تضاد بصریِ جنگل و عمارت از بهترین ابزارهای فیلم برای بیان این کشمکش است.
فضای نخست باز، پرجنبوجوش و متکی به واکنشهای مستقیم است؛ فضای دوم منظم، کنترلشده و آکنده از آداب. بااینحال، بخشهای انگلستان و زندگی اشرافی گاه از نظر لحن و پرداخت به اندازهٔ جنگل قانعکننده نیستند. بعضی موقعیتها به جای آنکه تنشِ فرهنگی را به شکلی پیچیده بپرورانند، به صحنههایی سبکتر و حتی مضحک نزدیک میشوند.
« لمبرت در بخش جنگل، این تفاوت را با نیروی بیشتری منتقل میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این ناهمواری، بهویژه پس از بخشهای پرقدرتتر جنگل، محسوس است. ریتم، خشونت و انتخابهای روایی فیلم در آغاز با تأمل و مکث پیش میرود و از تماشاگر میخواهد در جهانی کمگفتوگو سکونت کند. این کندی در بخشهایی انتخابی معنادار است: رشد و یادگیری را نمیتوان با شتابِ یک ماجرای معمولی روایت کرد.
اما همهٔ مکثها به یک اندازه بار دراماتیک ندارند. گاه صحنهها طولانیتر از نیازشان میشوند و روایت پیش از آنکه به نقطهای تازه برسد، در فضای موجود درنگ میکند. برای تماشاگرانی که انتظار ماجرایی پیوسته و پرکشش دارند، این ریتم میتواند فرساینده باشد. خشونت فیلم نیز بخشی از همین تلاش برای کنار گذاشتنِ تصویر خیالانگیز و بیخطر از طبیعت است.
جنگل نه پارکی برای ماجراجویی، بلکه محیطی بیرحم است که زندگی در آن با فقدان و تهدید گره خورده. این انتخاب به جهان فیلم وزن میدهد، اما تلخی برخی لحظات ممکن است بیش از آنچه برای پیشبرد مضمون لازم است احساس شود. واقعگرایی، هنگامی که به تکرار یا شدتِ صرف بدل شود، لزوماً به عمق بیشتر نمیانجامد؛ فیلم گاهی میان نشان دادنِ خشونت و معنا بخشیدن به آن مرز روشنی نمیگذارد.
صدا، اجرا و ناهمواریهای پرداخت صدا در «گریاستوک» نقشی اساسی دارد، زیرا روایتِ بخش مهمی از زندگی تارزان بر سکوت و ارتباط غیرکلامی بنا شده است. صداهای جنگل، فریادها و واکنشهای بدنی، جای توضیح مستقیم را میگیرند و حس حضور در محیط را تقویت میکنند. از این منظر، تکرار گریهٔ نوزاد تنها ایرادی جزئی نیست؛ نمونهای از مسئلهای بزرگتر در میزانبندی است.
« این ناهمواری، بهویژه پس از بخشهای پرقدرتتر جنگل، محسوس است. »
قوتها و کاستیها
فیلم گاهی به نشانهای عاطفی چنان بازمیگردد که اثرگذاری نخستین آن کاهش مییابد. در سوی دیگر، رابطههای انسانیِ دورهٔ بازگشت به جامعه همیشه مجال کافی برای شکلگیری پیدا نمیکنند. تقابل تارزان با جهان تازه جذاب است، اما برخی پیوندها و واکنشها سریعتر از آنچه شخصیتپردازی اقتضا میکند پیش میروند.
فیلم در پرداخت جهان بیرونی از دقت زیادی برخوردار است، ولی در برخی روابط، آن دقت را بهطور کامل حفظ نمیکند. در نتیجه، بخشهایی از روایت از نظر بصری پختهتر از پیوندهای عاطفی و اجتماعی آن به نظر میرسند. جمعبندی «گریاستوک: افسانهٔ تارزان، سلطان میمونها» اقتباسی است که افسانهٔ مشهور را با جدیتی کممعمول و نگاهی واقعگرا بازمینگرد.
دستاورد اصلیاش ساختنِ جهانی طبیعی و باورپذیر و تصویر کردنِ تارزان بهعنوان انسانی با شیوهای متفاوت از زیستن است. بازی جسمانی و مؤثر کریستوفر لمبرت، فضای گیرای جنگل و تقابل تصویریِ آن با عمارت، فیلم را در ذهن ماندگار میکنند. در مقابل، ریتم نامتوازن، تکرار برخی نشانههای احساسی، خشونت تلخ و افتِ باورپذیری در بخشهایی از زندگی اجتماعی، مانع از آن میشوند که فیلم در تمام مسیر به قدرتِ آغازین خود وفادار بماند.
بااینهمه، این ناهمواریها از ارزشِ برداشت مستقل و اندیشمندانهٔ آن نمیکاهند. فیلم بیش از آنکه پاسخ روشنی دربارهٔ برتری طبیعت یا تمدن ارائه کند، تماشاگر را با دشواریِ انتخاب میان آن دو روبهرو میسازد؛ دشواریِ انسانی که میان دو جهان ایستاده و در هیچیک بهتمامی بیگانه یا کاملاً در خانه نیست.
« فیلم گاهی به نشانهای عاطفی چنان بازمیگردد که اثرگذاری نخستین آن کاهش مییابد. »
ثبت دیدگاه