نقد و بررسی
نقد ایندیانا جونز و گردانه سرنوشت (Indiana Jones and the Dial of Destiny) | 2023
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به جهانی که تغییر کرده است «Indiana Jones and the Dial of Destiny» بیش از آنکه صرفاً ماجرایی دیگر دربارهٔ یافتن یک یادگار باستانی باشد، داستان روبهروشدن قهرمانی سالخورده با جهانی است که دیگر به قواعد آشنای او پایبند نیست. فیلم در سال ۱۹۶۹ میگذرد؛ ایندیانا جونز در آستانهٔ بازنشستگی است و میان خاطرهٔ روزگار پرماجرایش و واقعیتی روزمره که از شور و هیجان گذشته فاصله دارد، سرگردان مانده است.
بازگشت تهدیدی قدیمی و ورود دوبارهٔ او به مسیر تعقیب یک اثر باستانی، این فاصله را به موتور اصلی روایت بدل میکند. در مرکز داستان، دستگاهی اسرارآمیز قرار دارد که میتواند مسیر تاریخ را دستخوش تغییر کند؛ اما فیلم، دستکم در آغاز، از شرح بیش از اندازهٔ جزئیات آن پرهیز میکند و ماجرا را همچنان بر شخصیت و سفر بنا میگذارد.
این انتخاب، هم فرصت فیلم است و هم محدودیتش. پیری ایندی صرفاً نشانهای ظاهری نیست؛ یادآور فرسودگی، فقدان و دشواریِ یافتن جایگاه در دورهای تازه است. از این نظر، قصه میکوشد به مجموعهٔ ماجراجوییهایش معنایی اندوهبارتر بدهد. در عین حال، فیلم همچنان میخواهد همان لذت آشنای تعقیب، گریز و کشف را فراهم کند؛ دو خواستهای که همیشه بهآسانی با هم سازگار نمیشوند.
« این انتخاب، هم فرصت فیلم است و هم محدودیتش. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
هریسون فورد و وزن خاطره بازگشت Harrison Ford مهمترین دستاورد عاطفی فیلم است. او نقش ایندی را با همان نشانههای آشنا زنده میکند: وقار خسته، شوخطبعی خشک و نوعی سرسختی که حتی در برابر وضعیتی نامطلوب هم بهسادگی تسلیم نمیشود. بااینحال، بازی او صرفاً بازآفرینی تصویری قدیمی نیست. اینبار خستگی قهرمان بخشی از شخصیتپردازی است و فیلم از تفاوت میان اسطورهٔ ماجراجوی شکستناپذیر و مردی که زمان بر او اثر گذاشته، آگاه است.
نکتهٔ مهم آن است که فیلم نمیکوشد سن ایندی را کاملاً پنهان کند. در عوض، گاه آن را به موضوعی نمایشی تبدیل میکند: بدن او دیگر با همان سرعت گذشته حرکت نمیکند و جهان پیرامونش نیز دیگر به ماجراجوییهای افسانهای او اعتنایی ندارد. این رویکرد به شخصیت صداقت میبخشد، هرچند گاهی از هیجان لحظهها میکاهد.
مخاطبی که برای دیدن قهرمانی پرتوان و بیوقفه به سالن میرود، ممکن است با ریتم محتاطتر و آسیبپذیری آشکار او کنار نیاید؛ اما همین ویژگیها به بازگشت فورد وجهی انسانی میدهند. همراهان و کشمکش نسلها Helena، با بازی Phoebe Waller-Bridge، مهمترین شخصیت تازهٔ فیلم است. رابطهٔ او با ایندی تنها به همراهی در سفر محدود نمیماند؛ تفاوت نگاه و انگیزهٔ این دو، بخشی از کشمکش اصلی را میسازد.
« هریسون فورد و وزن خاطره بازگشت Harrison Ford مهمترین دستاورد عاطفی فیلم است. »
شخصیتها و اجرا
Helena چابک، زیرک و اهل تصمیمهای ناگهانی است، درحالیکه ایندی با گذشتهای سنگین و عاداتی تثبیتشده وارد ماجرا میشود. این تضاد گاهی به شوخی و تنش میانجامد و گاهی فرصتی فراهم میآورد تا فیلم دربارهٔ انتقال میراث میان نسلها بیندیشد. بااینهمه، شخصیتپردازی Helena همیشه به اندازهٔ ظرفیت بازیگرش پرورده نمیشود.
شوخطبعی و سرزندگی او گاه از پیچیدگی عاطفیاش جلو میزند و فیلم میان معرفی یک قهرمان مستقل و نگهداشتن مرکز ثقل داستان بر ایندی مردد به نظر میرسد. دیگر چهرههای همراه نیز لحظههایی دلنشین دارند، اما برخی از آنان بیش از آنکه به مسیر روایی عمق بدهند، برای پیشبرد ماجرا یا برانگیختن حس آشنایی حضور یافتهاند.
رقیب و سازوکار ماجراجویی Jürgen Voller، با بازی Mads Mikkelsen، رقیبی متناسب با فضای داستان است: آرام، حسابگر و گرفتار وسوسهٔ قدرت. پیوند او با گذشتهٔ تاریک اروپا، ماجرا را از یک رقابت ساده بر سر گنج فراتر میبرد و به آن بُعد تاریخی میدهد. بااینحال، فیلم در ساختن تهدیدی واقعاً هراسانگیز همیشه موفق نیست.
« بااینهمه، شخصیتپردازی Helena همیشه به اندازهٔ ظرفیت بازیگرش پرورده نمیشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
گاهی فاصلهٔ میان بلندپروازی شخصیت منفی و اثری که بر مخاطب میگذارد، بیشتر از آن است که تعلیق پایدار ایجاد کند. ساختار ماجرا به الگوی شناختهشدهٔ مجموعه وفادار است: نشانهای باستانی، رقیبانی که برای دستیابی به آن رقابت میکنند، سفر از مکانی به مکان دیگر و مجموعهای از گریزها و خطرها.
این وفاداری برای دوستداران مجموعه مایهٔ لذت است، زیرا فیلم نشانههای آشنای ایندی را کنار نمیگذارد؛ اما همین آشنایی گاه به تکرار تبدیل میشود. بسیاری از موقعیتها پیش از آنکه غافلگیرکننده شوند، یادآور تجربههای گذشتهاند. در نتیجه، ماجراجویی بهجای آنکه همواره کشفناشده به نظر برسد، گاهی حس بازدید دوباره از مسیری آشنا را القا میکند.
کارگردانی، ریتم و صحنههای اکشن James Mangold فیلم را با احترام آشکار به زبان بصری مجموعه میسازد، اما نگاهش به قهرمان، متناسب با سن او، اندکی واقعگرایانهتر و تلختر است. صحنههای تعقیبوگریز، درگیری و فرار همچنان بخش مهمی از جذابیت فیلماند. برخی از آنها انرژی لازم را دارند و یادآوری میکنند که ایندیانا جونز در اصل قهرمانِ حرکت و خطر است، نه فقط شخصیتی که به گذشتهاش نگاه میکند.
« گاهی فاصلهٔ میان بلندپروازی شخصیت منفی و اثری که بر مخاطب میگذارد، بیشتر از آن است که تعلیق پایدار ایجاد کند. »
قوتها و کاستیها
مشکل، یکنواختیِ انرژی در سراسر فیلم است. روایت در بخشهایی کش میآید و میان لحظههای پرتحرک، مکثهایی طولانی قرار میگیرد که همیشه به رشد شخصیت یا افزایش تعلیق کمک نمیکنند. فیلم در زمان نسبتاً طولانی خود گاهی نمیداند چه اندازه باید بر اندوه قهرمان مکث کند و چه هنگام باید دوباره به شتاب ماجراجویی بازگردد.
حاصل، ریتمی نابرابر است: گاهی سرگرمکننده و روان، گاهی پراکنده و کمجان. بعضی از صحنهها نیز با وجود جلوهٔ پرهزینه، آنچنان که باید اثر ماندگار نمیگذارند. موسیقی و میراث مجموعه موسیقی John Williams از عناصر کلیدی پیوند فیلم با گذشته است. حضور آهنگساز آشنای مجموعه، حالوهوای سفرهای ایندی را بازمیآورد و در لحظههایی که تصویر بهتنهایی نمیتواند بار نوستالژی را حمل کند، به آن گرما میبخشد.
موسیقی نه فقط نشانهای برای تشخیص قهرمان، بلکه حامل حافظهٔ سینمایی مخاطب است؛ شنونده با چند نت، به جهانی بازمیگردد که در آن خطر و شگفتی با هم آمیخته بودند. اما همین تکیه بر میراث، پرسشی را نیز پیش میکشد: آیا فیلم چیزی تازه به این جهان میافزاید یا بیشتر میکوشد خاطرهٔ شکوه پیشین را زنده نگه دارد؟
« مشکل، یکنواختیِ انرژی در سراسر فیلم است. »
جمعبندی
پاسخ آن یکدست نیست. از یک سو، تأمل دربارهٔ پیری و کناررفتن از صحنه به داستان وجهی تازه میدهد؛ از سوی دیگر، بسیاری از نشانهها و موقعیتها عمداً آشنا باقی میمانند. فیلم در بهترین لحظههایش میان ادای احترام و بازآفرینی تعادل برقرار میکند، اما همیشه از تکرار فاصله نمیگیرد. جمعبندی «Indiana Jones and the Dial of Destiny» بدرقهای محترمانه برای شخصیتی محبوب است، اما بدرقهای که قدرت عاطفیاش از هیجان رواییاش بیشتر است.
هریسون فورد حضوری گرم و باورپذیر دارد؛ موسیقی جان ویلیامز و لحظههای پرتحرک نیز حس سفرهای کلاسیک ایندی را زنده میکنند. در مقابل، کشآمدن روایت، ریتم نامتوازن و بازگشت مکرر به ایدههایی آشنا مانع از آن میشود که فیلم به تجربهای کاملاً تازه و فراموشنشدنی بدل شود. ارزش اصلی فیلم در پذیرش این واقعیت نهفته است که قهرمانان نیز از زمان مصون نیستند.
ایندی هنوز میتواند کلاهش را بر سر بگذارد و به دل خطر بزند، اما دیگر همان مرد بیاعتنا به گذر عمر نیست. همین دوگانگی، میان لذت دیدار دوباره و اندوهِ دیدن پایان یک دوره، به فیلم هویتی میبخشد؛ هویتی که شاید از ماجراجوییهای پیشین کمفروغتر باشد، اما برای خداحافظی با چهرهای ماندگار، همچنان ارزش تماشا دارد.
« فیلم در بهترین لحظههایش میان ادای احترام و بازآفرینی تعادل برقرار میکند، اما همیشه از تکرار فاصله نمیگیرد. »
ثبت دیدگاه