نقد و بررسی
نقد مندی (Mandy) | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان آرامش جنگل و کابوس «Mandy» ساختهٔ Panos Cosmatos در نگاه نخست قصهای آشنا دارد: زوجی منزوی در دل جنگل، تعرض نیرویی بیرونی به زندگیشان، و مردی که برای انتقام به راه میافتد. اما فیلم از همان آغاز نشان میدهد که علاقهای به روایت سرراست و واقعگرایانه ندارد. ماجرا در سال ۱۹۸۳ میگذرد؛ رد میلر و مندی بلوم در خلوت کوهستانیشان روزگار میگذرانند، تا آنکه گروهی فرقهگرا آرامش خانهشان را برهم میزند.
آنچه پس از این گسست رخ میدهد، بیش از آنکه فقط داستان انتقام باشد، فرو رفتن تدریجی در جهانی کابوسوار است. فیلم با صبر و مکث پیش میرود و بخش آغازینش را صرف ساختن کیفیتی رؤیاگونه میکند: جادههای تاریک، درختان بلند، خانهای دورافتاده و سکوتی که انگار هر لحظه ممکن است شکافته شود. این آرامش از جنس اطمینان نیست؛ زیر سطح آن، اضطرابی خاموش جریان دارد.
بنابراین وقتی خشونت به زندگی این دو راه پیدا میکند، نه فقط یک حادثهٔ داستانی، بلکه فروپاشی جهانی است که فیلم با دقت و حوصله بنا کرده است. مندی و زندگیِ پیش از فاجعه اهمیت رابطهٔ رد و مندی در آن است که فیلم برای آن فضایی ملموس میسازد، بیآنکه به توضیحهای طولانی یا گفتوگوهای پرشمار متوسل شود.
صمیمیت این دو از عادتهای کوچک، سکوتهای مشترک و آسودگیشان در کنار یکدیگر شکل میگیرد. مندی در این بخش صرفاً انگیزهای برای حرکت شخصیت مرد نیست؛ حضور و فردیتش در تصویر و رفتار، پیش از آنکه قصه به خشونت متمایل شود، جای خود را پیدا میکند. Andrea Riseborough با بازی مهارشده و نافذش به مندی حالتی میبخشد که میان آرامش و رازآلودگی معلق است.
« اما فیلم از همان آغاز نشان میدهد که علاقهای به روایت سرراست و واقعگرایانه ندارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
او از شخصیت زنی که قرار است زندگیاش زیر فشار دیگران قرار گیرد، تصویری فراتر از یک نقش روایی میسازد. در مقابل، رابطهٔ مندی با رهبر فرقه، Jeremiah Sand، عمداً ناخوشایند و تهدیدآمیز تصویر میشود. فیلم از این تقابل برای نشان دادن فاصلهٔ میان عشق بیادعا و میلِ مالکانه استفاده میکند؛ فاصلهای که نیروی عاطفی داستان را شکل میدهد، بیآنکه لازم باشد همهچیز را به زبان بیاورد.
زیباییشناسیِ کابوس مهمترین دستاورد «Mandy» شاید این باشد که ظاهر فیلم صرفاً پوششی برای داستان نیست؛ خودِ تصویر، بخشی از تجربهٔ روایت است. رنگهای اشباعشده، سرخیها و آبیهای تند، سایههای سنگین و قابهایی که گاهی شبیه تصویرهای رؤیا یا پوسترهای خیالپردازانه به نظر میرسند، به جهان فیلم هویت مشخصی میدهند.
طبیعت نیز در اینجا پسزمینهای بیطرف نیست: جنگل هم پناهگاه است و هم فضایی ناشناخته که آدمها را در خود محو میکند. کارگردانی Cosmatos از منطق واقعگرایی فاصله میگیرد و به منطق احساس نزدیک میشود. زمان گاهی کش میآید، تصویرها مکث میکنند و پیوند میان رخدادها همیشه با توضیح روشن برقرار نمیشود.
همین انتخاب میتواند تماشاگر را در وضعیت شخصیتها قرار دهد: گیج، گرفتار و ناتوان از تشخیص اینکه کابوس دقیقاً کجا آغاز شده است. این سبک برای کسی که از فیلم انتظار روایت موجز و علتومعلولی دارد، ممکن است تصنعی یا افراطی جلوه کند؛ اما برای بینندهای که آمادگی همراهی با تجربهای حسی را دارد، بخش مهمی از جذابیت اثر است.
« او از شخصیت زنی که قرار است زندگیاش زیر فشار دیگران قرار گیرد، تصویری فراتر از یک نقش روایی میسازد. »
شخصیتها و اجرا
بازیها؛ از سکوت تا فوران Nicolas Cage نقش رد را با تغییر تدریجی لحن اجرا میکند. در آغاز، او مردی آرام و فرسوده به نظر میرسد که در خلوت خویش نظمی یافته است. با پیش رفتن ماجرا، این آرامش جای خود را به اندوه، خشم و نیرویی ویرانگر میدهد. کیج در این نقش از شدت بازیاش استفاده میکند، اما اثرگذاری شخصیت تنها در لحظههای پرهیاهو نیست؛ مکثها و حالت چهرهاش نیز بخشی از سوگ و درماندگی رد را منتقل میکنند.
بازی او گاه به مرز اغراق نزدیک میشود، ولی جهان سبکپردازیشدهٔ فیلم همان اغراق را میپذیرد و به آن میدان میدهد. Linus Roache نیز در نقش رهبر فرقه، خودشیفتگی و تهدید را با نوعی نمایشگری آزارنده درمیآمیزد. شخصیت او در پی آن است که واقعیت را به میل خود بازتعریف کند؛ بازی Roache این میل را نه با آرامش یک شرور حسابگر، بلکه با غروری شکننده و پرتنش نشان میدهد.
تقابل او با رد، تنها برخورد دو شخصیت نیست؛ رویارویی دو نوع قدرت است: یکی قدرتی که با تحمیل و تسلط بر دیگران میخواهد معنا بسازد، و دیگری خشم انسانیای که از دل فقدان بیرون میآید. موسیقی و صدا؛ سنگینیِ شنیدنی موسیقی فیلم به همان اندازهٔ تصویر در ساختن هویت آن سهم دارد. موسیقی Jóhann Jóhannsson با بافتهای الکترونیک و صدایی سنگین و صنعتی، بیشتر از آنکه ملودیای برای همراهی با صحنهها باشد، همچون فشاری مداوم بر فضای فیلم عمل میکند.
لایههای صوتی گاه به فلز، گاه به ارتعاشی دوردست و گاه به صدایی نزدیک به موسیقی متال شباهت دارند. نتیجه، فضایی است که در آن حتی سکوت نیز آرامشبخش نیست. این اثر از آخرین کارهایی بود که Jóhannsson برای سینما ساخت و موسیقیاش با لحن تیره و خشن فیلم تناسبی چشمگیر دارد. صداها در «Mandy» فقط تأکید بر خشونت نیستند؛ حس جسمانی صحنهها را تشدید میکنند.
« بازیها؛ از سکوت تا فوران Nicolas Cage نقش رد را با تغییر تدریجی لحن اجرا میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
ضرباهنگ موسیقی، فاصلههای طولانی میان رخدادها و انفجارهای ناگهانی صوتی، تماشاگر را وادار میکند شدت تغییر حالوهوای فیلم را نه فقط ببیند، بلکه احساس کند. از این رو، تماشای اثر در فضایی که تصویر و صدا فرصت اثرگذاری داشته باشند، تجربهای پررنگتر میسازد؛ بااینحال، این کیفیت صوتی نمیتواند برای همه جذاب باشد و ممکن است برای برخی بیش از اندازه سنگین یا فرساینده به نظر برسد.
خشونت، افراط و طنز ناخواسته خشونت در فیلم بیپرده، اغراقشده و گاه عمداً زننده است. Cosmatos نمیکوشد آن را به کنشی تمیز و قهرمانانه تبدیل کند؛ بدنها آسیب میبینند و انتقام، جلوهای پرهزینه و آشفته پیدا میکند. همین صراحت ممکن است برای برخی مخاطبان بخشی از نیروی فیلم باشد و برای برخی دیگر مانعی جدی.
اگر کسی از صحنههای خونین یا تصویرهای ناخوشایند گریزان باشد، «Mandy» احتمالاً انتخاب مناسبی نخواهد بود. در کنار این خشونت، لحظههایی وجود دارد که مرز میان هراس و طنز را مبهم میکنند. گاهی افراط بصری چنان از واقعیت فاصله میگیرد که صحنهای بهجای ترساندن، شگفتی یا حتی خنده ایجاد میکند.
این دوگانگی یکی از وجوه خاص فیلم است، اما همیشه به تعادل نمیرسد: ممکن است بیننده از شدت و غرابت فضا لذت ببرد، یا احساس کند فیلم پیوسته میخواهد با نمایش افراطی بودنش توجه او را جلب کند. این واکنش دوگانه با جنس اثر همخوان است؛ «Mandy» بیش از آنکه تجربهای راحت و یکدست باشد، بیننده را به مواجهه با افراط خود دعوت میکند.
« خشونت، افراط و طنز ناخواسته خشونت در فیلم بیپرده، اغراقشده و گاه عمداً زننده است. »
قوتها و کاستیها
ریتم و مرزهای روایت روایت فیلم در طرح کلی پیچیده نیست؛ مسیر اصلی آن را میتوان دنبال کرد. آنچه گاه گیجکننده میشود، شیوهٔ بیان و چگونگی عبور از واقعیت به خیال است. فیلم بعضی پیوندها را توضیح نمیدهد و ترجیح میدهد تصویر یا حس را جایگزین اطلاعات روشن کند. این رویکرد به فضای رازآلود اثر کمک میکند، اما ممکن است برای مخاطبی که به پیشرفت پیوستهٔ قصه نیاز دارد، فاصلهای ناخواسته بسازد.
کندی بخشهایی از فیلم نیز دو اثر متضاد دارد. از یک سو، زمان لازم را برای جا افتادن رابطهٔ مرکزی و تثبیت فضای تهدید فراهم میکند؛ از سوی دیگر، برخی مکثها بیش از اندازه طولانی میشوند و کشش روایی را کاهش میدهند. نیمهٔ نخست با حوصله جهان خود را میسازد، اما نه هر بینندهای حاضر است با این ریتم همراه بماند.
در نتیجه، «Mandy» فیلمی نیست که صرفاً بهخاطر داستان انتقامش دیده شود؛ ارزش آن بیشتر در نحوهٔ عرضهٔ داستان و جهان خاصی است که پیرامون آن میسازد. جمعبندی «Mandy» اثری نامتعارف و آگاهانه افراطی است: فیلمی که داستانی ساده را به تجربهای تصویری، موسیقایی و روانی بدل میکند. بازیهای Nicolas Cage و Andrea Riseborough، فضای وهمآلود کارگردانی Panos Cosmatos، تصویرپردازی چشمگیر و موسیقی سنگین Jóhann Jóhannsson، به آن هویتی میبخشند که بهآسانی با فیلمی دیگر اشتباه گرفته نمیشود.
در برابر این امتیازها، ریتم کند، روایت گاه مبهم و خشونت زننده قرار دارند؛ عناصری که برای بعضی تماشاگران جذاب و برای بعضی دیگر پسزنندهاند. این فیلم برای مخاطبی مناسبتر است که از سینمای ژانری انتظار تجربهای حسی و سبکپردازانه دارد، نه قصهگویی سریع و متعارف. ممکن است تماشاگر هنگام دیدنش از خود بپرسد دقیقاً با چه چیزی روبهروست، اما همین حسِ سرگشتگی بخشی از ماندگاری آن است: «Mandy» بیش از آنکه پاسخ بدهد، تصویری تیره و پرطنین در ذهن باقی میگذارد.
« ریتم و مرزهای روایت روایت فیلم در طرح کلی پیچیده نیست؛ مسیر اصلی آن را میتوان دنبال کرد. »
ثبت دیدگاه