نقد و بررسی
نقد بارفلای (Barfly) | 1987
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان بار و خیابان: جهان کوچکِ «Barfly» «Barfly» بهکارگردانی Barbet Schroeder و با فیلمنامهای از Charles Bukowski، فیلمی است درباره آدمهایی که زندگیشان را نه با مقصد، بلکه با تکرار روزها اندازه میگیرند: رفتن به بار، نوشیدن، گفتوگو، درگیری و بازگشت به اتاقی محقر. محور این جهان هنری چیناسکی است؛ نویسندهای تهیدست که استعدادش را با خشونت و مستی درهم آمیخته، و واندا، زنی که در آشفتگی خود به او نزدیک میشود.
فیلم از زندگی و تجربههای بوکوفسکی الهام گرفته، اما بیش از آنکه زندگینامهای متعارف باشد، تلاشی است برای بازآفرینی حالوهوای ذهنی و زیستیِ آدمی در حاشیه. قصهای که از تکرار نیرو میگیرد «Barfly» به الگوی داستانگوییِ پرحادثه متکی نیست. حوادث، بیشتر از آنکه زنجیرهای روشن بسازند، همچون موجهایی کوتاه از دل روزمرگی بالا میآیند و فرو مینشینند.
هنری به بار سر میزند، با دیگر مشتریان و متصدی درگیر میشود، مینوشد و گاه از نویسندگیاش حرف میزند. واندا نیز در همین فضای تکراری حضور دارد؛ نه چون نیرویی برای بیرون کشیدن هنری از زندگیاش، بلکه بهعنوان کسی که شکل دیگری از بیقراری را تجربه میکند. این انتخاب فرمی، هم نقطه قوت فیلم است و هم محدودیت آن.
تکرار کمک میکند مخاطب به زمانِ کشدار و بیسامانِ زندگی شخصیتها نزدیک شود؛ روزهایی که در آنها «اتفاق» اهمیت چندانی ندارد و یک شب میتواند نسخهای دیگر از شب قبل باشد. درعینحال، همین ساختار ممکن است حس درجا زدن پدید آورد. اگر تماشاگر منتظر گرهافکنی، تحولهای پیاپی یا مسیر روشنی برای شخصیتها باشد، احتمال دارد فیلم را کمحادثه و حتی یکنواخت بیابد.
« قصهای که از تکرار نیرو میگیرد «Barfly» به الگوی داستانگوییِ پرحادثه متکی نیست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
هنری چیناسکی؛ جذابیت در آستانه دفعکنندگی هنری شخصیتی نیست که بهآسانی دوستداشتنی شود. خودویرانگری، بدبینی و خشونت او گاهی چنان پررنگ است که مجال همدلی را محدود میکند. بااینحال، فیلم او را به یک نمونه ساده از «آدم بد» یا «نابغه رنجکشیده» فرو نمیکاهد. هنری هم میتواند بیملاحظه و آزاردهنده باشد و هم در لحظهای ناگهانی، با جملهای تیز یا مشاهدهای دقیق، لایهای از هوش و حساسیتش را آشکار کند.
دوران ماندن در بار، برای او نوعی پناهگاه است؛ فضایی که قواعد بیرون در آن کمرنگ میشوند و آدمها میتوانند با همان ضعفها و عادتهایشان دوام بیاورند. اما این پناهگاه آزادیِ بیهزینهای نیست. فیلم نشان میدهد که نوشیدن و سرپیچی از نظم اجتماعی، الزاماً به رهایی نمیانجامد؛ ممکن است فقط شکل دیگری از اسارت باشد.
هنری با زبانش از جهان فاصله میگیرد، اما همان زبان همیشه نمیتواند پیامدهای رفتارش را جبران کند. واندا و رابطهای بیرون از الگوی نجات بازی فی داناوی در نقش واندا، از مهمترین تکیهگاههای عاطفی فیلم است. واندا شخصیتی زخمی و آشفته است، اما فیلم او را تنها بهعنوان قربانی یا موضوعی برای ترحم نمیبیند.
او میل، تصمیم و تناقضهای خودش را دارد؛ گاهی به هنری نزدیک میشود و گاهی از او فاصله میگیرد، بیآنکه این رفتوآمد به طرحی آشنا برای «نجات دادن» یا «اصلاح کردن» دیگری تبدیل شود. رابطه آن دو نه عاشقانهای آرمانی است و نه قراردادی روشن برای ساختن زندگی بهتر. آنها در دل عادتهای مخرب خود، لحظههایی از همراهی و آسودگی پیدا میکنند.
« هنری چیناسکی؛ جذابیت در آستانه دفعکنندگی هنری شخصیتی نیست که بهآسانی دوستداشتنی شود. »
شخصیتها و اجرا
شیمی میان داناوی و میکی رورک از همین ناهمواری نیرو میگیرد: نزدیکشدنشان باورپذیر است، زیرا فیلم آن را به وعده خوشبختی یا رستگاری بدل نمیکند. پیوندشان بیشتر شبیه توافقی نانوشته برای تحمل جهان است؛ توافقی شکننده که هم گرما دارد و هم بیاعتنایی. دیالوگها؛ خندهای تلخ در دل فلاکت فیلمنامه بوکوفسکی بخش بزرگی از شخصیتپردازی را به گفتوگوها میسپارد.
دیالوگها اغلب کوتاه، گزنده و عاری از آرایشاند؛ جملههایی که در ظاهر شوخی میکنند، اما زیر خندهشان خستگی، رنج و نوعی بیاعتمادی به جهان نهفته است. هنری از آن شخصیتهایی است که زبانش به او امکان میدهد کنترل صحنه را به دست بگیرد، حتی وقتی در عمل چیزی در اختیار ندارد. طنز فیلم از همین فاصله میان لحن و وضعیت میجوشد.
شخصیتها در شرایطی آشفته و تحقیرآمیز زندگی میکنند، اما اثر از فلاکت آنها صرفاً تراژدی نمیسازد. شوخیهای تلخ، لحظهای از سبکشدن فراهم میکنند و اجازه نمیدهند فیلم به مرثیهای یکدست بدل شود. البته این طنز برای همه یکسان عمل نمیکند: ممکن است برای برخی تماشاگران، تلخیاش نافذ و انسانی باشد و برای برخی دیگر، بیحاصل یا حتی آزاردهنده به نظر برسد.
تصویر لسآنجلس؛ زیباییِ غایب لسآنجلسِ «Barfly» با تصویر آفتابی و پرزرقوبرقِ آشنایش فاصله دارد. فیلم به فضاهای فرسوده، اتاقهای تنگ و بارهای کمنور چشم میدوزد؛ مکانهایی که در آنها گذر زمان را میتوان در چهرهها، لباسها و سکون محیط دید. تصویربرداری Robby Müller این جهان را بهجای آنکه بزک کند، در همان زمختی و بیپیرایگیاش نگه میدارد.
« پیوندشان بیشتر شبیه توافقی نانوشته برای تحمل جهان است؛ توافقی شکننده که هم گرما دارد و هم بیاعتنایی. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
نتیجه، فضایی است که بهخوبی با حال مست و تلخ فیلم جور درمیآید. بار در این جهان تنها پسزمینه نیست؛ مرکز ثقل اجتماعی شخصیتهاست. مشتریان ثابت، متصدی و رفتوآمدهای محدود، نوعی اجتماع کوچک میسازند که هم خفقانآور است و هم آشنا. بیرون از آن نیز الزاماً افقی روشنتر وجود ندارد. این طراحی فضایی کمک میکند فیلم، بهجای توضیح دادنِ حاشیهنشینی، آن را به تجربهای حسی تبدیل کند: محیط خسته است، اما همین خستگی به هویت تصویری اثر بدل میشود.
بازیگری و ریتم اجرا میکی رورک در نقش هنری، حضوری ناآرام و گاه خشن دارد. او شخصیت را فقط با مستی یا پرخاشگری تعریف نمیکند؛ در مکثها و تغییر ناگهانی لحنش، هم غرور و هم آسیبپذیری دیده میشود. بازی او ممکن است برای بعضی تماشاگران اغراقآمیز جلوه کند، اما همین شدت با شخصیتِ نمایشی و خودویرانگر هنری تناسب دارد.
فی داناوی نیز در کنار او صرفاً نقش مکملی آرامتر را بازی نمیکند؛ واندا در حضورش استقلال و ابهام خود را حفظ میکند. بازیگران فرعی نیز به حسِ اجتماعِ خسته و پراکنده فیلم کمک میکنند. کارگردانی Schroeder از تحمیل نظم بیرونی بر جهانی که اساساً بینظم است پرهیز میکند. این تصمیم به اصالت فضا یاری میرساند، اما بهایی هم دارد: برخی صحنهها طولانی میشوند و ضرباهنگ اثر در بخشهایی عمداً یا ناخواسته افت میکند.
فیلم بیش از آنکه مخاطب را با پیشبرد سریع روایت همراه کند، از او میخواهد مدتی در این محیط بماند. ابهام و حدود دستاورد فیلم «Barfly» پایانبندیاش را به توضیح و جمعبندی قطعی نمیسپارد. این رویکرد با جهان اثر سازگار است: وقتی زندگی شخصیتها در چرخههایی تکرارشونده میگذرد، نتیجهگیری روشن میتواند تصنعی به نظر برسد.
« نتیجه، فضایی است که بهخوبی با حال مست و تلخ فیلم جور درمیآید. »
قوتها و کاستیها
بااینحال، ابهام همیشه به عمق نمیانجامد. ممکن است برخی مخاطبان احساس کنند فیلم صرفاً از تصمیمگیری درباره معنای مسیر شخصیتها سر باز میزند و تجربهای را که ساخته، به نتیجهای قانعکننده نمیرساند. همین دوگانگی در کل فیلم وجود دارد. امتناع از داستانگویی متعارف به اثر صداقت و شخصیت میدهد، اما گاهی آن را در همان وضعیت آغازین نگه میدارد.
هنری و واندا تغییرهای کوچک و لحظهای دارند، ولی فیلم علاقه چندانی به تبدیل آنها به قوسهای نمایشی روشن نشان نمیدهد. تماشاگر باید تصمیم بگیرد که این ماندن در بلاتکلیفی را بخشی از حقیقت جهان فیلم میداند یا نشانه کمبود حرکت در روایت. جمعبندی «Barfly» فیلمی است که بیش از قصهگویی متعارف، بر فضا، گفتوگو و حضور بازیگران تکیه میکند.
رورک و داناوی به رابطه هنری و واندا گرما و اصطکاک میبخشند؛ دیالوگهای بوکوفسکی میان شوخی و اندوه حرکت میکنند؛ و تصویر لسآنجلس، دور از هرگونه زینت، دنیایی فرسوده و بهیادماندنی میسازد. در مقابل، کماتفاق بودن روایت، تکرار موقعیتها و دشواری همدلی با هنری میتواند صبر مخاطب را بیازماید.
ارزش فیلم در این نیست که زندگی شخصیتهایش را سر و سامان دهد یا از آنها درس اخلاقی بسازد؛ در این است که مدتی کنارشان میماند و اجازه میدهد تناقضهایشان دیده شود. برای تماشاگرانی که از روایتهای پرشتاب و تحولهای آشکار انتظار دارند، این همراهی شاید فرساینده باشد. اما اگر جذابیت شخصیتهای ناسازگار، طنز تلخ و فضاهای فرسوده برایتان کافی است، «Barfly» اثری است که پس از پایان نیز حالوهوایش در ذهن باقی میماند.
« بااینحال، ابهام همیشه به عمق نمیانجامد. »
ثبت دیدگاه