نقد و بررسی
نقد پلنگ سیاه (Black Panther) | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به واکاندا «پلنگ سیاه» ساختهٔ رایان کوگلر، در ظاهر داستانی دربارهٔ جانشینی پادشاه و رویارویی قهرمان با رقیبی خطرناک است؛ اما نیروی اصلی فیلم از پرسشی فراتر میآید: یک ملت برخوردار از قدرت و ثروت، در برابر رنج جهان بیرون چه مسئولیتی دارد؟ تیچالا پس از مرگ پدرش به واکاندا بازمیگردد تا جایگاه پادشاه را به دست بگیرد.
سرزمینش، که در چشم جهانیان کشوری فقیر و منزوی جلوه میکند، در حقیقت جامعهای پیشرفته با فناوری شگفتآور و سنتهای ریشهدار است. همین دوگانگی، از همان آغاز، زمینهٔ کشمکشی سیاسی و اخلاقی را فراهم میآورد. فیلم برای مخاطبی که با جهان ابرقهرمانی مارول آشناست، پیوندهایی با آن جهان دارد؛ اما برای ورود به داستان، دانستن جزئیات فراوانی لازم نیست.
روایت بهتدریج قواعد واکاندا، ساختار قدرت و جایگاه آیینهایش را معرفی میکند. در نتیجه، بازگشت تیچالا تنها بازگشت شاهزادهای به خانه نیست؛ ورود به جامعهای است که میان گذشته و آینده، حفاظت از خود و پذیرش مسئولیت بیرونی، گرفتار پرسشهایی دشوار شده است. واکاندا؛ جهانی که شخصیت دارد از برجستهترین دستاوردهای فیلم، جهانسازی آن است.
واکاندا صرفاً پسزمینهای دیدنی برای نبردها نیست؛ سرزمینی با جغرافیا، معماری، زبان، پوشاک، آیینها و تقسیمبندیهای اجتماعی مشخص است. کوگلر و گروه هنریاش فناوری پیشرفته را در کنار نشانههای فرهنگی گوناگون قرار میدهند، بیآنکه این دو را متضاد یا ناسازگار جلوه دهند. نتیجه، تصویری از آینده است که نه با تقلید از شهرهای غربی ساخته شده و نه سنت را به عنصری تزئینی فرو میکاهد.
« تیچالا پس از مرگ پدرش به واکاندا بازمیگردد تا جایگاه پادشاه را به دست بگیرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این جهان از مسیر شخصیتها نیز ملموس میشود. تفاوت دیدگاهها میان گروهها و چهرههای سیاسی واکاندا، نشان میدهد که کشور یکپارچه و بیاختلاف نیست؛ هر بخش از جامعه به شیوهای خاص به پادشاهی، امنیت و آینده میاندیشد. همین تنوع، به فضای داستان عمق میبخشد و اجازه نمیدهد واکاندا صرفاً آرمانشهری بینقص به نظر برسد.
فیلم بهویژه در نمایش تنش میان انزوا و ارتباط با جهان بیرون، موفق است: انزوا برای واکاندا هم سپر محافظت است و هم سرچشمهٔ پرسشی اخلاقی. پادشاهی، میراث و مسئولیت هستهٔ دراماتیک داستان، آزمونی است که تیچالا در مقام پادشاه با آن روبهرو میشود. او باید میراث پدرش را بپذیرد، اما پذیرش میراث به معنای تکرار بیچونوچرای تصمیمهای گذشته نیست.
فیلم این فاصله میان احترام به نیاکان و ضرورت بازنگری را به یکی از موضوعهای محوری خود بدل میکند. تیچالا نه قهرمانی است که از آغاز پاسخ همهٔ مسائل را بداند، نه پادشاهی که صرفاً با نیروی جسمانی حقانیتش را ثابت کند؛ او باید بیاموزد قدرت سیاسی، افزون بر توان دفاع از کشور، نیازمند داوری اخلاقی است.
در این میان، سنتهای واکاندا هم نقش نگهدارنده دارند و هم میتوانند به مانعی در برابر تغییر بدل شوند. آیینها، شوراها و قواعد جانشینی به جامعه نظم میدهند، اما فیلم میپرسد آیا نظم موجود همواره عادلانه است. این پرسشها با رویدادهای داستانی گره خوردهاند و اغلب از دل انتخابهای شخصیتها سر برمیآورند، نه در قالب سخنرانیهایی جدا از روایت.
« این جهان از مسیر شخصیتها نیز ملموس میشود. »
شخصیتها و اجرا
البته گاه بیان مضمونها صریح میشود و فیلم بهجای اعتماد کامل به موقعیت دراماتیک، معنای اخلاقی آن را توضیح میدهد؛ بااینحال، این صراحت به موضوعهای مرکزی اثر انسجام میدهد. شخصیتها و بازیها چادویک بوزمن به تیچالا وقار و خویشتنداری میبخشد. حضور او آرام و سنجیده است و با تصویری از پادشاهی جوان سازگاری دارد که میکوشد میان وظیفهٔ رسمی و تردیدهای شخصی تعادل برقرار کند.
بااینهمه، این ویژگی گاه به کمرنگشدن او در میان شخصیتهای پیرامونش میانجامد. چند تن از همراهان تیچالا، بهویژه شوری، ناکیا و اوکویه، با انرژی و ویژگیهای متمایز خود بهسرعت توجه را جلب میکنند؛ همین جذابیت، در بعضی بخشها، مرکزیت قهرمان را کاهش میدهد. مایکل بی. جردن در نقش اریک کیلمانگر، یکی از مهمترین منابع تنش فیلم است.
شخصیت او تنها نیرویی برای برهمزدن نظم یا حریفی برای شکستدادن قهرمان نیست؛ خشم و هدفهایش ریشه در تجربه و تاریخ دارند. فیلم از این راه، رویارویی را از تقابل سادهٔ خیر و شر دور میکند: میتوان سرچشمهٔ اعتراض او را فهمید، بیآنکه هر راهکارش را پذیرفت. جردن در ارائهٔ این آمیزهٔ رنج، اراده و تهدید، حضوری پرقدرت دارد و گاه از نظر عاطفی توجه بیشتری از تیچالا به خود جلب میکند.
لتیسیا رایت در نقش شوری شوخطبعی و سرزندگی میآورد و در عین حال، هوش و استقلال شخصیتش را حفظ میکند. لوپیتا نیونگو به ناکیا باورپذیری و گرمی میبخشد؛ او نمایندهٔ دیدگاهی است که نسبت به مسئولیت واکاندا در قبال جهان بیرون حساسیت دارد. دانای گوریرا نیز اوکویه را با انضباط و استواری اجرا میکند.
« شخصیتها و بازیها چادویک بوزمن به تیچالا وقار و خویشتنداری میبخشد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بازی این گروه، بههمراه حضور آنجلا باست، دانیل کالویا و دیگر بازیگران، به فیلم چهرههایی میدهد که هر یک در برداشت خود از وفاداری، قدرت یا وظیفه تفاوت دارند. تصویر، طراحی و موسیقی تصویر واکاندا از آمیزش رنگ، بافت و مقیاس نیرو میگیرد. لباسها، ابزارها و فضاهای معماری، جهان فیلم را از قالب آشنای شهرهای ابرقهرمانی متمایز میکنند.
طراحی لباس بهویژه در ساخت هویت گروهها و جایگاه اجتماعی شخصیتها نقش دارد؛ پوششها فقط جلوهای چشمنواز نیستند، بلکه بخشی از زبان تصویری فیلماند. در برخی صحنهها، قاببندی و رنگبندی به شکوه سرزمین و پیوندش با آیینهای کهن تأکید میکنند، درحالیکه فناوری پیشرفته بیآنکه به سطحی سرد و بیروح برسد، در همان فضا جا میگیرد.
موسیقی لودویگ گورانسون یکی دیگر از عناصر هویتساز اثر است. ضربآهنگها و رنگ صوتی آن، فضای داستان را از الگوی متعارف موسیقی ابرقهرمانی دور میکند و به لحظههای آیینی و پرتنش وزن میبخشد. موسیقی در بسیاری از صحنهها صرفاً همراه تصویر نیست؛ با آن گفتوگو میکند و به واکاندا صدایی شنیدنی و بهیادماندنی میدهد.
ترکیب موسیقی متن با قطعات آوازی و معاصر نیز به فیلم پیوندی میان جهان داستان و زمانهٔ مخاطب میبخشد. ریتم، اکشن و محدودیتهای فرمول روایت در بخشهای آغازین با سرعت مناسبی جهان و مناسبات قدرت را معرفی میکند. سپس با جابهجایی میان واکاندا و بیرون از آن، حالوهوای سیاسی، جاسوسی و ماجراجویانه را در هم میآمیزد.
« تصویر، طراحی و موسیقی تصویر واکاندا از آمیزش رنگ، بافت و مقیاس نیرو میگیرد. »
قوتها و کاستیها
این تنوع به فیلم هویت میدهد، اما گاهی انسجام ریتم را تضعیف میکند. برخی گذارها شتابزدهاند و شماری از شخصیتها، با وجود جذابیت، فرصت کافی برای گسترش نمییابند. فیلم در پی حفظ همزمان پیوند خانوادگی، کشمکش سیاسی، نمایش جهان و صحنههای اکشن است و همهٔ این اجزا همیشه به یک اندازه پرداخت نمیشوند.
اکشنها در بخشهایی پرتحرک و خوشطراحیاند، بهخصوص هنگامی که توانایی شخصیتها و ویژگیهای فناوری واکاندا در خدمت موقعیت قرار میگیرد. بااینحال، نبرد پایانی از ضعف جلوههای رایانهای رنج میبرد؛ تصویر در بعضی لحظهها مصنوعی به نظر میرسد و از میزان باورپذیری صحنه میکاهد. افزون بر این، فیلم در ساختار کلی خود کاملاً از فرمول آشنای آثار ابرقهرمانی جدا نمیشود.
مسیر رویارویی قهرمان و دشمن، اوجگیری بحران و شکل نهایی نبرد، برای مخاطبان این گونه سینمایی بیگانه نیست. تازگی اثر بیش از آنکه در شکستن کامل این قالب باشد، در جهان و مضمونهایی است که درون آن جای میدهد. جمعبندی «پلنگ سیاه» اثری ابرقهرمانی است که اهمیتش تنها به قهرمان مرکزی یا صحنههای نبرد محدود نمیشود.
فیلم جهانی دیدنی و دارای هویت میسازد، دربارهٔ میراث و مسئولیت سیاسی پرسش طرح میکند و با شخصیتهایی چندلایه، تقابل را از یک نبرد ساده فراتر میبرد. قدرت بازیها، طراحی هنری و موسیقی، در کنار نگاه اجتماعی اثر، آن را از بسیاری از نمونههای همژانر متمایز میسازد. در مقابل، تیچالا گاهی زیر سایهٔ شخصیتهای پرجاذبهتر قرار میگیرد، ریتم در بعضی بخشها ناهموار میشود و جلوههای رایانهای نبرد پایانی از کیفیت کلی تصویر فاصله میگیرند.
« این تنوع به فیلم هویت میدهد، اما گاهی انسجام ریتم را تضعیف میکند. »
جمعبندی
داستان نیز، با وجود تازگی جهان و مضمونهایش، از برخی قواعد آشنای سینمای ابرقهرمانی پیروی میکند. با همهٔ این محدودیتها، فیلم تجربهای پرشور و قابلتأمل است: ماجرایی دربارهٔ قدرت، اما بیش از آن دربارهٔ معنای رهبری و مسئولیتی که با قدرت همراه میشود.
« داستان نیز، با وجود تازگی جهان و مضمونهایش، از برخی قواعد آشنای سینمای ابرقهرمانی پیروی میکند. »
ثبت دیدگاه