نقد و بررسی
نقد عواقب (The Aftermath) | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
خانهای میان ویرانهها «The Aftermath» ساختهٔ جیمز کنت، در هامبورگِ پس از جنگ جهانی دوم میگذرد؛ شهری که ویرانیاش تنها در ساختمانهای فروریخته و خیابانهای زخمی خلاصه نمیشود، بلکه به روابط انسانی و حافظهٔ جمعی نیز رسوخ کرده است. ریچل مورگان همراه همسرش، لوئیس، به این شهر میآید؛ او افسری بریتانیایی است که مأموریت بازسازی را بر عهده دارد.
زوج در خانهای ساکن میشوند که پیشتر به استفان لوبرت، مردی آلمانی و داغدیده، تعلق داشته است. همین همجواریِ ناخواسته، صحنهٔ اصلی مواجههٔ فیلم با سوگ، خصومت و امکانِ نزدیکی را فراهم میکند. جیمز کنت فیلم را بر پایهٔ رمانی از ریدیان بروک ساخته است و از همان آغاز، خانه را نه پسزمینهای خنثی، بلکه فضایی میگیرد که تاریخ در آن حضور ملموس دارد.
خانه در این روایت چیزی بیش از یک ملک مصادرهشده است: قلمرویی است که مرز میان فاتح و مغلوب، مهمان و صاحبخانه، و خاطرهٔ شخصی و تاریخ سیاسی در آن پیوسته جابهجا میشود. حضور ریچل و لوئیس در کنار استفان و دخترش، فردا، وضعیت اخلاقی پیچیدهای میسازد؛ جنگ پایان یافته، اما عواطفی که آن را تغذیه کردهاند هنوز زندهاند.
فیلم از این موقعیت برای طرح پرسشی دشوار استفاده میکند: آیا میتوان رنجِ دیگری را دید، بیآنکه از رنج خود چشم پوشید؟ این پرسش ظرفیت دراماتیک فراوانی دارد، هرچند اثر در همهٔ لحظات نمیتواند آن را به عمقی که نوید میدهد برساند. سوگِ خصوصی و کینهٔ عمومی نقطهٔ عاطفی مهم داستان، سوگی است که ریچل و لوئیس را به یکدیگر نزدیک میکند و همزمان از هم دور نگه میدارد.
« ریچل مورگان همراه همسرش، لوئیس، به این شهر میآید؛ او افسری بریتانیایی است که مأموریت بازسازی را بر عهده دارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فقدان فرزندشان، تجربهای خصوصی است که در بستر جنگ معنایی سیاسی نیز یافته؛ در نتیجه، نگاه ریچل به آلمانیها فقط واکنشی شخصی نیست، بلکه با احساس خشم و داوری اخلاقی درهم میآمیزد. فیلم در بهترین لحظاتش نشان میدهد که اندوه چگونه میتواند به سپری در برابر همدلی بدل شود: آدمی که هنوز با فقدان خود کنار نیامده، گاه قادر نیست رنج طرف مقابل را به رسمیت بشناسد.
لوئیس نیز در موقعیتی دوگانه قرار دارد. وظیفهٔ نظامیاش بازسازی شهری است که جنگ ویران کرده، اما مسئولیت رسمی الزاماً به معنای آشتی درونی نیست. او باید در مقام افسر نظم برقرار کند، در حالی که در زندگی شخصی خود با شکستِ ارتباط و سوگواری روبهروست. بازی جیسون کلارک این شکاف را با خویشتنداری منتقل میکند؛ شخصیتش بیشتر از آنکه احساسات را بر زبان بیاورد، آنها را در سکوت و رفتارهای کنترلشده پنهان میکند.
کیرا نایتلی نیز ریچل را نه صرفاً زنی گرفتار یک انتخاب عاشقانه، بلکه انسانی زخمخورده و ناسازگار با محیط تازهاش تصویر میکند. بازی او، بهویژه در لحظات خاموش، به فیلم نیرویی میدهد که گاه از گفتوگوهای توضیحی آن مؤثرتر است. فضاسازی و زبان تصویر از امتیازهای برجستهٔ فیلم، آفرینش فضای پساجنگ است.
هامبورگ نه منظرهای تزئینی برای یک داستان عاشقانه، بلکه حضوری مداوم و سنگین دارد: سرمای زمستان، ساختمانهای آسیبدیده و خیابانهای ناآرام، حالوهوای جهانی را میسازند که هنوز از خشونت فاصله نگرفته است. تضاد میان خانهٔ بزرگ و نسبتاً محفوظ و شهرِ ویران بیرون نیز از نظر بصری معنادار است.
« وظیفهٔ نظامیاش بازسازی شهری است که جنگ ویران کرده، اما مسئولیت رسمی الزاماً به معنای آشتی درونی نیست. »
شخصیتها و اجرا
امنیت این خانه ظاهری است؛ گذشته و پیامدهای جنگ از دیوارهایش عبور میکنند. طراحی صحنه و لباس به فیلم بافتی تاریخی میبخشد و جزئیات محیط، به جای آنکه صرفاً چشمنوازی کنند، به تنهایی شخصیتها یاری میرسانند. خانه در آغاز میتواند نماد امتیاز و تصرف باشد، اما با ادامهٔ روایت، به فضایی برای برخورد خاطرهها و خواستههای متعارض تبدیل میشود.
موسیقی و لحن آرام فیلم نیز در همین مسیر حرکت میکنند: اثر میکوشد به جای تکیه بر هیجانهای بیرونی، حس فرسودگی و تعلیق عاطفی را در تماشاگر بنشاند. با این حال، این آرامش گاهی به سکون نزدیک میشود و فاصلهٔ میان صحنهها را بیش از اندازه محسوس میکند. رابطهای که فرصتِ رشد میخواهد رابطهٔ ریچل و استفان یکی از محورهای اصلی فیلم است و در عین حال، آسیبپذیرترین بخش آن به شمار میآید.
امکانِ شکلگیری پیوندی میان دو انسان از دو سوی جنگ، بالقوه جذاب است؛ بهخصوص وقتی هر دو با فقدان و تنهایی دستوپنجه نرم میکنند. اما برای آنکه چنین رابطهای قانعکننده شود، باید روند دگرگونی احساسات بهتدریج و از خلال تجربههای مشترک آشکار شود. فیلم در برخی مقاطع این گذار را شتابزده پیش میبرد و فاصلهٔ میان خصومت، کنجکاوی و صمیمیت را به اندازهٔ کافی پر نمیکند.
در نتیجه، رابطه بیش از آنکه حاصل فرایندی کامل و پیوسته به نظر برسد، گاه به تمهیدی برای پیشبرد درام بدل میشود. تماشاگر میتواند دلیلِ نیاز شخصیتها به نزدیکی را بفهمد، اما فهمیدنِ نیاز با باور کردنِ شکلگیری عشق یکسان نیست. بازی الکساندر اسکارشگورد سکوت و اندوه استفان را با وقاری سرد عرضه میکند، ولی خود شخصیت نیز مجال محدودی برای آشکار شدن مییابد.
« امنیت این خانه ظاهری است؛ گذشته و پیامدهای جنگ از دیوارهایش عبور میکنند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
مسئله تنها سرعت رابطه نیست؛ فیلم در پرداخت انگیزهها و پیچیدگیهای درونی این سه شخصیت هم گاهی به نشانهها بسنده میکند، در حالی که موقعیت تاریخیاش امکان تحلیل عمیقتری را فراهم میساخت. میان درام تاریخی و ملودرام «The Aftermath» میان دو مسیر روایی حرکت میکند: از یک سو، درامی دربارهٔ اشغال، بازسازی و آشتی دشوار پس از جنگ است؛ از سوی دیگر، ملودرامی عاشقانه دربارهٔ زنی گرفتار میان دو مرد و دو امکانِ زندگی.
این دو مسیر لزوماً با یکدیگر ناسازگار نیستند، اما پیوندشان نیازمند پرداختی دقیق است. فیلم گاه از فضای سیاسی برای سنگینتر کردن رابطهٔ عاشقانه بهره میگیرد، بیآنکه همواره نشان دهد این رابطه چگونه به پرسشهای تاریخی اثر پاسخ میدهد یا آنها را پیچیدهتر میکند. در سوی مقابل، بخشهایی از تنشهای پساجنگ نیز به اندازهٔ کافی بسط نمییابند تا جهانی مستقل و پرجزئیات بسازند.
از همین رو، فیلم گاهی میان مقیاس بزرگ تاریخ و مقیاس کوچک رابطه معلق میماند. شخصیتها حامل مضمونهای روشنی هستند، اما بهندرت از آن مضمونها فراتر میروند و با تناقضها و جزئیات پیشبینیناپذیر، زندگی کاملتری پیدا میکنند. این محدودیت بهویژه در شخصیت استفان و در رابطهٔ زناشویی ریچل و لوئیس محسوس است؛ هر دو زمینهٔ گسترش بیشتری دارند، اما روایت زودتر از آنچه لازم است به سوی ملودرام حرکت میکند.
ریتم و تأثیر عاطفی آهستگی فیلم با جهانِ سوگزدهٔ آن تناسب دارد. داستان دربارهٔ آدمهایی است که نمیتوانند بهآسانی از گذشته عبور کنند، و ریتم کند میتواند این فرسایش و مکث را بازتاب دهد. مشکل زمانی پدید میآید که مکث به تکرار بدل شود. برخی صحنهها احساس یا اطلاعاتی را بازمیگردانند که پیشتر بهاندازهٔ کافی منتقل شده است؛ در این لحظات، سکوت دیگر بار معنایی تازهای نمیسازد و تنها حرکت روایت را به تأخیر میاندازد.
« این دو مسیر لزوماً با یکدیگر ناسازگار نیستند، اما پیوندشان نیازمند پرداختی دقیق است. »
قوتها و کاستیها
این کندی بر اثر مخاطب یکسانی ندارد. تماشاگرانی که به درامهای تاریخیِ کمشتاب و متکی بر فضا علاقه دارند، ممکن است از فرصت تماشای جزئیات و از بازیهای خویشتندار فیلم لذت ببرند. برای دیگران، بهویژه کسانی که انتظار کشمکشهای روشن و تحولهای مرحلهبهمرحله دارند، ریتم میتواند فرساینده باشد.
مسئله فقط آرام بودن فیلم نیست؛ مهمتر این است که آرامش آن همیشه به کشف تازه یا تعمیق شخصیتها نمیانجامد. جمعبندی «The Aftermath» فیلمی دیدنی و خوشساخت در بازآفرینی فضای هامبورگِ ویرانشده است که از سوگ، کینه و امکانِ همدلی در روزگار پس از جنگ سخن میگوید. فضاسازی تاریخی، خانهٔ مرکزی روایت و بازیهای کیرا نایتلی و جیسون کلارک از نقاط قوت آناند؛ موسیقی و لحن آرام نیز به اثر هویتی ملایم و اندوهگین میبخشند.
با این همه، رابطهٔ عاشقانه شتابزده شکل میگیرد، بعضی بخشها بیش از اندازه کش میآیند و نوسان میان درام پساجنگ و ملودرام، مانع انسجام کامل روایت میشود. حاصل کار فیلمی است که در تصویر کردن حالوهوا موفقتر از گشودن ژرفای شخصیتهاست. «The Aftermath» میتواند برای دوستداران درامهای تاریخی تجربهای تأملبرانگیز باشد، بهخصوص اگر از داستانهای آرام و فضاپرداز استقبال کنند؛ اما برای اثری که موضوعاتی چون فقدان، گناه و آشتی را پیش میکشد، ظرفیت تحققنیافتهای نیز باقی میگذارد.
« مسئله فقط آرام بودن فیلم نیست؛ مهمتر این است که آرامش آن همیشه به کشف تازه یا تعمیق شخصیتها نمیانجامد. »
ثبت دیدگاه