نقد و بررسی
نقد دنیای کاناکو (The World of Kanako) | 2014
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جهانی که از هم میپاشد «دنیای کاناکو» ساختهٔ تتسویا ناکاشیما، از همان آغاز وعدهٔ یک معمای جنایی متعارف را میدهد: دختر نوجوانی ناپدید شده و پدرش، فوجیشیما، باید رد او را بگیرد. اما فیلم خیلی زود روشن میکند که جستوجو فقط راهی برای ورود به جهانی آشفتهتر است؛ جهانی که در آن خشونت، فریب و فرسودگی اخلاقی به حاشیه محدود نمیمانند، بلکه به بافت اصلی زندگی روزمره راه یافتهاند.
فوجیشیما، مأمور پیشین پلیس، مردی خشن و ازهمگسیخته است و رابطهاش با همسر سابقش نیز مدتهاست از آرامش و اعتماد تهی شده. ناپدیدشدن کاناکو این خانوادهٔ فروپاشیده را دوباره به هم پیوند نمیدهد؛ بلکه شکافهای قدیمی را آشکارتر میکند. فیلم بر پایهٔ رمان «تشنگی بیپایان» اثر آکیو فوکاماچی ساخته شده است.
روایتِ جستوجو و گمگشتگی پدر در پی دخترش میرود، اما هر سرنخ بیش از آنکه او را به پاسخ نزدیک کند، تصویری تازه و ناسازگار پیش رویش میگذارد. روایت با جابهجایی میان زمانها و زاویههای دید، اطلاعات را یکجا در اختیار تماشاگر نمیگذارد؛ گذشته و اکنون در هم میلغزند و تصویر کاناکو بهتدریج از خلال روایت دیگران شکل میگیرد.
این ساختار با موضوع فیلم تناسب دارد: هیچکس کاناکو را بهتمامی نمیشناسد و هیچ روایتی نیز بهتنهایی قابل اعتماد نیست. بااینحال، تناسب هنری لزوماً به معنای موفقیت بینقص نیست. رفتوبرگشتهای زمانی گاه آنقدر پرتراکم میشوند که بهجای ساختن تعلیق، فهم پیوند میان رویدادها را دشوار میکنند.
« ناپدیدشدن کاناکو این خانوادهٔ فروپاشیده را دوباره به هم پیوند نمیدهد؛ بلکه شکافهای قدیمی را آشکارتر میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
تدوین پرشتاب، قطعههای داستان را با انرژی به یکدیگر میدوزد، اما همیشه فرصت نمیدهد هر قطعه در ذهن بنشیند. بخشی از تماشاگران ممکن است این آشفتگی را بازتاب ذهن ویران قهرمان بدانند؛ برخی دیگر آن را مانعی بدانند که روایت را از استحکام لازم محروم میکند. فیلم میان این دو اثر حرکت میکند و همیشه از مرز باریک میان سردرگمیِ هدفمند و سردرگمیِ خستهکننده به سلامت نمیگذرد.
کاناکو؛ تصویر غایبِ مرکز روایت عنوان فیلم از کاناکو میگوید، اما بخش بزرگی از روایت او را از مسیر نگاه دیگران میسازد. پدر، همکلاسیها و کسانی که در مسیر تحقیق قرار میگیرند، هرکدام تکهای از شخصیت او را عرضه میکنند؛ تکههایی که گاه با یکدیگر سازگار نیستند. این فاصله میان دخترِ بهظاهر نمونه و واقعیتی که پنهان مانده، موتور اصلی تعلیق فیلم است.
کاناکو در این معنا، هم شخصیتی مستقل است و هم صفحهای که دیگران خیالها، ترسها و داوریهای خود را بر آن مینویسند. فیلم در ساختن همین فاصله کامیاب است، اما در پرداخت درونی شخصیت گاه کم میآورد. کاناکو بیشتر بهصورت نیرویی رازآلود در مرکز روایت حضور دارد تا انسانی که بتوانیم تجربههایش را از نزدیک لمس کنیم.
این انتخاب میتواند حس دستنیافتنیبودن او را تقویت کند، ولی هزینهاش آن است که تماشاگر گاهی بهجای شناختن شخصیت، صرفاً از رازهای پیرامونش آگاه میشود. بازی نانا کوماتسو به تصویر کاناکو حضوری خیرهکننده و متغیر میبخشد، اما نگاه فیلم به او چنان آمیخته با قضاوت و خیال دیگران است که امکان همدلی مستقیم محدود میماند.
« تدوین پرشتاب، قطعههای داستان را با انرژی به یکدیگر میدوزد، اما همیشه فرصت نمیدهد هر قطعه در ذهن بنشیند. »
شخصیتها و اجرا
پدری که آینه را نمیبیند کوجی یاکوشو در نقش فوجیشیما نیرویی مرکزی و فراموشنشدنی میآفریند. او پدری نیست که جستوجویش را با اندوهی آرام و نجیب پیش ببرد؛ خشم، وابستگی و میل به سلطه در رفتار او درهمتنیدهاند. یاکوشو این خشونت را به نمایشی یکدست و پرهیاهو تقلیل نمیدهد: پشت انفجارهای عصبی، درماندگی و نوعی ناتوانی عمیق در فهم دیگران احساس میشود.
همین لایههای متضاد به نقش وزن میدهند و باعث میشوند حضور او، حتی وقتی شخصیتش نفرتانگیز است، تماشاگر را از میدان فیلم بیرون نکند. نکتهٔ مهم آن است که فیلم قهرمان خود را بهسادگی تبرئه نمیکند. فوجیشیما با خشونت در جستوجوی حقیقت است، اما خود نیز بخشی از جهانی است که به آن اعتراض دارد.
پرسش ضمنی فیلم این نیست که آیا او پدری نگران است؛ پرسش این است که آیا نگرانیاش میتواند از خودخواهی و میل به مالکیت جدا شود. بازی یاکوشو این تناقض را ملموس میکند: مردی که میخواهد دخترش را پیدا کند، اما شاید هرگز فرصت نکرده باشد واقعاً او را بشناسد. در کنار او، بازیگران دیگر نیز به فضای پرتنش فیلم عمق میدهند، هرچند تعدد شخصیتها گاهی فرصت پرداخت برابر را از آنان میگیرد.
تصویر، تدوین و موسیقی؛ هجوم به حواس از جسورانهترین جنبههای فیلم، زبان بصری آن است. رنگهای تند، نورهای نئونی، قابهای ناآرام و برشهای سریع، فضایی میسازند که عمداً از واقعگرایی آرام فاصله میگیرد. تصویرها گاه چنان آراسته و اغراقشدهاند که خشونت را به منظرهای کابوسوار بدل میکنند؛ این تضاد میان زیبایی بصری و محتوای تلخ، نیرویی ناآسودهکننده دارد.
« پدری که آینه را نمیبیند کوجی یاکوشو در نقش فوجیشیما نیرویی مرکزی و فراموشنشدنی میآفریند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
ناکاشیما با تغییرهای ناگهانی در لحن و سبک، تماشاگر را از یک فضای زمخت به لحظههایی سوررئال یا پرزرقوبرق میبرد و اجازه نمیدهد تماشای فیلم به تجربهای امن و یکنواخت تبدیل شود. اما همین ابزارها گاه بیش از اندازه به کار میروند. تدوین سریع در آغاز ضرباهنگی پرکشش میسازد، ولی تداوم بیوقفهٔ آن میتواند پس از مدتی اثر معکوس بگذارد: آشوب دیگر تشدید نمیشود، بلکه عادی و فرساینده میشود.
موسیقی و صدا نیز به این هجوم حسی میپیوندند و در بسیاری از لحظات، بهجای آنکه فضا را آرامتر یا معنادارتر کنند، شدت را بالا میبرند. این انتخاب از نظر سبکی قابل دفاع است، اما از نظر تجربهٔ تماشاگر همیشه سودمند نیست. گاهی فیلم چنان در پی غافلگیرکردن است که مکث و سکوت، دو ابزار لازم برای نشستن عاطفی صحنهها، مجال اندکی مییابند.
خشونت و مرزِ تأثیرگذاری خشونت در «دنیای کاناکو» صرفاً چاشنی هیجان نیست؛ بخشی از جهانبینی تیرهٔ اثر و شیوهٔ مواجههٔ شخصیتها با یکدیگر است. فیلم میخواهد نشان دهد که چه اندازه از روابط انسانی زیر سلطهٔ تحقیر، سوءاستفاده و زور شکل گرفتهاند. این مضمون جدی است، اما تکرار صحنههای خشن و تلخ همواره به معنای تعمیق آن نیست.
هنگامی که ضربهها و رنجها پیدرپی عرضه میشوند، ممکن است بهجای افزایش همدردی یا فهم، حس بیحسی و دلزدگی پدید آید. از همین رو، واکنش تماشاگران به فیلم میتواند بهشدت دوگانه باشد: برای بعضیها، آشوب و بیرحمیِ آن چنان نیرویی دارد که نگاه را تا انتها نگه میدارد؛ برای برخی دیگر، انباشت خشونت و تدوین عصبی تجربهای فرساینده میسازد.
« اما همین ابزارها گاه بیش از اندازه به کار میروند. »
قوتها و کاستیها
هر دو واکنش از دل ویژگیهای واقعی فیلم برمیآیند. این اثر برای تماشای سبک و بیدغدغه ساخته نشده است و محتوای آزارندهاش میتواند برای تماشاگرانی که آمادگی روبهروشدن با خشونت شدید را ندارند، سنگین باشد. جمعبندی «دنیای کاناکو» فیلمی پرانرژی، بیپروا و نابرابر است؛ اثری که میخواهد تماشاگر را نهفقط با یک معما، بلکه با جهانی اخلاقاً ازهمگسیخته روبهرو کند.
بازی کوجی یاکوشو، طراحی بصری جسورانه و فضای پیشبینیناپذیر، آن را به تجربهای پرکشش و ماندگار تبدیل میکنند. در مقابل، تدوین پرتلاطم، روایت گاه دشوارفهم و خشونتی که در مواردی از مرز اثرگذاری عبور میکند، مانع انسجام کامل فیلم میشوند. ارزش اثر بیش از آنکه در پاسخهای معماییاش باشد، در حس ناخوشایندی است که از شکاف میان تصویر و واقعیت، پدر و دختر، و عشق و تملک برجا میگذارد.
بااینحال، این حس همیشه به بینش روشنتری بدل نمیشود؛ گاهی فقط به خستگی میانجامد. فیلمی است برای تماشاگرانی که از سینمای آشفته و افراطی گریزان نیستند و میپذیرند که تجربهٔ آن میتواند هم گیرایی داشته باشد و هم آزارنده باشد.
« هر دو واکنش از دل ویژگیهای واقعی فیلم برمیآیند. »
ثبت دیدگاه