نقد و بررسی
نقد کریسمس سیاه (Black Christmas) | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازخوانی یک میراث ترسناک «Black Christmas» محصول ۲۰۱۹، بازسازی وفادارانهای از فیلم کلاسیک سال ۱۹۷۴ نیست؛ بیشتر برداشتی آزاد از موقعیتی آشناست: دانشگاهی نیمهخلوت در آستانهٔ تعطیلات، چند دانشجوی جوان که در محوطه میمانند و تهدیدی ناشناس که آرامششان را برهم میزند. کارگردان، Sophia Takal، این چارچوب را به بستری برای پرداختن به آزار، سکوت نهادی و همبستگی زنانه تبدیل میکند.
انتخابی که به فیلم هویتی روشن میدهد، اما همزمان بار سنگینی بر دوش روایت میگذارد: اثر باید هم یک فیلم تعلیقی باشد و هم بیانیهای اجتماعی؛ دشواری اصلی آن است که این دو وجه بهندرت به تعادل میرسند. شروعی مؤثر، با تعلیقی ناپایدار فیلم در آغاز، وعدهٔ یک معمای هراسآور را بهخوبی مطرح میکند.
فضای سرد و خلوت دانشگاه، چراغانیهای کریسمس و رفتوآمد اندک، تضادی دیداری میسازند که بهطور طبیعی زمینهٔ ناامنی را فراهم میآورد. محیطی که قرار است محل آموزش و زندگی جمعی باشد، به فضایی بدل میشود که در آن هر راهرو و هر گوشه میتواند تهدیدی پنهان داشته باشد. همین تضاد، از عناصر موفق شروع فیلم است.
رایلی، با بازی Imogen Poots، مرکز عاطفی داستان است. تجربهٔ آسیبزای گذشته و بیاعتمادی او به سازوکارهای رسمی دانشگاه، واکنشهایش را قابلفهم میکند؛ او صرفاً شخصیتی نیست که برای پیشبردن تعقیبوگریزها در موقعیت خطر قرار گرفته باشد. با این حال، فیلم در حفظ تعلیق خویش چندان پایدار نمیماند.
« کارگردان، Sophia Takal، این چارچوب را به بستری برای پرداختن به آزار، سکوت نهادی و همبستگی زنانه تبدیل میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بخشی از سرنخها و نشانهها زودتر از آنچه لازم است آشکار میشوند و تماشاگر میتواند مسیر کلی ماجرا را حدس بزند. اگر تریلر فیلم را پیشتر دیده باشید، این ضعف پررنگتر میشود؛ زیرا تبلیغات بخش مهمی از شگفتیهای روایی را پیشاپیش مصرف کرده است. ترس در سایهٔ پیام اجتماعی محور اجتماعی فیلم، نقد فرهنگی است که آزار را کوچک میشمارد و به قربانیان توصیه میکند سکوت کنند، در حالی که نهادهای صاحب قدرت از اعتبار خود محافظت میکنند.
این مضمون، بهویژه در نسبت میان رایلی و مسئولان دانشگاه، ظرفیت دراماتیک دارد. هراس از تعقیبکنندهٔ ناشناس به هراس گستردهتری پیوند میخورد: ترس از اینکه حقیقت گفته شود، اما شنیده نشود؛ یا آنکه شکایت بهجای ایجاد امنیت، برای شاکی هزینهای تازه به همراه آورد. مشکل، نه در اصل انتخاب این مضمون، بلکه در شیوهٔ بیان آن است.
فیلم گاه به جای آنکه معنای خود را از کنشها و موقعیتها بیرون بکشد، آن را با تأکید مستقیم و گفتوگوهای توضیحی بیان میکند. در نتیجه، بعضی شخصیتها بیش از آنکه آدمهایی با تناقضها و خواستههای مستقل باشند، به نمایندگان مواضع فکری تبدیل میشوند. کریس، با بازی Aleyse Shannon، نمونهٔ این دشواری است: شور و صراحت او به داستان انرژی میدهد، اما گاهی آنقدر نقش سخنگوی ایدهها را برعهده میگیرد که فردیتش کمرنگ میشود.
مضمون مهم فیلم، از همین رو، همیشه به درامی زنده و چندلایه تبدیل نمیشود. گروهی از شخصیتها و نیروی همبستگی رابطهٔ رایلی با کریس و دیگر دوستانش، از نقاطی است که فیلم میتواند در آن از الگوی معمول فیلمهای تعقیب و گریز فاصله بگیرد. شخصیتها فقط قربانیانی جداافتاده نیستند؛ میانشان اختلاف، دلخوری و تفاوت در شیوهٔ مواجهه با خطر وجود دارد، اما تجربهٔ مشترک آنها را به سوی همکاری سوق میدهد.
« بخشی از سرنخها و نشانهها زودتر از آنچه لازم است آشکار میشوند و تماشاگر میتواند مسیر کلی ماجرا را حدس بزند. »
شخصیتها و اجرا
این همبستگی، هم از نظر عاطفی مهم است و هم به فیلم امکان میدهد مبارزه با تهدید را از واکنش فردی به کنشی جمعی بدل کند. با این همه، پرداخت شخصیتهای فرعی یکدست نیست. برخی از آنها بهاندازهای مجال رشد نمییابند که حضورشان در لحظات خطر وزن عاطفی کافی پیدا کند. بازی Poots در ساختن اضطراب و脆弱یِ پنهان رایلی مؤثر است و به فیلم لنگری انسانی میدهد؛ اما همهٔ بازیگران فرصت مشابهی برای پیچیدهکردن نقشهایشان ندارند.
از همین رو، پیوند گروهی ایدهای جذاب باقی میماند، بیآنکه همواره به رابطهای بهیادماندنی بدل شود. پیچش، از معما تا فانتزی فیلم در نیمهٔ دوم از تریلرِ مبتنی بر تهدیدی واقعگرایانه به سوی مؤلفههای فراطبیعی و جادویی حرکت میکند. این چرخش را میتوان تلاشی برای بیرونرفتن از مسیر آشنای قاتل نقابدار دانست؛ تهدیدی که در ابتدا فردی و پنهان به نظر میرسد، به ساختاری بزرگتر پیوند میخورد.
ایده، بالقوه میتوانست به فیلم وجهی هذیانی و کابوسوار بدهد و استعارهٔ سلطه را به تصویرهایی ملموس تبدیل کند. اما گذار به این قلمرو بهاندازهٔ کافی زمینهچینی نمیشود. عناصر تازه چنان ناگهانی وارد میشوند که بهجای آنکه نتیجهٔ طبیعی منطق جهان فیلم به نظر برسند، گویی از فیلمی دیگر به داستان پیوند خوردهاند.
پیچش نهایی نیز با وجود تفاوتش، بهتنهایی نمیتواند خلأهای آمادهسازی را جبران کند. بعضی تماشاگران ممکن است جسارت این تغییر مسیر را جالب بدانند؛ برای برخی دیگر، همان تغییر دلیل اصلی فاصلهگرفتن از فیلم خواهد بود. مهمتر از عجیببودن ایده، این است که فیلم برای پذیراندن آن به تماشاگر، بذرهای روایی کافی نمیکارد.
« با این همه، پرداخت شخصیتهای فرعی یکدست نیست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
خشونت، میزانسن و ضرباهنگ در فیلمی که از سنت اسلشر بهره میگیرد، انتظار میرود تهدید جسمانی و خشونت، بخشی از تجربهٔ حسی تماشاگر باشد. «Black Christmas» در این زمینه خویشتندار است و انتخاب ردهبندی سنی ملایمتر، به کنترل نمایش خشونت انجامیده است. این تصمیم بهخودیخود ایراد نیست؛ فیلم ترسناک میتواند بدون نمایش افراطی خون و جراحت مؤثر باشد.
با این حال، اینجا طراحی صحنهها و ضرباهنگ تعقیبها همیشه چنان دقیق نیست که کمبود خشونتِ آشکار را با اضطراب روانی جبران کند. به همین دلیل، برخی لحظات نه تکاندهندهاند و نه بهاندازهٔ کافی هولناک. از نظر ریتم، شروع سنجیده و نسبتاً رازآلود است، اما در بخشهای پایانی، روایت شتاب میگیرد و جزئیات مهم مجال بسط نمییابند.
تدوین در بعضی صحنهها حس گسست ایجاد میکند و رویاروییهای نهایی نیز آنچنان که باید از نظر فضاسازی و وضوح کنشها قوام ندارند. فیلم در بخشهایی سرگرمکننده باقی میماند و برای تماشای یکباره کشش دارد، اما پیوستگی و انسجام لازم برای تبدیلشدن به تجربهای پرتنش و ماندگار را بهطور کامل پیدا نمیکند.
جایگاه کریسمس در ساختار فیلم عنوان فیلم و زمان وقوع داستان، پیوندی روشن میان جشن و تهدید ایجاد میکنند. کریسمس معمولاً با خانه، خانواده و امنیت تداعی میشود؛ اما در اینجا تعطیلات بهانهای برای خلوتشدن محوطه و آسیبپذیرشدن دانشجویانی است که در دانشگاه ماندهاند. تزئینات جشن، بهجای ایجاد گرما، گاهی به پسزمینهای ناهماهنگ برای اضطراب تبدیل میشوند.
« این تصمیم بهخودیخود ایراد نیست؛ فیلم ترسناک میتواند بدون نمایش افراطی خون و جراحت مؤثر باشد. »
قوتها و کاستیها
این تضاد از ظرفیتهای ژانر وحشت است و فیلم در آغاز از آن بهره میبرد. بااینحال، فضای کریسمسی در ادامه بیش از آنکه به لایهای مؤثر از معنا بدل شود، نقش قاب داستان را دارد. فیلم میتوانست از تنهایی، بازگشت به خانه یا توقعهای خانوادگی بهرهٔ بیشتری ببرد، اما تمرکز اصلیاش به سمت تقابل دانشگاهی و توطئهٔ مرکزی میرود.
بنابراین عنوان و زمانبندی، حالوهوایی به اثر میبخشند، ولی به اندازهٔ کافی در تار و پود روایت نفوذ نمیکنند. جمعبندی «Black Christmas» تلاشی صریح و نامتعارف برای بازآفرینی یک موقعیت آشنا در قالب وحشتی معاصر است. آغاز رازآلود، حضور محوری Imogen Poots و ایدهٔ همبستگی میان زنان، به فیلم جاذبه میدهند؛ همچنین داستان در مقاطعی سرگرمکننده است و از حرکت نمیایستد.
در مقابل، پیام اجتماعی گاه بیش از اندازه توضیح داده میشود، برخی شخصیتها در حد نمایندهٔ یک موضع باقی میمانند و چرخش فراطبیعیِ پایان، بهدلیل زمینهچینی ناکافی، برای بخشی از مخاطبان نچسب یا ناموجه جلوه میکند. خشونت محدود و افت انسجام در بخش پایانی نیز مانع از آن میشود که فیلم به اثری واقعاً هراسانگیز تبدیل شود.
حاصل کار، فیلمی است با نیت روشن و چند ایدهٔ قابلاعتنا، اما اجرایی ناهموار. تماشاگرانی که از بازخوانیهای اجتماعیِ ژانر وحشت و پیچشهای نامتعارف استقبال میکنند، شاید در آن لحظاتی جالب بیابند؛ کسانی که تعلیق منسجم، شخصیتپردازی ظریف و وحشت مؤثر میخواهند، احتمالاً با اثری روبهرو میشوند که وعدههای آغازینش را کامل محقق نمیکند.
« این تضاد از ظرفیتهای ژانر وحشت است و فیلم در آغاز از آن بهره میبرد. »
ثبت دیدگاه