نقد و بررسی
نقد توماستون (Tombstone) | 1993
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میراثی زیر غبار غرب «تامبستون» به کارگردانی جورج پی. کوزماتوس، وسترنی است که افسانه را نه با فاصلهای انتقادی، بلکه با شور و اطمینانِ سینمای سرگرمکننده بازسازی میکند. فیلم از دل رویدادهای واقعیِ دههٔ ۱۸۸۰ در جنوبشرقی آریزونا الهام میگیرد، اما مقصدش بازگویی مستند تاریخ نیست؛ میخواهد جهانی بسازد که در آن شهرت، قانون، خشونت و وفاداری به هم گره میخورند.
حاصل، اثری پرشخصیت و پرهیاهوست که هرچند گاهی در انبوه ماجراهایش پراکنده میشود، همچنان بهواسطهٔ بازیها و رابطهٔ محوریاش زنده میماند. شهری که آرامش را نمیپذیرد آغاز فیلم بر میل وایت ارپ به کنارهگیری از گذشته تکیه دارد. او همراه برادرانش، مورگان و ویرجیل، به تامبستون میآید تا زندگی تازهای بسازد؛ اما شهرِ پررونق، با رونق معادن و حضور گروههای مسلح، خیلی زود نشان میدهد که آرامش در آن کالایی کمیاب است.
تنش اصلی از همین تضاد شکل میگیرد: مردی که میخواهد از خشونت فاصله بگیرد، دوباره با پرسشی روبهرو میشود که گمان میکرد پشت سر گذاشته است—آیا میتوان در برابر بیقانونی ایستاد، بیآنکه بار دیگر به همان مرد پیشین بدل شد؟ فیلم این کشمکش را ساده و مستقیم پیش میبرد، اما آن را بهانهای برای نمایش صرفِ درگیریها نمیکند.
نشان مارشالی برای وایت فقط ابزار اقتدار نیست؛ یادآور هویتی است که میکوشد از آن عبور کند. در مقابل، شهر نیز پسزمینهای خنثی نیست: فضایی است که در آن قانون، منفعت شخصی و قدرت مسلحانه پیوسته با یکدیگر رقابت میکنند. وایت ارپ؛ میان خویشتنداری و اقتدار کرت راسل وایت ارپ را مردی کمحرف، محکم و در ظاهر مهارشده میسازد.
« میراثی زیر غبار غرب «تامبستون» به کارگردانی جورج پی. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این شخصیت نه قهرمانی بیتردید است و نه قانونمداری که هر انتخابش از پیش روشن باشد. جذابیت او در کشاکش درونیاش نهفته است: میخواهد زندگی تازهای داشته باشد، اما نمیتواند نسبت به تهدیدی که پیرامون خانواده و شهر شکل میگیرد بیاعتنا بماند. راسل برای نشان دادن این تعارض بیش از آنکه به انفجارهای عاطفی متوسل شود، از مکث، نگاه و لحن سنجیده بهره میبرد.
بااینحال، فیلمنامه همیشه فرصت نمیدهد این پیچیدگی بهطور کامل رشد کند. شخصیتهای فراوان و خطوط داستانی متعدد، گاه مجال پرداخت عمیقتر را از وایت و اطرافیانش میگیرند. در نتیجه، برخی تصمیمها بیشتر کارکرد پیشبرندهٔ قصه دارند تا آنکه از تحول روانیِ تدریجی شخصیت برآیند. فیلم از این محدودیت آگاهانه یا ناآگاهانه عبور میکند و بر حضور بازیگر و وزنِ موقعیت تکیه میزند.
داک هالیدی؛ شوخطبعی در سایهٔ زوال درخشانترین نیروی فیلم، بیتردید داک هالیدیِ وال کیلمر است. او شخصیتی را جان میبخشد که هم فرسوده و آسیبپذیر است و هم خطرناک و مغرور؛ مردی که شوخی و طعنه را همچون سپری در برابر بیماری، ترس و مرگ به کار میگیرد. اجرای کیلمر صرفاً بر چند جملهٔ بهیادماندنی یا ژستهای نمایشی استوار نیست.
ظرافت کار او در تغییرهای کوچک صدا و حالت چهره دیده میشود: گاه بذلهگو و سبکبال به نظر میرسد و لحظهای بعد، سنگینیِ جسم و آگاهی از محدودیتهایش در رفتارش آشکار میشود. داک از آن شخصیتهایی است که حضورشان صحنه را از دیگران میگیرد، اما فیلم او را به یک نمایش تکنفره تقلیل نمیدهد.
« این شخصیت نه قهرمانی بیتردید است و نه قانونمداری که هر انتخابش از پیش روشن باشد. »
شخصیتها و اجرا
رابطهاش با وایت، لایهٔ انسانی نقش را آشکار میکند. رفاقت آن دو بر شباهت کامل بنا نشده، بلکه از تفاوتشان نیرو میگیرد: وایت به نظم و مهار نزدیک است و داک به بیپروایی و بازی با خطر. همین ناهمسانی باعث میشود همراهیشان هم سرگرمکننده باشد و هم عاطفی. رفاقت، نیروی عاطفی فیلم پیوند وایت و داک مرکز ثقل احساسی «تامبستون» است.
فیلم در میان درگیریها و رقابتهای قدرت، بارها به این رابطه بازمیگردد تا نشان دهد مردانگیِ وسترنی فقط در تواناییِ کشیدن اسلحه خلاصه نمیشود؛ وفاداری، شناخت متقابل و آمادگی برای ماندن در کنار دیگری نیز بخشی از آن است. گفتوگوهای این دو گاهی سرشار از طعنه و شوخی است، اما زیر آن لحن سبک، نوعی صمیمیتِ کمادعا جریان دارد.
این رابطه همچنین به فیلم کمک میکند از تبدیل شدن به سلسلهای بیوقفه از رویاروییها فاصله بگیرد. در لحظههایی که داستان به جدیت و خشونت متمایل میشود، حضور داک امکان میدهد طنز تلخی وارد فضا شود؛ و در لحظههایی که شوخیها بر صحنه غالباند، دوستیِ او با وایت یادآور بهای واقعیِ خطر است.
همین رفتوآمد میان رفاقت و تهدید، از ماندگارترین جنبههای اثر به شمار میآید. گروه بازیگران و جهانِ پرچهره فیلم از گروه بازیگریِ پرشماری بهره میبرد؛ سام الیوت و بیل پاکستون در نقش برادران وایت، و بازیگرانی چون پاورز بوث، مایکل بین و استیون لانگ در نقشهای پیرامونی، به شهر چهرههایی متمایز میبخشند.
« رابطهاش با وایت، لایهٔ انسانی نقش را آشکار میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این ترکیب به تامبستون حس مکانی پرجمعیت و متشنج میدهد؛ شهری که آدمهایش هرکدام خواسته، ترس و تصویری از قدرت دارند. حتی نقشهای کوتاهتر نیز اغلب با یک لحن یا رفتار مشخص از دیگران جدا میشوند. البته همین گستردگی گاهی به بهای انسجام تمام میشود. تعداد شخصیتها و جبهههای متخاصم آنقدر زیاد است که برخی چهرهها بیشتر به نشانهای برای یک گروه یا موضع تبدیل میشوند تا انسانهایی با عمق مستقل.
بازیگران معمولاً با کاریزمای خود این خلأ را جبران میکنند، اما فیلم در همهٔ لحظهها نمیتواند توجه تماشاگر را میان شخصیتها به شکلی برابر تقسیم کند. دیالوگ و لحن؛ میان افسانهسازی و اغراق یکی از دلایل شهرت ماندگار فیلم، دیالوگهایی است که با لحنی قاطع و نمایشی بیان میشوند. «تامبستون» دوست دارد شخصیتهایش مانند افسانههای زنده حرف بزنند؛ جملههای کوتاه، تهدیدهای آشکار و پاسخهای طعنهآمیز، به صحنهها ضرباهنگی نمایشی میبخشند.
این سبک با جهان وسترن سازگار است: آدمهایی که میدانند یک برخورد لفظی میتواند درست پیش از برخورد مسلحانه رخ دهد، برای هر کلمه وزنی خاص قائلاند. اما همین ویژگی گاهی به پاشنهٔ آشیل اثر بدل میشود. بعضی جملهها چنان آشکارا میخواهند «خفن» و نقلکردنی باشند که طبیعیبودن گفتوگو را قربانی میکنند.
فیلم در این لحظهها بیشتر به اسطورهسازی از قهرمانان خود مشغول است تا شنیدن صدای روزمرهٔ آنان. بااینهمه، اغراقِ کلامی بخشی از هویت اثر است و برای تماشاگرانی که با لحن پرطمطراق وسترنهای کلاسیک یا بازآفرینیهای پرشور آنها همراهاند، میتواند بخشی از لذت فیلم باشد. ریتم و ساختار؛ انرژی نابرابر روایت در بخشهایی برای جانگرفتن به زمان نیاز دارد.
« حتی نقشهای کوتاهتر نیز اغلب با یک لحن یا رفتار مشخص از دیگران جدا میشوند. »
قوتها و کاستیها
فیلم میخواهد هم ورود خانوادهٔ ارپ به شهر را تصویر کند، هم مناسبات اجتماعی تامبستون را بسازد، هم چهرههای متعدد را معرفی کند و هم رابطهٔ مرکزی وایت و داک را گسترش دهد. این تراکم، گاهی ریتم را کند و کشدار میکند؛ بهخصوص هنگامی که معرفیها و موقعیتهای فرعی پیش از آنکه اهمیتشان کاملاً روشن شود، روی هم انباشته میشوند.
در سوی دیگر، وقتی فیلم وارد رویاروییهای تعیینکننده میشود، لحنش ناگهان فشردهتر و پرشتابتر میگردد. این جابهجایی میان مکثهای طولانی و انفجارهای ناگهانی، انرژی نامتوازنی پدید میآورد. بخش پایانی نیز از نظر شمار رخدادها و تغییر مسیرها شلوغ به نظر میرسد و جمعکردن چندین خط داستانی، فرصتِ فرود آرام و منسجم را محدود میکند.
بااینحال، حتی در این آشفتگی نسبی، بازیها و کشش روابط انسانی مانع از فروپاشی کامل توجه تماشاگر میشوند. جمعبندی «تامبستون» وسترنی پرشخصیت و خوشتماشاست که بیش از هر چیز با داک هالیدیِ وال کیلمر و دوستی او با وایت ارپ در خاطر میماند. فیلم در روایت گاه کند، در پرداخت برخی نقشها نابرابر و در دیالوگها بیش از اندازه نمایشی است؛ پایانبندی شلوغش نیز از انسجامی که میتوانست داشته باشد میکاهد.
بااینهمه، فضای زندهٔ شهر، حضور بازیگران، طنز تلخ و وفاداریِ عاطفی میان دو قهرمان، به اثر نیرویی فراتر از یک بازسازی معمولِ قصهٔ وسترن میبخشد. تماشاگرِ علاقهمند به این ژانر احتمالاً از حالوهوای پرشور و شخصیتهایش لذت خواهد برد؛ و حتی اگر فیلم همیشه یکدست نباشد، لحظههایی دارد که بهآسانی از ذهن پاک نمیشوند.
« در سوی دیگر، وقتی فیلم وارد رویاروییهای تعیینکننده میشود، لحنش ناگهان فشردهتر و پرشتابتر میگردد. »
ثبت دیدگاه