نقد و بررسی
نقد Same Old Song | 1997
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان روزمرگی و آواز فیلم «Same Old Song» (نام اصلی: On connaît la chanson ) ساختهٔ آلن رنه، در ظاهر کمدیـدرامی دربارهٔ چند آدم معمولی در پاریس است: کسانی که خانهای مناسب میخواهند، از رابطهای عاطفی سر درنمیآورند، به گذشته بازمیگردند یا در انتظار تصمیم دیگری میمانند. اما فیلم از همان ابتدا نشان میدهد که قرار نیست این زندگیها را فقط با گفتوگوهای روزمره روایت کند.
شخصیتها گاه بیمقدمه لب میزنند و ترانهای آشنا را اجرا میکنند؛ نه با صدای خودشان، بلکه با صدای خوانندگان اصلی. این لحظهها، که میان حرف زدن و آواز خواندن معلقاند، به فیلم راهی برای آشکار کردن احساساتی میدهند که آدمهایش در گفتوگوی معمولی پنهان میکنند. در مرکز قصه، اودیل در جستوجوی آپارتمانی بزرگتر است و خواهرش کامیل، پس از پایان رسالهٔ دکتری تاریخ، به راهنمایی گردشگران مشغول شده.
سیمون که به کامیل دل بسته، پیوسته در تورهای او حاضر میشود؛ حال آنکه دل کامیل پیش مارک است، مشاور املاکی که ماجراهای عاطفی و کاریاش با دیگران گره میخورد. نیکولا نیز برای یافتن خانهای در پاریس تلاش میکند و چشمانداز بازگشت خانوادهاش را در ذهن دارد. این خطوط داستانی بهتدریج در هم میپیچند، بیآنکه فیلم یکی را بهتنهایی محور همهچیز قرار دهد.
روایت جمعی و ظرافت روابط یکی از انتخابهای مهم فیلم، کنار گذاشتن قهرمان یگانه است. آدمهای داستان همزمان در حال خواستن، پنهانکردن و تفسیرکردناند؛ هر یک به خیال خود از وضعیت روشنی برخوردار است، اما رفتار و گفتارش مدام این اطمینان را زیر سؤال میبرد. اودیل، کامیل، سیمون و نیکولا نه تیپهایی برای پیشبرد یک حکایت عاشقانه، بلکه اعضای شبکهایاند که هر تصمیم کوچکشان بر زندگی دیگری سایه میاندازد.
« اما فیلم از همان ابتدا نشان میدهد که قرار نیست این زندگیها را فقط با گفتوگوهای روزمره روایت کند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این شیوه به فیلم امکان میدهد تا عشق را نه نیرویی باشکوه و فراگیر، بلکه بخشی از آشفتگی معمول زندگی نشان دهد. علاقه، حسادت، تردید و دلبستگی اغلب در برخوردهای کوتاه، مکثها و سوءبرداشتها آشکار میشوند. فیلم به جای آنکه احساسات را با تأکیدهای دراماتیک توضیح دهد، از کنار هم گذاشتن خردهلحظهها به ما فرصت میدهد تا آدمها را بشناسیم.
همین توجه به جزئیات روزمره از امتیازهای اصلی اثر است؛ هرچند تعدد شخصیتها گاه تمرکز را پراکنده میکند و ممکن است تماشاگر برای مدتی در میان رابطهها و انگیزههای گوناگون سرگردان بماند. ترانه بهمثابه گفتار پنهان موسیقی در این فیلم زینت یا وقفهای برای داستان نیست؛ بخشی از دستور زبان آن است.
ترانهها اغلب هنگامی سر میرسند که احساس شخصیتها از زبان عادی فراتر میرود یا خودشان نمیخواهند آن را بیواسطه بیان کنند. اجرای لبخوانی، بهویژه بهدلیل آنکه صدای آواز با هویت ظاهری اجراکننده یکی نیست، میان ظاهر و باطن فاصله میاندازد. آدمها چیزی را بر زبان میآورند که گویی از خودشان نیست، اما در همان حال دقیقاً به وضعیتشان مربوط است.
این تضاد، لحنی همزمان کمیک و تلخ میسازد. ترانه میتواند اعترافی عاطفی باشد، اما چون از دل موقعیتی ناگهانی بیرون میآید، خصلتی مضحک یا حتی غریب نیز پیدا میکند. فیلم با این ترفند یادآوری میکند که انسانها احساساتشان را همیشه با واژههای خودشان نمیشناسند؛ گاه به آهنگی آشنا پناه میبرند تا آنچه را درونشان میگذرد، از فاصلهای امن تماشا کنند.
« این شیوه به فیلم امکان میدهد تا عشق را نه نیرویی باشکوه و فراگیر، بلکه بخشی از آشفتگی معمول زندگی نشان دهد. »
شخصیتها و اجرا
با این همه، سازوکار ترانهها برای همهٔ تماشاگران یکسان عمل نمیکند. تکرار آنها ممکن است تصنعی جلوه کند یا جریان صحنه را متوقف سازد، بهخصوص اگر بیننده با سنت موسیقی عامهپسند فرانسه آشنایی نداشته باشد. پاریس؛ شهر خانهها و فاصلهها پاریس در فیلم صرفاً پسزمینهای تماشایی نیست. جستوجوی آپارتمان، رفتوآمد در شهر و تورهای گردشگری، به فضا معنایی عملی و اجتماعی میبخشند: شهر جایی است که آدمها در آن میکوشند برای خود جا باز کنند، اما همواره با محدودیتهای مکانی و عاطفی روبهرو میشوند.
خانهٔ بزرگتر یا مناسبتر، در کنار خواستهای ملموس، نشانهای از آرزوی ثبات و شروع تازه است. بااینحال، داشتن خانه بهتنهایی نمیتواند آشفتگی روابط را حل کند؛ همانگونه که چشمانداز زیبا لزوماً زندگی را زیبا نمیسازد. تورهای کامیل نیز امکان دیگری برای دیدن شهر فراهم میکنند. او پاریس را برای دیگران روایت میکند، اما در زندگی خودش هنوز با ابهامهایی روبهروست که هیچ روایت تاریخی روشنی برایشان ندارد.
این تقابل، میان شهری که میتوان دربارهاش داستان گفت و زندگیای که از نظم روایت سرپیچی میکند، یکی از لایههای ظریف فیلم است. پاریس در اینجا هم فضای عاشقانه است و هم محیطی روزمره، پر از قرارهای کاری، خانهجویی و برخوردهای گذرا. بازیگری؛ هماهنگی در دل ازدحام بازیهای گروهی ستون اصلی فیلماند.
مجموعهٔ بازیگران باید شخصیتی متمایز بسازند، بیآنکه حضورشان پیوستگی روایت را از بین ببرد. این تعادل عمدتاً با بازیهایی کنترلشده و کماغراق برقرار میشود: شخصیتها بیش از آنکه احساسات خود را نمایش دهند، آنها را در رفتار و لحن روزانهشان پنهان میکنند. نتیجه، فضایی باورپذیر است که در آن حتی موقعیتهای کمیک از شناختپذیری آدمها نیرو میگیرند.
« با این همه، سازوکار ترانهها برای همهٔ تماشاگران یکسان عمل نمیکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
آندره دوسولیه در نقش سیمون، شور عاطفی را با نوعی آسیبپذیری خاموش درمیآمیزد؛ سیمون هم مشتاق است و هم میکوشد علاقهاش را در پوشش دیگری پنهان کند. اَنیس ژائویی در نقش کامیل، میان هویت فکری و ناآرامی عاطفی شخصیتی چندلایه میسازد. ژانپیر باکری نیز به نیکولا حضوری زمینی و کمتظاهر میدهد.
در سوی دیگر، سابین آزما و پیر آردیتی به رابطهای کهنه و فرسوده جان میبخشند، بیآنکه آن را به ملودرامی آشکار تبدیل کنند. کار گروهی بازیگران، در مجموع، به فیلم حس جمعی میدهد؛ بااینحال، همین حضور پرشمار گاه باعث میشود بعضی خطوط عاطفی کمتر از آنچه ظرفیت دارند بسط یابند. طنز، تردید و محدودیتهای فیلم طنز فیلم از برخورد فاصلهٔ میان آنچه گفته میشود و آنچه واقعاً احساس میشود شکل میگیرد.
شخصیتها گاهی با اطمینان از خواستههایشان حرف میزنند، اما رفتارشان خلاف آن را نشان میدهد؛ گاهی نیز ترانهای ناگهانی پرده از چیزی برمیدارد که خودشان از گفتنش طفره میروند. این طنز بیش از آنکه متکی بر لطیفههای آشکار باشد، از مشاهدهٔ تناقضهای کوچک انسانی میآید. بااینحال، فیلم همیشه در مهار سازوکار روایی خود موفق نیست.
انبوه شخصیتها و رابطههای متقاطع میتواند به پراکندگی بینجامد و برخی از دغدغهها، بهویژه برای تماشاگری که انتظار دگرگونی عمیق یا کشمکش پرشدت دارد، معمولی و کمعمق به نظر برسند. فیلم آگاهانه به سراغ آدمهای عادی و گرفتاریهای آشنا میرود، اما گاه این روزمرگی به جای آنکه عمق پیدا کند، صرفاً در سطح باقی میماند.
« اَنیس ژائویی در نقش کامیل، میان هویت فکری و ناآرامی عاطفی شخصیتی چندلایه میسازد. »
قوتها و کاستیها
همچنین ترانهها، هرچند هویت اثر را میسازند، گاهی ریتم صحنهها را کند میکنند و یادآور میشوند که یک ایدهٔ خلاقانه بهتنهایی نمیتواند همهٔ لحظههای فیلم را به یک اندازه زنده نگه دارد. جمعبندی «Same Old Song» فیلمی دربارهٔ فاصلهٔ میان چهرهٔ اجتماعی آدمها و آشوب خصوصی آنهاست؛ دربارهٔ خانههایی که جستوجو میشوند، علاقههایی که مستقیم بیان نمیشوند و احساساتی که ناگهان در قالب ترانه سر برمیآورند.
آلن رنه با پیوند دادن روایت چندشخصیتی به لبخوانیِ ترانههای شناختهشده، اثری ساخته که هم کمدیِ روابط روزمره است و هم آزمایشی در شیوهٔ نمایش عاطفه. قدرت فیلم در بازیهای گروهی، توجه به رفتارهای کوچک و استفادهٔ نامتعارف از موسیقی نهفته است. ضعفهایش نیز از همان انتخابها برمیخیزند: روایت گاهی پراکنده میشود و ترفند ترانهمحور ممکن است به جای غنیکردن صحنه، آن را از حرکت بیندازد.
بااینهمه، اثر در بهترین لحظههایش تصویری زنده از آدمهایی ارائه میدهد که نمیتوانند همیشه آنچه را احساس میکنند، به زبان خودشان بگویند؛ پس به ترانههایی پناه میبرند که از پیش در حافظهٔ جمعی حاضرند.
« قدرت فیلم در بازیهای گروهی، توجه به رفتارهای کوچک و استفادهٔ نامتعارف از موسیقی نهفته است. »
ثبت دیدگاه